📸 امروز عکسهایی از دیوارۀ جنوبی آرامگاه یعقوب لیث صفاری (در جادۀ دزفول به شوشتر) منتشر شد (تصاویر چپ) که دو روایت از آنها هست: قاسم منصور آلکثیر، از فعالان میراث فرهنگی خوزستان میگوید اشتباه پیمانکار در مرمت یک اثر تاریخی باعث تخریب این دیوار شده (مهر) ولی احمدرضا حسینی بروجنی، معاون میراث اداره میراث فرهنگی خوزستان میگوید این دیواره که در دهه ۶۰ به بقعه الحاق شده به خاطر رطوبت و عدم عملکرد مناسب ناودانها دچار آسیب شده و حالا داریم آن را مرمت میکنیم (تسنیم). به هر حال، این بنای تاریخی نیاز به توجه دارد. اهمیت یعقوب لیث، در این است که او سال ۲۵۴هجری، بعد از اعلام استقلال در شهر زرنج سیستان، زبان فارسی را زبان رسمی اعلام کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد @ehsanname
احساننامه
📸 امروز عکسهایی از دیوارۀ جنوبی آرامگاه یعقوب لیث صفاری (در جادۀ دزفول به شوشتر) منتشر شد (تصاویر چپ) که دو روایت از آنها هست: قاسم منصور آلکثیر، از فعالان میراث فرهنگی خوزستان میگوید اشتباه پیمانکار در مرمت یک اثر تاریخی باعث تخریب این دیوار شده (مهر)…
🔹بر روی سنگ قبر یعقوب لیث چی نوشته بود؟
@ehsanname
در کتاب «نصیحت الملوک» اثر امام محمد غزالی که رسالهای است در اخلاق، در بخش حکایات مربوط به تنبیه دادن از بیوفایی دنیا (تصحیح استاد جلالالدین همایی، ص۱۶۴) این حکایت آمده است:
«و گویند بر سنگ گور یعقوب لیث این دو بیت به تازی نبشه بود:
خراسان أحویها و اکناف فارس
و ما کنتُ عن مُلک العراق بِآیسٍ
سلامٌ على الدنیا و طیب نسیمها
کأن لم یکن یعقوبُ فیها بِجالسٍ
ترجمتُه بالفارسیة:
بگرفتم این خراسان با مُلکِ پارس یکسان
مُلکِ عراق یکسر از من نبود رَسته
بدرود باد گیتی با بوی نوبهاران
یعقوبِ لیث گویی در وی نبُد نشسته!»
ارتباط آن دو بیت عربی با یعقوب لیث صفاری، در بیشتر تاریخها تکرار شده. مسعودی در «مروج الذهب» میگوید یعقوب در سفر آخرش این شعر را (با یک بیت بیشتر) سرود (ج۲ ص۳۱۴ و در ترجمۀ پاینده ج۲ ص۶۰۱). «تاریخ بناکتی» (ص ۱۷۵) میگوید یعقوب در حال جان دادن این دو بیت را گفت. اما روایت ابن خلکان در «وفیات الأعیان» (ج۶ ص۴۲۰) از هر دو منطقیتر است که میگوید کسی برای او تعریف کرده که دیده این شعر بر روی سنگ مزار یعقوب نوشته بود. اینکه یعقوب لیث سفارش یک شعر عربی بدهد و یا اصلاً خودش شعر عربی بگوید، منطقی نیست. بخصوص وقتی آن حکایت مشهور را به یاد میآوریم که وقتی محمد وصیف سجستانی برایش قصیدهای به عربی خواند، به شاعر گفت «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟» یعنی او عربی نمیدانسته. اما شاید این شعر را بعد از درگذشتش و به عنوان زبان حال برای او گفته باشند. به هر حال تنها منبع کهنی که برای نسخۀ فارسی این شعر سراغ داریم، همین کتاب «نصیحت الملوک» است که دو قرن بعد از مرگ یعقوب نوشته شده (یعقوب در سال ۲۶۵ درگذشت و «نصیحت الملوک» اواخر قرن پنجم نوشته شده).
مرحوم عبدالرحیم خلخالی که نخستین بار این شعر را از روی یک نسخۀ خطی همین کتاب معرفی کرد (ماهنامه «مهر» شماره ۸، دی ۱۳۱۲، ص ۵۷۱ تا ۵۷۵) حدس میزند که هم شعر عربی و هم فارسی هر دو از یک شاعر باشد. او شعر را شبیه به آثار محمد بن وصیف میداند. ظاهراً مجتبی مینوی هم معتقد بوده شعر قدیمی و از روزگار یعقوب است. دکتر باستانی پاریزی میگوید احتمال ضعیفی هست که خود امام غزالی این شعر را به فارسی درآورده باشد (کتاب «یعقوب لیث»، ص ۴۱۶). از هر که باشد این شعر فارسی، بخصوص بیت دومش، فوقالعاده است.
@ehsanname
@ehsanname
در کتاب «نصیحت الملوک» اثر امام محمد غزالی که رسالهای است در اخلاق، در بخش حکایات مربوط به تنبیه دادن از بیوفایی دنیا (تصحیح استاد جلالالدین همایی، ص۱۶۴) این حکایت آمده است:
«و گویند بر سنگ گور یعقوب لیث این دو بیت به تازی نبشه بود:
خراسان أحویها و اکناف فارس
و ما کنتُ عن مُلک العراق بِآیسٍ
سلامٌ على الدنیا و طیب نسیمها
کأن لم یکن یعقوبُ فیها بِجالسٍ
ترجمتُه بالفارسیة:
بگرفتم این خراسان با مُلکِ پارس یکسان
مُلکِ عراق یکسر از من نبود رَسته
بدرود باد گیتی با بوی نوبهاران
یعقوبِ لیث گویی در وی نبُد نشسته!»
ارتباط آن دو بیت عربی با یعقوب لیث صفاری، در بیشتر تاریخها تکرار شده. مسعودی در «مروج الذهب» میگوید یعقوب در سفر آخرش این شعر را (با یک بیت بیشتر) سرود (ج۲ ص۳۱۴ و در ترجمۀ پاینده ج۲ ص۶۰۱). «تاریخ بناکتی» (ص ۱۷۵) میگوید یعقوب در حال جان دادن این دو بیت را گفت. اما روایت ابن خلکان در «وفیات الأعیان» (ج۶ ص۴۲۰) از هر دو منطقیتر است که میگوید کسی برای او تعریف کرده که دیده این شعر بر روی سنگ مزار یعقوب نوشته بود. اینکه یعقوب لیث سفارش یک شعر عربی بدهد و یا اصلاً خودش شعر عربی بگوید، منطقی نیست. بخصوص وقتی آن حکایت مشهور را به یاد میآوریم که وقتی محمد وصیف سجستانی برایش قصیدهای به عربی خواند، به شاعر گفت «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟» یعنی او عربی نمیدانسته. اما شاید این شعر را بعد از درگذشتش و به عنوان زبان حال برای او گفته باشند. به هر حال تنها منبع کهنی که برای نسخۀ فارسی این شعر سراغ داریم، همین کتاب «نصیحت الملوک» است که دو قرن بعد از مرگ یعقوب نوشته شده (یعقوب در سال ۲۶۵ درگذشت و «نصیحت الملوک» اواخر قرن پنجم نوشته شده).
مرحوم عبدالرحیم خلخالی که نخستین بار این شعر را از روی یک نسخۀ خطی همین کتاب معرفی کرد (ماهنامه «مهر» شماره ۸، دی ۱۳۱۲، ص ۵۷۱ تا ۵۷۵) حدس میزند که هم شعر عربی و هم فارسی هر دو از یک شاعر باشد. او شعر را شبیه به آثار محمد بن وصیف میداند. ظاهراً مجتبی مینوی هم معتقد بوده شعر قدیمی و از روزگار یعقوب است. دکتر باستانی پاریزی میگوید احتمال ضعیفی هست که خود امام غزالی این شعر را به فارسی درآورده باشد (کتاب «یعقوب لیث»، ص ۴۱۶). از هر که باشد این شعر فارسی، بخصوص بیت دومش، فوقالعاده است.
@ehsanname
🔺دو روایت از قربانی: تابلوی سمت راست از رامبراند، نقاش معروف هلندی است که سال ۱۶۳۵ کشیده شده و در موزۀ آرمیتاژ نگهداری میشود. مینیاتور سمت چپ هم منسوب است به رضا عباسی، نقاش بزرگ دورۀ صفوی (درگذشته ۱۰۴۴ه/ ۱۶۳۵م) در یک نسخۀ خطی از «قصص الانبیا» که در کتابخانه ملی پاریس است. دقت در شباهتها و تفاوتهای این دو تابلو نکات جالبی دارد @ehsanname
✍️نیم قرنی است که روز ۱۳ آگوست را به نام چپدستها نامگذاری کردهاند، به جبران همۀ دورانهایی که چپدستی نفرین شیطان و نشانۀ ضعف تلقی میشد. (نشانۀ این امر، هنوز در فرهنگ لغتها مانده. در زبان لاتین sinister هم به معنای چپ است و هم شوم و بدشگون. در فرانسوی gauche هم چپ معنی میدهد هم ناشی. لغت آلمانیِ linkisch به معنی چپدست و آدم ناجور است. در عربی «یسار» هم چپ معنی میدهد و هم شوم و نامبارک...) امروزه میدانیم که درصد افراد نابغه در میان چپدستها بیشتر است. از جمله بین نویسندگان بزرگ هم چپ دستهای زیادی داریم. معروف است که افلاطون و ارسطو چپدست بودند. در مورد نوشتن شکسپیر با دست چپ یا راست، بین محققان بحث است. از بین داستاننویسان جدیدتر، هانس کریستین آندرسن (نویسندۀ معروف کودکان)، لوییس کارول (خالق «آلیس در سرزمین عجایب»)، اچ. جی. ولز (از پیشگامان ادبیات علمی-تخیلی) و فرانتس کافکا (نویسندۀ «مسخ») را میدانیم که چپدست بودند. مارک تواین هم اول با راست مینوشت ولی در دهه ۱۸۹۰ (و بعد از نوشتن «ماجراهای تام سایر و «هاکلبری فین») مفاصل دست راستش دچار نوعی بیماری شد و از آن به بعد با چپ نوشت.
@ehsanname
🔻نقاشی معروفِ «دستان طراح» از موریس اِشِر، نقاش چپدستِ هلندی
@ehsanname
🔻نقاشی معروفِ «دستان طراح» از موریس اِشِر، نقاش چپدستِ هلندی
🔸اقتصادآنلاین - دو تابلوی نقاشی از #سهراب_سپهری در موزۀ نظامی بندر انزلی است. این آثار چند سال پیش وقتی با لنج و قاچاقی از ایران خارج میشد، توسط واحدهای گشت نیروی دریایی ارتش در آبهای خلیج فارس کشف شد @ehsanname
🔺چنگیز شَهوَق (۱۳۱۲-۱۳۷۵)، استاد مجسمهسازی بود و از پیشگامان هنر نوگرای ایران محسوب میشود. پریروز شایا شهوق، پسر او از گم شدن سردیس ناصرخسروی کار چنگیز شهوق در پارک ملت و جایگزین کردن اثر با سردیس دیگری که معلوم نیست کار چه کسی است خبر داد (+) امروز معاون سازمان زیباسازی شهرداری تهران اعلام کرده این سردیس جزو همان مجسمههایی بود که سال ۸۹ دزدیده شد (+) @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🐉🎞 اژدها روی برج میلاد. یک کار کوتاه و جذاب از جلال عریبی (انیماتور) و حمید ابراهیمنیا (کامپوزیتور) که به صحنهای از یک داستان فانتزی شبیه است - از اینستاگرام خانه انیمیشن @ehsanname
🔺هزینه ممیزی کتاب چقدر است؟ «مؤسسه فرهنگی-هنری کارآفرینان فرهنگ و هنر» یکی از زیرمجموعههای وزارت ارشاد است. ارشاد با این موسسه قراردادی به مبلغ تا سقف ۴میلیارد تومان برای سال ۹۷ دارد تا هزینه «تطبیق کتب ارائهشده با ضوابط نشر کتاب در سراسر کشور» یعنی حقالزحمه بررسهای کتاب از طریق این قرارداد پرداخت شود. در قانون بودجه ۹۷ (صفحه ۱۴ از پیوست شماره ۴-بخش اول) مبلغ ۳میلیارد و ۵۰۰میلیون تومان برای بررسی کتاب در نظر گرفته شده (+). در فهرست پرداختهای سال ۹۷ وزرات ارشاد (+) ۲۰ مورد پرداخت به این موسسه هست، جمعاً ۴میلیارد و ۳۷۵میلیون تومان، که شامل عناوین کلی مثل کمک به برگزاری مراسم جشنوارهها و نشستها و مسابقات کتاب، کمک به تبلیغات کتاب، کمک به خرید کتاب برای تقویت کتابخانهها، کمک به فعالیتهای فرهنگی و هنری در استانها و ... یعنی مشخص نیست دقیقاً چه بخشی از این مبلغ برای بررسی کتاب هزینه شده. به هر حال مبلغ همین حدودهاست @ehsanname
📊 یک شبانه روز ایرانیها چگونه طی میشود؟ کتاب خواندن جزو آن ۱۵ دقیقه فعالیتهای تفریحی و فرهنگی است - اینفوگرافی ایرنا از نتایج طرح گذران وقت سازمان آمار @ehsanname
🔹دولت چین نگران گسترش مذهب در این کشور است. رویترز خبر داده بود که نصب علایمی با الفبای عربی (مثل «حلال» برای قصابیهایی که ذبح اسلامی میفروشند) در پکن ممنوع شده. فاکسنیوز هم گزارش داده وزارت آموزش و پرورش چین کلماتی مانند خدا، مسیح و انجیل را از همۀ کتابهای داستانی کلاسیک کودک حذف میکند. مثلاً در داستان «دخترک کبریتفروش» هانس کریستین آندرسن، جایی که روح مادربزرگ دخترک در شعلۀ آخرین کبریتها سراغ او آمده و به او توضیح میدهد که: «وقتی یک ستاره میافتد، روح یک نفر پیش خدا میرود»، در نسخۀ چینی (تصویر بالا) تبدیل شده به: «وقتی یک ستاره میافتد، یک نفر از این دنیا میرود» @ehsanname
🔺 دکتر اسماعیل امینی در اینستاگرام نوشته: این کتاب نمود کامل نادانی و تعصب و بیغیرتی نسبت به میراث فرهنگی ایران و زبان و ادب فارسی است. گلستان سعدی را با دستکاری در نثر و نظم دلانگیز سعدی به خیال خودشان از کلمات عربی پیراستهاند و نظم و نثری سست و مضحک را به عنوان گلستان امروز منتشر کردهاند. @ehsanname
احساننامه
تصویر پایین «عامهپسند» چارلز بوکوفسکی ترجمه پیمان خاکسار است و بالایی، همان رمان با ترجمه جدید. خودتان ببینید شخصیت "ریتو" از کجا آمده! - از اینستاگرام پیمان خاکسار @ehsanname
🔹یکی از مشکلات نشر ما، شکایت صاحبان آثار پرفروش از ناشرانی است که کتابهای آنها را دوباره و به اسم یک مترجم ناشناس منتشر میکنند. پیمان خاکسار، مترجمی که «عامهپسند» چارلز بوکوفسکی، «اتحادیه ابلهان» جان کندی تول و «جزء از کل» استیو تولتز را ترجمه کرده، دربارۀ این موضوع در اینستاگرام نوشته: "میتوانم صدای ناشر را بشنوم که به تایپیست میگوید: خودت یهجوری جملهها رو عوض کن که نتونن شکایت کنن. این هم حکایت ماست... یکی از «جزء از کل»ها را ورق زدم و دیدم اسم مترجم روی جلد، با اسمی که در شناسنامۀ صفحۀ اول کتاب نوشته شده فرق دارد. متنش را هم چند سطر خواندم و احساس کردم یک روانی مست افتاده به جان جملات و تا توانسته با مشت و لگد اوراقشان کرده. روی جلد یکی از «اتحادیه ابلهان»ها نام خانوادگی نویسنده نیامده: «نوشتۀ جان کندی». مثل این که روی جلد «اولیس» بنویسیم نوشتۀ جیمز! ..." خاکسار قبلاً هم نمونهای از متن یکی از «عامهپسند»ها در اینستاگرام نشان داده بود که بدخوانی تایپیست از متن او، باعث تبدیل ناسزایی در دیالوگ به یک شخصیت جدید به اسم «ریتو» شده بود! @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅ این جهان را چارهای جز فرهنگ نیست - پیام بهرام بیضایی به جشن انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر
@ehsanname
🔹در این جشن نشان کمیسیون ملی یونسکو به بهرام بیضایی اهدا شد و حمید امجد به نمایندگی از بیضایی نشان را دریافت کرد. ویدیو از کانال محمد تاجیک
@tajik57
@ehsanname
🔹در این جشن نشان کمیسیون ملی یونسکو به بهرام بیضایی اهدا شد و حمید امجد به نمایندگی از بیضایی نشان را دریافت کرد. ویدیو از کانال محمد تاجیک
@tajik57
🔹نظر یوسا درباره وضعیت فرهنگی امروز:
«منظور ما از تمدن نمایشی چیست؟ مراد تمدن دنیایی است که در آن سرگرمی بالاترین معیار ارزشهاست و خوش گذراندن و فرار از ملال، اشتیاقی همگانی شده است. این هدف چیزی کاملاً مشروع است. اما وقتی این میل طبیعی به لذت، بدل به والاترین ارزش ما بشود، پیامدهایی نامنتظر خواهد داشت، از جمله به ابتذال کشیدن فرهنگ و رواج ولنگاری و، در عرصۀ خبررسانی، اشاعهی ژورنالیسمی بیمسئولیت که بنیادش بر شایعه و جنجال استوار است.
در تمدن امروزی ما طبیعی و حتی الزامی است که آشپزی و طراحی لباس بخش بزرگی از فرهنگ را تسخیر کند، چراکه سرآشپزها و مُدسازان امروز جایگاهی یافتهاند که قبلاً در اختیار دانشمندان و موسیقیدانان و فیلسوفان بود. در نظام فرهنگی امروز ما، بخاری و اجاقگاز و سکوی نمایش مُد، همتراز با کتاب و آزمایشگاه و سالن اپرا شده است و ستارگان تلویزیون و فوتبالیستهای مشهور همان سلطهای را بر عادات و ذوق و سلیقه و مُد لباس ما دارند که پیش از این قلمرو معلمان و متفکران و (پیش از آن) عرصۀ الاهیون بود.
تبلیغات بهگونهای نامحسوس خلأی را که در غیاب نقد پدید آمده، پر کرده و این تبلیغات دیگر نه فقط پارهای جداناشدنی از فرهنگ، که درواقع محمل اصلی آن شده است. امروز تبلیغات نقش عمدهای در شکلگیری سلیقه و حساسیت و تخیل و رسم و عرف ما دارد. تصادفی نیست که سیاستمداران امروز در کارزار انتخابات به جای اینکه مثل گذشته سعی کنند با دانشمندان سرشناس و نمایشنامهنویسان صاحبنام عکس بگیرند، میکوشند حمایت خوانندگان باب روز، هنرپیشگان سینما و بازیکنان فوتبال یا سایر ورزشکاران را جلب کنند. این شخصیتها امروز به جای روشنفکران معیار و محک وجدان سیاسی طبقه متوسط و اقشار وسیعی از مردم کوچه و بازار شدهاند.
@ehsanname
📌از مقالۀ «چرا روشنفکران ذلیل و پادرهوا شدهاند؟» ترجمۀ عبدالله کوثری در «اندیشه پویا» شماره ۶۰ (مرداد ۹۸)
«منظور ما از تمدن نمایشی چیست؟ مراد تمدن دنیایی است که در آن سرگرمی بالاترین معیار ارزشهاست و خوش گذراندن و فرار از ملال، اشتیاقی همگانی شده است. این هدف چیزی کاملاً مشروع است. اما وقتی این میل طبیعی به لذت، بدل به والاترین ارزش ما بشود، پیامدهایی نامنتظر خواهد داشت، از جمله به ابتذال کشیدن فرهنگ و رواج ولنگاری و، در عرصۀ خبررسانی، اشاعهی ژورنالیسمی بیمسئولیت که بنیادش بر شایعه و جنجال استوار است.
در تمدن امروزی ما طبیعی و حتی الزامی است که آشپزی و طراحی لباس بخش بزرگی از فرهنگ را تسخیر کند، چراکه سرآشپزها و مُدسازان امروز جایگاهی یافتهاند که قبلاً در اختیار دانشمندان و موسیقیدانان و فیلسوفان بود. در نظام فرهنگی امروز ما، بخاری و اجاقگاز و سکوی نمایش مُد، همتراز با کتاب و آزمایشگاه و سالن اپرا شده است و ستارگان تلویزیون و فوتبالیستهای مشهور همان سلطهای را بر عادات و ذوق و سلیقه و مُد لباس ما دارند که پیش از این قلمرو معلمان و متفکران و (پیش از آن) عرصۀ الاهیون بود.
تبلیغات بهگونهای نامحسوس خلأی را که در غیاب نقد پدید آمده، پر کرده و این تبلیغات دیگر نه فقط پارهای جداناشدنی از فرهنگ، که درواقع محمل اصلی آن شده است. امروز تبلیغات نقش عمدهای در شکلگیری سلیقه و حساسیت و تخیل و رسم و عرف ما دارد. تصادفی نیست که سیاستمداران امروز در کارزار انتخابات به جای اینکه مثل گذشته سعی کنند با دانشمندان سرشناس و نمایشنامهنویسان صاحبنام عکس بگیرند، میکوشند حمایت خوانندگان باب روز، هنرپیشگان سینما و بازیکنان فوتبال یا سایر ورزشکاران را جلب کنند. این شخصیتها امروز به جای روشنفکران معیار و محک وجدان سیاسی طبقه متوسط و اقشار وسیعی از مردم کوچه و بازار شدهاند.
@ehsanname
📌از مقالۀ «چرا روشنفکران ذلیل و پادرهوا شدهاند؟» ترجمۀ عبدالله کوثری در «اندیشه پویا» شماره ۶۰ (مرداد ۹۸)
🗞بخشهایی از گزارش روزنامه «جامجم» از وضعیت محصولات فرهنگی ایرانی در افغانستان:
🔸سیدرضا محمدی، شاعر: تقریباً ۸۰درصد بازار کتاب افغانستان را کتاب ایرانی تشکیل میدهد، به طور مثال پاساژ ملی که بزرگترین پاساژ کتاب در کابل است و همچنین در شهرکتاب و جاده کتابفروشی که متشکل از ۴۰۰ کتاب فروش هستند، میانگین ۸۰ تا ۸۵درصد کتابها چاپ ایران هستند.
🔹شاهد فرهوش، مسئول شهر کتاب کابل: بخش عمده کتابهایی که امروز در افغانستان داریم، به برکت ایران به دستمان میرسند. اگر مترجمان ایرانی نبودند امروز کمتر کسی در افغانستان چخوف، راسل، نیچه، الیف شافاک، اورهان پاموک، جومپا لاهیری و ... را میشناخت. شعر ایران اینجا خیلی مخاطب دارد. اگر صد جلد کتاب شعر فاضل نظری بیاوریم، یک هفتهای تمام میشود. این شاعر به کابل آمد و وقتی میخواند، حاضران شعرهایش را حفظ بودند و راهنماییاش میکردند. همینطور آثار بزرگ علوی و بهخصوص «چشمهایش» خیلی مخاطب دارد و نیامده تمام میشود.
@ehsanname
🔸سیدرضا محمدی، شاعر: تقریباً ۸۰درصد بازار کتاب افغانستان را کتاب ایرانی تشکیل میدهد، به طور مثال پاساژ ملی که بزرگترین پاساژ کتاب در کابل است و همچنین در شهرکتاب و جاده کتابفروشی که متشکل از ۴۰۰ کتاب فروش هستند، میانگین ۸۰ تا ۸۵درصد کتابها چاپ ایران هستند.
🔹شاهد فرهوش، مسئول شهر کتاب کابل: بخش عمده کتابهایی که امروز در افغانستان داریم، به برکت ایران به دستمان میرسند. اگر مترجمان ایرانی نبودند امروز کمتر کسی در افغانستان چخوف، راسل، نیچه، الیف شافاک، اورهان پاموک، جومپا لاهیری و ... را میشناخت. شعر ایران اینجا خیلی مخاطب دارد. اگر صد جلد کتاب شعر فاضل نظری بیاوریم، یک هفتهای تمام میشود. این شاعر به کابل آمد و وقتی میخواند، حاضران شعرهایش را حفظ بودند و راهنماییاش میکردند. همینطور آثار بزرگ علوی و بهخصوص «چشمهایش» خیلی مخاطب دارد و نیامده تمام میشود.
@ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺کتاب «تمامی آنچه که مردان در باب زنان میدانند» محمدصالح علاء خاطرتان هست؟ کتابی ۱۱۴صفحهای که تمام صفحاتش سفید و خالی است و اتفاقاً همین ایده با استقبال مواجه شد و کتاب به چاپ ۲۸م هم رسید (ویدیو بالا). حالا یک نویسندۀ برزیلی همین کار را تکرار کرده و کار او هم گرفته. به گزارش فاکسنیوز ویلیام تامس نویسنده ۳۰ساله برزیلی یک کتاب ۱۹۰صفحهای نوشته که چرا باید به ژائیر بولسونارو رئیسجمهور جدید و تندرو برزیل احترام گذاشت و تمام صفحات را خالی گذاشته است @ehsanname
احساننامه
📖 تجدید چاپ رمان «فیل در تاریکی» قاسم هاشمینژاد بعد از چهل سال. این کتاب را اولین رمان پلیسیِ مدرن ایرانی میدانند. عکس از اینستاگرام نشر هرمس @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📖 گزارش ایرنا از رمان «فیل در تاریکی» اثر استاد قاسم هاشمینژاد که امسال بعد از ۴۰ سال تجدید چاپ شد. این کتاب را اولین رمان پلیسیِ مدرن ایرانی میدانند @ehsanname
Forwarded from احساننامه
✉️نامهای از دهخدا
@ehsanname
دهخدا با اینکه بعد از تشکیل مجلس دوم، سیاست را کنار گذاشت و وقتش را صرف کار «لغتنامه» کرد، اما در ایام ملی شدن صنعت نفت، جزو طرفدارانِ جنبش بود و به خاطر روابط خوبش با مصدق، بعد از ۲۸ مرداد دچار گرفتاریهایی شد. از جمله خانهاش را به تصور اینکه حسین فاطمی در آنجا مخفی شده باشد، گشتند و خودش هم چندین بار توسط سرتیپ آزموده که بعدها رییس دادگاه مصدق شد، بازجویی شد. موضوع یکی از این بازجوییها را خود دهخدا در نامه زیر شرح داده. این نامه خطاب به حبیب یغمایی، ادیبِ معروف و صاحب مجله «یغما» است:
@ehsanname
دوست و آقای عزیزم
در دزآشوب در همسایگی دکتر مثقالی، خانۀ میرزاتقی شمالی هستم و خیلی دلم میخواهد که برای مجله [یغما] چیزی تهیه کنم ولی مبتلی به ضیقالنفسِ شدیدی هستم و علتش سرماخوردگی بود که در سه چهار ساعت در هوای سرد زمستان آقای سرتیپ آزموده مرا در اطاق انتظار سرد برای استنطاق، در کوران نشاند. خداوند به همه عوض کرامت فرماید. این چند بیت فردوسی را فرستادم اگر صلاح دیدید در مجله جا بدهید:
چنین گفت نوشیروانِ قباد
که چون شاه را سر بپیچد ز داد
کند چرخ، منشورِ او را سیاه
ستاره نخواند ورا نیز شاه
ستم نامۀ عزلِ شاهان بُوَد
چو درد دل بیگناهان بُوَد
شاید بخواهید بدانید که موضوع استنطاق چه بود؟ موضوع، چند کلمۀ آقای مسعودی در روزنامۀ اطلاعات بود که در روز پرواز شاه به رُم بیاطلاعِ وزراء، که از روی نمیدانم چه غرضی نوشته بود: «در حال حاضر شورای سلطنتی تشکیل خواهد شد و ریاست آن با فلان (یعنی علیاکبر دهخدا) خواهد بود» درصورتیکه نه آقای مصدقالسلطنه و نه ارادتمند ابداً نه چنین حرفی گفته و نه شنیده بودیم.
دوست صمیمی شما، علیاکبر دهخدا
📌به نقل از: مجله «آینده»، شماره ۱و۲ سال هفتم (فروردین و اردیبهشت ۱۳۶۰)، صفحه ۷۸ و ۷۹
@ehsanname
دهخدا با اینکه بعد از تشکیل مجلس دوم، سیاست را کنار گذاشت و وقتش را صرف کار «لغتنامه» کرد، اما در ایام ملی شدن صنعت نفت، جزو طرفدارانِ جنبش بود و به خاطر روابط خوبش با مصدق، بعد از ۲۸ مرداد دچار گرفتاریهایی شد. از جمله خانهاش را به تصور اینکه حسین فاطمی در آنجا مخفی شده باشد، گشتند و خودش هم چندین بار توسط سرتیپ آزموده که بعدها رییس دادگاه مصدق شد، بازجویی شد. موضوع یکی از این بازجوییها را خود دهخدا در نامه زیر شرح داده. این نامه خطاب به حبیب یغمایی، ادیبِ معروف و صاحب مجله «یغما» است:
@ehsanname
دوست و آقای عزیزم
در دزآشوب در همسایگی دکتر مثقالی، خانۀ میرزاتقی شمالی هستم و خیلی دلم میخواهد که برای مجله [یغما] چیزی تهیه کنم ولی مبتلی به ضیقالنفسِ شدیدی هستم و علتش سرماخوردگی بود که در سه چهار ساعت در هوای سرد زمستان آقای سرتیپ آزموده مرا در اطاق انتظار سرد برای استنطاق، در کوران نشاند. خداوند به همه عوض کرامت فرماید. این چند بیت فردوسی را فرستادم اگر صلاح دیدید در مجله جا بدهید:
چنین گفت نوشیروانِ قباد
که چون شاه را سر بپیچد ز داد
کند چرخ، منشورِ او را سیاه
ستاره نخواند ورا نیز شاه
ستم نامۀ عزلِ شاهان بُوَد
چو درد دل بیگناهان بُوَد
شاید بخواهید بدانید که موضوع استنطاق چه بود؟ موضوع، چند کلمۀ آقای مسعودی در روزنامۀ اطلاعات بود که در روز پرواز شاه به رُم بیاطلاعِ وزراء، که از روی نمیدانم چه غرضی نوشته بود: «در حال حاضر شورای سلطنتی تشکیل خواهد شد و ریاست آن با فلان (یعنی علیاکبر دهخدا) خواهد بود» درصورتیکه نه آقای مصدقالسلطنه و نه ارادتمند ابداً نه چنین حرفی گفته و نه شنیده بودیم.
دوست صمیمی شما، علیاکبر دهخدا
📌به نقل از: مجله «آینده»، شماره ۱و۲ سال هفتم (فروردین و اردیبهشت ۱۳۶۰)، صفحه ۷۸ و ۷۹
Forwarded from احساننامه
📘سرنوشت یکی از کتابهای شخصی مصدق که بعد از ۲۸ مرداد به غارت رفته، به خود مصدق برگشته و او به آورنده اهدا کرده. مصدق بیشتر کتابهایش را به کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران هدیه کرده بود @ehsanname
Tasali o Salam
Poria Akhavas
🎧 «تسلّی و سلام» قصیدهای است از #مهدی_اخوان_ثالث برای دکتر مصدق. این شعر زمانی سروده شد که نمیشد اسم مصدق را آورد، برای همین در چاپ کتاب «ارغنون» شعر به «پیرمحمد احمدآبادی» تقدیم شد؛ عنوانی ساختگی از سن، نام و محل تبعید مصدق. شعر را با صدای شاعر، آواز پوریا اخواص و موسیقی مجید درخشانی بشنوید، از آلبوم «چاووشی» @ehsanname
❌ چند روایت از اینکه نیما، اخوان را لو داد یا نداد؟
@ehsanname
احسان رضایی: کودتای ۲۸ مرداد رویای یک نسل را بر باد داد. شاید هیچ کس بهتر از #مهدی_اخوان_ثالث نتوانسته باشد شکست این رویا را تصویر کند. اخوان در شعرهای متعددی، از «زمستان» معروف تا آثار دیگرش فاجعهای را روایت میکند که انگار ابعادی فراتاریخی دارد:
بارانِ جر جر بود و ضجۀ ناودانها بود
و سقفهایی كه فرو مىريخت
افسوس آن سقف بلند آرزوهاى نجيب ما
وآن باغ بيدار و برومندى كه اشجارش
در هر كنارى ناگهان مىشد صليب ما
افسوس... (از شعر «آن گاهِ پس از تندر»)
یدالله قرایی، شاعر و دوست اخوان میگوید روز ۲۸ مرداد اخوان در مشهد بوده و پیش رفقایش که خبر رسیده «... میگفت میخواهد به تهران برود. همین الان در تهران خیابانها سنگربندی شده، تهران استالینگراد شده، مگر میگذارند به این مفتی تمام شود؟» («چهل و چند سال با اخوان»، انتشارات بزرگمهر ۱۳۷۰، ص۴۸) طبیعتاً اخوان با این روحیه کارش به زندان کشید. خود اخوان در نامهای که در بهمن۱۳۳۳ به دوست دیگرش، محمد قهرمان، شاعر غزلسرا نوشته («با یادهای عزیز گذشته»، نشر زمستان ۱۳۸۴، ص۸۶ تا ۹۴) در مورد حبسش توضیح داده که دو نوبت به زندان افتاده که زندان دوم تا ۳۰ آذر۱۳۳۳ طول کشیده و در این مدت دخترش لاله به دنیا آمده بوذه و دستآخر با وساطت جهانگیر تفضلی، ادیب و مطبوعاتی که نزدیکی با دربار پهلوی داشت آزاد شده و البته با سرودن قصیدهای به عنوان تعهدِ دوری از سیاست. چند بیتی که از این قصیده نقل شده، نشان میدهد که شعر اخوان چه رندانه است:
رندی شرابخواره و درویش، همچو من
کی فکرتِ سیاستِ پرشور و شر کنم؟
من تودگی نبوده و بالله نیستم
باید گواهم ایزد و پیغامبر کنم
سودَند سر به خاکِ رضا، کارههای قوم
من مردِ هیچکاره چه خاکی به سر کنم! («چهل و چند سال با امید»، ص۵۱)
داستانی هست که اخوان، این زندان دوم را از چشم استادش، نیما یوشیج میدیده و بیتی را هم در زندان سروده: «مرا نیمای مادر ... لو داد/ مرا لو، پیشوای شعر نو داد.» دکتر شفیعیکدکنی میگوید این بیت کار اخوان نیست. («حالات و مقاماتِ میم امید»، نشر سخن ۱۳۹۱، ص۲۷) اما اخوان اشارههای دیگری هم به نیما دارد، مثلاً در شعر «برای دخترکم لاله و آقای مینا» (که تاریخ بهمن۱۳۳۳ دارد) خطاب به دخترش میگوید: «آن دستهای کوچکت را/ سوی خدا کن/ بنشین و با من خواجه مینا را دعا کن!» و اگر اینجا با کنایه گفته، در نامه به قهرمان (که ذکرش رفت) صریحاً اسم نیما را به عنوان باعث و بانی زندانش آورده.
اما آیا واقعاً نیما، اخوان را لو داده بود؟ روایتها متفاوت است. قرایی میگوید لو دادن اخوان کارِ اعضای حزب توده بوده (همان، ص۵۰). اما مرتضی کاخی، ادیب و شاگرد اخوان نظر دیگری دارد. او (در مصاحبه با شماره ۲۱ هفتهنامه «نگاه پنجشنبه»، ۲شهریور ۱۳۹۱) میگوید: «بعد از کودتای ۲۸ مرداد نیما جملات بدی را به زبان آورد. زمانی که دستگاه وقت به نیما اتهام تودهای بودن و چپگرایی زده بود، او گفته بود: من اصلاً چپ نیستم و این آدمهای وقتگیر مثل اخوان و شاملو که دور من جمع میشوند عضو حزب توده هستند. این حرفها باعث گرفتاری اخوان شد.»
محمد قائد، روزنامهنگار معروف (در یادداشت «معصومیت بربادرفتۀ شاعر»، بیبیسی ۴ شهریور ۱۳۸۹) از یک شعر میگوید: «مأموران فرمانداریِ نظامی ابیات هجوآمیزِ بیامضایی نزد نیما یوشیج بردند و او تشخیص داد باید کار اخوان باشد ...» (این شعر را بعضیها شعر «زمستان» گفتهاند که درست نیست چون «زمستان است ...» تاریخ دی۱۳۳۴ دارد.)
یک روایت دیگر پای آلاحمد را هم به ماجرا باز میکند. محمدمهدی حسنی، خبرنگار، بعد از مصاحبهای با تقی خاوریِ شاعر و از دوستان نیما (روزنامه «روزگار» ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰) در وبلاگش از خاوری نقل کرد که: «اخوان گفت ... وقتی مرا برای بازجویی به اتاق تیمسار تیمور بختیار [رییس وقت ساواک] بردند. او روی میز کار دفتر خود نشسته و با هفتتیرش بازی میکرد. پس از مدتی سکوت در همان وضع گفت: تو علیه اعلیحضرت همایونی شعر گفتهای؟ گفتم من چنین شعری نگفتهام... شعری را به من نشان داد که با دستخط نیما نوشته و زیرش قید شده بود که از اخوان است و گفت: ببین پیشوایتان نوشته این شعر را تو گفتهای و تو انکار میکنی؟ من وقتی خط نیما را شناختم، برای رَستنِ پیرمرد، موضوع را به گردن گرفتم. بعدها فهمیدم جلال آلاحمد به نیما گفته بود تو با این جسم نحیف اگر به زندان بروی، میمیری، بگذار جوانها فولادِ آبدیده شوند و انتخابشان من بودم.»
اخوان البته از پیروی نیما در شعر دست برنداشت. بعدها بارها از نیما تعریف کرد و جواب منتقدانش را داد. دو کتاب هم دربارۀ نیما و تأثیرش در شعر معاصر نوشت و بخصوص در مقدمۀ «بدعتها و بدایع نیما» (چاپ اول ۱۳۵۷) متن بلندی در ستایش او دارد با این عنوان: «فصل دربارۀ اینکه نیما مردی بود مردستان».
@ehsanname
@ehsanname
احسان رضایی: کودتای ۲۸ مرداد رویای یک نسل را بر باد داد. شاید هیچ کس بهتر از #مهدی_اخوان_ثالث نتوانسته باشد شکست این رویا را تصویر کند. اخوان در شعرهای متعددی، از «زمستان» معروف تا آثار دیگرش فاجعهای را روایت میکند که انگار ابعادی فراتاریخی دارد:
بارانِ جر جر بود و ضجۀ ناودانها بود
و سقفهایی كه فرو مىريخت
افسوس آن سقف بلند آرزوهاى نجيب ما
وآن باغ بيدار و برومندى كه اشجارش
در هر كنارى ناگهان مىشد صليب ما
افسوس... (از شعر «آن گاهِ پس از تندر»)
یدالله قرایی، شاعر و دوست اخوان میگوید روز ۲۸ مرداد اخوان در مشهد بوده و پیش رفقایش که خبر رسیده «... میگفت میخواهد به تهران برود. همین الان در تهران خیابانها سنگربندی شده، تهران استالینگراد شده، مگر میگذارند به این مفتی تمام شود؟» («چهل و چند سال با اخوان»، انتشارات بزرگمهر ۱۳۷۰، ص۴۸) طبیعتاً اخوان با این روحیه کارش به زندان کشید. خود اخوان در نامهای که در بهمن۱۳۳۳ به دوست دیگرش، محمد قهرمان، شاعر غزلسرا نوشته («با یادهای عزیز گذشته»، نشر زمستان ۱۳۸۴، ص۸۶ تا ۹۴) در مورد حبسش توضیح داده که دو نوبت به زندان افتاده که زندان دوم تا ۳۰ آذر۱۳۳۳ طول کشیده و در این مدت دخترش لاله به دنیا آمده بوذه و دستآخر با وساطت جهانگیر تفضلی، ادیب و مطبوعاتی که نزدیکی با دربار پهلوی داشت آزاد شده و البته با سرودن قصیدهای به عنوان تعهدِ دوری از سیاست. چند بیتی که از این قصیده نقل شده، نشان میدهد که شعر اخوان چه رندانه است:
رندی شرابخواره و درویش، همچو من
کی فکرتِ سیاستِ پرشور و شر کنم؟
من تودگی نبوده و بالله نیستم
باید گواهم ایزد و پیغامبر کنم
سودَند سر به خاکِ رضا، کارههای قوم
من مردِ هیچکاره چه خاکی به سر کنم! («چهل و چند سال با امید»، ص۵۱)
داستانی هست که اخوان، این زندان دوم را از چشم استادش، نیما یوشیج میدیده و بیتی را هم در زندان سروده: «مرا نیمای مادر ... لو داد/ مرا لو، پیشوای شعر نو داد.» دکتر شفیعیکدکنی میگوید این بیت کار اخوان نیست. («حالات و مقاماتِ میم امید»، نشر سخن ۱۳۹۱، ص۲۷) اما اخوان اشارههای دیگری هم به نیما دارد، مثلاً در شعر «برای دخترکم لاله و آقای مینا» (که تاریخ بهمن۱۳۳۳ دارد) خطاب به دخترش میگوید: «آن دستهای کوچکت را/ سوی خدا کن/ بنشین و با من خواجه مینا را دعا کن!» و اگر اینجا با کنایه گفته، در نامه به قهرمان (که ذکرش رفت) صریحاً اسم نیما را به عنوان باعث و بانی زندانش آورده.
اما آیا واقعاً نیما، اخوان را لو داده بود؟ روایتها متفاوت است. قرایی میگوید لو دادن اخوان کارِ اعضای حزب توده بوده (همان، ص۵۰). اما مرتضی کاخی، ادیب و شاگرد اخوان نظر دیگری دارد. او (در مصاحبه با شماره ۲۱ هفتهنامه «نگاه پنجشنبه»، ۲شهریور ۱۳۹۱) میگوید: «بعد از کودتای ۲۸ مرداد نیما جملات بدی را به زبان آورد. زمانی که دستگاه وقت به نیما اتهام تودهای بودن و چپگرایی زده بود، او گفته بود: من اصلاً چپ نیستم و این آدمهای وقتگیر مثل اخوان و شاملو که دور من جمع میشوند عضو حزب توده هستند. این حرفها باعث گرفتاری اخوان شد.»
محمد قائد، روزنامهنگار معروف (در یادداشت «معصومیت بربادرفتۀ شاعر»، بیبیسی ۴ شهریور ۱۳۸۹) از یک شعر میگوید: «مأموران فرمانداریِ نظامی ابیات هجوآمیزِ بیامضایی نزد نیما یوشیج بردند و او تشخیص داد باید کار اخوان باشد ...» (این شعر را بعضیها شعر «زمستان» گفتهاند که درست نیست چون «زمستان است ...» تاریخ دی۱۳۳۴ دارد.)
یک روایت دیگر پای آلاحمد را هم به ماجرا باز میکند. محمدمهدی حسنی، خبرنگار، بعد از مصاحبهای با تقی خاوریِ شاعر و از دوستان نیما (روزنامه «روزگار» ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰) در وبلاگش از خاوری نقل کرد که: «اخوان گفت ... وقتی مرا برای بازجویی به اتاق تیمسار تیمور بختیار [رییس وقت ساواک] بردند. او روی میز کار دفتر خود نشسته و با هفتتیرش بازی میکرد. پس از مدتی سکوت در همان وضع گفت: تو علیه اعلیحضرت همایونی شعر گفتهای؟ گفتم من چنین شعری نگفتهام... شعری را به من نشان داد که با دستخط نیما نوشته و زیرش قید شده بود که از اخوان است و گفت: ببین پیشوایتان نوشته این شعر را تو گفتهای و تو انکار میکنی؟ من وقتی خط نیما را شناختم، برای رَستنِ پیرمرد، موضوع را به گردن گرفتم. بعدها فهمیدم جلال آلاحمد به نیما گفته بود تو با این جسم نحیف اگر به زندان بروی، میمیری، بگذار جوانها فولادِ آبدیده شوند و انتخابشان من بودم.»
اخوان البته از پیروی نیما در شعر دست برنداشت. بعدها بارها از نیما تعریف کرد و جواب منتقدانش را داد. دو کتاب هم دربارۀ نیما و تأثیرش در شعر معاصر نوشت و بخصوص در مقدمۀ «بدعتها و بدایع نیما» (چاپ اول ۱۳۵۷) متن بلندی در ستایش او دارد با این عنوان: «فصل دربارۀ اینکه نیما مردی بود مردستان».
@ehsanname