احسان‌نامه – Telegram
احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
☑️ پیشینیانِ ما گفته بودند که نفت نشان از آشفتگی‌ها و درگیری‌ها دارد. هر که نفت در خواب بیند به مصیبتی گرفتار آید. نفت زنِ بی‌حفاظِ بلایه‌کار است که سر کردن با او دشوار است. اگر از دست بگذاری و غفلت کنی چه‌ها که نکند! نفت مالِ حرامِ بی‌سرانجام است. بدنامی دارد و عاقبت ندارد. خواب نفت خبر می‌دهد که گرفتاری سیاسی (نائبة من سلطان) در راه است! ... ما می‌گفتیم که این حرف‌ها خرافات است. می‌گفتیم که این مدعیانِ تعبیر خواب در دنیای قدیم، گرفتار اوهامِ خویش بوده‌اند. نفت و فساد و بدبختی؟ نفت و جنگ و زد و خورد؟ ... از آن‌گاه که در اوایل قرن بوی نفت از این منطقه برخاست، دیدیم که پیرانِ ما راست می‌گفته‌اند و آن‌گاه که در اواخر قرن درهای دوزخ بر فراز خلیج فارس باز شد و غریو سهمگینِ آتشبارها و نهیب سقوطِ موشک‌ها سایه وحشت و مرگ بر آبهای نیلگون افکند، نه تنها مسافران هواپیمای ایرباس، که همهٔ ماهیان دریا و اشتران صحرا و نخلستان‌های بصره و نیزارهای بطایح نیز دریافتند که نفت چگونه ممکن است به جنگ و زد و خورد و آفت و بلا تعبیر شود.
@ehsanname
از کتاب «خواب آشفتهٔ نفت»، دکتر محمدعلی موحد، نشر کارنامه، ۱۳۸۴، صفحه ۳۷ و ۳۸

#برچیده_ها
Tasali o Salam
Mehdi Akhavan Sales
شعر #مهدی_اخوان_ثالث برای «پیرمحمد احمدآبادی» (مصدق) با صدای خودش: چندان که غم به جانِ تو بارید/ باران به کوهسار نیامد @ehsanname
📂 طرحی برای حمله اتمی به ایران
@ehsanname
کودتا علیه دولتِ مصدق، اتفاقی و بی‌مقدمه نبود. در فاصله سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ ایالات‌ متحده و بریتانیا راضی بودند تجهیزات نفتی ایران و عراق را از بین ببرند تا احیانا نفت به دست رقیبشان، شوروی نیفتد. اسنادی که امروز سایت «تاریخ ایرانی» ترجمه‌شان را منتشر کرد، نشان می‌دهند که حتی استفاده از سلاح هسته‌ای در ایران و عراق یکی از گزینه‌های بریتانیا بوده. آرشیو امنیت ملی آمریکا این اسناد را دو ماه پیش منتشر کرده بود که نشان می‌دهند ۶۷ سال پیش هری ترومن، رئیس‌جمهوری آمریکا طرح NSC 26/2 را برای دور نگاه‌ داشتن شوروی از نفت خاورمیانه تأیید کرد. بر اساس این طرح، کمپانی‌های نفتی آمریکا و انگلیس تمامی تأسیسات و تجهیزات نفتی را تخریب و چاه‌های نفتی را مسدود می‌کردند. این سیاست تا دولت کندی ادامه یافت. ۱۲ سند این ماجرا را در آرشیو امنیت ملی آمریکا به آدرس زیر ببنید 👇
nsarchive.gwu.edu/NSAEBB/NSAEBB552-US-and-Britain-planned-to-destroy-Middle-East-oil-facilities-in-case-of-Soviet-invasion-from-1940s-1960s/
و ترجمه آنها را در سایت تاریخ ایرانی به نشانی زیر بخوانید 👇
tarikhirani.ir/fa/news/30/bodyView/5572/
امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر وقت، به همراه اعضای کابینه‌اش در راهپیمایی ۲۸ مرداد در سال ۱۳۵۲، رزوی که رژیم پهلوی آن را «قیام ملی» می‌دانست/ عکس از تاریخ ایرانی @ehsanname
فاصله میان شنیدن و دیدن
احسان رضایی
@ehsanname
گفته‌اند گذشته چراغ راه آینده است و از تاریخ باید درس گرفت. رودکی حتی گفته است که کسی که از تاریخ چیز یاد نگیرد، دیگر هیچ کلاس و درس دیگری به دردش نخواهد خورد. یکی از وقایع مهم تاریخ معاصر ما، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است. جایی که یک دولت محبوب، به‌طرز حیرت‌انگیزی در فاصله نصفه روز سقوط کرد و به دنبالش حکومتی نظامی سر کار آمد که ساواک و رعب و وحشتی ۲۵ساله را بر این مملکت مسلط کرد. اینکه چی شد که اینطور شد، یکی از همان درس‌هایی است که باید از تاریخ گرفت. افراد مختلفی درباره‌اش حرف زده‌اند و نکاتی را مطرح کرده‌اند. یکی‌اش این که عوامل پیدا و پنهان کودتا، قبل از هر کاری رابطه دولت با ملت را کمرنگ کردند. امروز و به مدد اسناد فراوانی که از آن دوره منتشر شده است می‌دانیم که بزرگنمایی خطر کمونیست‌ها، کار عوامل سیا و MI6 بوده. آنها شبکه‌ای راه انداخته بودند به اسم بدامن (bedamn) که قرار بود علیه کمونیست‌ها و روس‌ها تبلیغات کنند. اعضای این شبکه اما کارشان را از زیرکانه‌ترین راه، یعنی تبلیغ گسترده برای کمونیست‌ها انجام دادند. چندتایی کتاب خاطرات به اسم این و آن نوشتند که تویش همه اسم‌ها را توده‌ای معرفی می‌کرد، چندتایی نشریه راه انداختند و خلاصه کاری کردند که این ذهنیت به وجود بیاید که کمونیست‌ها همه جا را گرفته‌اند («کودتای بیست و هشت مرداد» عبدالله شهبازی، انتشارات روایت فتح، ۱۳۸۷، ص ۱۱۳ تا ۱۲۴) اما آنها فقط یک راه نداشتند. چهرهٔ مرموز تاریخ معاصر، یعنی دکتر مظفر بقایی (که احتمالا این سالها اسمش را در اخبار و به مناسبت طرح مطالبی درباره دکتر حسن آیت می‌شنوید و این، خودش داستان یک روز دیگر است. برویم سراغ همان مظفر بقایی که) آن اوایل خودش جزو کمیته مجلس در جریان خلع ید بود و از چهره‌های برجسته ملی کردن نفت، اما یکباره علیه مصدق شده بود و بر ضد او تبلیغات می‌کرد و جلال به او نوشت «من نمی‌دانم شرافتمند بودن چه دشواری‌هایی دارد که به این زودی از آن روی برمی‌تابید» («نامه‌های جلال آل‌احمد» علی دهباشی، انتشارات پیک، ۱۳۶۴، ص ۳۷). ماموری که از طرف شهربانی در خانه آیت‌الله کاشانی مستقر بوده و هر روز از آنجا راپرت می‌فرستاده، می‌گوید بقایی مدام به طرفداران آیت‌الله می‌گفت که مصدق دین و ایمان درستی ندارد و نسبت به فرایض دینی بی‌توجه است («روحانی مبارز آیت‌الله کاشانی به روایت اسناد»، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ۱۳۷۹، جلد اول، ص ۴۶۰ به بعد) دستورالعملی هم از یک رابط سفارت فرانسه خطاب به بقایی به دست آمده که نشان می‌دهد اختلاف انداختن بین مصدق و آیت‌الله یک برنامه جدی بوده («زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقایی»، حسین آبادیان، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۷۸، ص ۱۵۶ تا ۱۶۰) در گزارشی که دکتر ویلبر، یکی از کارشناسان سیا ۵۰ سال بعد در «نیویورک تایمز» منتشر کرد، این نکته بود که عوامل سیا به سخنران‌های مذهبی زنگ می‌زدند و تهدید می‌کردند اگر حرفی علیه مصدق زده شود، حزب توده با آنها برخورد می‌کند و یک شب هم وسط مجلس عزاداری در منزل آیت‌الله کاشانی نارنجکی انداختند (ماهنامه «پیام امروز»، ش ۴۱، مهر ۱۳۷۹، ص ۱۱۸) این وسط رای مشکوک یک قاضی مبنی بر اینکه فعالیت حزب توده غیرقانونی نیست، بهانه جدیدی شد که بقایی در روزنامه «شاهد» ۷ خرداد ۱۳۳۲ تیتر بزند «آقای دکتر مصدق! آرزوی حکومت ائتلافی با توده‌ای‌ها را به گور می‌برید». چه دردسرتان بدهم، خلاصه‌اش اینکه کاری کردند که احساسات مذهبی مردم علیه دولت تحریک شود و همین، در روزی که دشمن قصد انجام نیتش را داشت، به ضرر دولت و ملت تمام شد. آن درسی که باید از کودتا گرفت، شاید همین باشد که هر حرفی را نباید باور کرد. بزرگترهای ما از کودکی به ما یاد داده بودند که هر صبح به هنگام بیرون رفتن از خانه، چهار سوره‌ای را که با «قُل» شروع می‌شود بخوانیم. این سوره‌ها اقرار به وحدانیت حضرت حق هستند، اعلام بیزاری از منکران وجود خدا، پناه بردن به خودش از دست حسود و بالاخره، سپردن گوش و دل به او که هر حرفی را باور نکنیم و از شر خناسانِ توطئه‌گر در امان بمانیم، «الذی یوسوس فی صدور الناس».
مردِ مرد
احسان رضایی
@ehsanname
رابرت بلای، در اصل شاعر است. آمریکایی است اما اصلیت نروژی دارد. از مخالفان سرسخت جنگ ویتنام و بعد هم منتقد حمله آمریکا به عراق بود. در معرفی نویسندگان و متفکران امروز کشورهای در حال توسعه به غرب سهم بسزایی داشته. شاعرانی مانند پابلو نرودا و فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه‌های او به انگلیسی‌زبانان معرفی شدند. مولانا و مثنوی را هم او به دیگر شاعر آمریکایی، کلمن بارکس معرفی کرد و بارکس را به ترجمه مجدد مثنوی تشویق کرد که ترجمه مثنوی بارکس یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های ده سال اخیر در آمریکا شد. بلای یکی دوتا کتاب هم در حوزه‌های روانشناسی اجتماعی نوشته که اتفاقا به فارسی هم ترجمه شده‌اند. در یکی از این کتابها به اسم «مردِ مرد» بلای در مورد تاثیر نظریه تکامل و توسعه در خصوصیات رفتاری بشر و بخصوص مردها حرف زده. خلاصه‌اش این‎طوری است که مردها در اثر گذشت زمان، متمدن شده‎اند و از زندگی روستایی و خشن اولیه‎شان فاصله گرفته‎اند و نقش‎های زنانه‎تری را در جامعه عهده‎دار شده‎اند. این اتفاق را هم پیشرفت‎های علمی و اجتماعی باعث شده و هم تمایل زن‎ها به اهلی‎تر شدن مردها، به آرامتر شدن مردها. این نظریه، البته شواهد علمی هم دارد. اخیرا دانشمندهای علوم زیستی کشف کرده‎اند که اندازه کروموزوم y که مخصوص مردهاست، در قرن‎های اخیر کوچک‎تر شده و چه بسا تا چندصد سال آینده اصلا از بین برود. ظاهرا همه شواهد جور است و مو لای درز این بحث نمی‎رود. فقط یک نکته کوچک این وسط هست: این‎که بالاخره یک چیز اولیه و اصلی بوده که حالا دارد تغییر می‎کند و این اصل اولیه هرچقدر هم که تغییر بکند، بالاخره وجود که دارد. ممکن است در جای خودش استفاده نشود و به جای رفتارهای دیگر بروز می‎کند. گاهی هم این جابجایی باعث می‌شود اسم چیزهای دیگری را بگذارند غیرت. مثلا در قدیم اینطوری بود که مردها وقتی که چیزی به رگ غیرتشان برمی‎خورد، بی‎خیالِ ترس از کتک خوردن و مجروح شدن و هر چیز دیگری، اعتراض خودشان را به آن موضوع نشان می‎دادند. چیزهایی بود که برایشان ارزش داشت، آن‎قدر که حتی جانشان را هم برایش می‎دادند. اصلا برای همین بود که در زبان فارسی، «مرد» با لغاتی مثل مرگ و مرده همریشه شده و «زن» با زنده و زندگی. اما حالا و در دنیای امروزی، که استفاده از آن اصل اولیه تغییر کرده و کارها جابجا شده‎اند، بعضی مردها به جای جان دادن سر ارزش‎های مورد قبولشان، همین‎طور که زیر باد کولر نشسته‎اند و شربت و شیرینی‎شان را دارند می‎خورند و تصاویر مسابقات المپیک را هم تماشا می‎کنند، زنان هموطن را به تلاش بیشتر تشویق می‎کنند و گاهی هم «غیرت ... هه هه ...» می‎گویند و بر گم شدن گوهر غیرت دریغ می‎خورند. فکر کنم رابرت بلای دیگر اینجایش را نخوانده بود.

یادداشت در شماره ۱۱۵ هفته‌نامه «تماشاگران امروز»
🗣 اولین و آخرین مصاحبه منشیِ ژورف گوبلز، وزیر تبلیغات هیتلر
@ehsanname
«خیلی‌ها این روزها می‌گویند که اگر در زمان حکومت نازی‌های زندگی می‌کردند، علیه آنها می‌ایستادند، گرچه اظهارت آنها بی‌ریا است، اما بر این باورم که آنها اگر درهمان شرایط به راستی قرار می‌گرفتند، چنین کاری نمی‌کردند. بعد از اوج‌‌گیری حزب نازی‌ها همه کشور، افسون شده بود.» به تازگی مستند A German Life در مورد زندگی برونهیلد پومسل، منشی ۱۰۵ ساله یوزف گوبلز به نمایش درآمده است. او خیال می‌کند آخرین ماه‌های زندگی اش است، مصاحبه‌ای هم با روزنامه گاردین انجام داده است. مصاحبه‌ای که در آن، اطلاعات زیادی درباره زندگی یک المانی در زمان جنگ جهانی و البته درباره شخص گوبلز، این ذهن فعال تبلیغات هیتلری در زمان جنگ جهانی دوم می‌شود پیدا کرد، چیزهایی مثل قد کوتاه، وقار، خوش‌پوشی و ناخن‌های به دقت کوتاه شدۀ گوبلز. این مصاحبه را در این آدرس ببینید 👇
theguardian.com/world/2016/aug/15/brunhilde-pomsel-nazi-joseph-goebbels-propaganda-machine?CMP=fb_gu
سایت خوبِ «یک پزشک» هم ترجمه گزیده‌ای از مصاحبه را ترجمه کرده است 👇
1pezeshk.com/archives/2016/08/joseph-goebbels-105-year-old-secretary.html
تصویری از جشن امضای کتاب «هرى پاتر و فرزند نفرين‌شده» در فروشگاه کتابسرای تندیس/ از اینستاگرام خانم ویدا اسلامیه @ehsanname
پدرمن عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست.مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!
یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم!
زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یه فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ، میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت :
ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن!
خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه!
مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن !
اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود!
حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه!
خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم!
بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا ظاهر شد و اونا رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید!
گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو !
.
پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین.
روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی...
دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟
یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست...
احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟
جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار!
گفتم :چشم!



.

@hamedebrahimpouroriginal
📖 کی چی می‌خواند؟
@ehsanname
بعد از انتشار لیست مطالعهٔ باراک اوباما در تعطیلات تابستانی‌اش، توسط کاخ سفی (که بینشان رمان پرفروش «دختری در قطار» پائولا هاوکینز هم هست)، گاردین اطلاعاتی از سلایق ادبی رؤسای‌جمهور آمریکا منتشر کرد:👇
theguardian.com/books/booksblog/2016/aug/19/all-the-presidents-reading-lists
به نوشته گاردین جورج دبلیو بوش، بیشتر کتابهای زندگینامه می‌خواند، البته داستان‌هایی مثل «بیگانه» آلبر کامو را هم دوست داشت. بیل کلینتون، طرفدار گابریل گارسیا مارکز بود و از دوره دانشجویی، شیفته «صد سال تنهایی» شد. جورج بوشِ پدر، مثل ریچارد نیکسون، طرفدار سفت و سختِ لئو تولستوی بود. رونالد ریگان، بیشتر فیلم وسترن دوست داشت، اما رمان‌های پرفروشی مثل «شکارِ اکتبر سرخ» تام کلنسی را هم می‌خواند (این کتاب به فارسی ترجمه نشده). جان اف کندی دیوانهٔ جیمز باندهای ایان فلمینگ بود ... و بالاخره، دونالد ترامپ، نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا گفته است برای مطالعه وقت ندارد. 😄
https://www.instagram.com/p/BJUWf6ej_VN/
مسابقه اصلی حسن یزدانی، تازه از دیشب شروع شد. نیم‌قرن است که هر کشتی‌گیر و هر قهرمانی، در این دیار، فقط یک رقیب دارد: غلامرضا تختی. پهلوانِ جوانمرگِ زنده‌مانده‌ای که نه به خاطر طلای المپیکش، که به خاطر دلی که از این ملت برده، به شمایل ابدی پهلوان تبدیل شده است. مثل آن افسانهٔ قدبمی ققنوس، توی هر مسابقه چشم می‌گردانیم تا ظهور دوباره او را ببینیم. دیشب، حسن رحیمی که حریف کوبایی‌اش را بوسید و حسن یزدانی که اینطوری متواضعانه در آغوش هموطن‌ها رفت، یک خاطره‌هایی دوباره زنده شد. یعنی این جوان‌ها، می‌توانند آقاتختی‌های نسل ما باشند؟ خدا کند
برشی از «کتاب‌ها خطرناک‌اند»
متن کامل را در لینک زیر بخوانید:
http://goo.gl/kM4eoh
@tarjomaanweb
ترجمه دیگری از هری پاترِ جدید را انتشارات ایران‌فرهنگِ بجنورد منتشر کرد. قبلا ترجمه‌های خانم اسلامیه، dementor.ir و fantasylife.ir را داشتیم. در سایت کتابخانه ملی فیپای سه ترجمه دیگر هم هست @ehsanname
در روز بزرگداشت ابن‌سینا یادمان باشد که هنوز یک ترجمه فارسیِ کامل از کتاب «شفا»ی حکیم نداریم و نهادی هم برای سرمایه‌گذاری چاپِ ترجمه و شرح استاد عبدالله انوار پیشقدم نشده است @ehsanname
امروز، آقای مترجم ۸۷ساله شد. خوشبختی بزرگی است که معاصر او هستیم و برای انتشار کتابهایش انتظار کشیده‌ایم/ تصویر برای یک سال پیش است و از اینستاگرامِ مهدی قزلی @ehsanname
درباره کتابخانه‌ای مخفی در سوریه که از جنگ جان به در برده، بخوانید👇
theworldbulletin.com/2016/02/04/these-rebels-have-amassed-a-library-from-syrias-ruins/
جی. کی. رولینگ، هفت نمونه از طراحی‌های خودش از داستان هری پاتر را روی سایت pottermore.com منتشر کرد. این، تصویر هری پاتر، کنار رون و دوقلوهای ویزلی است @ehsanname
یک نویسنده ناشناس، در کوچه‌خسرو در خیابان ویلای تهران، داستانکهایش را بر در و دیوار کوچه می‌چسباند. یک نمونه از داستان‌ها با عنوان «خرخره» این است: آخراش بدجوری جون می‌داد.
از کانال @dastanirani
◀️ مقایسه بین رازی و ابن‌سینا
@ehsanname
به گفته مورخان رازی در میانسالی (بین سی تا چهل سالگی) آموختن طبابت را آغاز كرد و فقط حدود شصت سال زندگی کرد که در اواخر آن کاملا نابینا بود. شگفت‌آور است که کسی در حدود بیست سال، علم پزشکی را از صفر تا صد (و بلکه خیلی بیشتر از آن!) طی کند و بتواند این حجم عظیم تجربه، ابداع و تالیف داشته باشد. در کنارش نیز، به طور مفصل به علوم دیگر از فلسفه و اخلاق گرفته تا موسیقی و ریاضیات و شیمی پرداخته باشد (شهرت رازی در شیمی از جمله برای کشف الکل خیلی بیشتر از پزشکی است). در مقام مقایسه، ابن‌سینا از پنج سالگی انواع معلم‌های خصوصی را داشت، پزشکی را از شانزده سالگی شروع کرد، هیچ‌وقت نیاز مالی نداشت، هرگز وقتش را صرف آوازخوانی یا دکان‌داری یا کیمیاگری نکرده بود، از نعمت بینایی کامل برخوردار بود و به علاوه، شاگردانی داشت که کتاب‌هایش را برایش می‌نوشتند و تنظیم می‌کردند.

از کتاب «سرگذشت پزشکی در ایران» نوشته احسان رضایی و یاسر مالی، نشر افق ۱۳۹۴، صفحه ۶۶
#برچیده_ها
طبق اطلاع حاضران، در نمایشگاه بین‌المللی کتاب پکن، از عرضه ترجمه انگلیسی کتاب‌های «من قاتل پسرتان هستم» احمد دهقان و «دموکراسی یا دموقراضه» سیدمهدی شجاعی جلوگیری شده است @ehsanname
‌‌‌‌📜 کتابی که نمی‌شود خواند
@ehsanname
اقدام ناشر اسپانیایی برای چاپ یک دست‌نوشته مرموز، بار دیگر معمای این کتاب عجیب را به صدر خبرها آورده. دستنویس Voynich اثری است که هیچ‌کس نمی‌داند به چه زبانی نوشته شده، نویسنده‌اش کی هست و محتوایش چیست؟! این کتاب که شش قرن قدمت دارد، در کتابخانه دانشگاه Yale نگهداری می‌شود و حالا یک ناشر اسپانیایی موفق شده تا حق انتشارش را به دست بیاورد و عکس آن را چاپ کند.
کتاب وینیچ، یک نسخه خطی مصور است که روی پوست گاو نوشته شده و تصاویری از گیاهان، آدمها و ابزارها را شامل می‌شود. الفبایی که این کتاب با آن نوشته شده برای ما معلوم نیست و هنوز کسی موفق به خواندن آن نشده است. این کتاب بر حسب تاریخ‌گذاری کربنی، در اوایل قرن پانزدهم (یعنی بین سالهای ۱۴۰۴ تا ۱۴۳۸) میلادی نوشته شده و حدس می‌زنند که متعلق به شمال ایتالیا باشد. نام کتاب از کتابفروشی که در سال ۱۹۱۲ آن را خریده، یعنی ویلفرد وینیچ گرفته شده. بعضی از صفحه‌های آن از بین رفته و حدود ۲۴۰صفحه قابل خواندن است. تصاویر گیاهان در این کتاب، بسیار متنوع و متفاوت است، طوری که بعضی از شکل‌ها به هیچ گیاهی بر روی زمین شبیه نیست. اغلب حدس می‌زنند نوشته‌های این کتاب در زمینه دارو و درمان بیماری‌ها باشد، اما بعضی‌ها هم عقیده دارند این کتاب درباره علوم مخفی مثل کیمیاست. کتاب وینیچ از زمان جنگ جهانی اول، توسط بسیاری از رمزنگاران حرفه‌ای بررسی شده، اما هنوز هیچ‌کس موفق به رمزگشایی آن نشده و این کتاب به یک نمونه معروف در تاریخ‌ رمزنگاری تبدیل شده است.
حالا انتشارت Siloe اسپانیا قصد دارد با تکثیر این دستنویس، به حل معما کمک کند. جالب است که علیرغم قیمت بالای کتاب چاپی (بین ۷تا۸هزار یورو، یعنی حدود ۳۰میلیون تومان) از ۸۹۸ نسخه‌ای که قرار است تکثیر شود، ۳۰۰ نسخه پیش‌خرید شده است.
@ehsanname

خبر انتشار کتاب را در اینجا بخوانید👇
telegraph.co.uk/news/2016/08/21/voynich-manunoscript-exact-replicas-to-be-made-of-worlds-most-myst/
اطلاعات بیشتر در مورد آن را اینجا پیدا کنید👇
en.wikipedia.org/wiki/Voynich_manunoscript
تصاویر باکیفیت صفحاتی از این نسخه عجیب را اینجا ببینید👇
bibliotecapleyades.net/ciencia/esp_ciencia_manuscrito07a.htm
و نمونه‌ای از تلاشها برای کشف رمز این دستنویس را اینجا بیابید👇
voynich.nu/writing.html