متنی که دهخدا کنار تصویر میرزا کوچک خان جنگلی در کتاب «سلطان احمد شاه قاجار» تألیف حسین مکی، درباره او نوشته است @ehsanname
احساننامه
متنی که دهخدا کنار تصویر میرزا کوچک خان جنگلی در کتاب «سلطان احمد شاه قاجار» تألیف حسین مکی، درباره او نوشته است @ehsanname
✅دهخدا درباره میرزا کوچک
@ehsanname
دهخدا که با انقلابیون جنگل روابط نزدیکی داشت (از او در روزنامه «جنگل» شعر منتشر میشد)، در حاشیه کتاب «سلطان احمد شاه قاجار» تألیف حسین مکی، در کتابخانه خودش در حاشیه تصویر میرزا کوچکخان جنگلی، شرحی درباره او نوشته است. تصویر این نوشته را دکتر دبیرسیاقی در کتاب «خاطرات دهخدا از زبان دهخدا» (انتشارات کتاب پایا، ۱۳۵۹) آورده و متنش را در کتاب «گفتارهای آموزنده و دلاویز» (انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴) نقل کرده است. تنها نکته این متن، جایی است که دهخدا میرزا را مجرّد معرفی کرده، درحالی که به گفته ابراهیم فخرایی در کتاب معروفِ «سردار جنگل»، اسم همسر میرزا کوچک، مرحومه جواهر رضاپور بوده که در ۱۳۰۸ درگذشته است. نوشته دهخدا را بخوانید:
@ehsanname
ميرزا کوچک خان از مجاهدين گيلان بود که با ميرزا کريم خان و سردار محيی برای بيرون کردن محمدعلی شاه به تهران آمد. او سربازی بینهايت شجاع بود و سردار محيی و برادرش ميرزا کريم خان با او معاملۀ دوست میکردند نه يک فرد مجاهدِ عادی. معهذا با همۀ ابرام سردار محيی او هيچوقت نمینشست و مانند يک نوکر در برابر اين دو برادر میايستاد. در اول بار که او را ديدم، جوانی خوشقيافه، به سنّ سی ساله مینمود. در نهايت درجه معتقد به دين اسلام و به همه حد نيز وطنپرست بود. شايد آن هم از راه اينکه ايران وطن او يک مملکت اسلامی است، دفاع از او را واجب میشمرد. نماز و روزه او هيچوقت ترک نمیشد. هيچوقت در عمر خود شراب نخورد و همچنين از ديگر محرّمات دينی مُجتَنِب [= رویگردان] بود، اکن در دین خرافی بود و همه کارها را از فعل و ترک، با استخارۀ سُبحه [= تسبيح] يا قرآن میکرد. آنگاه که در تهران بود، لباس عادی داشت و ريش خود را میزد (يعنی نمیتراشيد، چه آن را خلاف شرع میشمرد). قانع و بیطمع بود. هيچوقت در تهران مثل ديگر مجاهدين تفنگ نمیآويخت و قطار فشنگ نمیبست. متاهل نبود و گويا تا آخر عمر با کمال عفاف زن نگرفت. هميشه متفکر بود و بسيار کم تکلم میکرد. اطاعت اوامر آزاديخواهانِ بیغرض و طمع را مثل وَجيبه [= واجب] دينی میشمرد و همان وقت که در جنگل بود، با معدودی آزاديخواهان تهران که به آنها اعتماد و اعتقاد داشت، در کارهای خود کتباً و به پيغام مشورت میکرد، لکن پس از مشورت با آنان نيز فاصل [= جداکننده حق از باطل] استخاره بود و اگر استخاره مساعد نبود به گفتههای ايشان عمل نمیکرد، چندين بار در دوره سلطان احمدشاه که معتمدينِ او، يعنی همان آزاديخواهان تهران به او نوشتند و پيغام دادند که وقت برای حمله به تهران مساعد است، چون استخاره بد آمد، از آمدن به تهران امتناع کرد. گويا میگفتند در اول، او از طلبه دينی بود و مقدماتی از عربی و فقه میدانست. رحمة الله عليه.
#برچیده_ها
@ehsanname
دهخدا که با انقلابیون جنگل روابط نزدیکی داشت (از او در روزنامه «جنگل» شعر منتشر میشد)، در حاشیه کتاب «سلطان احمد شاه قاجار» تألیف حسین مکی، در کتابخانه خودش در حاشیه تصویر میرزا کوچکخان جنگلی، شرحی درباره او نوشته است. تصویر این نوشته را دکتر دبیرسیاقی در کتاب «خاطرات دهخدا از زبان دهخدا» (انتشارات کتاب پایا، ۱۳۵۹) آورده و متنش را در کتاب «گفتارهای آموزنده و دلاویز» (انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴) نقل کرده است. تنها نکته این متن، جایی است که دهخدا میرزا را مجرّد معرفی کرده، درحالی که به گفته ابراهیم فخرایی در کتاب معروفِ «سردار جنگل»، اسم همسر میرزا کوچک، مرحومه جواهر رضاپور بوده که در ۱۳۰۸ درگذشته است. نوشته دهخدا را بخوانید:
@ehsanname
ميرزا کوچک خان از مجاهدين گيلان بود که با ميرزا کريم خان و سردار محيی برای بيرون کردن محمدعلی شاه به تهران آمد. او سربازی بینهايت شجاع بود و سردار محيی و برادرش ميرزا کريم خان با او معاملۀ دوست میکردند نه يک فرد مجاهدِ عادی. معهذا با همۀ ابرام سردار محيی او هيچوقت نمینشست و مانند يک نوکر در برابر اين دو برادر میايستاد. در اول بار که او را ديدم، جوانی خوشقيافه، به سنّ سی ساله مینمود. در نهايت درجه معتقد به دين اسلام و به همه حد نيز وطنپرست بود. شايد آن هم از راه اينکه ايران وطن او يک مملکت اسلامی است، دفاع از او را واجب میشمرد. نماز و روزه او هيچوقت ترک نمیشد. هيچوقت در عمر خود شراب نخورد و همچنين از ديگر محرّمات دينی مُجتَنِب [= رویگردان] بود، اکن در دین خرافی بود و همه کارها را از فعل و ترک، با استخارۀ سُبحه [= تسبيح] يا قرآن میکرد. آنگاه که در تهران بود، لباس عادی داشت و ريش خود را میزد (يعنی نمیتراشيد، چه آن را خلاف شرع میشمرد). قانع و بیطمع بود. هيچوقت در تهران مثل ديگر مجاهدين تفنگ نمیآويخت و قطار فشنگ نمیبست. متاهل نبود و گويا تا آخر عمر با کمال عفاف زن نگرفت. هميشه متفکر بود و بسيار کم تکلم میکرد. اطاعت اوامر آزاديخواهانِ بیغرض و طمع را مثل وَجيبه [= واجب] دينی میشمرد و همان وقت که در جنگل بود، با معدودی آزاديخواهان تهران که به آنها اعتماد و اعتقاد داشت، در کارهای خود کتباً و به پيغام مشورت میکرد، لکن پس از مشورت با آنان نيز فاصل [= جداکننده حق از باطل] استخاره بود و اگر استخاره مساعد نبود به گفتههای ايشان عمل نمیکرد، چندين بار در دوره سلطان احمدشاه که معتمدينِ او، يعنی همان آزاديخواهان تهران به او نوشتند و پيغام دادند که وقت برای حمله به تهران مساعد است، چون استخاره بد آمد، از آمدن به تهران امتناع کرد. گويا میگفتند در اول، او از طلبه دينی بود و مقدماتی از عربی و فقه میدانست. رحمة الله عليه.
#برچیده_ها
❌ ۱۶ آذر به خاطر این صحنه، به خاطر خونی که ریخته شد، روز دانشجو شد
@ehsanname
📌بازسازی ۱۶ آذر ۱۳۳۲ دانشکده فنی دانشگاه تهران، توسط خانم آزاده اخلاقی در پروژه «به روایت یک شاهد عینی»، ۱۳۸۸
@ehsanname
📌بازسازی ۱۶ آذر ۱۳۳۲ دانشکده فنی دانشگاه تهران، توسط خانم آزاده اخلاقی در پروژه «به روایت یک شاهد عینی»، ۱۳۸۸
📚 چند نما از وضعیت ترجمه ادبیات در ایران
@ehsanname
◀️توجه به آثار ترجمه چنان است که حتی در مواردی، نویسندگان ایرانی آثار خود را برای فروش به اسم ترجمه جا میزدند. چنانکه از آگاتا کریستی و مایک هامر، آثاری به زبان فارسی منتشر شده که در زبان انگلیسی وجود ندارد و ظاهرا خود آگاتا کریستی هم در سفر سال ۱۳۵۱ خود به ایران، با این پدیده مواجه شده بود.
◀️علیرغم این بازار موفق، جاهای خالی بزرگی هم در بین آثار ترجمه وجود دارد. مثلا از کتابهای برنده گنکور در قرن بیست و یکم، فقط دو عنوانِ برنده سال ۲۰۰۴ یعنی «خورشید خانواده اسکورتا» از لوران گوده (با دو ترجمه) و برنده ۲۰۰۸ یعنی «سنگ صبور» عتیق رحیمی (ایضا با دو ترجمه) به فارسی برگردانده شده. گو اینکه برندگان سالهای پیش این جایزه هم درست به فارسیزبانها معرفی نشدهاند. از پاتریک مودیانو، برنده سال ۱۹۷۸ تا پیش از اینکه نوبل ادبی ۲۰۱۴ را بگیرد فقط دو اثر به فارسی ترجمه شده بود، اما بعد از بردن نوبل، به یکباره تعداد آثار ترجمه او به ۱۳ عنوان رسید که بعضی از آنها ترجمههای متعدد و متنوع هم دارد (رمان «تا در محله گم نشوی» ۶ بار به فارسی برگردانده شده).
◀️ بعضی از نویسندگان هستند که آثارشان با اقبال فوقالعادهای مواجه شده و بارها و بارها در قالبهای مختلف ترجمه و چاپ شدهاند. هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی، کلا ۳۰ عنوان رمان و مجموعه داستان و مقاله دارد، در حالی که طبق اطلاعات سایت خانه کتاب، از این نویسنده ۴۶ عنوان کتاب ترجمه به زبان فارسی (شامل ترجمههای مکرر از یک اثر) چاپ اول وجود دارد.
◀️وقتی یک نویسنده خاص، تبدیل به موج یا تب میشود، ناشر حاضر است هر اثری از آن نویسنده را با هر کیفیت و سطحی از ترجمه، منتشر کند. مثلا درحالیکه خوانندگان داستانهای هری پاتر، با ترجمههای ویدا اسلامیه ارتباط بیشتری گرفته بودند و رولینگ هم به صورت رسمی، او را به عنوان مترجم خودش در ایران معرفی کرده بود، باز هم ناشران دیگر علاقمند بودند تا از موج هری پاتر استفاده کنند. در زمان انتشار جلد پنجم داستان (هری پاتر و محفل ققنوس) ۱۸ ناشر، ترجمه آن جلد را منتشر کردند و با وجود شکست تجاری، در مورد جلدهای بعدی هم چند ناشر باز دست به این ریسک زدند. تا حدی که این رقابت به اشتباهات خندهداری منجر شد. در مورد جلد هفتم (هری پاتر و یادگاران مرگ) ناشری ترجمه یک نسخه تقلبی اینترنتی را منتشر کرد. طبیعتا این نسخه هیچ ارتباطی با داستان اصلی نداشت و کیفیت ترجمه هم طوری بود که مترجم عبارت deathly hallows در عنوان داستان را deathly hollows خوانده بود و ترجمه کرده بود «هری پاتر و غارهای مرگبار».
◀️علاوه بر شهرت نویسنده، شهرت مترجم هم از کیفیت ترجمه اهمیت بیشتری دارد. مثلاً سال ۱۳۱۰ درحالی ناشر ترجمه «دختر سروان» الکساندر پوشکین را از پرویز ناتلخانلری قبول کرد که او کتاب را از زبان واسطِ فرانسوی ترجمه میکرد و در همان زمان، روسیدانهای برجسته در بین مترجمان حضور داشتند. تا نیمقرن بعد و دهه ۱۳۶۰، هیچ مترجم دیگری هم سراغ این کتاب نرفت.
◀️اخیرا اقتباس سینمایی از آثار ادبی هم به موارد انتخاب یک اثر برای ترجمه اضافه شده. چنانکه ترجمه سهگانه «ارباب حلقهها» بعد از ساخت قسمت اول فیلم شروع شد. یا «ترانه آتش و یخ» که سال ۱۹۹۶ کتاب اولش منتشر شده بود، تازه بعد از ساخت سریال «بازی تاج و تخت» مورد توجه قرار گرفت و چهار ناشر برای ترجمهاش اقدام کردند.
◀️اما مهمترین ملاک برای انتشار یک ترجمه، اطمینان ناشر از فروش اثر است. اثری که قبلا فروش مناسبی داشته، این شانس را دارد که بارها و بارها چاپ و حتی ترجمه شود. «شازده کوچولو» آنتون دو سنتاگزوپری از سال ۱۳۳۳ تا به امروز توسط ۳۷ مترجم معروف و غیرمعروف به فارسی برگردانده شده است: محمد قاضی (سال ۳۳)؛ فریدون کار (۴۲)؛ احمد شاملو (با عنوان «مسافرکوچولو») (۶۳)؛ مصطفی ایلخانیزاده (۶۹)؛ محمدتقی بهرامی حران (۷۲)؛ شاهین فولادی (با عنوان «شاهزاده کوچولو») (۷۵)؛ فائزه سرمدی (با عنوان «مسافرکوچولو») (۷۷)؛ اصغر رستگار، ابوالحسن نجفی (۷۹)؛ بابک اندیشه (۸۴)؛ اسدالله غفوری ثانی (۸۵)؛ رامسس بصیر، حمیدرضا بلوچ، عباس پژمان، سمانه رضاییان، فریده مهدویدامغانی (۸۶)؛ مصطفی رحماندوست، هرمز ریاحی (با عنوان «شاهزاده کوچک») (۸۷)؛ دلآرا قهرمان (۸۸)؛ جمشید بهرامیان، هانیه فهیمی (۸۹)؛ محمد مجلسی (۹۰)؛ مریم صبوری (۹۱)؛ حمیدرضا بلوچ، شورا پیرزاد، زهرا تیرانی، پرویز شهدی، هانیه حقنبی مطلق، شهناز مجیدی، مولود محمدی (۹۲)؛ شبنم اقبالزاده، محمدرضا صامتی، رضا طاهری، مجید مردانی، زهره مستی (۹۳)؛ ایرج انور، شادی ابطحی (۹۴).
📌بخشهایی از مقاله «ترجمه علیه هیاهوی زمان»، نوشته احسان رضایی، خردنامه همشهری، شماره ۱۶۴ (آبان ۹۵)، صفحه ۹۷و۹۸
@ehsanname
◀️توجه به آثار ترجمه چنان است که حتی در مواردی، نویسندگان ایرانی آثار خود را برای فروش به اسم ترجمه جا میزدند. چنانکه از آگاتا کریستی و مایک هامر، آثاری به زبان فارسی منتشر شده که در زبان انگلیسی وجود ندارد و ظاهرا خود آگاتا کریستی هم در سفر سال ۱۳۵۱ خود به ایران، با این پدیده مواجه شده بود.
◀️علیرغم این بازار موفق، جاهای خالی بزرگی هم در بین آثار ترجمه وجود دارد. مثلا از کتابهای برنده گنکور در قرن بیست و یکم، فقط دو عنوانِ برنده سال ۲۰۰۴ یعنی «خورشید خانواده اسکورتا» از لوران گوده (با دو ترجمه) و برنده ۲۰۰۸ یعنی «سنگ صبور» عتیق رحیمی (ایضا با دو ترجمه) به فارسی برگردانده شده. گو اینکه برندگان سالهای پیش این جایزه هم درست به فارسیزبانها معرفی نشدهاند. از پاتریک مودیانو، برنده سال ۱۹۷۸ تا پیش از اینکه نوبل ادبی ۲۰۱۴ را بگیرد فقط دو اثر به فارسی ترجمه شده بود، اما بعد از بردن نوبل، به یکباره تعداد آثار ترجمه او به ۱۳ عنوان رسید که بعضی از آنها ترجمههای متعدد و متنوع هم دارد (رمان «تا در محله گم نشوی» ۶ بار به فارسی برگردانده شده).
◀️ بعضی از نویسندگان هستند که آثارشان با اقبال فوقالعادهای مواجه شده و بارها و بارها در قالبهای مختلف ترجمه و چاپ شدهاند. هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی، کلا ۳۰ عنوان رمان و مجموعه داستان و مقاله دارد، در حالی که طبق اطلاعات سایت خانه کتاب، از این نویسنده ۴۶ عنوان کتاب ترجمه به زبان فارسی (شامل ترجمههای مکرر از یک اثر) چاپ اول وجود دارد.
◀️وقتی یک نویسنده خاص، تبدیل به موج یا تب میشود، ناشر حاضر است هر اثری از آن نویسنده را با هر کیفیت و سطحی از ترجمه، منتشر کند. مثلا درحالیکه خوانندگان داستانهای هری پاتر، با ترجمههای ویدا اسلامیه ارتباط بیشتری گرفته بودند و رولینگ هم به صورت رسمی، او را به عنوان مترجم خودش در ایران معرفی کرده بود، باز هم ناشران دیگر علاقمند بودند تا از موج هری پاتر استفاده کنند. در زمان انتشار جلد پنجم داستان (هری پاتر و محفل ققنوس) ۱۸ ناشر، ترجمه آن جلد را منتشر کردند و با وجود شکست تجاری، در مورد جلدهای بعدی هم چند ناشر باز دست به این ریسک زدند. تا حدی که این رقابت به اشتباهات خندهداری منجر شد. در مورد جلد هفتم (هری پاتر و یادگاران مرگ) ناشری ترجمه یک نسخه تقلبی اینترنتی را منتشر کرد. طبیعتا این نسخه هیچ ارتباطی با داستان اصلی نداشت و کیفیت ترجمه هم طوری بود که مترجم عبارت deathly hallows در عنوان داستان را deathly hollows خوانده بود و ترجمه کرده بود «هری پاتر و غارهای مرگبار».
◀️علاوه بر شهرت نویسنده، شهرت مترجم هم از کیفیت ترجمه اهمیت بیشتری دارد. مثلاً سال ۱۳۱۰ درحالی ناشر ترجمه «دختر سروان» الکساندر پوشکین را از پرویز ناتلخانلری قبول کرد که او کتاب را از زبان واسطِ فرانسوی ترجمه میکرد و در همان زمان، روسیدانهای برجسته در بین مترجمان حضور داشتند. تا نیمقرن بعد و دهه ۱۳۶۰، هیچ مترجم دیگری هم سراغ این کتاب نرفت.
◀️اخیرا اقتباس سینمایی از آثار ادبی هم به موارد انتخاب یک اثر برای ترجمه اضافه شده. چنانکه ترجمه سهگانه «ارباب حلقهها» بعد از ساخت قسمت اول فیلم شروع شد. یا «ترانه آتش و یخ» که سال ۱۹۹۶ کتاب اولش منتشر شده بود، تازه بعد از ساخت سریال «بازی تاج و تخت» مورد توجه قرار گرفت و چهار ناشر برای ترجمهاش اقدام کردند.
◀️اما مهمترین ملاک برای انتشار یک ترجمه، اطمینان ناشر از فروش اثر است. اثری که قبلا فروش مناسبی داشته، این شانس را دارد که بارها و بارها چاپ و حتی ترجمه شود. «شازده کوچولو» آنتون دو سنتاگزوپری از سال ۱۳۳۳ تا به امروز توسط ۳۷ مترجم معروف و غیرمعروف به فارسی برگردانده شده است: محمد قاضی (سال ۳۳)؛ فریدون کار (۴۲)؛ احمد شاملو (با عنوان «مسافرکوچولو») (۶۳)؛ مصطفی ایلخانیزاده (۶۹)؛ محمدتقی بهرامی حران (۷۲)؛ شاهین فولادی (با عنوان «شاهزاده کوچولو») (۷۵)؛ فائزه سرمدی (با عنوان «مسافرکوچولو») (۷۷)؛ اصغر رستگار، ابوالحسن نجفی (۷۹)؛ بابک اندیشه (۸۴)؛ اسدالله غفوری ثانی (۸۵)؛ رامسس بصیر، حمیدرضا بلوچ، عباس پژمان، سمانه رضاییان، فریده مهدویدامغانی (۸۶)؛ مصطفی رحماندوست، هرمز ریاحی (با عنوان «شاهزاده کوچک») (۸۷)؛ دلآرا قهرمان (۸۸)؛ جمشید بهرامیان، هانیه فهیمی (۸۹)؛ محمد مجلسی (۹۰)؛ مریم صبوری (۹۱)؛ حمیدرضا بلوچ، شورا پیرزاد، زهرا تیرانی، پرویز شهدی، هانیه حقنبی مطلق، شهناز مجیدی، مولود محمدی (۹۲)؛ شبنم اقبالزاده، محمدرضا صامتی، رضا طاهری، مجید مردانی، زهره مستی (۹۳)؛ ایرج انور، شادی ابطحی (۹۴).
📌بخشهایی از مقاله «ترجمه علیه هیاهوی زمان»، نوشته احسان رضایی، خردنامه همشهری، شماره ۱۶۴ (آبان ۹۵)، صفحه ۹۷و۹۸
🔸برای روز معلولان - در جشنواره کتاب با موضوع معلولیت(۲۳ آبان) این داستانها برگزیده شدند که قهرمانهایشان مبتلا به کمشنوایی، نابینایی (بالا)، نقص مادرزادی چهره و اختلال تکلّم (پایین) هستند @ehsanname
وله سوینکا، برنده نوبل ادبی۱۹۸۶ اعلام کرد در اعتراض به پیروزی ترامپ، گرین کارتش را دور انداخته است. ماه پیش یک کاربر فیسبوک عکسی از سوینکا در حال بازگشت به نیجریه منتشر کرده بود @ehsanname
💰یک نکته از لایحه بودجه ۱۳۹۶: بودجه پیشنهادی برای وزارت ارشاد ۹۵۲میلیارد و ۹۰۰میلیون تومان، بودجه پیشنهادی حمایت از نشر و کتاب و مطبوعات ۲۱۴میلیارد تومان (با ۱۰درصد افزایش نسبت به امسال) @ehsanname
📸دانشجویان دانشگاه تهران در ۱۶ آذر ۱۳۵۱
@ehsanname
جالب است که در شرح تصاویر آمده «احتمالاً یکی از سالهای کم سر و صدای گرامیداشت ۱۶ آذر باشد»
iichs.org/srcfiles/printmag.asp?id=715
@ehsanname
جالب است که در شرح تصاویر آمده «احتمالاً یکی از سالهای کم سر و صدای گرامیداشت ۱۶ آذر باشد»
iichs.org/srcfiles/printmag.asp?id=715
❤️بیانصاف هنوز که زندهام
@ehsanname
امروز سالگرد درگذشت خدابیامرز علی حاتمی است که روحش شاد. در بین آثار حاتمی شاید جز «دلشدگان» کار دیگری را نشود راحت گفت «عاشقانه»، اما توی قصههای او همیشه یک صحنه نگاه از لای دری (مثل حمید جبلی در «مادر»)، زدن زیر آوازی (امین تارخ در «دلشدگان»)، چیزی هست که از آن عاشقیت بچکد. اصلا یکی از بهترین دیالوگهای عاشقانهای که در تایخ سینمای ما خلق شده، سکانسی از «هزاردستان» است که بدون حتی یک «دوستت دارم» یا الفاظ مشابه، دل آدم را مچاله میکند. صحنه مال جایی است که ابوالفتح صحاف (علی نصیریان) که فهمیده قرار است کلکش کنده شود، دارد زنش جیران (مینو ابریشمی) را راهی میکند و با آن لهجه شیرین آذری (با دوبله زیبایِ ناصر طهماسب) مطلب را یواشیواش حالیاش میکند. مرحوم حاتمی میدانست مردم روزگار قدیم چطور زندگی میکردند و از جمله در مقوله عشق، بیشتر از ما امروزیها به عشق احترام میگذاشتند و حرف را لای زرورقِ گوشه و کنایه میپیچیدند. یکجور حجب و حیا که شور و شوق و اشتیاق و بیقراری، مدام از لابهلایش میزند بیرون.
@ehsanname
همسر ابوالفتح: برای چی برمیگردیم تبریز؟ ما در تبریز چیزی نداریم، غیر از گورستان تبریز که خاک کسان ماست. بعد از مرگِ پدر و برادرت، مادرا از غصه مردن و دخترا هر کام رفتن به شهری خانه شوهر. ما ترکِ دیار کردیم.
➖ابوالفتح: این سفر بی منه. تو با اصلان میری تبریز. دیشب نشد برات بگم. خواب بودی.
همسر ابوالفتح: شما مدتیه که دیر خانه میآیید. دیشب بسیار پریشان بودین. هیچ نخوابیدین. چه پیش آمده؟
➖ابوالفتح: تو هم بیدار بودی؟
همسر ابوالفتح: چطور میشه به دریا خوابید، وقتِ طوفان؟
➖ابوالفتح: نگران نباش. مسئلهای نیست.
همسر ابوالفتح: اگر صلاح نیست زنتون باخبر باشه، من کنجکاوی ندارم.
➖ابوالفتح: مرض من چند وقته شدّت پیدا کرده. اصلان نازکتنه. بیم دارم بیماری من به او سرایت کنه. چند وقتی دور باشیم، حکیمدوا میکنم، پروار میشم، میام پیشتون.
همسر ابوالفتح: به نظر من شما وسواس زیادی دارین. برای کمی سرفه کردن ظرف و اتاقتون رو جدا کردین. حالا باید شهرمون جدا باشه؟
➖ابوالفتح: وقتی این جدایی ضامن سلامتِ اصلانه، باید تحمل کرد. با طبیب صحبت کردم، گفته مریضخونه باشی درستتره. با زن راستگویی درسته.
همسر ابوالفتح: شوهرم ناخوش و غریب و بیکس، اگه برای سلامتی اصلانه میفرستمش شیراز، خانه خواهرم.
➖ابوالفتح: به خاطر تو هم هست، تو هم هنوز جوانی.
همسر ابوالفتح: جوان، اما خام.
➖ابوالفتح: جوان و قشنگ. من هم اگر از مریضخانه نتیجهای نگرفتم، دکان رو میفروشم پولش میفرستم بابت مهریه. اگر چیزی موند، اندوختهای باشد برای اصلان.
همسر ابوالفتح: از طلاق حرف میزنین؟
➖ابوالفتح: بله.
همسر ابوالفتح: حالا حق دارم بپرسم، همین بیماری باعث این جداییه؟
➖ابوالفتح: نه، نه.
همسر ابوالفتح: پس انشاءالله باز با شفای شما زیر یه سقف جمع میشیم؟
➖ابوالفتح: من طالبِ شفای کاملم نه عاجل و شفای کامل در این عصر به عمرِ من نمیرسه.
همسر ابوالفتح: پس شما، رهسپار راهِ پدرانمون هستین.
➖ابوالفتح: بله، دخترعمو.
همسر ابوالفتح: بیانصاف هنوز که همسرت هستم پس جیران صدام کن. در لحظه وداع.
➖ابوالفتح: شب که برای تودیع میام به کاروانسرا.
همسر ابوالفتح: شاید تقدیر منه که گورستان هر شهری خاک یکی از اقوام من باشه. تهرانم شد خاک این پسرعمو.
➖ابوالفتح: بیانصاف حالا که زندهام و شوهرتم، ابوالفتح صدام کن.
همسر ابوالفتح: شب که آمدید بدرقه پسرعموی مهربان. شب که آمدید. شب.
📌مجموعه آثار علی حاتمی (چاپ نشر مرکز، ۱۳۷۶، جلد دوم، صفحات ۱۰۱۷ و ۱۰۱۸)
#برچیده_ها
@ehsanname
امروز سالگرد درگذشت خدابیامرز علی حاتمی است که روحش شاد. در بین آثار حاتمی شاید جز «دلشدگان» کار دیگری را نشود راحت گفت «عاشقانه»، اما توی قصههای او همیشه یک صحنه نگاه از لای دری (مثل حمید جبلی در «مادر»)، زدن زیر آوازی (امین تارخ در «دلشدگان»)، چیزی هست که از آن عاشقیت بچکد. اصلا یکی از بهترین دیالوگهای عاشقانهای که در تایخ سینمای ما خلق شده، سکانسی از «هزاردستان» است که بدون حتی یک «دوستت دارم» یا الفاظ مشابه، دل آدم را مچاله میکند. صحنه مال جایی است که ابوالفتح صحاف (علی نصیریان) که فهمیده قرار است کلکش کنده شود، دارد زنش جیران (مینو ابریشمی) را راهی میکند و با آن لهجه شیرین آذری (با دوبله زیبایِ ناصر طهماسب) مطلب را یواشیواش حالیاش میکند. مرحوم حاتمی میدانست مردم روزگار قدیم چطور زندگی میکردند و از جمله در مقوله عشق، بیشتر از ما امروزیها به عشق احترام میگذاشتند و حرف را لای زرورقِ گوشه و کنایه میپیچیدند. یکجور حجب و حیا که شور و شوق و اشتیاق و بیقراری، مدام از لابهلایش میزند بیرون.
@ehsanname
همسر ابوالفتح: برای چی برمیگردیم تبریز؟ ما در تبریز چیزی نداریم، غیر از گورستان تبریز که خاک کسان ماست. بعد از مرگِ پدر و برادرت، مادرا از غصه مردن و دخترا هر کام رفتن به شهری خانه شوهر. ما ترکِ دیار کردیم.
➖ابوالفتح: این سفر بی منه. تو با اصلان میری تبریز. دیشب نشد برات بگم. خواب بودی.
همسر ابوالفتح: شما مدتیه که دیر خانه میآیید. دیشب بسیار پریشان بودین. هیچ نخوابیدین. چه پیش آمده؟
➖ابوالفتح: تو هم بیدار بودی؟
همسر ابوالفتح: چطور میشه به دریا خوابید، وقتِ طوفان؟
➖ابوالفتح: نگران نباش. مسئلهای نیست.
همسر ابوالفتح: اگر صلاح نیست زنتون باخبر باشه، من کنجکاوی ندارم.
➖ابوالفتح: مرض من چند وقته شدّت پیدا کرده. اصلان نازکتنه. بیم دارم بیماری من به او سرایت کنه. چند وقتی دور باشیم، حکیمدوا میکنم، پروار میشم، میام پیشتون.
همسر ابوالفتح: به نظر من شما وسواس زیادی دارین. برای کمی سرفه کردن ظرف و اتاقتون رو جدا کردین. حالا باید شهرمون جدا باشه؟
➖ابوالفتح: وقتی این جدایی ضامن سلامتِ اصلانه، باید تحمل کرد. با طبیب صحبت کردم، گفته مریضخونه باشی درستتره. با زن راستگویی درسته.
همسر ابوالفتح: شوهرم ناخوش و غریب و بیکس، اگه برای سلامتی اصلانه میفرستمش شیراز، خانه خواهرم.
➖ابوالفتح: به خاطر تو هم هست، تو هم هنوز جوانی.
همسر ابوالفتح: جوان، اما خام.
➖ابوالفتح: جوان و قشنگ. من هم اگر از مریضخانه نتیجهای نگرفتم، دکان رو میفروشم پولش میفرستم بابت مهریه. اگر چیزی موند، اندوختهای باشد برای اصلان.
همسر ابوالفتح: از طلاق حرف میزنین؟
➖ابوالفتح: بله.
همسر ابوالفتح: حالا حق دارم بپرسم، همین بیماری باعث این جداییه؟
➖ابوالفتح: نه، نه.
همسر ابوالفتح: پس انشاءالله باز با شفای شما زیر یه سقف جمع میشیم؟
➖ابوالفتح: من طالبِ شفای کاملم نه عاجل و شفای کامل در این عصر به عمرِ من نمیرسه.
همسر ابوالفتح: پس شما، رهسپار راهِ پدرانمون هستین.
➖ابوالفتح: بله، دخترعمو.
همسر ابوالفتح: بیانصاف هنوز که همسرت هستم پس جیران صدام کن. در لحظه وداع.
➖ابوالفتح: شب که برای تودیع میام به کاروانسرا.
همسر ابوالفتح: شاید تقدیر منه که گورستان هر شهری خاک یکی از اقوام من باشه. تهرانم شد خاک این پسرعمو.
➖ابوالفتح: بیانصاف حالا که زندهام و شوهرتم، ابوالفتح صدام کن.
همسر ابوالفتح: شب که آمدید بدرقه پسرعموی مهربان. شب که آمدید. شب.
📌مجموعه آثار علی حاتمی (چاپ نشر مرکز، ۱۳۷۶، جلد دوم، صفحات ۱۰۱۷ و ۱۰۱۸)
#برچیده_ها
📌بخشی از گزارش روزنامه «اطلاعات» دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۳۲ و حرفهای فرمانداری نظامی تهران: عناصر اخلالگر به دانشگاه رفته و دانشجویان را مجبور به تظاهرات نمودند! @ehsanname
📌 از روزنامه «اطلاعات» دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۳۲، اعلامیه تند فرمانداری نظامی تهران درباره وقایع دانشگاه، خبر توقیف چند روزنامه و دستگیری و ارسال یک روباه به فرمانداری نظامی! @ehsanname
📌 ادامه خبرهای فرماندار نظامی در روزنامه «اطلاعات» سهشنبه ۱۷ آذر ۱۳۳۲، حضور در دانشگاه و دستور تبعید ۲۵ دانشجو به خارک. ضمنا دانشجوها به نخستوزیر نامه نوشتند که اغتشاشات مانع تحصیل است! @ehsanname
ترجمه جدید ترانه علیدوستی هم از یک نویسنده زن است: رمانِ «تاریخ عشق» نوشته نیکول کراوس. خانم علیدوستی سال ۹۱ مجموعه داستان «رؤیای مادرم» از آلیس مونرو را ترجمه کرده بود @ehsanname
احساننامه
فارس - محمدحسین دانایی، خواهرزاده جلال می گوید پروژه مرمت خانه آلاحمد و دانشور برای ساخت «خانه ادبیات ایران» نیمهکاره مانده و در حال حاضر بارندگیها این خانه تاریخی را تهدید میکند @ehsanname
بعد از انتقادهای خواهرزاده جلال صورت گرفت: بازدید خبرنگاران از روند مرمت خانه آلاحمد و دانشور که قرار است نیمه اول سال ۹۶ به بهرهبرداری برسد @ehsanname
واحد پولی «ریال» که سابقهٔ تاریخی در ایران نداشت، سال ۱۳۰۸ به عنوان واحد پول انتخاب شد. امروز واحد پولی کشور، به تومانِ زمان قاجار بازگشت. اینها تصاویر سری دومِ اسکناسهای ناصری است @ehsanname
🔹 روزگار سپریشده «ریال»
احسان رضایی
@ehsanname
شاید از بین همه انواع پول رایج، سکهها برای ما بیشترین حجم از نوستالژی را داشته باشند. ما که بچه بودیم پول توجیبیمان سکه بود، چیزهایی که خریدنش به عهده ما بود همگی قابل خرید با سکه بود، تفریحاتمان با سکه بود، ... حتی درسمان هم با سکه بود. یادتان باشد، کتاب ریاضی اول دبستان که قطعش از بقیه کتابها بزرگتر هم بود، پر بود از مثالهایی که فلان جنس قیمتش اینقدر ریال است و حالا با چند سکه ۱ریالی و ۲ریالی میشود آن را خرید؟ شاید از همان موقع باید میفهمیدیم که این سکهها محکوم به فراموشی هستند؛ حتی همان موقع هم خیلی از چیزهایی را که توی کتاب کشیده بود، با ۲ریالی و ۱ریالی نمیشد خرید. قیمتهای مختوم به ریال البته کم نبود (مثلا ۱۰ تومان و ۵ ریال) ولی سکه ۲ریالی، تا سالهای سال فقط به درد تلفن زدن از باجههای تلفن عمومی میخورد. تازه آن هم بعضیها واشرهای فلزی اندازه ۲ریالی را به جای سکه میانداختند توی تلفن سکهای و خود این واشرها، ۱ ریال قیمت داشتند. بجز قضیه واشر، مشکل دیگر سکهها این بود که هر کدام، یک طرفشان شیر (در واقع تصویر جایگزینِ شیر) بود و یک طرف خط. مثلا توی سکههای ۱ تومانی سالگرد انقلاب (۱۳۵۸) شکل گل لاله در پشت سکه بود و خط (نوشته) قسمتی که ۱۰ ریال نوشته بود. اما همین گل لاله، در سکه ۲تومانی دومین سالگرد انقلاب (۱۳۵۹) آمده بود کنار «۲۰ ریال» و پشت سکه نوشته داشت. همین، باعث رواج انواع جرزنیها (عمدتا در گل کوچیک) بود. قضیه در ۲تومانیهای ساده که دوطرفش نوشته بود یا در ۵تومانیهایی که بعدا آمدند (۱۳۶۹) و دوطرفش نقش داشت که دیگر از این هم حادتر میشد. با این حال تا سالهای سال، همین ۲تومانی و ۵تومانیها، پول اصلی موجود در جیب ما بود و شکر خدا چنان اعتباری هم داشتند که همراه داشتن هر کدامشان به تنهایی سبد خریدِ خانوار را ارتقا میداد. با همان ۲تومانیهای بزرگ، هم میشد روزنامه عصر (کیهان یا اطلاعات) خرید، هم «کیهان بچهها» و هم شیشه شیر. بخصوص شیر که اندازه سکه ۲تومانی دقیقا به اندازه در شیشه شیری بود که برای گرفتن سهمیه جدید، باید به بقال محترم تحویل می دادی. یک تفریح احمقانه مخصوص صف شیر، همین بود که سعی کنی ۲تومانی را داخل شیشه شیر بکنی. یک تفریح دیگر سکهای، گذاشتن آنها در زیر صفحه کاغذ و کشیدن نرم با نوک مداد روی صفحه بود که باعث میشد تصویر روی سکه، بیاید روی کاغذ. این، از آن دسته تفریحاتی بود که صرفا به منظور کشتن وقت کلاس درس انجام میشد و هدف دیگری را تعقیب نمیکرد. تفریحات خشنتری هم بود مثل گذاشتن سکه روی ریل راه آهن به منظور آزمایش علمی بررسی اثرات رد شدن قطار از روی سکه آلیاژ مس و برنج. این تفریح بیشتر در مورد سکههای ۵ تومانی برنجی که اولین سکههای زردرنگ بودند و سکههای ۲۵تومانی که اولین نمونه سکههای دورنگ بود (۱۳۷۳) انجام میشد، وگرنه سکههای سال ۱۳۵۹ که مس خالص بودند چنان ارج و قربی داشتند که شایعه بود میبرند آبشان میکنند و با آنها انگشتر میسازند. سکههای ۲۵تومانی که آمد، کم کم عصر سکههای ۱تومانی و ۲تومانی و چند ریالی هم به پایان رسید. دیگر هم روزنامه گران شده بود و هم شیر را به قیمت غیریارانهای میفروختند. ما هنوز اما سکهها را رها نکرده بودیم. تفریحاتمان شده بود مسابقه بیخ دیواری ویا ثبت رکوردِ چرخاندن سکه. آخرین تصویر نوستالژیکی که از سکهها دارم، عصرهای دانشگاه بود که رفقای خوابگاهی ۵تومانیهای زرد و سفید ما را میگرفتند که تلفن سکهایهای مخصوص تماس با شهرستان دیگر ۵تومانی میخورد. بعد هم که دیگر کارت تلفن آمد (۱۳۷۵) و همه چیز تمام شد.
📌از یادداشتی قدیمی در شماره ۲۷۴ «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
شاید از بین همه انواع پول رایج، سکهها برای ما بیشترین حجم از نوستالژی را داشته باشند. ما که بچه بودیم پول توجیبیمان سکه بود، چیزهایی که خریدنش به عهده ما بود همگی قابل خرید با سکه بود، تفریحاتمان با سکه بود، ... حتی درسمان هم با سکه بود. یادتان باشد، کتاب ریاضی اول دبستان که قطعش از بقیه کتابها بزرگتر هم بود، پر بود از مثالهایی که فلان جنس قیمتش اینقدر ریال است و حالا با چند سکه ۱ریالی و ۲ریالی میشود آن را خرید؟ شاید از همان موقع باید میفهمیدیم که این سکهها محکوم به فراموشی هستند؛ حتی همان موقع هم خیلی از چیزهایی را که توی کتاب کشیده بود، با ۲ریالی و ۱ریالی نمیشد خرید. قیمتهای مختوم به ریال البته کم نبود (مثلا ۱۰ تومان و ۵ ریال) ولی سکه ۲ریالی، تا سالهای سال فقط به درد تلفن زدن از باجههای تلفن عمومی میخورد. تازه آن هم بعضیها واشرهای فلزی اندازه ۲ریالی را به جای سکه میانداختند توی تلفن سکهای و خود این واشرها، ۱ ریال قیمت داشتند. بجز قضیه واشر، مشکل دیگر سکهها این بود که هر کدام، یک طرفشان شیر (در واقع تصویر جایگزینِ شیر) بود و یک طرف خط. مثلا توی سکههای ۱ تومانی سالگرد انقلاب (۱۳۵۸) شکل گل لاله در پشت سکه بود و خط (نوشته) قسمتی که ۱۰ ریال نوشته بود. اما همین گل لاله، در سکه ۲تومانی دومین سالگرد انقلاب (۱۳۵۹) آمده بود کنار «۲۰ ریال» و پشت سکه نوشته داشت. همین، باعث رواج انواع جرزنیها (عمدتا در گل کوچیک) بود. قضیه در ۲تومانیهای ساده که دوطرفش نوشته بود یا در ۵تومانیهایی که بعدا آمدند (۱۳۶۹) و دوطرفش نقش داشت که دیگر از این هم حادتر میشد. با این حال تا سالهای سال، همین ۲تومانی و ۵تومانیها، پول اصلی موجود در جیب ما بود و شکر خدا چنان اعتباری هم داشتند که همراه داشتن هر کدامشان به تنهایی سبد خریدِ خانوار را ارتقا میداد. با همان ۲تومانیهای بزرگ، هم میشد روزنامه عصر (کیهان یا اطلاعات) خرید، هم «کیهان بچهها» و هم شیشه شیر. بخصوص شیر که اندازه سکه ۲تومانی دقیقا به اندازه در شیشه شیری بود که برای گرفتن سهمیه جدید، باید به بقال محترم تحویل می دادی. یک تفریح احمقانه مخصوص صف شیر، همین بود که سعی کنی ۲تومانی را داخل شیشه شیر بکنی. یک تفریح دیگر سکهای، گذاشتن آنها در زیر صفحه کاغذ و کشیدن نرم با نوک مداد روی صفحه بود که باعث میشد تصویر روی سکه، بیاید روی کاغذ. این، از آن دسته تفریحاتی بود که صرفا به منظور کشتن وقت کلاس درس انجام میشد و هدف دیگری را تعقیب نمیکرد. تفریحات خشنتری هم بود مثل گذاشتن سکه روی ریل راه آهن به منظور آزمایش علمی بررسی اثرات رد شدن قطار از روی سکه آلیاژ مس و برنج. این تفریح بیشتر در مورد سکههای ۵ تومانی برنجی که اولین سکههای زردرنگ بودند و سکههای ۲۵تومانی که اولین نمونه سکههای دورنگ بود (۱۳۷۳) انجام میشد، وگرنه سکههای سال ۱۳۵۹ که مس خالص بودند چنان ارج و قربی داشتند که شایعه بود میبرند آبشان میکنند و با آنها انگشتر میسازند. سکههای ۲۵تومانی که آمد، کم کم عصر سکههای ۱تومانی و ۲تومانی و چند ریالی هم به پایان رسید. دیگر هم روزنامه گران شده بود و هم شیر را به قیمت غیریارانهای میفروختند. ما هنوز اما سکهها را رها نکرده بودیم. تفریحاتمان شده بود مسابقه بیخ دیواری ویا ثبت رکوردِ چرخاندن سکه. آخرین تصویر نوستالژیکی که از سکهها دارم، عصرهای دانشگاه بود که رفقای خوابگاهی ۵تومانیهای زرد و سفید ما را میگرفتند که تلفن سکهایهای مخصوص تماس با شهرستان دیگر ۵تومانی میخورد. بعد هم که دیگر کارت تلفن آمد (۱۳۷۵) و همه چیز تمام شد.
📌از یادداشتی قدیمی در شماره ۲۷۴ «همشهری جوان»
احساننامه
یکی از نکات جالب در مورد فیدل کاسترو، رفاقت شدید او با گابریل گارسیا مارکز است. مارکز بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب کوبا (۱۹۵۹) به هاوانا رفت و برای او آژانس خبری «پرنسلاتين» را راه انداخت @ehsanname
گاردین- بعد از اینکه کاسترو متوجه یک اشتباه محاسباتی در «سرگذشت یک غریق» (۱۹۷۰) شد، مارکز همه کتابهایش را قبل از چاپ به فیدل میداد تا بخواند و اصلاح کند @ehsanname
✅ اصلاحات کاسترو بر روی آثارِ مارکز، بیشتر شامل مسایل گرامری و امور عملی بود. در کتاب «سرگذشت یک غریق» یکجا سرعت قایق اشتباه محاسبه شده بود. در کتاب «وقایعنگاری یک مرگ از پیش اعلامشده» فیدل اشتباهی را در مورد مشخصات تفنگ شکاری تذکر داد. در موارد دیگر هم کاسترو پیشنهادهایی درباره گلوله و اسلحههای مورد استفاده توسط شخصیتهای داستانها میداد.
@ehsanname
📌اصل مقاله گاردین را در اینجا بخوانید
theguardian.com/books/2016/dec/06/fidel-castro-worked-on-gabriel-garcia-marquez-manunoscripts
@ehsanname
📌اصل مقاله گاردین را در اینجا بخوانید
theguardian.com/books/2016/dec/06/fidel-castro-worked-on-gabriel-garcia-marquez-manunoscripts
✅جشنواره انجمنهای ادبی، فرصتی برای دیده شدن - اگر شما و دوستانتان هم انجمن ادبی دارید، حتما در جشنواره شرکت کنید. فرم ثبتنام و باقی اطلاعات در اینجا 👇
anjoman.adabiatirani.com
anjoman.adabiatirani.com
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توضیحات احسان رضایی، دبیر نخستین جشنواره انجمنهای ادبی درباره جشنواره. اطلاعات بیشتر در
anjoman.adabiatirani.com
anjoman.adabiatirani.com
🌕 دفاع استیفن کینگ از نوبل
@ehsanname
ماجراهای نوبل ادبیات امسال هنوز تمام نشده است. در شریطی که باب دیلن به جای حضور در مراسم اهدای جوایز نوبل، برای کمیته نوبل متن سخنرانیاش را فرستاده، بالاخره یک نویسنده معروف پیدا شد که پشت نوبلِ باب دیلن دربیاید.
استیفن کینگ در مصاحبه با مجله «رولینگ استون» گفته هیچ موسیقیدان دیگری چنین تاثیری روی فرهنگ عامه نگذاشته و خودش، بچههایش و نوههایش طرفدار او هستند. کینگ در این مصاحبه درباره واکنشهای منفی نویسندگان به نوبل امسال گفته: «کسانی که از نوبل شکایت میکنند،یا متوجه موضوع نیستند یا اینکه، وضعشان همان مثال قدیمیِ انگور ترش است [اشاره به داستان روباه و انگور ترش در «افسانههای ازوپ»، معادل گربهای که دوستش به گوشت نمیرسد]. من دیدم که نویسندگان متعددی در واکنش به نوبل دیلن رویشان را آن طرف کردند، مثل گری اشتینگارت. خب، گری من برایت یک خبر دارم؛ نویسندگان شایسته زیادی هستند که هرگز نوبل نگرفتند. و گری اشتینگارت احتمالا یکی از آنها خواهد بود.»
اشاره کینگ به توئیتِ گری اشتینگارت، نویسنده روسیالاصل آمریکا، بعد از اعلام نوبل ادبیات امسال است که نوشته بود: «من کاملا کمیته نوبل را درک میکنم. خواندنِ کتاب سخت است.»
این خبر را اینطوری باید به پایان برد که: البته توجه داشته باشید که استیفن کینگ خودش گیتاریستی حرفهای است که در یک گروه راک میخواند و مینوازد.
rollingstone.com/music/features/stephen-king-why-bob-dylan-deserves-the-nobel-prize-w453966
@ehsanname
ماجراهای نوبل ادبیات امسال هنوز تمام نشده است. در شریطی که باب دیلن به جای حضور در مراسم اهدای جوایز نوبل، برای کمیته نوبل متن سخنرانیاش را فرستاده، بالاخره یک نویسنده معروف پیدا شد که پشت نوبلِ باب دیلن دربیاید.
استیفن کینگ در مصاحبه با مجله «رولینگ استون» گفته هیچ موسیقیدان دیگری چنین تاثیری روی فرهنگ عامه نگذاشته و خودش، بچههایش و نوههایش طرفدار او هستند. کینگ در این مصاحبه درباره واکنشهای منفی نویسندگان به نوبل امسال گفته: «کسانی که از نوبل شکایت میکنند،یا متوجه موضوع نیستند یا اینکه، وضعشان همان مثال قدیمیِ انگور ترش است [اشاره به داستان روباه و انگور ترش در «افسانههای ازوپ»، معادل گربهای که دوستش به گوشت نمیرسد]. من دیدم که نویسندگان متعددی در واکنش به نوبل دیلن رویشان را آن طرف کردند، مثل گری اشتینگارت. خب، گری من برایت یک خبر دارم؛ نویسندگان شایسته زیادی هستند که هرگز نوبل نگرفتند. و گری اشتینگارت احتمالا یکی از آنها خواهد بود.»
اشاره کینگ به توئیتِ گری اشتینگارت، نویسنده روسیالاصل آمریکا، بعد از اعلام نوبل ادبیات امسال است که نوشته بود: «من کاملا کمیته نوبل را درک میکنم. خواندنِ کتاب سخت است.»
این خبر را اینطوری باید به پایان برد که: البته توجه داشته باشید که استیفن کینگ خودش گیتاریستی حرفهای است که در یک گروه راک میخواند و مینوازد.
rollingstone.com/music/features/stephen-king-why-bob-dylan-deserves-the-nobel-prize-w453966