موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
745 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
خستم ، سرم درد میکنه ، کلاس حوصله سربره ، صدای پچ‌پچ بچها آزاردهندست ، سردمه و خوابم میاد
یکی منو از اینجا ببره
کاش تا صدسال از خونه نرم بیرون‌‌
ولی واقعا من اونقدری از خودم متنفرم که مجموع تنفر بقیه بنظرم شوخیه
گاهی اوقات آدم به خودش میاد و میبینه چقدر همه چیز غیرقابل تحمل شده
از گربه‌های ولگرد گوشه کنار خیابون گرفته تا همسایه پر سروصدا ، به خون تمام موجودات زنده‌ اطرافت تشنه‌ای اما تنها کاری که میتونی انجام بدی نگاه پر از تنفر ایه که بهشون میندازی و امیدواری بتونن بخونن که چقدر "نفرت انگیز" بنظر میرسن
و اگر هر زمان خواستی نصفه شب سرزده بیای دم در آپارتمان کسی که کمکت کنه از شر یک جنازه خلاص شی ، من هستم.
خودم همیشه گفتم که آدم خوبی نیستم، بعضی اوقات ممکنه بزنم تو ذوق اطرافیانم، زود عصبی میشم و همینطور زود حوصلم از آدمها سر میره، ولی باز بعد یه مدت شاکی میشن بابت همین خصوصیات.
كاش فقط يكی ميذاشت سرمو بذارم رو پاش و باهاش درباره همه چيز حرف بزنم و اون هیچی نگه
انقدر حوصلم سررفته که دارم چتای قدیمی رو میخونم
این بَده
نیاز دارم یه اتوبوس از روم رد شه طوری که صدای خورد شدن استخونامو بشنوم بعد مغزم بپاشه کف خیابون یجوری که اصلا قابل جمع نباشه ، بعدش بشورن بره تو تو جوب.
فرانچسکای عزیزم
دلتنگت بودم و قرار بود هرچه زودتر برایت نامه‌ای بنویسم. آخرین نامه‌ات هفته پیش به دستم رسید و مشتاقانه منتظر نامه‌ی بعدی تو هستم.
امروز هنگام راه رفتن فهمیدم نفس میکشم ، می‌نشینم ، می‌خوابم ، اکثر اوقات خواب‌های پوچ می‌بینم ، موقع تشنگی عصبی میشم ، تو سرم سناریوهایی میسازم و دیالوگ‌هایی رو حفظ میکنم که هرگز قرار نیست به کارم بیان ، از دادن درد لذت میبرم و تو اوج ناراحتی کف اتاق می‌نشینم اجازه میدم اشک‌هام سرازیر شن. بر روی صندلی‌های سرد و فلزی بیمارستان ، کنار پنجره جا خوش میکنم و سیگار میکشم. صدای شاد کودکان گوش‌هام رو آزار میدن و میفهمم چقدر از صدا متنفرم. حقیقتا بارها و بارها این موضوع رو میفهمم. انگار که هرروز ، نادون تر از دیروزم ، چون درسته. من همه‌ی اینها هستم. همینقدر بی‌خاصیت.
من زنده‌ام ، هنوز هستم ، می‌مونم؟
و درآخر امیدوارم زودتر به خانه زرد برگردی.منتظر تو هستم.

دوستدار تو
حالا مغزم خالی‌تر از اونیه که حتی یک گلوله حرومش بشه. انقدر خالیه که برای تایپ هر کلمه چند دقیقه زمان صرف می‌شه و مابینش هی به تاریکی خیره می‌شم ، سکوت رو گوش میدم و به هرچیزی که فکر می‌کنم پوچ و بی‌معنی بنظرم میاد. خب که چی؟