گاهی اوقات آدم به خودش میاد و میبینه چقدر همه چیز غیرقابل تحمل شده
از گربههای ولگرد گوشه کنار خیابون گرفته تا همسایه پر سروصدا ، به خون تمام موجودات زنده اطرافت تشنهای اما تنها کاری که میتونی انجام بدی نگاه پر از تنفر ایه که بهشون میندازی و امیدواری بتونن بخونن که چقدر "نفرت انگیز" بنظر میرسن
از گربههای ولگرد گوشه کنار خیابون گرفته تا همسایه پر سروصدا ، به خون تمام موجودات زنده اطرافت تشنهای اما تنها کاری که میتونی انجام بدی نگاه پر از تنفر ایه که بهشون میندازی و امیدواری بتونن بخونن که چقدر "نفرت انگیز" بنظر میرسن
و اگر هر زمان خواستی نصفه شب سرزده بیای دم در آپارتمان کسی که کمکت کنه از شر یک جنازه خلاص شی ، من هستم.
خودم همیشه گفتم که آدم خوبی نیستم، بعضی اوقات ممکنه بزنم تو ذوق اطرافیانم، زود عصبی میشم و همینطور زود حوصلم از آدمها سر میره، ولی باز بعد یه مدت شاکی میشن بابت همین خصوصیات.
كاش فقط يكی ميذاشت سرمو بذارم رو پاش و باهاش درباره همه چيز حرف بزنم و اون هیچی نگه
انقدر حوصلم سررفته که دارم چتای قدیمی رو میخونم
این بَده
این بَده
نیاز دارم یه اتوبوس از روم رد شه طوری که صدای خورد شدن استخونامو بشنوم بعد مغزم بپاشه کف خیابون یجوری که اصلا قابل جمع نباشه ، بعدش بشورن بره تو تو جوب.
فرانچسکای عزیزم
دلتنگت بودم و قرار بود هرچه زودتر برایت نامهای بنویسم. آخرین نامهات هفته پیش به دستم رسید و مشتاقانه منتظر نامهی بعدی تو هستم.
امروز هنگام راه رفتن فهمیدم نفس میکشم ، مینشینم ، میخوابم ، اکثر اوقات خوابهای پوچ میبینم ، موقع تشنگی عصبی میشم ، تو سرم سناریوهایی میسازم و دیالوگهایی رو حفظ میکنم که هرگز قرار نیست به کارم بیان ، از دادن درد لذت میبرم و تو اوج ناراحتی کف اتاق مینشینم اجازه میدم اشکهام سرازیر شن. بر روی صندلیهای سرد و فلزی بیمارستان ، کنار پنجره جا خوش میکنم و سیگار میکشم. صدای شاد کودکان گوشهام رو آزار میدن و میفهمم چقدر از صدا متنفرم. حقیقتا بارها و بارها این موضوع رو میفهمم. انگار که هرروز ، نادون تر از دیروزم ، چون درسته. من همهی اینها هستم. همینقدر بیخاصیت.
من زندهام ، هنوز هستم ، میمونم؟
و درآخر امیدوارم زودتر به خانه زرد برگردی.منتظر تو هستم.
دوستدار تو
دلتنگت بودم و قرار بود هرچه زودتر برایت نامهای بنویسم. آخرین نامهات هفته پیش به دستم رسید و مشتاقانه منتظر نامهی بعدی تو هستم.
امروز هنگام راه رفتن فهمیدم نفس میکشم ، مینشینم ، میخوابم ، اکثر اوقات خوابهای پوچ میبینم ، موقع تشنگی عصبی میشم ، تو سرم سناریوهایی میسازم و دیالوگهایی رو حفظ میکنم که هرگز قرار نیست به کارم بیان ، از دادن درد لذت میبرم و تو اوج ناراحتی کف اتاق مینشینم اجازه میدم اشکهام سرازیر شن. بر روی صندلیهای سرد و فلزی بیمارستان ، کنار پنجره جا خوش میکنم و سیگار میکشم. صدای شاد کودکان گوشهام رو آزار میدن و میفهمم چقدر از صدا متنفرم. حقیقتا بارها و بارها این موضوع رو میفهمم. انگار که هرروز ، نادون تر از دیروزم ، چون درسته. من همهی اینها هستم. همینقدر بیخاصیت.
من زندهام ، هنوز هستم ، میمونم؟
و درآخر امیدوارم زودتر به خانه زرد برگردی.منتظر تو هستم.
دوستدار تو
حالا مغزم خالیتر از اونیه که حتی یک گلوله حرومش بشه. انقدر خالیه که برای تایپ هر کلمه چند دقیقه زمان صرف میشه و مابینش هی به تاریکی خیره میشم ، سکوت رو گوش میدم و به هرچیزی که فکر میکنم پوچ و بیمعنی بنظرم میاد. خب که چی؟
Just fuck off with your "Too Weird to Live, Too Rare to Die" trust me bitch , you can die.
میتونم ساعتها دربارهش حرف بزنم. از زشتیت ، از زشتیت ، از زشتیت ، از زشت بودنت. میتونم ساعتها بهش فکر کنم ، به این فکر کنم چطور یک قطره خون روی پوستت سر میخوره ، به خندهت فکر کنم، به این فکر کنم چطور ممکنه همچین چیزی برای من که بندهی زیبایی بصری هستم، اتفاق بیوفته. اصلا هر انسانی عاشق زیباییه، کدوم احمقی اینطور به دنبال پستی میافته. فکر کن یک ردیف نوشیدنی برات چیدن و تو میری و ظرف سرکه رو باز میکنی و بو میکشی ، تمام تنت میسوزه ، سرت سنگین میشه. این، همچین حسیه.
قصد دارم یه روز که حوصله داشتم لینک ناشناس بذارم و ازتون بپرسم : "برای چه چیزی زندگی میکنید؟" که شاید من هم متوجه بشم این مردم برای کجای این زندگی مسخره بال بال میزنن