یه روزی میبندمت به صندلی ، بدون اینکه بخوام ذرهای بیهوشت کنم چاقوم رو آروم تو پوست نرم گردنت فرو میکنم ، چشمایی که همیشه گفته بودم لیاقتشون رو نداری رو با دست از کاسه درمیارم و بعد ، فقط اجازه میدم بوی خونت ، تمام فضای اتاق رو پر کنه و قطرات وجودت رو میبینم که ذره ذره میچکه و تو داری به پایان خودت نزدیک میشی.
خستم ، سرم درد میکنه ، کلاس حوصله سربره ، صدای پچپچ بچها آزاردهندست ، سردمه و خوابم میاد
یکی منو از اینجا ببره
یکی منو از اینجا ببره
ولی واقعا من اونقدری از خودم متنفرم که مجموع تنفر بقیه بنظرم شوخیه
گاهی اوقات آدم به خودش میاد و میبینه چقدر همه چیز غیرقابل تحمل شده
از گربههای ولگرد گوشه کنار خیابون گرفته تا همسایه پر سروصدا ، به خون تمام موجودات زنده اطرافت تشنهای اما تنها کاری که میتونی انجام بدی نگاه پر از تنفر ایه که بهشون میندازی و امیدواری بتونن بخونن که چقدر "نفرت انگیز" بنظر میرسن
از گربههای ولگرد گوشه کنار خیابون گرفته تا همسایه پر سروصدا ، به خون تمام موجودات زنده اطرافت تشنهای اما تنها کاری که میتونی انجام بدی نگاه پر از تنفر ایه که بهشون میندازی و امیدواری بتونن بخونن که چقدر "نفرت انگیز" بنظر میرسن
و اگر هر زمان خواستی نصفه شب سرزده بیای دم در آپارتمان کسی که کمکت کنه از شر یک جنازه خلاص شی ، من هستم.
خودم همیشه گفتم که آدم خوبی نیستم، بعضی اوقات ممکنه بزنم تو ذوق اطرافیانم، زود عصبی میشم و همینطور زود حوصلم از آدمها سر میره، ولی باز بعد یه مدت شاکی میشن بابت همین خصوصیات.
كاش فقط يكی ميذاشت سرمو بذارم رو پاش و باهاش درباره همه چيز حرف بزنم و اون هیچی نگه
انقدر حوصلم سررفته که دارم چتای قدیمی رو میخونم
این بَده
این بَده
نیاز دارم یه اتوبوس از روم رد شه طوری که صدای خورد شدن استخونامو بشنوم بعد مغزم بپاشه کف خیابون یجوری که اصلا قابل جمع نباشه ، بعدش بشورن بره تو تو جوب.