از شدت خستگی دلم می خواد یه چاقو بزنم به خودم بلکه یک هفته توی آرامش در بیمارستان بستری بشم.
گاهی حس می کنم توی یه ظرف پلاستیکی گیر افتادم، می رقصم ، می خندم ، گریه می کنم ، فکر می کنم، آدمها رو نگاه میکنم ، عمیقا نگاه می کنم از بالا، تلاش هارو می بینم ، و حس می کنم یکی دیگه و شاید هم هیچکسی نیست. حس می کنم ما فقط توی یه ظرف کنار گذاشته شدیم ، فراموش شدیم، یه آزمایش ناقص ، مثل یه قارچ که به زندگیش ادامه بده و گاهی حس می کنم حتی اون طرف ظرف هم کسی نیست ، هیچکس نیست.
از خودم میپرسم : فردا بری فلان کشور خوشحالی؟الان فلان کار رو بکنی خوشحالی؟فلان شخص رو ببینی؟ فلان کوفت؟
میبینم نه. کلا همه چیز برام زیرخط صفره. به کوچکترین و ضعیفترین خواستهها فکر هم نمیکنم چه برسه به فکر خوشحالی در اینجور موقعیتها. این گول زدنها هم دیگه برام جواب نمیده.
میبینم نه. کلا همه چیز برام زیرخط صفره. به کوچکترین و ضعیفترین خواستهها فکر هم نمیکنم چه برسه به فکر خوشحالی در اینجور موقعیتها. این گول زدنها هم دیگه برام جواب نمیده.
چند وقتی بود که فکر میکردم از همچین چرخهای خلاص شدم ولی باز مدتیه شروع شده. صبحها با سردرد بیدار شدن و شبها با سردرد خوابیدن ، عصبانی،عصبانی ، پر از خشم نسبت به آدم بودن و پر از نفرت.
آدم دلش میگیره از چیزی که هست. که چیه، چیکار میکنه ، به کجا داره میره، چی حس میشه و چه چیزی گره شده این وسط.
و سخت تلاش کردن برای به یاد آوردن تمامش، تمام سرچشمه حسها برای درک خودت و بعد از تمامش میرسه به الان، به حالا ، به بریده بریده نوشتن مثل یک خواب جنونوار که تک تک لحظاتش رو حس میکنی،اون اضطراب و ترسش رو از تک تک اتفاقهای نامعقولش حس میکنی ، اما بیان کردنش؟ درست به اندازه یک سری پارچه تکه دوزی شده مسخره به نظر میاد.
آدم دلش میگیره از چیزی که هست. که چیه، چیکار میکنه ، به کجا داره میره، چی حس میشه و چه چیزی گره شده این وسط.
و سخت تلاش کردن برای به یاد آوردن تمامش، تمام سرچشمه حسها برای درک خودت و بعد از تمامش میرسه به الان، به حالا ، به بریده بریده نوشتن مثل یک خواب جنونوار که تک تک لحظاتش رو حس میکنی،اون اضطراب و ترسش رو از تک تک اتفاقهای نامعقولش حس میکنی ، اما بیان کردنش؟ درست به اندازه یک سری پارچه تکه دوزی شده مسخره به نظر میاد.
چیزهایی که درحال حاضر نیاز دارم :
-استراحت به مدت طولانی
-اشتیاق دوباره برای نوشتن
-علاقه داشتن به حرف زدن با دیگران
-قطع کردن یکی از انگشتام و انداختنش دور گردنم
-یه آدم برای گوش دادن به حرفام [ترجیحا مُرده]
-گریه کردن
-یه نقاشی از طرف کسی
-بغل کردن یه آدم رندوم
-مُردن
-استراحت به مدت طولانی
-اشتیاق دوباره برای نوشتن
-علاقه داشتن به حرف زدن با دیگران
-قطع کردن یکی از انگشتام و انداختنش دور گردنم
-یه آدم برای گوش دادن به حرفام [ترجیحا مُرده]
-گریه کردن
-یه نقاشی از طرف کسی
-بغل کردن یه آدم رندوم
-مُردن
نمیدونم چطور میشه آدم بعد از مدتی، هی نگاهش میوفته به بقیه، هی نگاه میکنه به خودش.
بعد از اینکه خوب نگاه کرد، با سر میپره تو عسلی که بقیه توش هستن اما دیگه براش شیرین نیست.
براش تلخه، حوصله سربره، دست و پا گیره.
بعد هم سعی میکنه مشابه احساسات بقیه رو داشته باشه.
سعی میکنه از توجه، شاد بشه. سعی میکنه حسادت کنه،فکر کنه چیز بهتری هم وجود داره، یه امیدی هست، رقابت رو با ذرات وجودش حس کنه، لبریز از تنفر بشه، برای شهرت تلاش کنه، برای مزهها لبخند بزنه، برای آیندهای بهتر تلاش کنه، سعی میکنه اسمش رو جاودانه کنه و سعی میکنه از در و دیوار ایراد بگیره. ولی خب کی رو میخوای گول بزنی؟
بعد از اینکه خوب نگاه کرد، با سر میپره تو عسلی که بقیه توش هستن اما دیگه براش شیرین نیست.
براش تلخه، حوصله سربره، دست و پا گیره.
بعد هم سعی میکنه مشابه احساسات بقیه رو داشته باشه.
سعی میکنه از توجه، شاد بشه. سعی میکنه حسادت کنه،فکر کنه چیز بهتری هم وجود داره، یه امیدی هست، رقابت رو با ذرات وجودش حس کنه، لبریز از تنفر بشه، برای شهرت تلاش کنه، برای مزهها لبخند بزنه، برای آیندهای بهتر تلاش کنه، سعی میکنه اسمش رو جاودانه کنه و سعی میکنه از در و دیوار ایراد بگیره. ولی خب کی رو میخوای گول بزنی؟
ولی کل این مسئله زندگی رو زیادی جدی گرفتین. یکم شل کن، نیاز نیست انقدر زحمت بدی به خودت
من همچنان هرروز منتظرم یکی از نسخههام توی دنیاهای دیگه بیاد و من رو در این ورژن از خودم، بکُشه تا راحت بشم.
Forwarded from خاطرات یه بچه چلمن.
That's your cat!
https://news.1rj.ru/str/EmptyCreature
https://news.1rj.ru/str/EmptyCreature
اینکه خانواده غر میزنن چرا خودت رو توی اتاق حبس میکنی، خستهم میکنه. حوصلهتون رو ندارم، سر و صدا میکنید. نمیتونم تحملتون کنم.
من معمولا فردی نیستم که حرف میزنه، اونیام که گوش میده. پس وقتی خوب نیستم فقط میرم. ساکت میمونم، گوش میدم. هر بار رفتنمم بیشتر دورم میکنه از همه چیز. انقدر که وقتی برمیگردم فقط غریبم. نمیدونم واقعا کسی هم مونده از دستش بدم؟ چیزی هم دارم از دست بدم؟ نمیدونم. فراموش شدن حس بدی نیست، اصلا نیست. اما انگار اصلا هیچوقت به یاد سپرده نشده بودم که حالا فراموش شدن حس بدی نداشته باشه. انگار یهو به خودم اومدم و دیدم حتی خودم هم نمیدونم کجام.