هر یک روز در دبیرستان/هنرستان برابر با ۱۰۰ روز تو جهنم
متاسفانه یک احساسی همیشه درونم هست که حتی وقتی غمگین نیستم ، دلش میخواد در همین حینی که پا روی پا انداخته ، جنازهم یا جنازهت رو درحال تاب خوردن ببینه.
Redeemer
Palaye Royale
And I'm here
Just waiting for you to come home
Just waiting for you to come home
اگر از همین الان شروع کنم و در هر دقیقه به طور متوسط سی بار سرم رو توی دیوار بکوبم و تا فردا همین موقع ادامه بدم ، باز هم شمارش چیزهایی که اعصابمو خرد میکنه تموم نمیشه.
کاش یک دقیقه خفه شن. کاش همه یک لحظه خفه شن، خسته شدم از سر و صدا.
از لحظه ورودم به اینجا یک گوشه نشستم ، حرف هم نمیزنم بعد نمیدونم چه اصراری بر بودن من دارن وقتی حضورم انقدر روحوار و عصبیه.
تنها آدمی که دلم می خواد باهاش معاشرت کنم ، آدمیه که بدونه چه طور یه قتل تر و تمیز رخ بده.
You Get Me So High
The Neighbourhood
I wanna be high all the time
Would you come with me?
Would you come with me?
از شدت خستگی دلم می خواد یه چاقو بزنم به خودم بلکه یک هفته توی آرامش در بیمارستان بستری بشم.
گاهی حس می کنم توی یه ظرف پلاستیکی گیر افتادم، می رقصم ، می خندم ، گریه می کنم ، فکر می کنم، آدمها رو نگاه میکنم ، عمیقا نگاه می کنم از بالا، تلاش هارو می بینم ، و حس می کنم یکی دیگه و شاید هم هیچکسی نیست. حس می کنم ما فقط توی یه ظرف کنار گذاشته شدیم ، فراموش شدیم، یه آزمایش ناقص ، مثل یه قارچ که به زندگیش ادامه بده و گاهی حس می کنم حتی اون طرف ظرف هم کسی نیست ، هیچکس نیست.
از خودم میپرسم : فردا بری فلان کشور خوشحالی؟الان فلان کار رو بکنی خوشحالی؟فلان شخص رو ببینی؟ فلان کوفت؟
میبینم نه. کلا همه چیز برام زیرخط صفره. به کوچکترین و ضعیفترین خواستهها فکر هم نمیکنم چه برسه به فکر خوشحالی در اینجور موقعیتها. این گول زدنها هم دیگه برام جواب نمیده.
میبینم نه. کلا همه چیز برام زیرخط صفره. به کوچکترین و ضعیفترین خواستهها فکر هم نمیکنم چه برسه به فکر خوشحالی در اینجور موقعیتها. این گول زدنها هم دیگه برام جواب نمیده.
چند وقتی بود که فکر میکردم از همچین چرخهای خلاص شدم ولی باز مدتیه شروع شده. صبحها با سردرد بیدار شدن و شبها با سردرد خوابیدن ، عصبانی،عصبانی ، پر از خشم نسبت به آدم بودن و پر از نفرت.
آدم دلش میگیره از چیزی که هست. که چیه، چیکار میکنه ، به کجا داره میره، چی حس میشه و چه چیزی گره شده این وسط.
و سخت تلاش کردن برای به یاد آوردن تمامش، تمام سرچشمه حسها برای درک خودت و بعد از تمامش میرسه به الان، به حالا ، به بریده بریده نوشتن مثل یک خواب جنونوار که تک تک لحظاتش رو حس میکنی،اون اضطراب و ترسش رو از تک تک اتفاقهای نامعقولش حس میکنی ، اما بیان کردنش؟ درست به اندازه یک سری پارچه تکه دوزی شده مسخره به نظر میاد.
آدم دلش میگیره از چیزی که هست. که چیه، چیکار میکنه ، به کجا داره میره، چی حس میشه و چه چیزی گره شده این وسط.
و سخت تلاش کردن برای به یاد آوردن تمامش، تمام سرچشمه حسها برای درک خودت و بعد از تمامش میرسه به الان، به حالا ، به بریده بریده نوشتن مثل یک خواب جنونوار که تک تک لحظاتش رو حس میکنی،اون اضطراب و ترسش رو از تک تک اتفاقهای نامعقولش حس میکنی ، اما بیان کردنش؟ درست به اندازه یک سری پارچه تکه دوزی شده مسخره به نظر میاد.
چیزهایی که درحال حاضر نیاز دارم :
-استراحت به مدت طولانی
-اشتیاق دوباره برای نوشتن
-علاقه داشتن به حرف زدن با دیگران
-قطع کردن یکی از انگشتام و انداختنش دور گردنم
-یه آدم برای گوش دادن به حرفام [ترجیحا مُرده]
-گریه کردن
-یه نقاشی از طرف کسی
-بغل کردن یه آدم رندوم
-مُردن
-استراحت به مدت طولانی
-اشتیاق دوباره برای نوشتن
-علاقه داشتن به حرف زدن با دیگران
-قطع کردن یکی از انگشتام و انداختنش دور گردنم
-یه آدم برای گوش دادن به حرفام [ترجیحا مُرده]
-گریه کردن
-یه نقاشی از طرف کسی
-بغل کردن یه آدم رندوم
-مُردن
نمیدونم چطور میشه آدم بعد از مدتی، هی نگاهش میوفته به بقیه، هی نگاه میکنه به خودش.
بعد از اینکه خوب نگاه کرد، با سر میپره تو عسلی که بقیه توش هستن اما دیگه براش شیرین نیست.
براش تلخه، حوصله سربره، دست و پا گیره.
بعد هم سعی میکنه مشابه احساسات بقیه رو داشته باشه.
سعی میکنه از توجه، شاد بشه. سعی میکنه حسادت کنه،فکر کنه چیز بهتری هم وجود داره، یه امیدی هست، رقابت رو با ذرات وجودش حس کنه، لبریز از تنفر بشه، برای شهرت تلاش کنه، برای مزهها لبخند بزنه، برای آیندهای بهتر تلاش کنه، سعی میکنه اسمش رو جاودانه کنه و سعی میکنه از در و دیوار ایراد بگیره. ولی خب کی رو میخوای گول بزنی؟
بعد از اینکه خوب نگاه کرد، با سر میپره تو عسلی که بقیه توش هستن اما دیگه براش شیرین نیست.
براش تلخه، حوصله سربره، دست و پا گیره.
بعد هم سعی میکنه مشابه احساسات بقیه رو داشته باشه.
سعی میکنه از توجه، شاد بشه. سعی میکنه حسادت کنه،فکر کنه چیز بهتری هم وجود داره، یه امیدی هست، رقابت رو با ذرات وجودش حس کنه، لبریز از تنفر بشه، برای شهرت تلاش کنه، برای مزهها لبخند بزنه، برای آیندهای بهتر تلاش کنه، سعی میکنه اسمش رو جاودانه کنه و سعی میکنه از در و دیوار ایراد بگیره. ولی خب کی رو میخوای گول بزنی؟