نمیدونم یکچیزی راجع به شخصیت ویلانل تو سریال killing eve هست که میخوام خودم رو براش بکشم.(سگشم )
نمیخوام آسیب ببینی. مثلا یکروز از خونه بری بیرون و ماشین زیرت بگیره ولی امیدوارم رو کتاب موردعلاقت شیرکاکائو بریزه و صفحاتش بهم بچسبه. امیدوارم تو یک مکالمه رندوم بهت بگن: "دقت کردی چقدر عجیب نفس میکشی؟" و باقی روز درحال فکر کردن به این باشی که مگه چطور نفس میکشم که انقدر عجیبه. نمیخوام اتفاق بدی برات بیوفته. مثلا موقع راه رفتن از ناکجا آباد آجر بیوفته رو سرت ولی امیدوارم از خواب بیدار شی و به اون نقطهای رسیده باشی که ندونی حالا باید چیکار کنی. امیدوارم موقع شنیدن صحبتهای یکنفر راجع به تروماهاش به این فکر کنی که چرا خفه خون نمیگیره و چقدر داره آروم و یکنواخت حرف میزنه. امیدوارم با آدمی که دوستش نداری وسط خیابون چشم تو چشم بشی. امیدوارم وقتی تو دستشویی نشستی یادت بیاد که چقدر حرفهای دندونشکن برای گفتن داشتی و نگفتی. امیدوارم حسرت تمام کارهایی که میتونستی بکنی ولی نکردی رو بخوری. امیدوارم دلیلی برای غذا خوردن پیدا نکنی. امیدوارم فکر کنی فقط اگر یه لیوان بیشتر قهوه بخوری همهچیز بهتر میشه و دلفینها پرواز میکنن. من نمیخوام بلایی سرت بیاد. مثلا برای زدن میخ به دیوار بری بالای نردبون و از همون نقطه بیوفتی زمین ولی امیدوارم به یک نقطه زل بزنی و بعد متوجه شی که تو این چند دقیقه به هیچ چیز فکر نمیکردی و ذهنت خالیتر برگه امتحانت بوده. امیدوارم برات مهم نباشه که دیگران چه فکری راجع بهت میکنن حالا که برای خودت اهمیتی قائل نیستی. امیدوارم فکر کنی فقط دیدن یک فیلم خوب باعث بهتر شدن روزت میشه ولی اشتباه کنی. امیدوارم در به در دنبال دلیل برای زندگی بگردی ولی نتونی خودت رو برای موندن قانع کنی. امیدوارم یکروز متوجه شی که به کمک نیاز داری و امیدوارم کمک دیگران رو قبول کنی. نمیخوام آسیب ببینی، نمیخوام اتفاق بدی برات بیوفته، نمیخوام بلایی سرت بیاد ولی این باتلاقیه که داریم بزور خودمون رو ازش بیرون میکشیم و با هر زور زدن بیشتر فرو میریم. امیدوارم تو زودتر از من ازش راحت نشی.
این ترس طرد و ترک شدن یکروزی من رو تموم میکنه و اون روز دیر نیست.
میزان تواناییم در دوست داشتن و عشق ورزیدن مثل ویلانل تو سریال killing eve هست. همونقدر ناتوان و شکستخورده.
Forwarded from -I will leave here someday.
این اون تابستونی نبود که میخواستم.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Most of the time, most days, I feel…nothing. I don’t feel anything. It’s so boring. I wake up and I think “again? really? I have to do this again?" And what I really don’t understand is how come everybody else isn’t screaming with boredom too? I’m trying to find ways to making myself feel something. More and more and more. But it doesn’t make any difference. No matter what I do, I don’t feel anything, I hurt myself, it doesn’t hurt. I buy what I want, I don’t want it. I do what I like, I don’t like it. I’m just so bored.
همهچیز از جایی شروع شد که شروع به دزدیدن داستان زندگی مردم کردی چون اونا تونستن مسیحِ تراژدی خودشون باشن و تو نه. همهچیز از جایی شد که تو آینه نگاه کردی و دیدی تو جسمی گیر افتادی که حداقل باید تا پنجاهسال دیگه برات کارآمد باشه. همهچیز از جایی شروع شد که دیگه مرگ رو بدترین اتفاقی که میتونه برات بیوفته ندیدی چون واقعا هم مرگ بدترین اتفاقی نیست که میتونه برات بیوفته. همهچیز از جایی شروع شد که برای شکستن سکوت معذبکنندهای که به فضا رسوخ کرده بود تصمیم گرفتی بگی: «خب دیگه چهخبر؟».همهچیز از جایی شروع شد که حرف برای گفتن داشتی و میتونستی بگی و بگی و شنیده شی و شنیده شی؛ ولی نگفتی و کسی هم نشنید. همهچیز از جایی شروع شد که خواستی انقدر هر روز با نفرت نسبت به خودت بیدار شی تا یکروز برسه و نفرتی باقی نمونه. همهچیز از جایی شروع شد که سعی کردی زندگی رو شاعرانه جلوه ندی ولی در آخر حتی غروب خورشید لب ساحل باعث شد شکست بخوری. همهچیز از جایی شروع شد که جواب تلفنت رو دادی و بیرون رفتن با آدمها رو نپیچوندی. همهچیز از جایی شروع شد که نگران شدی بابت چیزهایی که وارد بدنت میکنی. همهچیز از جایی شروع شد که موقع رد شدن از خیابون حواست رو جمع کردی چون در واقعیت هفتتا جون نداری و یک تصادف کردن با ماشین کافیه برای اینکه به دیار باقی بری. همهچیز از جایی شروع شد که دنبال سر منشا و دلیل و جواب برای هرچیزی گشتی ولی به جوابی نرسیدی.
روز پا باعث میشه بخوام جفت پاهام رو قطع کنم بندازم تو سطل زباله.