این ترس طرد و ترک شدن یکروزی من رو تموم میکنه و اون روز دیر نیست.
میزان تواناییم در دوست داشتن و عشق ورزیدن مثل ویلانل تو سریال killing eve هست. همونقدر ناتوان و شکستخورده.
Forwarded from -I will leave here someday.
این اون تابستونی نبود که میخواستم.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Most of the time, most days, I feel…nothing. I don’t feel anything. It’s so boring. I wake up and I think “again? really? I have to do this again?" And what I really don’t understand is how come everybody else isn’t screaming with boredom too? I’m trying to find ways to making myself feel something. More and more and more. But it doesn’t make any difference. No matter what I do, I don’t feel anything, I hurt myself, it doesn’t hurt. I buy what I want, I don’t want it. I do what I like, I don’t like it. I’m just so bored.
همهچیز از جایی شروع شد که شروع به دزدیدن داستان زندگی مردم کردی چون اونا تونستن مسیحِ تراژدی خودشون باشن و تو نه. همهچیز از جایی شد که تو آینه نگاه کردی و دیدی تو جسمی گیر افتادی که حداقل باید تا پنجاهسال دیگه برات کارآمد باشه. همهچیز از جایی شروع شد که دیگه مرگ رو بدترین اتفاقی که میتونه برات بیوفته ندیدی چون واقعا هم مرگ بدترین اتفاقی نیست که میتونه برات بیوفته. همهچیز از جایی شروع شد که برای شکستن سکوت معذبکنندهای که به فضا رسوخ کرده بود تصمیم گرفتی بگی: «خب دیگه چهخبر؟».همهچیز از جایی شروع شد که حرف برای گفتن داشتی و میتونستی بگی و بگی و شنیده شی و شنیده شی؛ ولی نگفتی و کسی هم نشنید. همهچیز از جایی شروع شد که خواستی انقدر هر روز با نفرت نسبت به خودت بیدار شی تا یکروز برسه و نفرتی باقی نمونه. همهچیز از جایی شروع شد که سعی کردی زندگی رو شاعرانه جلوه ندی ولی در آخر حتی غروب خورشید لب ساحل باعث شد شکست بخوری. همهچیز از جایی شروع شد که جواب تلفنت رو دادی و بیرون رفتن با آدمها رو نپیچوندی. همهچیز از جایی شروع شد که نگران شدی بابت چیزهایی که وارد بدنت میکنی. همهچیز از جایی شروع شد که موقع رد شدن از خیابون حواست رو جمع کردی چون در واقعیت هفتتا جون نداری و یک تصادف کردن با ماشین کافیه برای اینکه به دیار باقی بری. همهچیز از جایی شروع شد که دنبال سر منشا و دلیل و جواب برای هرچیزی گشتی ولی به جوابی نرسیدی.
روز پا باعث میشه بخوام جفت پاهام رو قطع کنم بندازم تو سطل زباله.
خیلی خندهداره وقتی آدمها فکر میکنن میتونن بهت آسیب بزنن، چون عزیزم وا؟ مگه نمیدونی خانواده خودم قبلا این کار رو کردن؟
بوی رفتن به یکجایی دور از هر جنبندهای به مشامم میرسه.