همهچیز از جایی شروع شد که شروع به دزدیدن داستان زندگی مردم کردی چون اونا تونستن مسیحِ تراژدی خودشون باشن و تو نه. همهچیز از جایی شد که تو آینه نگاه کردی و دیدی تو جسمی گیر افتادی که حداقل باید تا پنجاهسال دیگه برات کارآمد باشه. همهچیز از جایی شروع شد که دیگه مرگ رو بدترین اتفاقی که میتونه برات بیوفته ندیدی چون واقعا هم مرگ بدترین اتفاقی نیست که میتونه برات بیوفته. همهچیز از جایی شروع شد که برای شکستن سکوت معذبکنندهای که به فضا رسوخ کرده بود تصمیم گرفتی بگی: «خب دیگه چهخبر؟».همهچیز از جایی شروع شد که حرف برای گفتن داشتی و میتونستی بگی و بگی و شنیده شی و شنیده شی؛ ولی نگفتی و کسی هم نشنید. همهچیز از جایی شروع شد که خواستی انقدر هر روز با نفرت نسبت به خودت بیدار شی تا یکروز برسه و نفرتی باقی نمونه. همهچیز از جایی شروع شد که سعی کردی زندگی رو شاعرانه جلوه ندی ولی در آخر حتی غروب خورشید لب ساحل باعث شد شکست بخوری. همهچیز از جایی شروع شد که جواب تلفنت رو دادی و بیرون رفتن با آدمها رو نپیچوندی. همهچیز از جایی شروع شد که نگران شدی بابت چیزهایی که وارد بدنت میکنی. همهچیز از جایی شروع شد که موقع رد شدن از خیابون حواست رو جمع کردی چون در واقعیت هفتتا جون نداری و یک تصادف کردن با ماشین کافیه برای اینکه به دیار باقی بری. همهچیز از جایی شروع شد که دنبال سر منشا و دلیل و جواب برای هرچیزی گشتی ولی به جوابی نرسیدی.
روز پا باعث میشه بخوام جفت پاهام رو قطع کنم بندازم تو سطل زباله.
خیلی خندهداره وقتی آدمها فکر میکنن میتونن بهت آسیب بزنن، چون عزیزم وا؟ مگه نمیدونی خانواده خودم قبلا این کار رو کردن؟
بوی رفتن به یکجایی دور از هر جنبندهای به مشامم میرسه.
+چرا موقع راه رفتن انقدر سرت پایینه؟
-دنبال جسد گنجشک و موش میگردم.
-دنبال جسد گنجشک و موش میگردم.
Forwarded from بهارِشرقی
همه کتابهای نشرچشمه رو میخواهم.