تنهایی همانند مایع لزج و بدمزهای در سرنگ غم به سیاهرگ های قلبش تزریق میشد.باد سردی درون مغز پوچ و توخالیاش میپیچید و خاطرات بجا مانده را کنار میزد. مرگ رنگینکمان وجودش ، و چشمانی که با خون تزئین شده بود و آخرین اشکهایش روی دیوار "من درد کشیدهام" را به رخ میکشید.
میدونی خدایی وجود نداره ، مگه نه؟
همین الانشم فهمیدی که این حرفا فقط یه مشت خزعبلاته که یه نفر از خودش در آورده تا تو رو از اونچیزی که واقعا هستی و کاری که واقعا میخوای بکنی دور نگه داره.
- American Horror Story
همین الانشم فهمیدی که این حرفا فقط یه مشت خزعبلاته که یه نفر از خودش در آورده تا تو رو از اونچیزی که واقعا هستی و کاری که واقعا میخوای بکنی دور نگه داره.
- American Horror Story
گاهی هیجان زده میشم و اشتباهاتی انجام میدم که ازشون پشیمون میشم. این عصبیم میکنه که هیچ کنترلی روی خودم و اشتباهاتم ندارم، پس به جای گریه کردن به خودم آسیب میزنم.
و بخاطر آسیب زدن به خودم ، بیشتر عصبی میشم و باز هم به خودم آسیب میزنم.
و بخاطر آسیب زدن به خودم ، بیشتر عصبی میشم و باز هم به خودم آسیب میزنم.
فرانچسکای عزیزم ،
درست به یاد ندارم اولین باری که از تو نامهای با یک تمبر طلایی رنگ دریافت کردم چه روزی در ماه دسامبر بود و بعد از اون همیشه منتظر رسیدنِ نامههای بعدی بودم.
مثل همیشه ، امیدوارم در شرایط خوبی باشی و حال خوبی نیز داشته باشی.
آخرین دفعه که به دیدارت آمده بودم ، به اجبار بود و حدس میزنم تو هم این رو فهمیده باشی.
امروز ، بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم.
همونطور که گفته بودی "خصلت آدم همینه. زود از همهچی خسته میشه"
ولی یه جور بدی خستم ، که با قرص و خواب هم درست نمیشه و بخاطر همین احساس بدی دارم.
فرانچسکا ، تا به حال شده هویت خودت رو گم کنی؟ یادت بره کی بودی ، کجا بودی ، قصد چهکاری رو داشتی؟
به تازگی زیاد دچار این قضیه میشم و حس میکنم تنها دلیلی که داره ، اینه که به لحظهها توجه چندانی ندارم. انگار که بیتوجهی باعث شده یادم بره کیام. یادم بره چیکارهام و حتی یادم بره چی میخوام.
باورت نمیشه،اصلا باورت نمیشه.
امروز آقای راچستر دوبار صدایم کرد.
و من؟ من گیج شده بودم ، با گیجی نگاهشون میکردم و جوابی نمیدادم ، میدونستم شخصی که آقای راچستر صدایش کرده بین ماست ، ولی اینکه کیه؟ انگار جوابش پشت به پرده بود ، باید پرده رو کنار میزدم تا بفهمم کیه.
کوتاه بود ، سره ده ثانیه یادم افتاد اون شخص ، خودمم. ولی لعنت.
ده ثانیه یادم رفته بود کی بودم.باورت میشه؟
خودم رو یادم رفت.
قبل از اینکه این نوشته رو شروع کنم ، در به در دنبال اسمت بودم ، من حتی یادم رفته بود تو کی بودی.
تو رو هم یادم رفته بود.
من...حتی خاطرات رو هم دقیق یادم نیست.
من میدونم بعد یک ، دو میاد. ولی هیچوقت به این فکر نکردم دو چیه؟ دو کجاست و بدون یک چه معنی داره.
معانی تو ذهنم وابسته به همن. با فراموش کردن یک ، دو رو هم فراموش میکنم...
این من رو میترسونه و حتی نمیدونم بره درست کردنش باید چیکار کنم..
احتمالا دوباره خانوادهام من رو به دیدار تو بیاورند.
راستی
امیدوارم آفتاب گردانهایی که برایت فرستادم ، همراه این نامه به دستت رسیده باشد.
دوستدار تو
درست به یاد ندارم اولین باری که از تو نامهای با یک تمبر طلایی رنگ دریافت کردم چه روزی در ماه دسامبر بود و بعد از اون همیشه منتظر رسیدنِ نامههای بعدی بودم.
مثل همیشه ، امیدوارم در شرایط خوبی باشی و حال خوبی نیز داشته باشی.
آخرین دفعه که به دیدارت آمده بودم ، به اجبار بود و حدس میزنم تو هم این رو فهمیده باشی.
امروز ، بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم.
همونطور که گفته بودی "خصلت آدم همینه. زود از همهچی خسته میشه"
ولی یه جور بدی خستم ، که با قرص و خواب هم درست نمیشه و بخاطر همین احساس بدی دارم.
فرانچسکا ، تا به حال شده هویت خودت رو گم کنی؟ یادت بره کی بودی ، کجا بودی ، قصد چهکاری رو داشتی؟
به تازگی زیاد دچار این قضیه میشم و حس میکنم تنها دلیلی که داره ، اینه که به لحظهها توجه چندانی ندارم. انگار که بیتوجهی باعث شده یادم بره کیام. یادم بره چیکارهام و حتی یادم بره چی میخوام.
باورت نمیشه،اصلا باورت نمیشه.
امروز آقای راچستر دوبار صدایم کرد.
و من؟ من گیج شده بودم ، با گیجی نگاهشون میکردم و جوابی نمیدادم ، میدونستم شخصی که آقای راچستر صدایش کرده بین ماست ، ولی اینکه کیه؟ انگار جوابش پشت به پرده بود ، باید پرده رو کنار میزدم تا بفهمم کیه.
کوتاه بود ، سره ده ثانیه یادم افتاد اون شخص ، خودمم. ولی لعنت.
ده ثانیه یادم رفته بود کی بودم.باورت میشه؟
خودم رو یادم رفت.
قبل از اینکه این نوشته رو شروع کنم ، در به در دنبال اسمت بودم ، من حتی یادم رفته بود تو کی بودی.
تو رو هم یادم رفته بود.
من...حتی خاطرات رو هم دقیق یادم نیست.
من میدونم بعد یک ، دو میاد. ولی هیچوقت به این فکر نکردم دو چیه؟ دو کجاست و بدون یک چه معنی داره.
معانی تو ذهنم وابسته به همن. با فراموش کردن یک ، دو رو هم فراموش میکنم...
این من رو میترسونه و حتی نمیدونم بره درست کردنش باید چیکار کنم..
احتمالا دوباره خانوادهام من رو به دیدار تو بیاورند.
راستی
امیدوارم آفتاب گردانهایی که برایت فرستادم ، همراه این نامه به دستت رسیده باشد.
دوستدار تو
Two of Us (Acoustic)
Louis Tomlinson
Tattooed on my heart are the words of your favourite song
I know you'll be looking down, swear I'm gonna make you proud
I'll be living one life for the two of us
I know you'll be looking down, swear I'm gonna make you proud
I'll be living one life for the two of us
Forwarded from کافئین
افکاری که باهاشون کاغذهات رو سیاه میکنی به ته رسیدن وقتشه که این افکار دست هات رو سیاه کنن و به طرز فجیعی وجود دست و پاه ها و سر های قطع شده در جوب های شهر مردم رو ترسونده و تو این هیاهو تو سیگارت رو میکشی....
@EmptyCreature
@EmptyCreature
امروز نه
امروز نه
دیگه هیچوقت نه.
از اینجا برو،
من کابوسهای وحشتناکی راجع به تو میبینم
فقط برو.
امروز نه
دیگه هیچوقت نه.
از اینجا برو،
من کابوسهای وحشتناکی راجع به تو میبینم
فقط برو.
چقدر طول کشید که بفهمی یه جایی از زندگی حس میکنی میخوای بری؟ بری و دیگه برنگردی؟جوری که انگار هیچوقت اسم و اثری از تو ، توی این دنیا نبوده.
زخمهای روحش بیشتر از همیشه چرک کرده بود و با سبز لجنی تیرهای رنگ شده بود.
خاکستریِ وجودش ، بیروح تر از همیشه بهنظر میرسید.
بنفش و آبی مریضی زیر چشمهای گودش رو که گویی سالیان سال است درد و رنج زندگی رو بهدوش میکشید رنگ کرده بود و بیشتر از هروقت دیگهای باعث روندن آدمای اطرافش میشد.
اون میخواست بمیره تا بتونه برای بار دیگه رو بوم نقاشیش دنیای بهتری رو به تصویر بکشه و از اثری که خلق کرده لذت ببره.
رنگ های زرد و قرمز و بنفش و سبز و آبی رو مهمون بومش کنه و درد واقعی رو بوجود بیاره.
تا بتونه برای بار دیگه طعم تلخ و بدمزه زندگی رو بچشه.
خاکستریِ وجودش ، بیروح تر از همیشه بهنظر میرسید.
بنفش و آبی مریضی زیر چشمهای گودش رو که گویی سالیان سال است درد و رنج زندگی رو بهدوش میکشید رنگ کرده بود و بیشتر از هروقت دیگهای باعث روندن آدمای اطرافش میشد.
اون میخواست بمیره تا بتونه برای بار دیگه رو بوم نقاشیش دنیای بهتری رو به تصویر بکشه و از اثری که خلق کرده لذت ببره.
رنگ های زرد و قرمز و بنفش و سبز و آبی رو مهمون بومش کنه و درد واقعی رو بوجود بیاره.
تا بتونه برای بار دیگه طعم تلخ و بدمزه زندگی رو بچشه.
قلم میان انگشتان کشیده و بیجونش ، به سمت کاغذی که افکار پوچش به تاریکترین شکل ممکن نقش میبست و در نهایت در خلع کلمات گم میشد ، هجوم برد تا از گودالی به نام تنهایی،رهایی یابد.
ما میگردیم و میگردیم و از آدمای متخلف دور میشیم و دوباره به نقطه آغاز برمیگردیم.
چون هیچ چیز ، هیچوقت تغییر نمیکنه.
چون من هنوز همون روحی مریضی رو دارم که زخماش چرک کرده و بوی تعفنش آدمارو دور میکنه.
چون "اون" حتی با وجود برگشتن باز هم رفت.
چون من هنوز احساس میکنم از بیرون بدنم دارم به خودم زل میزنم و نمیدونم کیام.
چون هیچوقت هیچ چیز تغییر نمیکنه.
فقط تنها تر میشیم ، شکننده تر میشیم ، بی احساس تر میشیم ، تاجایی که هیچ کدوم از چیز هایی که زنده بودنمون رو توجیه میکنن باقی نمیمونه و ما از بین میریم.
چون هیچ چیز ، هیچوقت تغییر نمیکنه.
چون من هنوز همون روحی مریضی رو دارم که زخماش چرک کرده و بوی تعفنش آدمارو دور میکنه.
چون "اون" حتی با وجود برگشتن باز هم رفت.
چون من هنوز احساس میکنم از بیرون بدنم دارم به خودم زل میزنم و نمیدونم کیام.
چون هیچوقت هیچ چیز تغییر نمیکنه.
فقط تنها تر میشیم ، شکننده تر میشیم ، بی احساس تر میشیم ، تاجایی که هیچ کدوم از چیز هایی که زنده بودنمون رو توجیه میکنن باقی نمیمونه و ما از بین میریم.
من آدمم.آدم یعنی تنهایی.ما آدم ها بزدلیم.
همگی بزدلیم.
همه ما لایق مردنیم.
ما چرا زندهایم؟ماها زنده ، مردیم.پس چرا مرده ، نمیریم؟
چرا از این دنیا خودمون خلاص نمیکنیم درحالی که زیر لب التماس کنان زمزمه میکنیم :بسه!
همگی بزدلیم.
همه ما لایق مردنیم.
ما چرا زندهایم؟ماها زنده ، مردیم.پس چرا مرده ، نمیریم؟
چرا از این دنیا خودمون خلاص نمیکنیم درحالی که زیر لب التماس کنان زمزمه میکنیم :بسه!
تو داری بلعیده میشی و بوی زخمهات داره همه اطرافیانت رو فراری میده.
شاید فکر کنی که میتونی پشت یه جسم سالم ، یه روح تیکه تیکه شده و مریض رو قایم کنی اما نه...اینطور نیست.
من دارم یه روح بیدفاع رو میبینم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده.
به خودت نگاه کن.
حس نمیکنی باید خودت رو جمع و جور کنی؟
شاید فکر کنی که میتونی پشت یه جسم سالم ، یه روح تیکه تیکه شده و مریض رو قایم کنی اما نه...اینطور نیست.
من دارم یه روح بیدفاع رو میبینم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده.
به خودت نگاه کن.
حس نمیکنی باید خودت رو جمع و جور کنی؟