Forwarded from کافئین
افکاری که باهاشون کاغذهات رو سیاه میکنی به ته رسیدن وقتشه که این افکار دست هات رو سیاه کنن و به طرز فجیعی وجود دست و پاه ها و سر های قطع شده در جوب های شهر مردم رو ترسونده و تو این هیاهو تو سیگارت رو میکشی....
@EmptyCreature
@EmptyCreature
امروز نه
امروز نه
دیگه هیچوقت نه.
از اینجا برو،
من کابوسهای وحشتناکی راجع به تو میبینم
فقط برو.
امروز نه
دیگه هیچوقت نه.
از اینجا برو،
من کابوسهای وحشتناکی راجع به تو میبینم
فقط برو.
چقدر طول کشید که بفهمی یه جایی از زندگی حس میکنی میخوای بری؟ بری و دیگه برنگردی؟جوری که انگار هیچوقت اسم و اثری از تو ، توی این دنیا نبوده.
زخمهای روحش بیشتر از همیشه چرک کرده بود و با سبز لجنی تیرهای رنگ شده بود.
خاکستریِ وجودش ، بیروح تر از همیشه بهنظر میرسید.
بنفش و آبی مریضی زیر چشمهای گودش رو که گویی سالیان سال است درد و رنج زندگی رو بهدوش میکشید رنگ کرده بود و بیشتر از هروقت دیگهای باعث روندن آدمای اطرافش میشد.
اون میخواست بمیره تا بتونه برای بار دیگه رو بوم نقاشیش دنیای بهتری رو به تصویر بکشه و از اثری که خلق کرده لذت ببره.
رنگ های زرد و قرمز و بنفش و سبز و آبی رو مهمون بومش کنه و درد واقعی رو بوجود بیاره.
تا بتونه برای بار دیگه طعم تلخ و بدمزه زندگی رو بچشه.
خاکستریِ وجودش ، بیروح تر از همیشه بهنظر میرسید.
بنفش و آبی مریضی زیر چشمهای گودش رو که گویی سالیان سال است درد و رنج زندگی رو بهدوش میکشید رنگ کرده بود و بیشتر از هروقت دیگهای باعث روندن آدمای اطرافش میشد.
اون میخواست بمیره تا بتونه برای بار دیگه رو بوم نقاشیش دنیای بهتری رو به تصویر بکشه و از اثری که خلق کرده لذت ببره.
رنگ های زرد و قرمز و بنفش و سبز و آبی رو مهمون بومش کنه و درد واقعی رو بوجود بیاره.
تا بتونه برای بار دیگه طعم تلخ و بدمزه زندگی رو بچشه.
قلم میان انگشتان کشیده و بیجونش ، به سمت کاغذی که افکار پوچش به تاریکترین شکل ممکن نقش میبست و در نهایت در خلع کلمات گم میشد ، هجوم برد تا از گودالی به نام تنهایی،رهایی یابد.
ما میگردیم و میگردیم و از آدمای متخلف دور میشیم و دوباره به نقطه آغاز برمیگردیم.
چون هیچ چیز ، هیچوقت تغییر نمیکنه.
چون من هنوز همون روحی مریضی رو دارم که زخماش چرک کرده و بوی تعفنش آدمارو دور میکنه.
چون "اون" حتی با وجود برگشتن باز هم رفت.
چون من هنوز احساس میکنم از بیرون بدنم دارم به خودم زل میزنم و نمیدونم کیام.
چون هیچوقت هیچ چیز تغییر نمیکنه.
فقط تنها تر میشیم ، شکننده تر میشیم ، بی احساس تر میشیم ، تاجایی که هیچ کدوم از چیز هایی که زنده بودنمون رو توجیه میکنن باقی نمیمونه و ما از بین میریم.
چون هیچ چیز ، هیچوقت تغییر نمیکنه.
چون من هنوز همون روحی مریضی رو دارم که زخماش چرک کرده و بوی تعفنش آدمارو دور میکنه.
چون "اون" حتی با وجود برگشتن باز هم رفت.
چون من هنوز احساس میکنم از بیرون بدنم دارم به خودم زل میزنم و نمیدونم کیام.
چون هیچوقت هیچ چیز تغییر نمیکنه.
فقط تنها تر میشیم ، شکننده تر میشیم ، بی احساس تر میشیم ، تاجایی که هیچ کدوم از چیز هایی که زنده بودنمون رو توجیه میکنن باقی نمیمونه و ما از بین میریم.
من آدمم.آدم یعنی تنهایی.ما آدم ها بزدلیم.
همگی بزدلیم.
همه ما لایق مردنیم.
ما چرا زندهایم؟ماها زنده ، مردیم.پس چرا مرده ، نمیریم؟
چرا از این دنیا خودمون خلاص نمیکنیم درحالی که زیر لب التماس کنان زمزمه میکنیم :بسه!
همگی بزدلیم.
همه ما لایق مردنیم.
ما چرا زندهایم؟ماها زنده ، مردیم.پس چرا مرده ، نمیریم؟
چرا از این دنیا خودمون خلاص نمیکنیم درحالی که زیر لب التماس کنان زمزمه میکنیم :بسه!
تو داری بلعیده میشی و بوی زخمهات داره همه اطرافیانت رو فراری میده.
شاید فکر کنی که میتونی پشت یه جسم سالم ، یه روح تیکه تیکه شده و مریض رو قایم کنی اما نه...اینطور نیست.
من دارم یه روح بیدفاع رو میبینم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده.
به خودت نگاه کن.
حس نمیکنی باید خودت رو جمع و جور کنی؟
شاید فکر کنی که میتونی پشت یه جسم سالم ، یه روح تیکه تیکه شده و مریض رو قایم کنی اما نه...اینطور نیست.
من دارم یه روح بیدفاع رو میبینم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده.
به خودت نگاه کن.
حس نمیکنی باید خودت رو جمع و جور کنی؟
I think I'm not real. It's just stupid but I weirdly can't stop thinking about that.
I'm not in pain. Or maybe I am , I just can't understand it. Being in pain is awful , but the thing is I don't know why I'm so sad and I can't handle it.
I don't know what is it , but it's too heavy. Whatever it is , it's too much to carry.
I weirdly want to be okay , or if I can't, I just wanna know why I'm tired. I don't know what my problem is and that hurts me more than anything. I won't run away , I wish I could. I need something and I don't even know what.
I need to go far , far away but I don't know where...
I'm not in pain. Or maybe I am , I just can't understand it. Being in pain is awful , but the thing is I don't know why I'm so sad and I can't handle it.
I don't know what is it , but it's too heavy. Whatever it is , it's too much to carry.
I weirdly want to be okay , or if I can't, I just wanna know why I'm tired. I don't know what my problem is and that hurts me more than anything. I won't run away , I wish I could. I need something and I don't even know what.
I need to go far , far away but I don't know where...
امیدوار بودم بتوانم این حجم از ناچیزی ، تنهایی و غم را در این شب خاکستری و پوسیده در میان نوشتههای پوچم بگنجانم تا بتوانی بعد از مرگ هم من را در خلوت خود ، لا به لای تابلوهای زشتِ نقاشیات و سکوت کر کننده ذهنت داشته باشی. آن گوشههای ذهنت که از توهم گناهکاری پر شدهاند ، آنجا را برای من خالی بگذار. من در ذهنت پررنگ خواهم شد و تو مرا به عنوان گناهی که هرگز نشناختی یاد خواهی کرد.
میخوام رگهات رو نقاشی کنم
جایی که تمام رنگهات رو مخفی کردی.
جایی که تمام رنگهات رو مخفی کردی.
طرد شدن ؛
ای کاش میتوانستم حجم احساسات شکننده و بیارزش بعد از طرد شدن را توصیف کنم.
چکیدهاش بدین گونه است : "ده هزارتا ، بیست و پنج هزار گونه فکر مختلف و پرسشهای دردناک با شروعی مشابه "چرا" ، مجوزهایی دال بر جدال فکری که یکی پس از دیگری امضا میشوند ، چیدمان حروف کلمهی طرد شده روی پیشانیت ، پرترهی تاسف برانگیز و فروپاشیدهای از ' امید به زندگی ' زمانی که درون بشقابِ 'یاس و ناامیدی' توسط 'حقارت و عذاب' با چنگال هایی از جنس 'بدبختی' خورده میشود ، و درنهایت بافته شدنِ 'دلتنگی برای تنبیههای کودکانه' بر روی دار قالی زمان.
ای کاش میتوانستم حجم احساسات شکننده و بیارزش بعد از طرد شدن را توصیف کنم.
چکیدهاش بدین گونه است : "ده هزارتا ، بیست و پنج هزار گونه فکر مختلف و پرسشهای دردناک با شروعی مشابه "چرا" ، مجوزهایی دال بر جدال فکری که یکی پس از دیگری امضا میشوند ، چیدمان حروف کلمهی طرد شده روی پیشانیت ، پرترهی تاسف برانگیز و فروپاشیدهای از ' امید به زندگی ' زمانی که درون بشقابِ 'یاس و ناامیدی' توسط 'حقارت و عذاب' با چنگال هایی از جنس 'بدبختی' خورده میشود ، و درنهایت بافته شدنِ 'دلتنگی برای تنبیههای کودکانه' بر روی دار قالی زمان.
اما عزیز من؛
داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟
هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای، نمیدانی، نمیفهمی، یادنگرفتهای، درونی نداری، کافی نیستی.
داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟
هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای، نمیدانی، نمیفهمی، یادنگرفتهای، درونی نداری، کافی نیستی.