موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
746 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
فرانچسکای عزیزم ،
درست به یاد ندارم اولین باری که از تو نامه‌ای با یک تمبر طلایی رنگ دریافت کردم چه روزی در ماه دسامبر بود و بعد از اون همیشه منتظر رسیدنِ نامه‌های بعدی بودم.
مثل همیشه ، امیدوارم در شرایط خوبی باشی و حال خوبی نیز داشته باشی.
آخرین دفعه که به دیدارت آمده بودم ، به اجبار بود و حدس میزنم تو هم این رو فهمیده باشی.
امروز ، بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم.
همونطور که گفته بودی "خصلت آدم همینه. زود از همه‌چی خسته میشه"
ولی یه جور بدی خستم ، که با قرص و خواب هم درست نمیشه و بخاطر همین احساس بدی دارم.
فرانچسکا ، تا به حال شده هویت خودت رو گم کنی؟ یادت بره کی بودی ، کجا بودی ، قصد چه‌کاری رو داشتی؟
به تازگی زیاد دچار این قضیه میشم و حس میکنم تنها دلیلی که داره ، اینه که به لحظه‌ها توجه چندانی ندارم. انگار که بی‌توجهی باعث شده یادم بره کی‌ام. یادم بره چیکاره‌ام و حتی یادم بره چی‌ میخوام.
باورت نمیشه،اصلا باورت نمیشه.
امروز آقای راچستر دوبار صدایم کرد.
و من؟ من گیج شده بودم‌ ، با گیجی نگاهشون میکردم و جوابی نمیدادم ، میدونستم شخصی که آقای راچستر صدایش کرده بین ماست ، ولی اینکه کیه؟ انگار جوابش پشت به پرده بود ، باید پرده رو کنار میزدم تا بفهمم کیه.
کوتاه بود ، سره ده ثانیه یادم افتاد اون شخص ، خودمم. ولی لعنت.
ده ثانیه یادم رفته بود کی بودم.باورت میشه؟
خودم رو یادم رفت.
قبل از اینکه این نوشته رو شروع کنم ، در به در دنبال اسمت بودم ، من حتی یادم رفته بود تو کی بودی.
تو رو هم یادم رفته بود.
من...حتی خاطرات رو هم دقیق یادم نیست.
من میدونم بعد یک ، دو میاد. ولی هیچوقت به این فکر نکردم دو چیه؟ دو کجاست و بدون یک چه معنی داره.
معانی تو ذهنم وابسته به همن. با فراموش کردن یک ، دو رو هم فراموش میکنم...
این من رو میترسونه و حتی نمیدونم بره درست کردنش باید چیکار کنم..
احتمالا دوباره خانواده‌ام من رو به دیدار تو بیاورند.
راستی
امیدوارم آفتاب گردان‌هایی که برایت فرستادم ، همراه این نامه به دستت رسیده باشد.

دوستدار تو
Two of Us (Acoustic)
Louis Tomlinson
Tattooed on my heart are the words of your favourite song
I know you'll be looking down, swear I'm gonna make you proud
I'll be living one life for the two of us
Forwarded from کافئین
افکاری که باهاشون کاغذهات رو سیاه میکنی به ته رسیدن وقتشه که این افکار دست هات رو سیاه کنن و به طرز فجیعی وجود دست و پاه ها و سر های قطع شده در جوب های شهر مردم رو ترسونده و تو این هیاهو تو سیگارت رو میکشی....
@EmptyCreature
من نمیخوام خودم رو از زبون خودم ، بشنوم.
من نمیخوام خودم رو از چشم خودم ، ببینم.
من نمیخوام خودم رو از گوش خودم ، بشنوم.
من نمیدونم کی هستم...
من کی‌ام؟‌چی‌ ام؟ به کی نگاه میکنم و انتظار نگاه کی رو دارم؟
امروز نه
امروز نه
دیگه هیچوقت نه.

از اینجا برو،
من کابوس‌‌های وحشتناکی راجع به تو میبینم
فقط برو.
"I forgive you Will. Will you forgive me?"

- Hannibal
چقدر طول کشید که بفهمی یه جایی از زندگی حس میکنی میخوای بری؟ بری و دیگه برنگردی؟جوری که انگار هیچوقت اسم و اثری از تو ، توی این دنیا نبوده.
زخم‌های روحش بیشتر از همیشه چرک کرده بود و با سبز لجنی تیره‌ای رنگ شده بود.
خاکستریِ وجودش ، بی‌روح تر از همیشه به‌نظر میرسید.
بنفش و آبی مریضی زیر چشم‌های گودش رو که گویی سالیان سال است درد و رنج زندگی رو به‌دوش میکشید رنگ کرده بود و بیشتر از هروقت دیگه‌ای باعث روندن آدمای اطرافش میشد.
اون میخواست بمیره تا بتونه برای بار دیگه رو بوم نقاشیش دنیای بهتری رو به تصویر بکشه و از اثری که خلق کرده لذت ببره.
رنگ های زرد و قرمز و بنفش و سبز و آبی رو مهمون بومش کنه و درد واقعی رو بوجود بیاره.
تا بتونه برای بار دیگه طعم تلخ و بدمزه زندگی رو بچشه.
قلم میان انگشتان کشیده و بی‌جونش ، به سمت کاغذی که افکار پوچش به تاریک‌ترین شکل ممکن نقش میبست و در نهایت در خلع کلمات گم‌ میشد ، هجوم برد تا از گودالی به نام تنهایی،رهایی یابد.
ما میگردیم و میگردیم و از آدمای متخلف دور میشیم و دوباره به نقطه آغاز برمیگردیم.
چون هیچ چیز ، هیچوقت تغییر نمیکنه.
چون من هنوز همون روحی مریضی رو دارم که زخماش چرک کرده و بوی تعفنش آدمارو دور میکنه.
چون "اون" حتی با وجود برگشتن باز هم رفت.
چون من هنوز احساس میکنم از بیرون بدنم دارم به خودم زل میزنم و نمیدونم کی‌ام.
چون هیچوقت هیچ چیز تغییر نمیکنه.
فقط تنها تر میشیم ، شکننده تر میشیم ، بی احساس تر میشیم ، تاجایی که هیچ کدوم از چیز هایی که زنده بودنمون رو توجیه میکنن باقی نمیمونه و ما از بین میریم.
من آدمم.آدم یعنی تنهایی.ما آدم ها بزدلیم.
همگی بزدلیم.
همه ما لایق مردنیم.
ما چرا زنده‌ایم؟ماها زنده ، مردیم.پس چرا مرده ، نمیریم؟
چرا از این دنیا خودمون خلاص نمیکنیم درحالی که زیر لب التماس کنان زمزمه میکنیم :بسه!
تو داری بلعیده میشی و بوی زخم‌هات داره همه اطرافیانت رو فراری میده.
شاید فکر کنی که میتونی پشت یه جسم سالم ، یه روح تیکه تیکه شده و مریض رو قایم کنی اما نه...اینطور نیست.
من دارم یه روح بی‌دفاع رو میبینم که به طرز ناشیانه‌ای باندپیچی شده.
به خودت نگاه کن.
حس نمیکنی باید خودت رو جمع و جور کنی؟
I think I'm not real. It's just stupid but I weirdly can't stop thinking about that.
I'm not in pain. Or maybe I am , I just can't understand it. Being in pain is awful , but the thing is I don't know why I'm so sad and I can't handle it.
I don't know what is it , but it's too heavy. Whatever it is , it's too much to carry.
I weirdly want to be okay , or if I can't, I just wanna know why I'm tired. I don't know what my problem is and that hurts me more than anything. I won't run away , I wish I could. I need something and I don't even know what.
I need to go far , far away but I don't know where...
امیدوار بودم بتوانم این حجم از ناچیزی ، تنهایی و غم را در این شب خاکستری و پوسیده در میان نوشته‌های پوچم بگنجانم تا بتوانی بعد از مرگ هم من را در خلوت خود ، لا به لای تابلو‌های زشتِ نقاشی‌ات و سکوت کر کننده ذهنت داشته باشی. آن گوشه‌های ذهنت که از توهم گناهکاری پر شده‌اند ، آنجا را برای من خالی بگذار. من در ذهنت پررنگ خواهم شد و تو مرا به عنوان گناهی که هرگز نشناختی یاد خواهی کرد.
لیام شده 28سالش؟
مگه تازه چهارسالش نشد؟
میخوام رگ‌هات رو نقاشی کنم
جایی که تمام رنگ‌هات رو مخفی کردی.
طرد شدن ؛
ای کاش میتوانستم حجم احساسات شکننده و بی‌ارزش بعد از طرد شدن را توصیف کنم.
چکیده‌اش بدین گونه است : "ده هزارتا ، بیست و پنج هزار گونه فکر مختلف و پرسش‌های دردناک با شروعی مشابه "چرا" ، مجوز‌هایی دال بر جدال فکری که یکی پس از دیگری امضا میشوند ، چیدمان حروف کلمه‌ی طرد شده روی پیشانی‌ت ، پرتره‌ی تاسف برانگیز و فروپاشیده‌ای از ' امید به زندگی ' زمانی که درون بشقابِ 'یاس و ناامیدی' توسط 'حقارت و عذاب' با چنگال هایی از جنس 'بدبختی' خورده میشود ، و درنهایت بافته شدنِ 'دلتنگی برای تنبیه‌های کودکانه' بر روی دار قالی زمان.