تو داری بلعیده میشی و بوی زخمهات داره همه اطرافیانت رو فراری میده.
شاید فکر کنی که میتونی پشت یه جسم سالم ، یه روح تیکه تیکه شده و مریض رو قایم کنی اما نه...اینطور نیست.
من دارم یه روح بیدفاع رو میبینم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده.
به خودت نگاه کن.
حس نمیکنی باید خودت رو جمع و جور کنی؟
شاید فکر کنی که میتونی پشت یه جسم سالم ، یه روح تیکه تیکه شده و مریض رو قایم کنی اما نه...اینطور نیست.
من دارم یه روح بیدفاع رو میبینم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده.
به خودت نگاه کن.
حس نمیکنی باید خودت رو جمع و جور کنی؟
I think I'm not real. It's just stupid but I weirdly can't stop thinking about that.
I'm not in pain. Or maybe I am , I just can't understand it. Being in pain is awful , but the thing is I don't know why I'm so sad and I can't handle it.
I don't know what is it , but it's too heavy. Whatever it is , it's too much to carry.
I weirdly want to be okay , or if I can't, I just wanna know why I'm tired. I don't know what my problem is and that hurts me more than anything. I won't run away , I wish I could. I need something and I don't even know what.
I need to go far , far away but I don't know where...
I'm not in pain. Or maybe I am , I just can't understand it. Being in pain is awful , but the thing is I don't know why I'm so sad and I can't handle it.
I don't know what is it , but it's too heavy. Whatever it is , it's too much to carry.
I weirdly want to be okay , or if I can't, I just wanna know why I'm tired. I don't know what my problem is and that hurts me more than anything. I won't run away , I wish I could. I need something and I don't even know what.
I need to go far , far away but I don't know where...
امیدوار بودم بتوانم این حجم از ناچیزی ، تنهایی و غم را در این شب خاکستری و پوسیده در میان نوشتههای پوچم بگنجانم تا بتوانی بعد از مرگ هم من را در خلوت خود ، لا به لای تابلوهای زشتِ نقاشیات و سکوت کر کننده ذهنت داشته باشی. آن گوشههای ذهنت که از توهم گناهکاری پر شدهاند ، آنجا را برای من خالی بگذار. من در ذهنت پررنگ خواهم شد و تو مرا به عنوان گناهی که هرگز نشناختی یاد خواهی کرد.
میخوام رگهات رو نقاشی کنم
جایی که تمام رنگهات رو مخفی کردی.
جایی که تمام رنگهات رو مخفی کردی.
طرد شدن ؛
ای کاش میتوانستم حجم احساسات شکننده و بیارزش بعد از طرد شدن را توصیف کنم.
چکیدهاش بدین گونه است : "ده هزارتا ، بیست و پنج هزار گونه فکر مختلف و پرسشهای دردناک با شروعی مشابه "چرا" ، مجوزهایی دال بر جدال فکری که یکی پس از دیگری امضا میشوند ، چیدمان حروف کلمهی طرد شده روی پیشانیت ، پرترهی تاسف برانگیز و فروپاشیدهای از ' امید به زندگی ' زمانی که درون بشقابِ 'یاس و ناامیدی' توسط 'حقارت و عذاب' با چنگال هایی از جنس 'بدبختی' خورده میشود ، و درنهایت بافته شدنِ 'دلتنگی برای تنبیههای کودکانه' بر روی دار قالی زمان.
ای کاش میتوانستم حجم احساسات شکننده و بیارزش بعد از طرد شدن را توصیف کنم.
چکیدهاش بدین گونه است : "ده هزارتا ، بیست و پنج هزار گونه فکر مختلف و پرسشهای دردناک با شروعی مشابه "چرا" ، مجوزهایی دال بر جدال فکری که یکی پس از دیگری امضا میشوند ، چیدمان حروف کلمهی طرد شده روی پیشانیت ، پرترهی تاسف برانگیز و فروپاشیدهای از ' امید به زندگی ' زمانی که درون بشقابِ 'یاس و ناامیدی' توسط 'حقارت و عذاب' با چنگال هایی از جنس 'بدبختی' خورده میشود ، و درنهایت بافته شدنِ 'دلتنگی برای تنبیههای کودکانه' بر روی دار قالی زمان.
اما عزیز من؛
داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟
هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای، نمیدانی، نمیفهمی، یادنگرفتهای، درونی نداری، کافی نیستی.
داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟
هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای، نمیدانی، نمیفهمی، یادنگرفتهای، درونی نداری، کافی نیستی.
من تو دنیاهای خیالی که برای خودم ساختم غرق شدم و حالا ، حتی نمیدونم چه نقشی تو دنیای واقعیم داشتم.
زمان... چیست و کیست و کجاست؟ کی آمد؟ کی رفت؟ کِی؟ چه موقع؟
موجودیدرپوچترینهیچکجایعالم.
اما عزیز من؛ داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟ هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای،…
چرا فکر میکردند خنثی هستی؟ چرا گفتند حرف نمیزنی ، بیحوصلهای ، بیاعتنایی ، اعصاب درست حسابی نداری ، خوابالودی ، بندکفشهایت باز است ، چهرهات بیروح است ، صدایت درنمیآید و اهمیتی نمیدهی؟
-تو میتونی وسط خیابون با صدای بلند گریه کنی ، تو میتونی با صدای بلند آواز بخونی ، میتونی به مردم بگی امروز چقدر زیبا شدن ، حتی میتونی بهشون لبخند بزنی.
+اما همیشه قرار نیست جواب خوبی بگیرم ، قرار نیست هربار که گریه کردم یکی من رو بغل کنه ، یا هربار که لبخند زدم...طرف مقابلم هم لبخند بزنه. میدونی حتی ممکنه اگه به یکی بگم خوشگل شدی عصبانی بشه..پس چرا فقط انجامشون ندم؟
+اما همیشه قرار نیست جواب خوبی بگیرم ، قرار نیست هربار که گریه کردم یکی من رو بغل کنه ، یا هربار که لبخند زدم...طرف مقابلم هم لبخند بزنه. میدونی حتی ممکنه اگه به یکی بگم خوشگل شدی عصبانی بشه..پس چرا فقط انجامشون ندم؟
دیشب ، من و آلفرد روی سنگفرشهای خیابان قدم میزدیم.
از من دربارهی معشوقه سابقم پرسید و من در پاسخ تنها گفتم : آلیس دیگر زنده نیست. زمانی که رنگهایش از دستانش میریختند... در رنگهای وجودش ، چشمانش را بست.
روح خستهام و جسم خاکستری و جان و روان نداشتهام را گرفت هنگامی که رفت و رنگهایش را از من دریغ کرد.
آلفرد تاسف خورد.
و من به فکرش تاسف خوردم ،
آلیس برای من در ونیز متولد شد و در ونیز عاشقش شدم ؛
آلیس در ونیز بزرگ شد ، خانوم شد ، نقاشی کرد و خالقی شد که به مخلوقش رنگهایش را هدیه میداد ، شعر خواند و نوشت و در نوشتههایش غرق شد ، زیر نور ستارههای ونگوگعزیزش با من رقصید.
آلیس در ونیز خداحافظی کرد و مسافر انگلستان شد.
آلیس در ونیز متولد شد و در جای دیگر از این بوم نقاشی قرار است بمیرد.
از من دربارهی معشوقه سابقم پرسید و من در پاسخ تنها گفتم : آلیس دیگر زنده نیست. زمانی که رنگهایش از دستانش میریختند... در رنگهای وجودش ، چشمانش را بست.
روح خستهام و جسم خاکستری و جان و روان نداشتهام را گرفت هنگامی که رفت و رنگهایش را از من دریغ کرد.
آلفرد تاسف خورد.
و من به فکرش تاسف خوردم ،
آلیس برای من در ونیز متولد شد و در ونیز عاشقش شدم ؛
آلیس در ونیز بزرگ شد ، خانوم شد ، نقاشی کرد و خالقی شد که به مخلوقش رنگهایش را هدیه میداد ، شعر خواند و نوشت و در نوشتههایش غرق شد ، زیر نور ستارههای ونگوگعزیزش با من رقصید.
آلیس در ونیز خداحافظی کرد و مسافر انگلستان شد.
آلیس در ونیز متولد شد و در جای دیگر از این بوم نقاشی قرار است بمیرد.
واقعا نمیفهمم وقتی با یکی مشکل دارید چرا نمیرید به خودش بگید؟
اگه با من مشکل دارید پس بیاید به خودم بگید تا حلش کنیم چون تا جایی که یادم میاد من علم غیب نداشتم که بخوام بفهمم.
اگه با من مشکل دارید پس بیاید به خودم بگید تا حلش کنیم چون تا جایی که یادم میاد من علم غیب نداشتم که بخوام بفهمم.