اما عزیز من؛
داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟
هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای، نمیدانی، نمیفهمی، یادنگرفتهای، درونی نداری، کافی نیستی.
داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟
هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای، نمیدانی، نمیفهمی، یادنگرفتهای، درونی نداری، کافی نیستی.
من تو دنیاهای خیالی که برای خودم ساختم غرق شدم و حالا ، حتی نمیدونم چه نقشی تو دنیای واقعیم داشتم.
زمان... چیست و کیست و کجاست؟ کی آمد؟ کی رفت؟ کِی؟ چه موقع؟
موجودیدرپوچترینهیچکجایعالم.
اما عزیز من؛ داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟ هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهودهای، غریبهای،…
چرا فکر میکردند خنثی هستی؟ چرا گفتند حرف نمیزنی ، بیحوصلهای ، بیاعتنایی ، اعصاب درست حسابی نداری ، خوابالودی ، بندکفشهایت باز است ، چهرهات بیروح است ، صدایت درنمیآید و اهمیتی نمیدهی؟
-تو میتونی وسط خیابون با صدای بلند گریه کنی ، تو میتونی با صدای بلند آواز بخونی ، میتونی به مردم بگی امروز چقدر زیبا شدن ، حتی میتونی بهشون لبخند بزنی.
+اما همیشه قرار نیست جواب خوبی بگیرم ، قرار نیست هربار که گریه کردم یکی من رو بغل کنه ، یا هربار که لبخند زدم...طرف مقابلم هم لبخند بزنه. میدونی حتی ممکنه اگه به یکی بگم خوشگل شدی عصبانی بشه..پس چرا فقط انجامشون ندم؟
+اما همیشه قرار نیست جواب خوبی بگیرم ، قرار نیست هربار که گریه کردم یکی من رو بغل کنه ، یا هربار که لبخند زدم...طرف مقابلم هم لبخند بزنه. میدونی حتی ممکنه اگه به یکی بگم خوشگل شدی عصبانی بشه..پس چرا فقط انجامشون ندم؟
دیشب ، من و آلفرد روی سنگفرشهای خیابان قدم میزدیم.
از من دربارهی معشوقه سابقم پرسید و من در پاسخ تنها گفتم : آلیس دیگر زنده نیست. زمانی که رنگهایش از دستانش میریختند... در رنگهای وجودش ، چشمانش را بست.
روح خستهام و جسم خاکستری و جان و روان نداشتهام را گرفت هنگامی که رفت و رنگهایش را از من دریغ کرد.
آلفرد تاسف خورد.
و من به فکرش تاسف خوردم ،
آلیس برای من در ونیز متولد شد و در ونیز عاشقش شدم ؛
آلیس در ونیز بزرگ شد ، خانوم شد ، نقاشی کرد و خالقی شد که به مخلوقش رنگهایش را هدیه میداد ، شعر خواند و نوشت و در نوشتههایش غرق شد ، زیر نور ستارههای ونگوگعزیزش با من رقصید.
آلیس در ونیز خداحافظی کرد و مسافر انگلستان شد.
آلیس در ونیز متولد شد و در جای دیگر از این بوم نقاشی قرار است بمیرد.
از من دربارهی معشوقه سابقم پرسید و من در پاسخ تنها گفتم : آلیس دیگر زنده نیست. زمانی که رنگهایش از دستانش میریختند... در رنگهای وجودش ، چشمانش را بست.
روح خستهام و جسم خاکستری و جان و روان نداشتهام را گرفت هنگامی که رفت و رنگهایش را از من دریغ کرد.
آلفرد تاسف خورد.
و من به فکرش تاسف خوردم ،
آلیس برای من در ونیز متولد شد و در ونیز عاشقش شدم ؛
آلیس در ونیز بزرگ شد ، خانوم شد ، نقاشی کرد و خالقی شد که به مخلوقش رنگهایش را هدیه میداد ، شعر خواند و نوشت و در نوشتههایش غرق شد ، زیر نور ستارههای ونگوگعزیزش با من رقصید.
آلیس در ونیز خداحافظی کرد و مسافر انگلستان شد.
آلیس در ونیز متولد شد و در جای دیگر از این بوم نقاشی قرار است بمیرد.
واقعا نمیفهمم وقتی با یکی مشکل دارید چرا نمیرید به خودش بگید؟
اگه با من مشکل دارید پس بیاید به خودم بگید تا حلش کنیم چون تا جایی که یادم میاد من علم غیب نداشتم که بخوام بفهمم.
اگه با من مشکل دارید پس بیاید به خودم بگید تا حلش کنیم چون تا جایی که یادم میاد من علم غیب نداشتم که بخوام بفهمم.
فرانچسکای عزیزم
نیمه شبه و قطرات ریز و درشت باران مهمان پنجرههای بیمارستان شده ، متاسفم که نتوانستم جواب نامهات رو بنویسم درصورتی که همین چندروز پیش نامهات به دستم رسید.
صداهای درون مغزم آزاردهندهتر از همیشه شدند و نمیتوانم درست تمرکز کنم. متاسفم.
فرانچسکا ،
تا به حال درباره "دل شکستن هنر میخواهد" فکر کردهای؟
عاقلی گفت و اندیشیدم.
دل ؛
عجیب مخلوقی است ، دوست میدارد ، تنفر میورزد ، میسوزد و غمگین میشود ، تار و پودهای وجود آدمی را در هاله های ابهام گم میکند و درنهایت زمانی که اشک های لرزان را میشمارد ، انعطاف محبتش را قل و زنجیر میکند؛ آن هنگام میشکند..
دیدی؟
به همین سادگی ؛
هزار تکه میشود
تکهای نقشهی انتقام در سر میپروراند ، تکهای خیره به گذشته افسوس میبلعد ، تکهای خود را زندانی قفس عذاب وجدان میکند و تکهای دیگر هم برمیخیزد ؛
و با لبخند به خاکستر تجربههایش ، خطکش برمیدارد تا سانت به سانت دیوارهای خانهی امیدواری را اندازه بگیرد.
میگویند دلشکسته چیزی ندارد که از دست بدهد ، آخرین داراییاش دلش بود که شکست و تکهتکه احساساتش را مجوزی داد برای جدال با فکرهای ناتمامش...حقیقتا فکر میکنم درست میگویند.
در روز گذشته ، برای صرف چای به خانه آقای راچستر دعوت شدم و میگفت : " دلشکسته محبت را جامهای بر پوست گرگینهی درونش میدوزد تا زهرِ مارهای انتقام اجازه داشته باشند اندک اندکِ وجدانش را مسوم کنند."
اما فرانچسکا ،
هر زهری پادزهری دارد ، ندارد؟
انسانیت و بخشش آخرین چیزهایی هستند که میمیرند.
کسی چه میداند؟ شاید هم هیچوقت روی سنگی خوابیده در آغوش خاک نامِ این دو حکاکی نشود.
شاید هم زمانی که الهه آتش ذره ذره گوشت و استخوان وجود انسانی را در شعلههای جهنم میسوزاند ،
انسانیت و بخشش این دو دست در دست کنارهم لبخندی به آتشفشان درحال مذاب انتقام بزنند و اطمینانشان نسبت به بهتر زیستن بشریت با یک لیوان آبمیوهی شجاعت منتظر به وقوع پیوستن صلح باشد.
فکر میکنم حرفهایم به انتهای خود رسیده باشد...امیدوارم هرچه زودتر نامهام به دستت برسد.
دوستدار تو
نیمه شبه و قطرات ریز و درشت باران مهمان پنجرههای بیمارستان شده ، متاسفم که نتوانستم جواب نامهات رو بنویسم درصورتی که همین چندروز پیش نامهات به دستم رسید.
صداهای درون مغزم آزاردهندهتر از همیشه شدند و نمیتوانم درست تمرکز کنم. متاسفم.
فرانچسکا ،
تا به حال درباره "دل شکستن هنر میخواهد" فکر کردهای؟
عاقلی گفت و اندیشیدم.
دل ؛
عجیب مخلوقی است ، دوست میدارد ، تنفر میورزد ، میسوزد و غمگین میشود ، تار و پودهای وجود آدمی را در هاله های ابهام گم میکند و درنهایت زمانی که اشک های لرزان را میشمارد ، انعطاف محبتش را قل و زنجیر میکند؛ آن هنگام میشکند..
دیدی؟
به همین سادگی ؛
هزار تکه میشود
تکهای نقشهی انتقام در سر میپروراند ، تکهای خیره به گذشته افسوس میبلعد ، تکهای خود را زندانی قفس عذاب وجدان میکند و تکهای دیگر هم برمیخیزد ؛
و با لبخند به خاکستر تجربههایش ، خطکش برمیدارد تا سانت به سانت دیوارهای خانهی امیدواری را اندازه بگیرد.
میگویند دلشکسته چیزی ندارد که از دست بدهد ، آخرین داراییاش دلش بود که شکست و تکهتکه احساساتش را مجوزی داد برای جدال با فکرهای ناتمامش...حقیقتا فکر میکنم درست میگویند.
در روز گذشته ، برای صرف چای به خانه آقای راچستر دعوت شدم و میگفت : " دلشکسته محبت را جامهای بر پوست گرگینهی درونش میدوزد تا زهرِ مارهای انتقام اجازه داشته باشند اندک اندکِ وجدانش را مسوم کنند."
اما فرانچسکا ،
هر زهری پادزهری دارد ، ندارد؟
انسانیت و بخشش آخرین چیزهایی هستند که میمیرند.
کسی چه میداند؟ شاید هم هیچوقت روی سنگی خوابیده در آغوش خاک نامِ این دو حکاکی نشود.
شاید هم زمانی که الهه آتش ذره ذره گوشت و استخوان وجود انسانی را در شعلههای جهنم میسوزاند ،
انسانیت و بخشش این دو دست در دست کنارهم لبخندی به آتشفشان درحال مذاب انتقام بزنند و اطمینانشان نسبت به بهتر زیستن بشریت با یک لیوان آبمیوهی شجاعت منتظر به وقوع پیوستن صلح باشد.
فکر میکنم حرفهایم به انتهای خود رسیده باشد...امیدوارم هرچه زودتر نامهام به دستت برسد.
دوستدار تو
-میگن از روی لباسهای کسی قضاوت نکن ، میگن از روی عکسهای کسی اون رو قضاوت نکن ، میگن حتی از روی حرفهای کسی قضاوتش نکن.
+اینهارو گفتن که تو هرکسی رو که میبینی یادت بره چی پوشیده ، یا لهجهاش مال کدوم شهره ، یا حتی یادت بره تو زندگیش چیکار کرده که خبر داری یا نداری ، که همه اینها یادت بره فقط برای اینکه به همه محبت کنی و باهاشون با محبت صحبت کنی ، این اون چیزیه که مهمه.
+اینهارو گفتن که تو هرکسی رو که میبینی یادت بره چی پوشیده ، یا لهجهاش مال کدوم شهره ، یا حتی یادت بره تو زندگیش چیکار کرده که خبر داری یا نداری ، که همه اینها یادت بره فقط برای اینکه به همه محبت کنی و باهاشون با محبت صحبت کنی ، این اون چیزیه که مهمه.
Forwarded from 𝐧𝐚𝐧𝐚🌶 (𝐌𝐫𝐲🪁)
@EmptyCreature:
ساعت.
از این مچیهای چند میلیونی باکلاس که یه بچه پولدار دستش میکنه. الان نمیفهمه ولی احتمالاً بعداً ازت متنفر میشه. و گذشتن عمرشو از چشم تو میبینه.
میشه یکم آرومتر تکون بخوری؟ ما نیاز داریم از ثانیههایی که میان و میرن بیشتر لذت ببریم.
ساعت.
از این مچیهای چند میلیونی باکلاس که یه بچه پولدار دستش میکنه. الان نمیفهمه ولی احتمالاً بعداً ازت متنفر میشه. و گذشتن عمرشو از چشم تو میبینه.
میشه یکم آرومتر تکون بخوری؟ ما نیاز داریم از ثانیههایی که میان و میرن بیشتر لذت ببریم.
آقای عزیز ، آیا روزی فرا خواهد رسید که من خود را در این درهی تاریک ، احساس نکنم؟
دیشب که بیدار بودم ، صدای جاروی رفتگر از خیابان میآمد. دلم میخواستم به پشت پنجره بروم و نگاهش کنم. دلم میخواست پنجره را باز کنم و به او بگویم ببین ، من اینجا هستم و تو را نگاه میکنم. تو فراموش شده و تنها آدمِ بیدار این شهر نیستی.
دیشب که بیدار بودم ، صدای جاروی رفتگر از خیابان میآمد. دلم میخواستم به پشت پنجره بروم و نگاهش کنم. دلم میخواست پنجره را باز کنم و به او بگویم ببین ، من اینجا هستم و تو را نگاه میکنم. تو فراموش شده و تنها آدمِ بیدار این شهر نیستی.