موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
746 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
I think I'm not real. It's just stupid but I weirdly can't stop thinking about that.
I'm not in pain. Or maybe I am , I just can't understand it. Being in pain is awful , but the thing is I don't know why I'm so sad and I can't handle it.
I don't know what is it , but it's too heavy. Whatever it is , it's too much to carry.
I weirdly want to be okay , or if I can't, I just wanna know why I'm tired. I don't know what my problem is and that hurts me more than anything. I won't run away , I wish I could. I need something and I don't even know what.
I need to go far , far away but I don't know where...
امیدوار بودم بتوانم این حجم از ناچیزی ، تنهایی و غم را در این شب خاکستری و پوسیده در میان نوشته‌های پوچم بگنجانم تا بتوانی بعد از مرگ هم من را در خلوت خود ، لا به لای تابلو‌های زشتِ نقاشی‌ات و سکوت کر کننده ذهنت داشته باشی. آن گوشه‌های ذهنت که از توهم گناهکاری پر شده‌اند ، آنجا را برای من خالی بگذار. من در ذهنت پررنگ خواهم شد و تو مرا به عنوان گناهی که هرگز نشناختی یاد خواهی کرد.
لیام شده 28سالش؟
مگه تازه چهارسالش نشد؟
میخوام رگ‌هات رو نقاشی کنم
جایی که تمام رنگ‌هات رو مخفی کردی.
طرد شدن ؛
ای کاش میتوانستم حجم احساسات شکننده و بی‌ارزش بعد از طرد شدن را توصیف کنم.
چکیده‌اش بدین گونه است : "ده هزارتا ، بیست و پنج هزار گونه فکر مختلف و پرسش‌های دردناک با شروعی مشابه "چرا" ، مجوز‌هایی دال بر جدال فکری که یکی پس از دیگری امضا میشوند ، چیدمان حروف کلمه‌ی طرد شده روی پیشانی‌ت ، پرتره‌ی تاسف برانگیز و فروپاشیده‌ای از ' امید به زندگی ' زمانی که درون بشقابِ 'یاس و ناامیدی' توسط 'حقارت و عذاب' با چنگال هایی از جنس 'بدبختی' خورده میشود ، و درنهایت بافته شدنِ 'دلتنگی برای تنبیه‌های کودکانه' بر روی دار قالی زمان.
اما عزیز من؛
داری تلاش میکنی چه چیزی باشی؟
هنوز هم میخوای آدم بهتری باشی؟مبادا کسی قضاوتت کنه؟چون با خوب نبودنِ تو، تکه های جهان از هم پاشیده خواهد شد؟ انسان ها، آنها به تو اهمیت نمیدهند، تو هیچی، پوچی، ناچیزی، نیستی، نمیفهمی، وجود نداری، بیهوده‌ای، غریبه‌ای، نمیدانی، نمیفهمی، یادنگرفته‌ای، درونی نداری، کافی نیستی.
من تو دنیاهای خیالی که برای خودم ساختم غرق شدم و حالا ، حتی نمیدونم چه نقشی تو دنیای واقعیم داشتم.
زمان... چیست و کیست و کجاست؟ کی آمد؟ کی رفت؟ کِی؟ چه موقع؟
-تو میتونی وسط خیابون با صدای بلند گریه کنی ، تو میتونی با صدای بلند آواز بخونی ، میتونی به مردم بگی امروز چقدر زیبا شدن ، حتی میتونی بهشون لبخند بزنی.
+اما همیشه قرار نیست جواب خوبی بگیرم ، قرار نیست هربار که گریه کردم یکی من رو بغل کنه ، یا هربار که لبخند زدم...طرف مقابلم هم لبخند بزنه. میدونی حتی ممکنه اگه به یکی بگم خوشگل شدی عصبانی بشه..پس چرا فقط انجامشون ندم؟
دیشب ، من و آلفرد روی سنگفرش‌های خیابان قدم میزدیم.
از من درباره‌ی معشوقه سابقم پرسید و من در پاسخ تنها گفتم : آلیس دیگر زنده نیست. زمانی که رنگ‌هایش از دستانش میریختند... در رنگ‌های وجودش ، چشمانش را بست.
روح خسته‌ام و جسم خاکستری‌ و جان و روان نداشته‌ام را گرفت هنگامی که رفت و رنگهایش را از من دریغ کرد.
آلفرد تاسف خورد.
و من به فکرش تاسف خوردم ،
آلیس برای من در ونیز متولد شد و در ونیز عاشقش شدم ؛
آلیس در ونیز بزرگ شد ، خانوم شد ، نقاشی کرد و خالقی شد که به مخلوقش رنگهایش را هدیه میداد ،‌ شعر خواند و نوشت و در نوشته‌هایش غرق شد ، زیر نور ستاره‌های ونگوگ‌عزیزش با من رقصید.
آلیس در ونیز خداحافظی کرد و مسافر انگلستان شد.
آلیس در ونیز متولد شد و در جای دیگر از این بوم نقاشی قرار است بمیرد.
واقعا نمیفهمم وقتی با یکی مشکل دارید چرا نمیرید به خودش بگید؟
اگه با من مشکل دارید پس بیاید به خودم بگید تا حلش کنیم چون تا جایی که یادم میاد من علم غیب نداشتم که بخوام بفهمم.
اما انسان با احتمالات زندگی میکنه...
فرانچسکای عزیزم
نیمه شبه و قطرات ریز و درشت باران مهمان پنجره‌های بیمارستان شده ، متاسفم که نتوانستم جواب نامه‌‌ات رو بنویسم درصورتی که همین چندروز پیش نامه‌ات به دستم رسید.
صداهای درون مغزم آزاردهنده‌تر از همیشه شدند و نمیتوانم درست تمرکز کنم. متاسفم.
فرانچسکا ،
تا به حال درباره "دل شکستن هنر میخواهد" فکر کرده‌ای؟
عاقلی گفت و اندیشیدم.
دل ؛
عجیب مخلوقی‌ است ، دوست میدارد ، تنفر میورزد ، میسوزد و غمگین میشود ، تار و پودهای وجود آدمی را در هاله های ابهام گم میکند و درنهایت زمانی که اشک های لرزان را میشمارد ، انعطاف محبتش را قل و زنجیر میکند؛ آن هنگام میشکند..
دیدی؟
به همین سادگی ؛
هزار تکه میشود
تکه‌ای نقشه‌ی انتقام در سر میپروراند ، تکه‌ای خیره به گذشته افسوس میبلعد ، تکه‌ای خود را زندانی قفس عذاب وجدان میکند و تکه‌ای دیگر هم برمیخیزد ؛
و با لبخند به خاکستر تجربه‌هایش ، خط‌کش برمیدارد تا سانت به سانت دیوار‌های خانه‌ی امیدواری را اندازه بگیرد.
میگویند دلشکسته چیزی ندارد که از دست بدهد ، آخرین دارایی‌اش دلش بود که شکست و تکه‌تکه احساساتش را مجوزی داد برای جدال با فکر‌های ناتمامش...حقیقتا فکر میکنم درست میگویند.
در روز‌ گذشته ، برای صرف چای به خانه آقای راچستر دعوت شدم و میگفت : " دلشکسته محبت را جامه‌ای بر پوست گرگینه‌ی درونش میدوزد تا زهرِ مارهای انتقام اجازه داشته باشند اندک اندکِ وجدانش را مسوم کنند."
اما فرانچسکا ،
هر زهری پادزهری دارد ، ندارد؟
انسانیت و بخشش آخرین چیزهایی هستند که میمیرند.
کسی چه میداند؟ شاید هم هیچوقت روی سنگی خوابیده در آغوش خاک نامِ این دو حکاکی نشود.
شاید هم زمانی که الهه آتش ذره ذره گوشت و استخوان وجود انسانی را در شعله‌های جهنم میسوزاند ،
انسانیت و بخشش این دو دست در دست کنارهم لبخندی به آتشفشان درحال مذاب انتقام بزنند و اطمینانشان نسبت به بهتر زیستن بشریت با یک لیوان آبمیوه‌ی شجاعت منتظر به وقوع پیوستن صلح باشد.

فکر میکنم حرف‌هایم به انتهای خود رسیده باشد...امیدوارم هرچه زودتر نامه‌ام به دستت برسد.

دوستدار تو