آقای عزیز ، تا به حال دلتنگ شدهاید؟
نه از آن دلتنگیها که همیشه با شماست ، از آن دلتنگیها که همیشه رخ نمیدهد و آدم انقدر دنبالش میرود تا بالاخره گرفتار میشود. میبینید که خاطرات چقدر دور و محو اند؟ این ویژگی آنهاست.
انگار هرگز اتفاق نیوفتادند ، انگار که رویا بوده باشند. به مکانهای دور فکر میکنم. دلم میخواهد خودم را دار بزنم. اشک گرمی از گوشهی چشمم میلرزد و میرقصد و سقوط میکند.
من را بغل کنید یا نکنید نمیدانم. تا به حال احساس بدی در بدن داشتهاید؟ بیشتر در لحافت فرو میروی اما باز سرد است. تا انتهای جهان سرد است. کاش کودک بودم ، بعد از گریه خوابم میبُرد. نیستم ، زخمیام و به خواب نمیروم.
نه از آن دلتنگیها که همیشه با شماست ، از آن دلتنگیها که همیشه رخ نمیدهد و آدم انقدر دنبالش میرود تا بالاخره گرفتار میشود. میبینید که خاطرات چقدر دور و محو اند؟ این ویژگی آنهاست.
انگار هرگز اتفاق نیوفتادند ، انگار که رویا بوده باشند. به مکانهای دور فکر میکنم. دلم میخواهد خودم را دار بزنم. اشک گرمی از گوشهی چشمم میلرزد و میرقصد و سقوط میکند.
من را بغل کنید یا نکنید نمیدانم. تا به حال احساس بدی در بدن داشتهاید؟ بیشتر در لحافت فرو میروی اما باز سرد است. تا انتهای جهان سرد است. کاش کودک بودم ، بعد از گریه خوابم میبُرد. نیستم ، زخمیام و به خواب نمیروم.
کلمات خیلی مهمن. روی هم انباشته شدنشون آدم و خفه میکنه.
گاهی حس میکنم از حجم زیاد افکار دارم غرق میشم و کسی نیست که کمکم کنه. هیچکس صدام رو نمیشنوه. صدام بین زمزمههای آدمهای توی سرم گم میشه و من خفه میشم. خفه میشم و میرم ته ته ته.
به خودم میگم انقدر روحم زخمی شده که حس میکنم بخشی از وجودمه. بخشی از نفسهام ، بخشی از خونم ، بخشی از خانوادم.
از خودم میپرسم ، فرار کنم و برم و محو شم؟
و بعد به پنجره نگاه میکنم و درد میکشم.
درد میکشم و درد میکشم و درد میکشم.
به خودم میگم انقدر روحم زخمی شده که حس میکنم بخشی از وجودمه. بخشی از نفسهام ، بخشی از خونم ، بخشی از خانوادم.
از خودم میپرسم ، فرار کنم و برم و محو شم؟
و بعد به پنجره نگاه میکنم و درد میکشم.
درد میکشم و درد میکشم و درد میکشم.
اما عزیز من،
من برای مُردن به اندازه کافی خوششانس نیستم.
من برای مُردن به اندازه کافی خوششانس نیستم.
نه ؛ من تو رو بهتر از خودت نمیشناسم. فقط با یه روح بیدفاع طرفم که به طرز ناشیانهای باندپیچی شده
متاسفم اما یه حسی بیشتر از دوستی بهت دارم ، عاقلانه نیست وقتی بهم اعتماد میکنی ، من به لبخند زیبات نگاه کنم و آرزوی بوسیدن لبهاتو توی دلم داشته باشم و دلم بخواد دستم و توی موهای لَختت بذارم و نوازشت کنم ؛
ولی با اینحال ، اگه باعث میشه تو بخندی من حاضرم دوستت بمونم.
ولی با اینحال ، اگه باعث میشه تو بخندی من حاضرم دوستت بمونم.
اگه آدمها قشنگن بهشون بگو. اگه وقت خندیدن خوشگل تر میشن بهشون بگو ، اگه دستها ، پاها یا صورت قشنگی دارن ، اگه کاری که دارن انجامش میدن قشنگه ، اگه رنگی بهشون میاد ، اگه تتوی قشنگی دارن ، دستخط خوبی دارن یا قشنگ حرف میزنن فقط برو جلو و بگو. مهم نیست میشناسیشون یا نه ، بگو. این فقط به اندازه چندتا کلمه وقتت رو میگیره اما ارزشش بیشتر از چندتا کلمهست.
از لبخندات باید به عنوان اثر هنری یاد کنن ، نمیدونم خودت میدونی یا نه اما وقتی لبخند میزنی حس میکنم هیچچیز بدی تو دنیا وجود نداره. با اینکه ممکنه گاهی اوقات خودم جزو همون چیزای "بد" توی دنیا باشم.
و فکر کنم عاقلانه نیست که که با دیدن لبخندات ، منم لبخند میزنم. کاری که خیلی کم انجامش میدم.
و فکر کنم عاقلانه نیست که که با دیدن لبخندات ، منم لبخند میزنم. کاری که خیلی کم انجامش میدم.
حقیقت این است که گمان نمیکردم زندگیام این شکلی بماند فرانچسکا. و نیز به شکل دیگری از زندگی هم فکر نکرده بودم. زندگی من را میترساند. و فکر کردن به زندگی ، زندگی کردن را خراب میکند و من مدام به زندگی فکر میکنم.
اشتباه برداشت نکنید. نه من نمیگویم همهچیز مأیوس کننده و پوچ است ، بالعکس ، هرگز قسمتی از بدنتان را با قسمتی دیگر لمس کردهاید؟ ساییدن پاها به ملافهها قبل از بهخواب رفتن چه احساسی دارد؟ تا به حال حس کردهاید که نور آفتاب ، چشمهایتان را میزند و بعد پلکهایتان را محکم روی هم فشار دهید؟ میدانستید صدای گنجشکهای صبح زود خانهای روستایی ، چقدر زندگیبخش است؟
مهِ صبحگاهی یک جنگل را دیدهاید؟ حرکت یک کفشدوزک روی پوست دست چی؟
نفس کشیدن در میان برفها ، پا برهنه راه رفتن روی چمنها و خاکها ، دراز کشیدن وسط فرش خانه در یکی از روزهای غمانگیز سپتامبر ، به خواب رفتن روی سرامیک سرد... ، میبینید؟
این چیزها آنقدر هم بد نیستند. زیبایی وجود دارد. اما فرانچسکا ، به نظر شما زیبایی وحشتناک نیست؟
گاهی روی قلبتان سنگینی نمیکند؟ تاب آوردن آن سخت نمیشود؟ از آن بیزار نمیشوید؟
اشتباه برداشت نکنید. نه من نمیگویم همهچیز مأیوس کننده و پوچ است ، بالعکس ، هرگز قسمتی از بدنتان را با قسمتی دیگر لمس کردهاید؟ ساییدن پاها به ملافهها قبل از بهخواب رفتن چه احساسی دارد؟ تا به حال حس کردهاید که نور آفتاب ، چشمهایتان را میزند و بعد پلکهایتان را محکم روی هم فشار دهید؟ میدانستید صدای گنجشکهای صبح زود خانهای روستایی ، چقدر زندگیبخش است؟
مهِ صبحگاهی یک جنگل را دیدهاید؟ حرکت یک کفشدوزک روی پوست دست چی؟
نفس کشیدن در میان برفها ، پا برهنه راه رفتن روی چمنها و خاکها ، دراز کشیدن وسط فرش خانه در یکی از روزهای غمانگیز سپتامبر ، به خواب رفتن روی سرامیک سرد... ، میبینید؟
این چیزها آنقدر هم بد نیستند. زیبایی وجود دارد. اما فرانچسکا ، به نظر شما زیبایی وحشتناک نیست؟
گاهی روی قلبتان سنگینی نمیکند؟ تاب آوردن آن سخت نمیشود؟ از آن بیزار نمیشوید؟
-من یا تو؟
+تو
-حالا چرا من...؟
+تو ، تو نیستی. من هستم. منی که پنهان و محوه. میبینی؟میشنوی؟میفهمی؟
+تو
-حالا چرا من...؟
+تو ، تو نیستی. من هستم. منی که پنهان و محوه. میبینی؟میشنوی؟میفهمی؟
فکر میکنی زیر چشمهایت چه شکلیست؟میخواستی لمسشان کنی؟اما نمیفهمی که بیرون شدهای؟ از صدای من توی گوشهایت خستهای؟دلت برای کاکتوس های کوچک و بزرگ در حیاط قدیمی تنگ شده؟ پدربزرگت زمانی زنده بود و حالا مُرده ، زمانی وجود داشته و حالا وجود ندارد. آن خاطرهی تو ، زمانی اکنون بوده و حالا از میان رفته. وقتی به از میان رفتن فکر میکنی گریهات میگیرد؟
هی. ببین من رو. این تموم میشه. حالش بهتر میشه. من میدونم. تو هم حالت بهتر میشه. هممون میخندیم. راه میریم و بلند آواز میخونیم. میریم گل میکاریم وسط پارک و میخندیم. میریم با گربه همسایه صحبت میکنیم و میخندیم. میرقصیم تو خیابونا و یادمون میاد که زندهایم. یادمون که اومد ، نفس میکشیم و میخندیم.