موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
745 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
اما عزیز من،
من برای مُردن به اندازه کافی خوش‌شانس نیستم.
نه ؛ من تو رو بهتر از خودت نمیشناسم. فقط با یه روح بی‌دفاع طرفم که به طرز ناشیانه‌ای باندپیچی شده
متاسفم اما یه حسی بیشتر از دوستی بهت دارم ، عاقلانه نیست وقتی بهم اعتماد میکنی ، من به لبخند زیبات نگاه کنم و آرزوی بوسیدن لب‌هاتو توی دلم داشته باشم و دلم بخواد دستم و توی موهای لَختت بذارم و نوازشت کنم ؛
ولی با این‌حال ، اگه باعث میشه تو بخندی من حاضرم دوستت بمونم.
اگه آدمها قشنگن بهشون بگو. اگه وقت خندیدن خوشگل تر میشن بهشون بگو ، اگه دستها ، پاها یا صورت قشنگی دارن ، اگه کاری که دارن انجامش میدن قشنگه ، اگه رنگی بهشون میاد ، اگه تتوی قشنگی دارن ، دستخط خوبی دارن یا قشنگ حرف میزنن فقط برو جلو و بگو. مهم نیست میشناسیشون یا نه ، بگو‌. این فقط به اندازه چندتا کلمه وقتت رو میگیره اما ارزشش بیشتر از چندتا کلمه‌ست.
از لبخندات باید به عنوان اثر هنری یاد کنن ، نمیدونم خودت میدونی یا نه اما وقتی لبخند میزنی حس میکنم هیچ‌چیز بدی تو دنیا وجود نداره. با اینکه ممکنه گاهی اوقات خودم جزو همون چیزای "بد" توی دنیا باشم‌.
و فکر کنم عاقلانه نیست که که با دیدن لبخندات ، منم لبخند میزنم. کاری که خیلی کم انجامش میدم.
حقیقت این است که گمان نمیکردم زندگی‌ام این شکلی بماند فرانچسکا‌. و نیز به شکل دیگری از زندگی هم فکر نکرده بودم. زندگی من را میترساند. و فکر کردن به زندگی ، زندگی کردن را خراب میکند و من مدام به زندگی فکر میکنم.
اشتباه برداشت نکنید. نه من نمیگویم همه‌چیز مأیوس کننده و پوچ است ، بالعکس ، هرگز قسمتی از بدنتان را با قسمتی دیگر لمس کرده‌اید؟ ساییدن پاها به ملافه‌ها قبل از به‌خواب رفتن چه احساسی دارد؟ تا به حال حس کرده‌اید که نور آفتاب ، چشم‌هایتان را میزند و بعد پلک‌هایتان را محکم روی هم فشار دهید؟ میدانستید صدای گنجشک‌های صبح زود خانه‌ای روستایی ، چقدر زندگی‌بخش است؟
مهِ صبح‌گاهی یک جنگل را دیده‌اید؟ حرکت یک کفش‌دوزک روی پوست دست چی؟
نفس کشیدن در میان برف‌ها ، پا برهنه راه رفتن روی چمن‌ها و خاک‌ها ، دراز کشیدن وسط فرش خانه در یکی از روز‌های غم‌انگیز سپتامبر ، به خواب رفتن روی سرامیک سرد... ، میبینید؟
این چیزها آنقدر هم بد نیستند. زیبایی وجود دارد. اما فرانچسکا ، به نظر شما زیبایی وحشتناک نیست؟
گاهی روی قلبتان سنگینی نمیکند؟ تاب آوردن آن سخت نمیشود؟ از آن بیزار نمی‌شوید؟
-من یا تو؟
+تو
-حالا چرا من...؟
+تو ، تو نیستی. من هستم. منی که پنهان و محوه. میبینی؟میشنوی؟میفهمی؟
فکر میکنی زیر چشم‌‌هایت چه شکلی‌ست؟می‌خواستی لمسشان کنی؟اما نمیفهمی که بیرون شده‌ای؟ از صدای من توی گوش‌هایت خسته‌ای؟دلت برای کاکتوس های کوچک و بزرگ در حیاط قدیمی تنگ شده؟ پدربزرگت زمانی زنده بود و حالا مُرده ، زمانی وجود داشته و حالا وجود ندارد. آن خاطره‌ی تو ،‌ زمانی اکنون بوده و حالا از میان رفته. وقتی به از میان رفتن فکر میکنی گریه‌ات می‌گیرد؟
هی. ببین من رو. این تموم میشه. حالش بهتر میشه. من میدونم. تو هم حالت بهتر میشه. هممون می‌خندیم. راه میریم و بلند آواز میخونیم. میریم گل می‌کاریم وسط پارک و میخندیم. میریم با گربه همسایه صحبت میکنیم و میخندیم. می‌رقصیم تو خیابونا و یادمون میاد که زنده‌ایم. یادمون که اومد ، نفس میکشیم و میخندیم.
چه‌ میشد اگر یک روز تعطیل فقط خودم تنها روی زمین بودم. داد میزدم و خالی میشدم. به موزه‌های هنر می‌رفتم و بدون دخالت فقط تماشا میکردم.
هیچکس نبود که مرا ببیند یا صدای مرا بشنود. چه میشد اگر هرکس در دنیای خود می‌زیست و دنیای خود را ستایش میکرد؟
دانلود یه روز آروم با لینک مستقیم
آن زمان‌ها که دبیرستان می‌رفتید ، در گوشه‌ای از حیاط مدرسه ، روی زمین دراز کشیده‌اید؟چشم‌هایتان را بسته‌اید؟ برگ درختی روی گونه‌هایتان سقوط کند ، صدای مکالمات دانش‌آموزان باهم درآمیخته شده ، اما شما هیچ نفهمید چه می‌گویند ؛ آقای عزیز ، شما دلتان برای حضور چیزی توی شکم ، پوشیدن لباس‌های گرم در سرمای اکتبر ، دیررسیدن به اتوبوس مدرسه ، شنیدن یک موسیقی غم‌انگیز توی راه و بعد رسیدن به تمام آن چیز‌های نفرت‌انگیز تنگ میشود؟
گاهی فکر میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد چه میکنم یا چه میگویم.
فرانچسکای عزیزم
چندروزی‌‌ نتوانستم برایت چیزی بنویسم و بابتش متاسفم.
در این مدت به مراتب حالم بدتر شده و حالا دیگر حتی نمیتوانم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم.
نمیدانم پایم را روی چه چیزی میگذارم ، اصلا مطمئن نیستم خودم آنهارا حرکت میدهم یا خیر. فقط میدانم هر قدمی که برمیدارم ممکن است مرا بُکشد.
وقتی مشغول فکر کردن به این هستم که آیا "من" دارد راه میرود یا خیر ، نزدیک است ماشینی در خیابان زیرم کند ، یا پیانویی از بالای ساختمان روی کله‌ام بیوفتد. یا شاید هم در گوشه اتاقم بمیرم‌. من کار میکنم؟ بله ؛ ولی گاهی یادم میرود دقیقا چه کاری.
گمان میکنم اکثر مواقع دیگر اهمیتی ندارد که چه میکنم یا چه میگویم. تنها چیزی که درحال حاضر محوریت مرا در بر گرفته یا خلاء وجودی بی‌پایان است.
حتی گاهی حس میکنم مرتکب گناه شدم ، گناهی که به من عذاب وجدان میدهد و در عین حال هیچ عملی برای رفع آن پیشنهاد نمیکنم.
فرانچسکا ؛
چرا من و شما این همه چیز را ، هربار طاقت می‌آوریم؟
امیدوارم هرچه زودتر در خانه‌ی زرد ببینمت.

دوستدار تو
دلم میخواد یه نفر رو انقدر بزنم که هم دستام خونی شه ، هم اون تا حد مرگ بره