مجله الکترونیک واو – Telegram
مجله الکترونیک واو
236 subscribers
845 photos
839 links
با «واو» می‌خواهیم همه وقتمان را با کتاب‌ها سپری کنیم، فارغ از هیاهوی جهان!
Download Telegram
📝روایتی خلاف آمد عادت از جنگ!

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹«اثریا» از آن کتاب‌هایی است که وقتی به پایان می‌رسد می‌توانی بگویی: «این شد یک کتاب سرپا و درست با موضوع جنگ.» اکبرخانی به هیچ‌وجه تلاش نمی‌کند تا تصویری ماورایی از شخصیت‌هایش ارائه دهد. او به شخصیت‌هایش حق می‌دهد از جنگ بیزار باشند و گله کنند. شخصیت‌هایی که او آفریده بیش از آنکه از مردم طلبکار باشند و آن‌ها را قدرنشناس بدانند از جنگ طلبکارند. و این جهان‌بینی غالب کتاب است. «اثریا» در روایت کوتاه خود به جنگ با تمام ابعادش پرداخته است. روایت «اثریا» از جنگ اگرچه خلاف عادت مالوف است اما گامی مهم در راستای بالندگی ادبیات ضدجنگ در کشور است.

🔹خلأ شخصیت‌پردازی که این‌روزها در رمان‌ها و خاطره‌نویسی‌ها به شدت چشمگیر است در «اثریا‌» دیده نمی‌شود. ما در «اثریا» با خوانش متفاوتی از جنگ روبه‌رو می‌شویم. خوانشی که مبتنی بر خصایص جوانان همین زمانه است و به روایت‌های جنگ‌ پدرانشان شباهت چندانی ندارد. نیما اکبرخانی در خلاف آمد عادت جنگ را روایت کرده‌است و این شایسته تقدیر است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝سلفی ده نفره

🖌#سمیه_سادات_حسینی نوشت:

🔹ضبطو آوردن. من از گوشه کیفم نوارو درآوردم. از همون دوستم گرفته بودم. به ندا گفتم بذاره تو ضبط و بزنه تا بیاد اول. تا ندا نوارو ببره اولش. همزمان با شروع آهنگ اومدم تو. انصافا رقصم قشنگ بود. بچه‌ها هم اول جا خوردن. می‌دونین خب یه ذره ترسیده بودن. فرداش مدرسه غوغا بود. از وسط زنگ اول، من و ندا رو خواستن دفتر. به زنگ تفریح نکشیده مامانای هر دومون اومدن مدرسه. بعد دونه‌دونه بچه‌هایی که تو جشن تولد بودن، رفتن دفتر.

🔹اصل مسئله یک عکس بود. زمان اون عکس، یه سری ترکه خشک بی‌پستی و بلندی بودن. الان هر کدوم هویت داشت هیکلشون. هیکل‌های بی‌قواره ازفرم‌افتاده‌ یه عده زن چهل‌ساله. مهناز گفت: «آهنگ اون روزو پیدا کردم. هزار بار تا حالا گوش کردم. خیلی سعی کردم باهاش برقصم. مثل تو. ولی نشد. آرزوم بود بتونم اون‌طوری برقصم. یه طوری که انگار حرکات عادی خودمه. مثلا حواسم نیست. ولی نتونستم. رقص یاد نگرفتم.» و بغضش ترکید. خلاصه دردسرتون ندم جناب. دونه دونه اشکاشون ریخت یا بغض کردن و گفتن که رقص بلد نیستن. از اون ده نفر، نه نفرشون رقص بلد نبودن...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝«میک هارته اینجا بود» چنین کتابی است

🖌#معصومه_سعادت نوشت:

🔹«میک هارته اینجا بود» داستانی تکان دهنده است درباره مرگ، احساس گناه، عشق، مرور خاطرات، خانواده، خودسرزنش‌گری و حس رهایی دوران کودکی، شاید باورتان نشود که کتابی با این حجم کم، این همه موضوع مختلف را کنار هم چیده است، و اتفاقاً خیلی هم خوب از پس کار برآمده است. «میک هارته اینجا بود» برای کسانی که دچار فقدان شده‌اند بسیار مناسب و کمک کننده است تا از اندوه خود بیرون بیایند و به دیگران هم کمک می‌کند که دنیای افراد سوگوار و حال و هوایشان را بهتر درک کنند.

🔹یکی از ویژگی‌های یک رمان نوجوان خوب، این است که فارغ از سن، بتواند با مخاطب خود ارتباط خوبی برقرار کند و «میک هارته اینجا بود» چنین کتابی است. این کتاب، اگر شما را به گریه نیندازد، باز هم به شدت اندوهگینتان می‌کند. همان ابتدای کتاب متوجه می‌شوید که میک هارته، هنگام دوچرخه سواری، سرش به سنگ خورده و مرده است. شما در خلال داستان می‌بینید که مرگ یک نوجوان، چه تاثیری روی زندگی تمام اطرافیانش می‌گذارد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝کشنده یا کُشته؛ در کدامین هوا؟

🖌#فائزه_طاهری نوشت:

🔹«سوگ سیاوش» قصه دایره­‌وار روزگار است. تکرار می­‌شود و جان می‌گیرد؛ هربار به نقشی و صورتی. خیر و شر پیوسته به هم می­‌آمیزند و از هم دور می‌شوند. هرکس در این دایره سهمی ـ اگرچه اندک ـ در یاری نور و نیکی علیه ظلم و تاریکی دارد. با هربار اندیشه در داستان سیاوش، روحی تازه در آن دمیده و هستی‌­اش فراخ­‌تر می‌­شود.

🔹«هر کس باید در قبال این خون ریخته بداند که با کیست و در هوای کشنده است یا کشته.» در قصّه سیاوش فرصتی برای تعلّل نیست چرا که خونی ریخته شده و باید جهت خود را انتخاب کنیم. باید بگویم داستان سیاوش و دنبال کردن جستار آن از زبان مسکوب مزیّتی خودشناسانه دارد. دقیق‌­تر که بخوانیم یادآور ­می‌­شود که هرکدام ما مسئول کار خویشتنیم و باید انتخاب کنیم و بدانیم که به نیروی خیر یاری می­‌دهیم یا شر. زمانی به نیروی خیر یاری ­می‌­دهیم که بتوانیم بر تاریکی درون خودمان غلبه کنیم و نوری بیفروزیم.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝در جستجوی آرمانی بس بعید

🖌#نگین_عظیمی نوشت:

🔹غروب است و در برهوتی در ناکجاآباد، در کنار تک‌درختی خشک، «استراگون» بر پشته‌ای خاک نشسته و در تلاش است پوتینش را از پا درآورد. در این‌حین «ولادیمیر» وارد صحنه شده و صحبت‌هایی میانشان ردوبدل می‌شود؛ تا اینکه حرف از «گودو» به میان می‌آید:
«استراگون: … بیا بریم.
ولادیمیر: نمی‌تونیم.
استراگون: چرا؟
ولادیمیر: در انتظار گودوایم.»
آن‌ها با شخصی به نام «گودو» قرار دارند. گودو هرکه هست، برای آن‌ها به مثابه یک ناجی است که با آمدنش از وضع کنونی رهایی می‌یابند.

🔹«در انتظار گودو» آینه‌ تمام‌نمای ابزورد است. پوچ‌انگاری‌ای که در گیرودار جنگ جهانی دوّم و در رفت‌وآمدهای پیاپی میان یأس و امید، با تکیه بر معناباختگی هستی، از لابه‌لای ویرانه‌های انسانی جنگ سربرمی‌آورْد و به‌سرعت انتشار می‌یافت. در انتظار گودو نمایشِ چنگ‌انداختن به امید است برای یافتن معنا. معنایی که گویا هرگز نبوده و نخواهد بود.ترکیب پوچی و بدبینیِ ویژه بکت با کمدی در این نمایش‌نامه، منجر به خلق ژانری جدید در ادبیات مدرن به نام تراژیکمدی شد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پیش‌گویی نویسنده فمینیست برای آینده

🖌#محمد_قائم_خانی نوشت:

🔹«خانم دلوی» را باید پیش‌گویی ویرجینیا وولف برای آینده دانست؛ چنین نویسنده‌ای است ویرجینیا وولف. در اکنونِ رمان، آدم‌های متفاوت قرار است در میهمانی خانم دلوی همدیگر را ملاقات کنند، که می‌کنند، در پایانِ یک روز گرم ماه ژوئن. در مهمانیِ کلاریسا که همه آن‌ها که سازنده این جهان انگلیسی متمدن‌اند، قرار است هم‌دیگر را ببینند. این جا در این شب، قرار است چیزی از جنسِ باطن جامعه به نمایش در بیاید. قرار است اتفاقی بیفتد و تکلیفِ آینده مشخص شود.

🔹از نظر نمایشِ موقعیت داستانی، میهمانی به عنوانِ نقطه به هم رسیدنِ شبکه انسان‌های مرتبط، اهمیتی در همان حد دارد. آن باطنی که در اینجا حضور خویش را تحمیل می‌کند، نه زایایی که مرگ است. آن غیرِ منتظره که ناگهان فرود می‌آید، خبر مرگِ سپتیموس است. در ظاهر خبری ناخوش‌آیند است، ولی در واقع، زندگی ادامه پیدا می‌کند. سپتیموس اسمیت که وولف او را همزاد خانم دلوی نامیده است، سویه دیگر شخصیت کلاریساست...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پیشنهادی متفاوت در روزگار رونق رمان آپارتمانی

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹«ماتی‌خان» سراسر حماسه و غیرت و حمیت است. غیرتی که بسان خون در رگ ترکمن‌ها از آنان قومی امیدوار و پر تلاش ساخته است. این رمان به عنوان یک رمان اقلیمی در جغرافیایی صحرایی و کوهستانی رقم می‌خورد. توصیفات نویسنده از این جغرافیا به همراه زندگی چوپانی و اشعار بومی مختوم‌قلی خان رمان را نمونه‌ای قابل توجه کرده آن هم در زمانه رونق رمان‌های آپارتمانی و تهرانی.

🔹رمان «ماتی‌خان» شروع خوبی دارد. شروعی که پاشنه آشیل هر کتابی محسوب می‌شود. اگر قلاب نویسنده نگیرد کار آن کتاب در ذهن خوانندگان کم طاقت این روزگار تمام است. اما عبدالرحمن اونق با قلابش خواننده را می‌گیرد. ماجرای کتاب زمانی شروع می‌شود که به ریش‌سفیدان ترکمن خبر می‌دهند حکومت قصد دارد در تمامی قبیله‌های مرزنشین مرزبانی بسازد. ماتی‌خان به عنوان یکی از بزرگان قبایل این موضوع را به مردم خود می‌گوید. ترکمن‌ها تا آن روز چیزهای جالبی از مأموران حکومتی نشنیده بودند برای همین دچار وحشت می‌شوند و این وحشت منجر به واکنش‌هایی می‌شود...
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
👍1
📝از جنگ رهایی نداریم

🖌#فاطمه_سادات_موسوی نوشت:

🔹تمام شخصیت­‌های داستانی مازن معروف به‌نحوی زخم خورده‌اند. حتی سال­‌ها بعد از اتمام جنگ از محل زخم­­شان خون جاری می‌شود و گویی جنگ خیال ندارد تا لحظه‌ای که زنده‌اند دست از سرشان بردارد. در نگاه اول داستان­‌های کتاب «شوخی با نظامی‌ها» به نظرم احوالات شخصی آمدند؛ اما در واقع مضمونی کاری‌تر به من منتقل ­شده بود. جنگ و آوارگی. جنگ و زخم‌های ابدی. جنگ و جدال درونی انسان‌ها. نویسنده علاوه براینکه سوژه‌های کم­تر دیده شده‌ای را برای قهرمانی داستان‌هایش انتخاب کرده بود، از رگه‌های جهان فانتزی و سورئال هم غافل نشده و جذابیت کتاب را دوچندان کرده است.

🔹داستان‌­های بدیع و خلاقانه «شوخی­ با نظامی‌­ها» را از دست ندهید. داستان مردی که زیر آوار هر دو دستش قطع شده، زنی که آلزایمر گرفته و همسرش بعد از جنگ مفقودالاثر شده، پسری که آتش گرفتن برادر و هم­کلاسی‌­هایش را دیده و… علی­‌رغم اینکه دغدغه نویسنده کتاب «شوخی با نظامی‌­ها» جنگ بوده اما، قرار نیست مضمون داستان گل‌درشت بخورد توی صورت­تان. بزرگ­ترین نقطه قوت کتاب هم همین است.


🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝دریا همیشه مردگانش را پس می‌دهد

🖊#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:

🔹دریا بسیار باهوش است و هیچ‌وقت زنده‌ها را به ساحل پس نمی‌دهد. او همیشه مرده‌ها را می‌اندازد بیرون. ماهی‌های مرده، خرچنگ‌های مرده و به‌قول محلی‌ها ملی‌ماهی (همان مارماهی) مرده را… آن روزها مشاهداتم از دریا جدی شده بود، فراغت و قدم‌زدن‌های صبحگاهی و عصرگاهی آن‌قدر خوب بود که ببینم دور از پایتخت چه خوب می‌توان زندگی را مشاهده و فکر کرد. کم‌کم مرده‌های دریا مرا به خود جلب کردند. کم‌کم یاد گرفتم مشاهداتم را توی دفترم بنویسم و با عکس ثبتشان کنم.

🔹 درون یک انسان، در جوامع انسانی، در طبیعت و حتماً در مریخ و ماه و عطارد هم تجربه‌ نیستی و اضمحلال، تجربه پوسیدن از درون و تمام‌شدن چیزی است مثل سرنوشت مردگان دریا. ما آدم‌ها که تا این لحظه خودمان را هوشمندترین موجودات جهان می‌دانیم و نمی‌دانیم جهان‌های دیگر و آدم‌های دیگری هم ساکن این جهان بزرگ هستند یا نه، خبر نمی‌شویم که چگونه یک درون رفته‌رفته متلاشی می‌شود، می‌خندیم، خبرهای فیک می‌خوانیم، هر طور بتوانیم سر هم کلاه می‌گذاریم و بعد روزی به زانو می‌افتیم...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝پرسش‌های بی‌پاسخ آقای غول

🖌#عرفانه_معینی نوشت:

🔹همه ما در هر سن و موقعیتی که باشیم دست‌کم یک بار سؤالاتی مثل من چیستم؟ برای چه آفریده شده­‌ام؟ معنای زندگی چیست؟ ذهن‌مان را مشغول کرده‌­اند. یکی از افرادی که با جدیت تمام به سراغ پاسخی برای سؤالاتش رفت تولستوی بود. او پاسخ خودش به سؤالاتی که در رابطه­ با معنای زندگی و مذهب در ذهنش شکل گرفته بود را در کتابی به نام «اعتراف» یا «اعتراف من» بعد از گذشت چندسال منتشر کرد.

🔹او تلاش کرده است تا در این کتاب راه‌کارهایی برای خلاصی از این افکار ارائه کند اما همانطور که گفته شد انتهای کتاب بسیار ناامید کننده است زیرا او در سراسر کتاب به نقد دین می­‌پردازد، نظریات و ایراداتی را به دین وارد می­‌کند اما زمانی که سؤالات زیادی در ذهن مخاطب ایجاد می­‌شود بدون هیچ دلیل قانع‌کننده‌­ای مجدد به دین بر می­‌گردد، گویا ناگهان به این نتیجه می­‌رسد که تمامی نقدها پوچ و بی‌معنی بوده است. به نظر می­‌رسد هدف تولستوی بیشتر بیان نتیجه­ تحقیقاتش بوده تا بیان راه حل و یا کمک به انسان­‌هایی که مانند او تجربه سردرگمی داشته‌اند...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝نمایش جهل با زبان داستان

🖌#نفیسه_گروهی نوشت:

🔹«زن در ریگ روان» داستان زن و مردی است که در یکی از روستاهای ساحلی جهان در یک گودال گیر افتاده‌اند و هر آن احتمال دفن شدن آن‌ها توسط ماسه‌های ساحلی است که با باد تکان می‌خورند. روایت، خطی و ساده است ولی اتفاقات درون داستان دلهره‌آور و جذاب است. در واقع باید گفت با یک داستان نفس‌بُر روبه‌رو هستید و از خصوصیات بارز آن تقابل و تضادِ تفکربرانگیز است. «زندگی و مرگ»، «شن و باد»، «زن و مرد» و «جهل و دانایی».

🔹حیرت‌انگیز است که نمایش جهل، نقطه قوت داستان است گویی که نویسنده از دریچه علم، اجتماع ، فلسفه و حتی روانشناسی به آن نگاه کرده است. او حتی از ظلم و استبدادی که در لایه‌های جامعه زنده اما پنهان است، نمی‌گذرد و آن را به‌خوبی نمایش می‌دهد. «زن در ریگ روان» از آن جهت حائر اهمیت است که ذهن را دچار چالش می‌کند و از آن کتاب‌هایی است که باید آرام‌آرام بخوانید. داستان کند پیش می‌رود اما این کندی از هیجان داستان نمی‌کاهد. کوبو آبه با قصه‌گویی دلنشینش تک‌تک اتفاقات را رمزگشایی می‌کند و تا آن را هضم نکنید رهایتان نمی‌کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝این صدای شاه است!

🖌#آزاده_جهان_احمدی نوشت:

🔹«شاه بی‌شین» روایتگر لحظات آخر زندگی مردی است که در نظر همگان از همه مواهب زندگی مادی برخوردار بوده، اما وقتی با مرگ تنها می‌شود در می‌یابیم که این همه مقام و موقعیت‌های ظاهری دردی از او دوا نمی‌کند و یکه و تنها در غربت جان می‌سپارد و دور از وطن آبا و اجدادی‌اش در گوشه‌ای از جهان به دور از هیاهو و در سکوتی همیشگی به ابدیت می پیوندد. «شاه بی‌شین» به مخاطب این امکان را می‌دهد تا یک راوی را که خیلی هم اهل قضاوت نیست نزدیک محمدرضا و فرح ببیند و مونولوگ‌وار و خطاب به آنها از خاطرات، از اقدامات و تصمیمات غلط و درست‌شان بخواند.

🔹روایت رمان «شاه بی‌شین» به شکل خطی نیست. مزینانی در این رمان از زمان اسطوره‌ای یا دایره‌وار استفاده کرده است. زمانی که محمدرضا به زمان حال، گذشته و آینده برمی‌گردد با عبارتی تکراری باز به نقطه صفر زمان بر می‌گردد و گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است، در تمام داستان، بعد از هر قسمتی، شاه از ترجیع بند «آها ای پدر تاجدار» استفاده می‌کند و با این حرف به نقطه صفر زمان می‌رسد.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝زیبای غمگین

🖌#زینب_مرتضایی_فرد نوشت:

🔹امروز (۲۷ دی) روز اهواز است. روز این شهر گرم مهربان زخمی که نویسنده‌های خوب هم زیاد دارد و البته نویسندگان خوب هم زیاد سراغش رفته‌اند. شهری که هر جای تاریخ معاصر را نگاه کنیم، بی‌شمار واقعه دارد، بی‌شمار حرف و داستان. احمد محمود متولد اهواز است و روح زادگاهش در رمان‌هایش جاری. او را همه می‌شناسیم، نویسنده‌ای که چطور یک رمان بنویسد با رئالیسمی استاندارد و استخوان‌بندی محکم. در عصر نویسنده‌هایی که اغلب تک‌خطی و یک‌بعدی می‌نویسند، چطور چندوجهی بنویسد و شخصیت‌ها و وقایعش را بتوان از ابعاد مختلف نگریست.

🔹طبیعتا مانند هر شهر دیگری حق اهواز در ادبیات داستانی معاصرمان ادا نشده و آن‌قدر زنده است و زندگی دارد، که در رگ‌های داستان‌ها و رمان‌ها جاری نشده است. در مدیریت کشور هم راستش شهر خوش‌شانسی نیست و بحران‌های زیستی کم ندارد، اما این همه از زیبایی‌اش می‌کاهد مگر؟‌ از داستان‌هایش، از بی‌شمار شادی و غم و هر چیز دیگری…

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝قصه یک اعتراض در دل صحرا

🖌#لیلا_مهدوی نوشت:

🔹«همه چیز از روزی شروع شد که ماتی خان را به داشلی­‌برون خواسته بودند. آی جمال، آشفته­ حال و مضطرب‌­تر از همیشه، دم در گدتکمه چشم به راه ماتی خان دوخته بود.» داستان «ماتی خان» بر اساس یک مطالبه­‌گری اجتماعی پیش می­‌رود. جامعه‌ای که بر افراد خاصش تاکید می‌کند. یعنی در داستان «ماتی خان» هم فردیت مطرح می‌شود و هم جمعیت. دوره زمانی که داستان را در بر می‌گیرد، دوره گذر و پوست‌اندازی است. انسان‌هایی که کم‌کم به باور و بیداری می‌رسند و با مفهموم «مطالبه» آشنا می‌شوند. به همین دلیل است که می‌گویم داستان از فردیت و احساس برخورداری از حقوق فردی، ریشه می‌گیرد تا به اعتراض و خواسته‌های اجتماعی و رسیدن به حقوق و کرامت انسان در نوع خود می‌رسد.

🔹با تمام ویژگی‌های خوب داستان کاش به جنبه بصری هنر در انتخاب و طراحی جلد رمان بیشتر پرداخته می­‌شد و کمی نیز از اطناب واژگان در بیان صحنه صرف‌نظر می‌شد. هر چقدر نویسنده در بیان مکان موثر حرف می‌زند، در بعد زمان کمیت داستانش می‌لنگد. بهتر می‌دانم بگویم، رمان «ماتی خان» لازمان است.
#کتاب_ماه

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝آینده در دست شماست!

🖌#احمد_تقی_خانی نوشت:

🔹گذشت آن زمان که اگر کسی کتاب می‌خواند، درباره‌اش فکرهای خوب می‌کردیم و فقط به خاطر قطر کتاب‌هایی که در دست داشت او را به مقام شامخ استاد و دانشمند و آدم حسابی نائل می‌کردیم. حالا دیگر آدم‌ها کلی دلیل قانع‌کننده‌ دندان‌شکن و کمرتاکن لازم دارند تا قانع شوند، لای کتاب را باز کنند؛ بهانه‌های همچون قیمت کتاب امتیازات گودریدز و زهرمار گرفته تا موضوع و حتی قیافه نویسنده‌اش! کمتر کسی بی‌بهانه کتاب می‌خواند و اتفاقاً می‌خواهم از همان‌ آدم‌ها بگویم. همان‌هایی که در اقلیتی مهجور در گوشه‌ای سرد کز کرده و کتابشان را می‌‌خوانند؛ ولی می‌شود فهمید که آینده دست همان‌هاست!

🔹آن‌ها شعارشان این است: «حالا که ملت کمتر کتاب می‌خوانند، وقت کتاب خواندن است.» چطوری به این نتیجه رسیده‌اند؟ لابد از کتاب خواندن زیاد بوده؛ ولی حدس می‌زنم که این جمله از شوماخر هم به گوششان خورده که اگر می‌خواهی اول شوی باید آن‌جا که بقیه ترمز می‌گیرند، تو گاز بدهی!

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝یک بعد از ظهر با «دختر انار»

🖌#معصومه_سعادت نوشت:

🔹«دختر انار»، داستانی دارد که دل مخاطب را می‌سوزاند و او را خشمگین می‌کند. اَمَل در خانه خان حال و روز بدی دارد اما دختر دیگری هست که به موقعیت او حسادت می‌ورزد و این اوضاع را برای اَمَل سخت‌تر هم می‌کند. اینجاست که مخاطب دلش می‌خواهد وارد کتاب بشود و اَمَل را از آن وضعیت نجات بدهد. اَمل به معنی امید است و این مناسب‌ترین نامی است که شخصیت اصلی این داستان می‌توانست داشته باشد، چرا که او به دنبال ساختن آینده‌ای بهتر برای خودش و دیگران است. او که رویای معلم شدن را در دل می‌پروراند، بعد از این که در ازای بدهی پدرش به عنوان خدمتکار راهی خانه خانِ فاسد و ثروتمند می‌شود، در آن زندان بزرگ، دست از رویایش نمی‌کشد و به دختر خدمتکار دیگری خواندن و نوشتن می‌آموزد.

🔹داستان کتاب پایان باز دارد، چرا که اَمَل هر چه که بخواهد می‌تواند بشود، نه فقط یک معلم. شاید او تنها کسی است که میان تمام دوستان و همسایگانش، موفق خواهد شد، شاید حتی روزی سفر کند و جاهای بیشتری را در دنیا ببیند، چرا که او یک مبارز است.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝آمد، اندیشید ولی خواب نبود!

🖌#حسام_آبنوس نوشت:

🔹فرهاد مهراد چهره‌ای است که بعد بیست سال از مرگش و گذشت بیش از چهل سال از پیروزی انقلاب هنوز هم حرف و حدیث درباره‌اش بسیار است. خواننده‌ای با آن صدای «تِنور»، که از خاطره جمعی گروه‌های مختلف پاک نمی‌شود. یکی با «والا پیامدار…» (وحدت) و دیگری با «بوی عیدی، بوی توپ…» و یکی هم با «هفته خاکستری» یعنی با وجود سبک خاص موسیقی و صدای متفاوتش اما سلیقه‌های بسیاری هستند که ترانه‌هایش را زمزمه می‌کنند و با آن‌ها خاطره دارند.

🔹«چون بوی تلخ خوش کُندر» از آن کتاب‌هایی است که نویسنده‌اش شیفته و مجذوب سوژه نبوده و سعی کرده عقلانی باشد. نمی‌توان ادعا کرد راوی بی‌طرفی بوده، ولی راوی منصف چرا! در این کتاب با روایت‌هایی مواجه می‌شویم که تا حدودی باورکردنی نیست. روایت‌ها به شکلی است که سوالات بسیاری مانند اینکه فرهاد نماز می‌خوانده، او نه‌تنها قرآن می‌خوانده بلکه بر ترجمه بهاالدین خرمشاهی از آن حاشیه می‌نوشته، مگرکمونیست نبوده و… چراغ‌هایی است که در صفحات مختلف بالای سر خواننده روشن می‌شود و او را وارد حالتی از بهت و تعجب می‌کند.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝آگاهیِ تهوع‌آور

🖌#علی_خلیلیان نوشت:

🔹️در رمان «تهوع» سه مقوله وجود دارند که به نظر می‌رسد در اوایل داستان، احساس ماجرا را در روکانتن متولد می‌کنند و اجازه نمی‌دهند او تهوع را به کمال احساس کند. یکی از آن سه مقوله، تجربیاتی است که روکانتن پیش از این در سفرهای بسیارش به دست آورده، مقوله دیگر، نویسندگی اوست. و آخرین مقوله‌ای که او را با هستی بی‌واسطه و بی‌رحم خویش مواجه کرد، معشوقه دیرینه‌اش بود که سال‌ها او را ندیده بود.

 🔹️سارتر می‌نویسد که انسان هستیِ رو به شکست است. چراکه هرگونه از خود بیرون‌روی محکوم به شکست است. او می‌نویسد که انسان سه نوع از خود بیرون‌روی دارد: یکی به‌سوی نیستی، دیگری به‌سوی هستی و در نهایت به‌سوی دیگری. در حقیقت سارتر می‌خواهد بگوید هستی انسان باید ضرورت داشته باشد. فی‌نفسه باشد. هستی انسان چنان لباسی خاص تن اوست به‌گونه‌ای که این لباس به هیچ تن دیگری نمی‌رود.

🔺️متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝با این حکایت می‌توانیم پیر شویم

🖌#لادن_عظیمی نوشت:

🔹آنچه در طول روایت «ماتی خان» از ویژگی‌های ترکمن‌ها می‌خوانیم شجاعت و جنگاوری است. از دیگر خصایصی که به شدت در داستان چشمگیر است و گاه در روایت گره‌های کوچک و بزرگی ایجاد می‌کند احترام به بزرگترها و ریش­‌سفیدان است. احترامی که در طول روایت در تقابل با خامی و جوش و خروش جوانان قرار می‌گیرد و شکاف بین نسل‌ها را به خوبی نشان می‌دهد.

🔹«ماتی خان» به­ هیچ‌وجه مخاطبش را به ورطه کسالت نمی‌اندازد. در این سیاحت شگفتی که عبدالرحمن اونق ترتیب­ داده ­است؛ می‌توانیم در دشت‌های فراخ ترکمن ­صحرا پرسه بزنیم. از میان گدتکمه‌ها عبور کنیم و عطر نان تنوری را با تمام وجود به مشام بکشیم. می‌توانیم از بوی چکدرمه مست شویم و با ولع پنجه در آن فرو کنیم. حتی می‌توانیم علیه امنیه‌ها قیام کنیم. با حکایت «ماتی خان» می‌توانیم در فراق پیر شویم. می‌توانیم «ماتی خان» شویم...
#کتاب_ماه


🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
📝دعوت به جشن تولد اشتباهی!

🖌#احسان_رضایی نوشت:

🔹قضیه روز تولد از کجا آمده است؟ چند سالی است که باب شده بعضی از اهالی ادبیات، در شبکه‌های مجازی، روز اول بهمن را به عنوان زادروزِ فردوسی بزرگ گرامی می‌دارند و تبریک می‌گویند و طرح و عکس و تفصیلات به کار می‌برند. طبیعتاً هر گونه یادکردی از مفاخر ادبی و فرهنگی‌مان ارزشمند است و هر روزی که در آن به ادبیات و شعر و فرهنگ توجه شود روزی مبارک است، اما راستش این که این تعیین تاریخ روز تولد فردوسی، چندان هم دقیق و مستند نیست.

🔹تبریک زادروز و بزرگداشت شاعر خیلی خوب است، اما بهترین کار برای احترام یک شاعر توجه به اثرش است. کاش در روز اول بهمن، یا هر روز دیگری، با هم قرار بگذاریم تا یک داستان یا چند صفحه و بیت از این استاد همه شاعران را بخوانیم.

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
👏1
📝برای قطرات لطیف اشک جوابی نداشتم

🖌#محمد_عربی نوشت:

🔹مادرم پنج کلاس سواد داشت. مدل خواندنش مکتبخانه‌ای بود. دستش را می‌گذاشت زیر کلمه نرم نرمک حروف را به هم می‌چسباند و بعد از دو سه بار تلاش کلمه را ادا می‌کرد. سرعتش لاک‌پشتی بود ولی حوصله خوبی داشت. داستان کوتاهم آرام و بادقت بین لبان مادر نواخته می‌شد. تازه وقت خواندن مادر متوجه بعضی جزئیات و خطاهای داستانم شدم. مادرم به ضربه پایانی داستان رسید. جایی که قهرمان داستان متوجه می‌شود برادرش شهید شده است و همه چیز به پایان رسیده است. و من با چشمان خودم دیدم چشمان مادر خیس اشک شد. داستانم جواب داده بود و گریه بی‌اختیارش جواب تمام ترس و تردیدهایم بود.

🔹بعد از آن ماجرا تمام تلاشم تکرار آن حس بود. هر نوشته و داستانی را با این امید شروع می‌کردم که دوباره همان پاسخ شاعرانه را از مادرم تحویل بگیرم. ولی شکست خوردم. دنیا پیچش‌های داستانی خودش را دارد. مادرم جسم خسته از تمام این سال‌هایش را به خاک سپرد و خودش رفت آن سوی پل. جایی که تمام مادران نگران به آرامش می‌رسند. و من را در حسرت خواندن رمانم گذاشت...

🔺متن کامل این یادداشت را از اینجا بخوانید.
1