Evening Wind – Telegram
Evening Wind
41.3K subscribers
1.72K photos
61 videos
7 files
38 links
Download Telegram
دیشب ..
تو را در خواب دیدم
کاش بیدار نمی‌شدم
به عمق آبی‌های چشمانم نگاه کردم، همان‌جا که احساسات بی‌پایان مخفی شده‌اند، آن‌جا که خاموشی داستان‌های بی‌پایان را روایت می‌کند. در غروب آسمان، آفتاب به ابرها پناه آورده بود، همان‌طور که انسان‌ها نیز در تاریکی شب به دنبال روشنایی قلبی می‌گرفتند. بندرت می‌توانستم تفاوت بین دنیای خیالی و واقعی را تشخیص دهم، هر دو به یکدیگر می‌ریختند و تبدیل به یک داستان زیبا می‌شدند.

در این دریایی بی‌پایان از تاریکی و روشنی،
آرامشی می‌یابم در آغوش خودم، پنهان شده از نگاه دیگران،
هم‌نفس با دریا، هم‌جریان با باد،
من در این بی‌کرانی پنهان شده‌ام، آرام و آرام،
همچون موجی که به ساحل می‌رسد، خواب‌آلود و آرام.
تینا ترنر // "گاهی اوقات باید همه چیز را رها کنید... خود را خالی(پاک)کنید. اگر از چیزی ناراضی هستید، هر چیزی که شما را پایین می آورد، از شر آن خلاص شوید. زیرا متوجه خواهید شد که وقتی آزاد هستید ... حقیقت شماست. خود واقعی بیرون می‌آید."
💕
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💕🚬
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
من از حسرت ساخته شده‌ام.

- راینر ماریا ریلکه (کتاب ساعت ریلکه: شعرهای عاشقانه برای خدا، 1905)
در پوسته تاریک شب، روح من گم شده است، چون پرتاب شده از آغوش نور. در هر نگاه، دردی عمیق می‌جویم، اما سکوت فریادهایم را فرو می‌برد. سرگردان در این بیابانِ خاموش، دلم به یک تکه سنگ مانده است، بازمانده از شکست های بی‌شمار زندگی.
و در انتها، همچون آخرین نغمه‌ی آوازِ افسوس‌آور، می‌گویم:
"در این دریاچه‌ی سیاهِ اشک، سکونتی نیست،
وحشتِ تنهایی، درونِ من می‌گریزد،
در این تاریکی، گم شده‌ام،
تنها، با خودِ خاموشی."
Evening Wind
فریدون فرخزاد برای من اوج یک مرد ایرانی هست، بدون حتی یک لکه سیاه در کارنامه حیف و صد حیف که با اون اتفاق هر چی استعداد بود از بین رفت. اگر ایران آزاد ادامه میافت اینا از همینی که بودن هم فرا می‌رفتن. البته درست در کشوری آزاد می‌زیستن ولی ایران آزاد مردم ایران…
عشقی خندان تعارف کرده و می‌خواست برای پذیرایی آن‌ها را به اتاق ببرد و در حالی که با یکی از آنان صحبت کنان جلو بود، یکی از دو نفر، از عقب تیری به سوی او خالی کرد و بی‌درنگ هر سه نفر فرار کردند. عشقی فریاد کشید و خود را به کوچه رسانید. در آنجا از شدت درد به جوی آب افتاد.

خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاکای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم
گای بوردین - هلن هاگبرگ با لباسی از کنزو برای جاپ (ووگ پاریس 1972)
از عمق درونم، در بیابانِ تاریکِ روحم، احساس می‌کنم که هر آنچه که دوست داشتم به دستمان نخواهد آمد. روزها به سوی تاریکی می‌رود و من در این تنهایی، در این دریای سکوت، گم شده‌ام. حتی آوازِ باد هم نمی‌تواند دردِ من را به دیگران برساند.

دلم از دردِ تنهایی می‌سوزد،
تاریکی شب‌ها مرا می‌خواند،
از غمِ روزگار در دلم نفس می‌کشد،
و تنها با خاطرات رویاها خواب می‌بینم.
💕
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
«در لحظات ساکت، تنها با خودم به فکرافتادم، مثل آن دوره‌هایی که بیشترین خودآگاهی را پیدا می‌کنم. آیا واقعاً می‌توانم کسی را درک کنم یا حتی خودم را؟ آیا هرکسی یک پله‌ی عمیق تر از درونش دارد؟ احساساتی که درونمان پنهان می‌شوند، پیچیدگی‌هایی دارند که ما گاهی از خودمان مخفی می‌کنیم. اما آیا توانایی داریم این پیچیدگی‌ها را باز کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم؟»

دو رویی آدم‌ها، مرا در هم فرو می‌برد،
هر یک از ما در داخلش، دنیایی دیگر دارد،
از روی بیرونی، درخششی از خود نشان می‌دهد،
اما در دل تاریکش، پنهان می‌ماند، به خودمان.
بهرام بیضایی - امید‌های دروغین
«در نیمه‌شب‌های تنها، که آسمان چونان پتویی تیره بر زمین کشیده شده، زمزمه‌های خاموش اندیشه‌ها، در پسِ هر پُلی، پنهان می‌شوند. دست‌های من، مثل شاخساران خشک، در جستجوی نوری نامرئی، تا شاید آغوشی گرم را بیابند، یا پرنده‌ای آزاد را در قلب خویش.»
«خورشید در آسمان روشن، می‌خندد به روی ما، رنگین‌کمان شادی‌ها، در دل‌هایمان تابید. بیا تا باهم بخندیم، بیاندیشیم به فردا، که امید و خوشحالی، هر لحظه دل را خنداند.»
سوزان کِر، آرتیست مشهور اپل که بسیاری از فونت ها، نمادها و تصاویر را برای اپل، نکست، مایکروسافت و آی بی ام طراحی کرد.
در ساحل بی‌کسی غرق خودم،
موج‌های عشق از دلم بر می‌آید.
با خورشید آرزوها، میانه‌رویی می‌کنم،
از تاریکی‌ها به سوی روشنایی‌ها می‌رود.

در هر خنده‌ای، خنده‌ی اوست،
نغمه‌های شادی از دلم می‌جوشد.
باغی از شعر، آباد از عشق،
در دلم می‌روید، مثل گلی در باغ ممنوعه.

به خواب‌هایم دامن بزن، ای زمانه!
در زمینه‌ی آرزوها پرواز می‌کنم.
چون پرنده‌ای آزاد، در آسمان دلم،
با افق‌ها به دلخوشی می‌پیوندم.