آدم اگر قرار باشد چیزی بیش از همینی که هست بشود، باید یاد بگیرد بعضی اتفاقها را با آغوش باز راه بدهد؛ نه چون خوباند، بلکه چون لازماند. بعضی موقعیتها نمیآیند که حالت را بهتر کنند، میآیند که تو را عوض کنند. میآیند که بفهمی آن نسخهای که از خودت میشناختی، برای ادامهی مسیر کافی نیست.
شکست، درد، از دست دادن… اینها دشمن نیستند. دشمن آنجاست که فکر میکنی همهچیز باید همیشه راحت و بیهزینه پیش برود. اینها ابزارند؛ مثل جایی که فلز خام را میبرند تا زیر فشار و حرارت، شکل بگیرد. چیزی که ارزش پیدا میکند، همیشه قبلش خرد شده، نرم شده، و از آن حالت بیمصرف بیرون کشیده شده.
هیچچیز با نوازش فولاد نمیشود. اگر قرار است محکم شوی، اگر قرار است ایستادن بلد شوی، باید جایی از مسیر، حاضر شوی بسوزی. نه سوختن نمایشی، نه رنجکشیدن برای پز دادن؛ آن سوختنی که در سکوت اتفاق میافتد، وقتی هیچکس تشویقت نمیکند و خودت هم مطمئن نیستی آخرش چه میشود.
کسی که میخواهد محکم باشد، اول باید بپذیرد که وارد جایی شود که تحملش را ندارد. باید قبول کند که ترس، ضعف، فروپاشی، بخشی از فرایندند. این مسیر برای آدمهایی نیست که دنبال آرامش فوریاند؛ برای آنهاییست که حاضرند مدتی ناآرام باشند تا بعدها فرو نریزند.
هیچ ارزشی بدون فشار زاده نمیشود. هیچ معنايی بدون عبور از تاریکی شکل نمیگیرد. و هیچ انسانی بدون آنکه یکبار خودش را در آتش انداخته باشد، واقعاً ساخته نمیشود.
شکست، درد، از دست دادن… اینها دشمن نیستند. دشمن آنجاست که فکر میکنی همهچیز باید همیشه راحت و بیهزینه پیش برود. اینها ابزارند؛ مثل جایی که فلز خام را میبرند تا زیر فشار و حرارت، شکل بگیرد. چیزی که ارزش پیدا میکند، همیشه قبلش خرد شده، نرم شده، و از آن حالت بیمصرف بیرون کشیده شده.
هیچچیز با نوازش فولاد نمیشود. اگر قرار است محکم شوی، اگر قرار است ایستادن بلد شوی، باید جایی از مسیر، حاضر شوی بسوزی. نه سوختن نمایشی، نه رنجکشیدن برای پز دادن؛ آن سوختنی که در سکوت اتفاق میافتد، وقتی هیچکس تشویقت نمیکند و خودت هم مطمئن نیستی آخرش چه میشود.
کسی که میخواهد محکم باشد، اول باید بپذیرد که وارد جایی شود که تحملش را ندارد. باید قبول کند که ترس، ضعف، فروپاشی، بخشی از فرایندند. این مسیر برای آدمهایی نیست که دنبال آرامش فوریاند؛ برای آنهاییست که حاضرند مدتی ناآرام باشند تا بعدها فرو نریزند.
هیچ ارزشی بدون فشار زاده نمیشود. هیچ معنايی بدون عبور از تاریکی شکل نمیگیرد. و هیچ انسانی بدون آنکه یکبار خودش را در آتش انداخته باشد، واقعاً ساخته نمیشود.
Evening Wind
پلوریبوس قسمت هشتم/کارول تلاش برای یک زندگی عادی
قسمت آخر فصل ۱ سریال Pluribus زودتر از حالت عادی پخش میشود: چهارشنبه😇.
«اعتراف میکنم،
یه چیزی تو دلم هست که میترسوندم.
همون که توی سینهمه و هی میتپه،
واقعاً دلِ منه؟
یا یه بمب ساعتیه؟
و کی قراره بترکه؟»
یه چیزی تو دلم هست که میترسوندم.
همون که توی سینهمه و هی میتپه،
واقعاً دلِ منه؟
یا یه بمب ساعتیه؟
و کی قراره بترکه؟»
بر سنگی نشسته بودم
و پایی را بر پای دیگر انداخته،
آرنج را تکیه داده،
چانه و یک سوی صورتم را در کف دست گرفته بودم.
چنین، با تمامِ جدیت،
در خود میاندیشیدم
که در این جهان
چگونه باید زیست.
هیچ پندی نمیشناختم
که بگوید چگونه میتوان
سه چیز را با هم به دست آورد
بیآنکه یکیشان از کف برود.
دو تای آنها
شرف و داراییاند
که اغلب
یکدیگر را میکاهند؛
و سومی
فیضِ خداوند است،
که از هر دو
بس فراتر میایستد.
آرزوی من این بود
که آن را در ظرفی نهَم،
اما دریغ—
که ممکن نیست
شرف و داراییِ این جهان
و همزمان
فیض خدا
در یک دل گرد آیند.
راه و گذر بر آنان بسته است،
خیانت در کمین نشسته،
خشونت در کوچهها میتازد،
صلح و عدالت
زخمیِ مرگاند؛
و تا آن دو
شفا نیابند،
این سه
هیچ ایمنی نخواهند داشت.
و پایی را بر پای دیگر انداخته،
آرنج را تکیه داده،
چانه و یک سوی صورتم را در کف دست گرفته بودم.
چنین، با تمامِ جدیت،
در خود میاندیشیدم
که در این جهان
چگونه باید زیست.
هیچ پندی نمیشناختم
که بگوید چگونه میتوان
سه چیز را با هم به دست آورد
بیآنکه یکیشان از کف برود.
دو تای آنها
شرف و داراییاند
که اغلب
یکدیگر را میکاهند؛
و سومی
فیضِ خداوند است،
که از هر دو
بس فراتر میایستد.
آرزوی من این بود
که آن را در ظرفی نهَم،
اما دریغ—
که ممکن نیست
شرف و داراییِ این جهان
و همزمان
فیض خدا
در یک دل گرد آیند.
راه و گذر بر آنان بسته است،
خیانت در کمین نشسته،
خشونت در کوچهها میتازد،
صلح و عدالت
زخمیِ مرگاند؛
و تا آن دو
شفا نیابند،
این سه
هیچ ایمنی نخواهند داشت.