خانه دنیای تو را در بردارد. هر آنچه طنابیست، میان جهان و تو، در خانهات جای دارد.
گر خانهات ویران شود، دنیا سرت ویران شده. آشنا غریبه، و درون برون شده.
اما این خانه به آن خانه فرج است؛ روزی خانه ات مداد رنگی بود، روزی خانواده، روزی دوست، بزرگ که میشوی دیگر درونشان جا نمیشوی؛ اما دلتنگشان چرا.
#خودنبشت
گر خانهات ویران شود، دنیا سرت ویران شده. آشنا غریبه، و درون برون شده.
اما این خانه به آن خانه فرج است؛ روزی خانه ات مداد رنگی بود، روزی خانواده، روزی دوست، بزرگ که میشوی دیگر درونشان جا نمیشوی؛ اما دلتنگشان چرا.
#خودنبشت
بعضی بیشتر عمرشان را در ذهن ناآگاه میگذرانند. میبینند و نتیجه میگیرند. میشنوند و باور میکنند. هیچ مرز، فیلتر یا ایستگاه بازرسیای نیست تا اجناسِ وارده بر باور هایشان را بررسی کند. راجع به یکدیگر همینطور شبهِ حقیقت جمعآوری میکنند: با جزئی از رفتار کسی، بی فکر به دلیلی که اطلاعات لازم برای درکش را بهعنوان یک انسان دارند، در دستهای جایش میدهند.
و به چیزی که بدون فکر وارد ذهن شود، دوباره فکر نمیشود. افکارِ بیگانه در ناخوداگاه میلولند و به سختی خارج میشوند.
#خودنبشت
و به چیزی که بدون فکر وارد ذهن شود، دوباره فکر نمیشود. افکارِ بیگانه در ناخوداگاه میلولند و به سختی خارج میشوند.
#خودنبشت
Forwarded from یام یام.
@everythingallofthetime
افسردگی، پوچانگاری یا اَبسوردیسم، وسواس(جوری که تا کاری به نظرت بی نقص نیست ولش نمیکنی/به اشتراک نمیذاریش)، زیاد از مردم خوشت نمیاد ولی خوب میتونی تحت تاثیر قرارشون بدی، کمتر کسی میتونه جذبت کنه ولی اگه اتفاق بیوفته سخت میتونی فراموشش کنی.
افسردگی، پوچانگاری یا اَبسوردیسم، وسواس(جوری که تا کاری به نظرت بی نقص نیست ولش نمیکنی/به اشتراک نمیذاریش)، زیاد از مردم خوشت نمیاد ولی خوب میتونی تحت تاثیر قرارشون بدی، کمتر کسی میتونه جذبت کنه ولی اگه اتفاق بیوفته سخت میتونی فراموشش کنی.
چشمهای روشنِ دخترِ شش ساله برق زدند.
-داییم بهترین دوستم بود. خیلی دوستش داشتم. میدونی چجوری مرد؟ انقدر دستشویی نرفت تا مثانهش ترکید. خیلی دلم براش تنگ میشه. بعضی شبا یه نقاشی ازش میکشم، میذارم زیر بالشم تا شب خوابشو ببینم. واقعا هم میاد. تا حالا با کسی که دلت براش تنگ شده امتحان کردی؟
+از آشناهام فقط مامانبزرگ و بابابزرگم مردن. هیچوقت ندیدمشون. نمیدونم چه شکلین. نمیخوام ببینمشون.
چشمهای قهوهای کودک تیرهتر شدند، تا بابت اینکه مرگ کسی را ندیدهاند سوگواری کنند. دلش میخواست ادعای دوستش را آزمایش کند. دلتنگی به چه شکل بود؟ نبودِ عضوی از خانوادهاش را متصور شد، گوشهای از حیاطِ بی روحِ مدرسه نشست و تلاش کرد اشک بریزد. نه؛ به جای دلتنگی، تنها دلسوزی برای خودش تراوش میشد. بهجای تصویرِ فقدان، صحنهی بازگویی برای دوستش را متصور میشد.
-داییم بهترین دوستم بود. خیلی دوستش داشتم. میدونی چجوری مرد؟ انقدر دستشویی نرفت تا مثانهش ترکید. خیلی دلم براش تنگ میشه. بعضی شبا یه نقاشی ازش میکشم، میذارم زیر بالشم تا شب خوابشو ببینم. واقعا هم میاد. تا حالا با کسی که دلت براش تنگ شده امتحان کردی؟
+از آشناهام فقط مامانبزرگ و بابابزرگم مردن. هیچوقت ندیدمشون. نمیدونم چه شکلین. نمیخوام ببینمشون.
چشمهای قهوهای کودک تیرهتر شدند، تا بابت اینکه مرگ کسی را ندیدهاند سوگواری کنند. دلش میخواست ادعای دوستش را آزمایش کند. دلتنگی به چه شکل بود؟ نبودِ عضوی از خانوادهاش را متصور شد، گوشهای از حیاطِ بی روحِ مدرسه نشست و تلاش کرد اشک بریزد. نه؛ به جای دلتنگی، تنها دلسوزی برای خودش تراوش میشد. بهجای تصویرِ فقدان، صحنهی بازگویی برای دوستش را متصور میشد.
#خودنبشت
🕊3👌1
وَهم
میتوان به ازای هر روزِ زندگی دلیلی برای بودن آورد؟ حاضریم هر روز بیدار شویم و محکوم بابت آنچه انتخاب نکردهایم، ولی تصمیم بر تغییر نگیریم. اگر هر روز، در مرگ از خواب برمیخیزیدیم و زنده شدن انتخاب بود، چند روز دوام میآوردیم؟ #خودنبشت
دلیل زنده ماندنِ روزم چه بود؟ امروز خود را نکشتم؛ زیرا کتابی برای خواندن داشتم که نه او نیازی به خوانده شدن داشت نه من نیازی به خواندنش، اما مرا روزی دیگر نگاه داشت. امروز را زندگی کردم، چون در انتظار بودم؛ در انتظار چیزی برای دیدن، شنیدن، گفتن. امروز تلاش کردم برای خندیدن، خنداندن، و با تمام دردهای اندامها و سردردهای ناشی از فریادها، لحظهای وجودِ بیکارکردِ بیهدف را زیر سوال نبردم. امروز زندگی کردم بخاطر عادت؛ عادت به روزها و مرزهای زمانیِ غیرقابل انکار، عادت به گذراندن وقت به هر قیمت. امروز زندگی کردم و به چند تن آسیب رساندم و به چند تن آرامش، و بودنم چیزی بود لازم و غیرقابل انکار. امروز معمولیترین روزِ من بود.
#خودنبشت
🍓9👍1
+عکاسی، نقاشی، مجسمه سازی، یا حتی فیلمسازی و تئاتر، هنرهاییان که به محض به نمایش گذاشتن دیده میشن. میبیننت و در لحظه انعکاس هنرت رو درونشون میبینی. ولی کتاب نوشتن اینطور نیست؛ تنهاییِ نویسندهای رو تصور کردم که چند هفتست کتابش رو منتشر کرده و منتظره تا بقیه وقت گیر بیارن تا تمومش کنن. یا ازش مصاحبه میگیرن در حالی که مصاحبهگر کتابش رو نخونده. نویسنده ها با هنرشون شناخته میشن و خیلی ها میشناسنشون بدون اینکه هنرشون رو بشناسن. شاید برای همینه که آدمها راحت رازهاشون رو مینویسن، و از آدمهای اطرافشون حقیقت چاپ میکنن؛ بعضی چیزا تو کتابا جاشون امنه، بعضی چیزا هم تو کتابا تنهان.
#خودنبشت
💘4
تکانهی کوچک آگاهی از این واقعیت، که زندگی تنها بازی سادهای برای سرگرمی یا داستانی نیست که بخوانید و بعدها بازگو کنید، زندگی تنها فرصت شما برای نظر انداختن بر جهان است، همچون کودکی که در میانهی شب بر صندلی عقب اتومبیل خانواده از خواب بیدار میشود و میبیند که اتومبیل در ایستگاه پمپ بنزینی با چراغهای روشن نئونی متوقف شده، چند لحظه به اطراف مینگرد و سپس در ادامهی سفر جادهایِ طولانی به خواب میرود و کیلومترها و کیلومترها در تاریکی شب و در خواب سپری میشود.
-جان کونیگ
-جان کونیگ
🕊1