وَهم – Telegram
129 subscribers
446 photos
6 videos
15 links
هر آنچه اینجا هست، از چشم و ذهن من وجودیت گرفته است. صندوقِ اوهامِ من به چشم‌تان مرئی‌ است؟
https://www.instagram.com/taleofgrey?igsh=Z25oMXhvZjlkemd6

http://t.me/HidenChat_Bot?start=445308459
Download Telegram
خشکیده درختی که ریشه به دیواره‌ی گلدان کوبد؛
به دنبال تکامل.
گر بشکند این دیوار پوسیده را
قطره ها پر کشند از تشنه لبِ ریشه‌ها
چک‌چکِ آزادْ چکه‌ها
شمارنده اند
نفس‌نفسِ درختِ نفس‌بریده را
#خودنبشت
❤‍🔥2
می‌ترسم از جوانه‌ها
بی هیچ صدا
برگ روی برگ
شکافته‌اند قلب مرا
می‌ترسم از هر آنچه هست
چه هرز علف
چه یک درخت
به روز و شب‌ها داده رنگ
محو کرده‌ است
میلِ به مرگ
#خودنبشت
در وصف اولین روز دوازدهم
🕊2
🍓21
Forwarded from یام یام.
@everythingallofthetime
افسردگی، پوچ‌انگاری یا اَبسوردیسم، وسواس(جوری که تا کاری به نظرت بی نقص نیست ولش نمیکنی/به اشتراک نمیذاریش)، زیاد از مردم خوشت نمیاد ولی خوب میتونی تحت تاثیر قرارشون بدی، کمتر کسی میتونه جذبت کنه ولی اگه اتفاق بیوفته سخت میتونی فراموشش کنی.
چشم‌های روشنِ دخترِ شش ساله برق زدند.
-داییم بهترین دوستم بود. خیلی دوستش داشتم. می‌دونی چجوری مرد؟ انقدر دستشویی نرفت تا مثانه‌ش ترکید‌. خیلی دلم براش تنگ می‌شه. بعضی شبا یه نقاشی ازش می‌کشم، می‌ذارم زیر بالشم تا شب خوابشو ببینم. واقعا هم میاد. تا حالا با کسی که دلت براش تنگ شده امتحان کردی؟
+از آشناهام فقط مامان‌بزرگ و بابابزرگم‌ مردن. هیچوقت ندیدمشون. نمی‌دونم چه شکلین. نمی‌خوام ببینمشون.
چشم‌های قهوه‌ای کودک تیره‌تر شدند، تا بابت اینکه مرگ کسی را ندیده‌اند سوگواری کنند. دلش می‌خواست ادعای دوستش را آزمایش کند. دلتنگی به چه شکل بود؟ نبودِ عضوی از خانواده‌اش را متصور شد، گوشه‌ای از حیاطِ بی روحِ مدرسه نشست و تلاش کرد اشک بریزد. نه؛ به جای دلتنگی، تنها دلسوزی برای خودش تراوش می‌شد. به‌جای تصویرِ فقدان، صحنه‌ی بازگویی برای دوستش را متصور می‌شد.
#خودنبشت
🕊3👌1
🍓31🌚1
🍓6🥰1
Look at you, you’re gorgeous.
3🐳3🔥2🕊2🍓1
وَهم
می‌توان به ازای هر روزِ زندگی‌ دلیلی برای بودن آورد؟ حاضریم هر روز بیدار شویم و محکوم بابت آنچه انتخاب نکرده‌ایم، ولی تصمیم بر تغییر نگیریم. اگر هر روز، در مرگ از خواب برمی‌خیزیدیم و زنده شدن انتخاب بود، چند روز دوام می‌آوردیم؟ #خودنبشت
دلیل زنده ماندنِ روزم چه بود؟ امروز خود را نکشتم؛ زیرا کتابی برای خواندن داشتم که نه او نیازی به خوانده شدن داشت نه من نیازی به خواندنش، اما مرا روزی دیگر نگاه داشت. امروز را زندگی کردم، چون در انتظار بودم؛ در انتظار چیزی برای دیدن، شنیدن، گفتن. امروز تلاش کردم برای خندیدن، خنداندن، و با تمام درد‌های اندام‌ها و سردرد‌های ناشی از فریادها، لحظه‌ای وجودِ بی‌کارکردِ بی‌هدف را زیر سوال نبردم. امروز زندگی کردم بخاطر عادت؛ عادت به روز‌ها و مرز‌های زمانیِ غیرقابل انکار، عادت به گذراندن وقت به هر قیمت. امروز زندگی کردم و به چند تن آسیب رساندم و به چند تن آرامش، و بودنم چیزی بود لازم و غیرقابل انکار. امروز معمولی‌ترین روزِ من بود.
#خودنبشت
🍓9👍1
+عکاسی، نقاشی، مجسمه سازی، یا حتی فیلمسازی و تئاتر، هنرهایی‌ان که به محض به نمایش گذاشتن دیده می‌شن. می‌بیننت و در لحظه انعکاس هنرت رو درونشون می‌بینی. ولی کتاب نوشتن اینطور نیست؛ تنهاییِ نویسنده‌ای رو تصور کردم که چند هفتست کتابش رو منتشر کرده و منتظره تا بقیه وقت گیر بیارن تا تمومش کنن. یا ازش مصاحبه می‌گیرن در حالی که مصاحبه‌گر کتابش رو نخونده. نویسنده ها با هنرشون شناخته می‌شن و خیلی ها می‌شناسنشون بدون اینکه هنرشون رو بشناسن. شاید برای همینه که آدم‌ها راحت رازهاشون رو می‌نویسن، و از آدم‌های اطرافشون حقیقت چاپ می‌کنن؛ بعضی چیزا تو کتابا جاشون امنه، بعضی چیزا هم تو کتابا تنهان.
#خودنبشت
💘4
🌚3
🕊3
تکانه‌ی کوچک آگاهی از این واقعیت، که زندگی تنها بازی ساده‌ای برای سرگرمی یا داستانی نیست که بخوانید و بعد‌ها بازگو کنید، زندگی تنها فرصت شما برای نظر انداختن بر جهان است، همچون کودکی که در میانه‌ی شب بر صندلی عقب اتومبیل خانواده از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که اتومبیل در ایستگاه پمپ بنزینی با چراغ‌های روشن نئونی متوقف شده، چند لحظه به اطراف می‌نگرد و سپس در ادامه‌ی سفر جاده‌ایِ طولانی به خواب می‌رود و کیلومتر‌ها و کیلومتر‌ها در تاریکی شب و در خواب سپری می‌شود.
-جان کونیگ
🕊1
🍓4
#خودنبشت

انسان‌ها میلیارد میلیارد بر روی سطح‌های کوچک غوطه‌‌ور در آب تکثیر می‌شوند، در فاصله‌های چند متری با یکدیگر می‌خوابند و در چند سانتی متریِ هم قدم می‌زنند، هیچ یک نمی‌دانند، هیچ یک تا ابد نمی‌مانند، همگی می‌ترسند، همگی در سرما می‌لرزند؛ و باز از هم دورند. همه پشت محفظه های نامرئی، مرض لاعلاج انسان بودن را از دیگری پنهان می‌کنند. همه در نمایشی مضحک، تنهایی همه گیر را انکار می‌کنند. لشکری از نفر‌ها، به دریچه‌ای خیالی چشم دوخته‌اند در انتظار "یک نفر"، تا درِ زندان خودساخته‌شان را بشکند.
هر یک دیگری را بیگانه می‌بیند و خود را بیگانه نمایش می‌دهد. در فریب چهره‌های نفوذ ناپذیر خیابان، ضعف بچگانه‌ی موجودی که گونه‌هایش سرخ می‌شوند را فراموش می‌کند. در فریبِ دروغِ دسته‌جمعیِ محفلِ تنهاهای نیازمند به لبخندی از دیگران، تن به بازی نقابِ قدرت می‌دهد.
کاش می‌شد هر لحظه که شد، نزدیک‌ترین دیوار ممکن را شکست. وارد تنهاییِ رهگذر خسته‌ی بی‌تابی شد، هر چه که شنیدنی بود شنید و آخر گفت: ما همه تنهاییم.
💘1