-مگه تو آسمونم سیاهچال هست؟
تیتی سیاهچال رو خوب میشناخت. سیاهچال تنبیهی بود برای کسایی که به بشریت خدمت نمیکردن. سیاهچال خوب نبود، مثل مردن خرگوشها، مثل تاریکی، مثل بیمارستان. تصور اینکه همهی زمین با آدمای خوبش بیفتن تو سیاهچال میترسوندش. آدمای خوب لیاقتشون تاریکی نیست. دختر همسایه آدم خوبی بود، چون تیتی رو دوست داشت. شوهرش، که پنجاه درصد شوهرش بود، آدم خوبی بود، فقط وقتی صلاح بود دروغ میگفت. بچهی توی شکمش آدم خوبی بود، با اینکه از خون خودش نبود. تیتی آدم خوبی بود، شوهرش میگفت با بچهدار شدن از آدمای نازا بهشون خدمت میکنه. دانشمند روبروش هم آدم خوبی بود. میخواست همهی آدمهارو از سیاهچال نجات بده. مثل تیتی نبود که فقط به چند نفر خدمت کنه. دانشمند نباید توی سیاهچال میافتاد.
+گریه نکن دختر، نگفتم همین فردا سیاهچال به زمین میرسه که. به عمر ماها قد نمیده، اشکاتو پاک کن.
[اقتباسی از فیلم تیتی]
#خودنبشت
تیتی سیاهچال رو خوب میشناخت. سیاهچال تنبیهی بود برای کسایی که به بشریت خدمت نمیکردن. سیاهچال خوب نبود، مثل مردن خرگوشها، مثل تاریکی، مثل بیمارستان. تصور اینکه همهی زمین با آدمای خوبش بیفتن تو سیاهچال میترسوندش. آدمای خوب لیاقتشون تاریکی نیست. دختر همسایه آدم خوبی بود، چون تیتی رو دوست داشت. شوهرش، که پنجاه درصد شوهرش بود، آدم خوبی بود، فقط وقتی صلاح بود دروغ میگفت. بچهی توی شکمش آدم خوبی بود، با اینکه از خون خودش نبود. تیتی آدم خوبی بود، شوهرش میگفت با بچهدار شدن از آدمای نازا بهشون خدمت میکنه. دانشمند روبروش هم آدم خوبی بود. میخواست همهی آدمهارو از سیاهچال نجات بده. مثل تیتی نبود که فقط به چند نفر خدمت کنه. دانشمند نباید توی سیاهچال میافتاد.
+گریه نکن دختر، نگفتم همین فردا سیاهچال به زمین میرسه که. به عمر ماها قد نمیده، اشکاتو پاک کن.
[اقتباسی از فیلم تیتی]
#خودنبشت
غلظت مه، کلمات دفترم را نمناک میکند. قطرهها و گرگها و زاغ ها سمفونی زنده بودن سر میدهند؛ کیهان بدون خدایش نیز زیباست.
سهم من از زیباییاش تنفسِ تصویر این لحظه است. انگشتها یخ زده اند، پاها به درد افتادهاند، برّهها بیدار شدهاند، بینقص نیست، صحنهی پایانیام نیست، عمیق نیست، داستانی پشتش نیست، اما هست. وجود دارد پس ارزش ثبت شدن را دارد.
آنسوی مه چیست؟ میدانم، یا فکر میکنم میدانم؟ شاید هیچوقت چیزی آنسو نبوده؛ شاید دیگر نیست. روح "پایان" بالهایش را بر زمین گسترانیدهاست، نزدیک و نزدیکتر میشود و پرهایش بر پوستم مینشینند. پایان سپید است یا سیاه؟ مرگ، حزن، درد، تاریکی، یا خالی، پاک، ناپدید، خنثی؟
پایانِ من نامرئیست. بر دستانم نشستهاست، بر ذهنم، بر کلماتم. پایان بیمعناست. آنچه پایان مییابد او را رنگ میبخشد.
انگشتان رو به پایانم سرخ شدهاند؛ پایانشان به رنگ درونشان است.
پایان بر روی بیداریام نشستهاست...
#خودنبشت
سهم من از زیباییاش تنفسِ تصویر این لحظه است. انگشتها یخ زده اند، پاها به درد افتادهاند، برّهها بیدار شدهاند، بینقص نیست، صحنهی پایانیام نیست، عمیق نیست، داستانی پشتش نیست، اما هست. وجود دارد پس ارزش ثبت شدن را دارد.
آنسوی مه چیست؟ میدانم، یا فکر میکنم میدانم؟ شاید هیچوقت چیزی آنسو نبوده؛ شاید دیگر نیست. روح "پایان" بالهایش را بر زمین گسترانیدهاست، نزدیک و نزدیکتر میشود و پرهایش بر پوستم مینشینند. پایان سپید است یا سیاه؟ مرگ، حزن، درد، تاریکی، یا خالی، پاک، ناپدید، خنثی؟
پایانِ من نامرئیست. بر دستانم نشستهاست، بر ذهنم، بر کلماتم. پایان بیمعناست. آنچه پایان مییابد او را رنگ میبخشد.
انگشتان رو به پایانم سرخ شدهاند؛ پایانشان به رنگ درونشان است.
پایان بر روی بیداریام نشستهاست...
#خودنبشت
"نوشتن از خود یکجور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردنِ نفس است، تمّنای پیش انداختنِ محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و میدانِ دید."
-خاطرات کتابی
-خاطرات کتابی
لحظهی تلاقی چشمها با غریبهای، زمانی که فارغ از وجود داشتن تماشا میکنی مردمت را، فراموش میکنی خودت را، و ناگهان چشمهایی نگاهت را دستگیر میکنند در حین زنده بودن. نفوذ میکنند در روحت و میگردنند در افکارت. نبودن را از تو دریغ میکنند و از جایگاه تماشاگر به شخصیتی درون نمایششان مبدلت میکنند.
دیوار میشکند.
#خودنبشت
دیوار میشکند.
#خودنبشت
🔥1
وَهم
Maybe I was the bird, And the cage is empty now. -The words that'll meet death- #خودنبشت
خیالِ معنای جهان بودنِ ما، به قفسِ مملو از زندگی ام میبخشد؛ یک شب دیگر میزبانیِ پرنده را.
#خودنبشت
#خودنبشت
🕊2
تقدیم به نسای عزیز، آلدو بنجامین از ریگ روان، ویرجینیا وولف، و هزاران فیلم و کتابی که ایدهی دادگاهِ سورئال را به من الهام کردند.
[داستانی که لیاقت خوندنش رو ندارید]
[داستانی که لیاقت خوندنش رو ندارید]