وَهم – Telegram
129 subscribers
446 photos
6 videos
15 links
هر آنچه اینجا هست، از چشم و ذهن من وجودیت گرفته است. صندوقِ اوهامِ من به چشم‌تان مرئی‌ است؟
https://www.instagram.com/taleofgrey?igsh=Z25oMXhvZjlkemd6

http://t.me/HidenChat_Bot?start=445308459
Download Telegram
غلظت مه، کلمات دفترم را نمناک می‌کند. قطره‌ها و گرگ‌ها و زاغ ها سمفونی زنده بودن سر می‌دهند؛ کیهان بدون خدایش نیز زیباست.
سهم من از زیبایی‌اش تنفس‌ِ تصویر این لحظه است. انگشت‌ها یخ زده اند، پاها به درد افتاده‌اند، برّه‌ها بیدار شده‌اند، بی‌نقص نیست، صحنه‌ی پایانی‌ام نیست، عمیق نیست، داستانی پشتش نیست، اما هست. وجود دارد پس ارزش ثبت شدن را دارد.
آن‌سوی مه چیست؟ می‌دانم، یا فکر می‌کنم می‌دانم؟ شاید هیچوقت چیزی آن‌سو نبوده؛ شاید دیگر نیست. روح "پایان" بال‌هایش را بر زمین گسترانیده‌است، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و پر‌هایش بر پوستم می‌نشینند. پایان سپید است یا سیاه؟ مرگ، حزن، درد، تاریکی، یا خالی، پاک، ناپدید، خنثی؟
پایانِ من نامرئی‌ست. بر دستانم نشسته‌است، بر ذهنم، بر کلماتم. پایان بی‌معناست. آنچه پایان می‌یابد او را رنگ می‌بخشد.
انگشتان رو به پایانم سرخ شده‌اند؛ پایانشان به رنگ درونشان است.
پایان بر روی بیداری‌ام نشسته‌است...
#خودنبشت
Maybe I was the bird,
And the cage is empty now.
-The words that'll meet death-
#خودنبشت
زمانی که نیست تر از این بودم؛
مرا در تاریکی و خاموشیِ تنهایی‌ات دیدار کن
در سیاهیِ توخالیِ گم‌شده در رنگ دیده‌ات پیدا کن
پری از پروازِ سوی زیر خاکم، نزد خود پنهان کن
#خودنبشت
🏆2🍓1
🍓2
🔥2❤‍🔥11
"نوشتن از خود یک‌جور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردنِ نفس است، تمّنای پیش انداختنِ محاکمه‌ است؛ شلاق تطهیر است بر خود و میدانِ دید."
-خاطرات کتابی
لحظه‌ی تلاقی چشم‌ها با غریبه‌ای، زمانی که فارغ از وجود داشتن تماشا می‌کنی مردمت را، فراموش می‌کنی خودت را، و ناگهان چشم‌هایی نگاهت را دستگیر می‌کنند در حین زنده بودن. نفوذ می‌کنند در روحت و می‌گردنند در افکارت. نبودن را از تو دریغ می‌کنند و از جایگاه تماشاگر به شخصیتی درون نمایششان مبدلت می‌کنند.
دیوار می‌شکند.
#خودنبشت
🔥1
وَهم
Maybe I was the bird, And the cage is empty now. -The words that'll meet death- #خودنبشت
خیالِ معنای جهان بودنِ ما، به قفسِ مملو از زندگی ام می‌بخشد؛ یک شب دیگر میزبانیِ پرنده را.
#خودنبشت
🕊2
تقدیم به نسای عزیز، آلدو بنجامین از ریگ روان، ویرجینیا وولف، و هزاران فیلم و کتابی که ایده‌ی دادگاهِ سورئال را به من الهام کردند.
[داستانی که لیاقت خوندنش رو ندارید]
「من تنها می‌خواهم زندگی‌ام را، مانند نان گرمی که می‌فشاریم و خمیر می‌کنیم، در میان دو دستم بگیرم، درست مانند آن شب‌های دراز توی قطار که طی آن می‌توان با خود حرف زد، خود را برای زندگی آماده کرد، رودرروی خود نشست، و با صبری تحسین‌‌بر‌انگیز اندیشه‌هارا پی گرفت، از گریز بازشان داشت، و دوباره پیش رفت.」
-یادداشت‌های آلبر کامو
1
وَهم
تقدیم به نسای عزیز، آلدو بنجامین از ریگ روان، ویرجینیا وولف، و هزاران فیلم و کتابی که ایده‌ی دادگاهِ سورئال را به من الهام کردند. [داستانی که لیاقت خوندنش رو ندارید]
به زحمت تنش را، که فکر‌ می‌کرد دوران خدمتش تمام شده از روی صندلی بلند کرد و صدایش را صاف کرد:
《عالیجناب، اعضای محترم هیئت منصفه، سرکار خانم تندنویس دادگاه و شهروندانی که این وقت صبح هیچ کار بهتری ندارین، همه‌چیز از...معذرت می‌خوام، الان چه سالیه؟ واقعا؟ همه‌چیز از زمانی که تاریخ با "چهارده" شروع می‌شد، شروع شد: وقتی که زندگیم تموم شد.
نه شبِ طوفانی بود نه صبحی آفتابی؛ اصولا بنده به آب و هوا و ساعت و موقعیت خورشیدی زیاد توجه نمی‌کنم عالیجناب؛ و به عنوان کسی که توی اتاقی مربعی، با نور و ساعت خواب و سیستم گرمایشیِ شخصی زندگی می‌کنه، کاملا حقش رو دارم.》
-اعتراض دارم جناب قاضی، متهم از افعال مضارع استفاده می‌کنه.
+اعتراض وارده. لطفا اذهان عمومی رو سمت زنده بودنتون سوق ندید.
《چطور باید زنده بودنم رو ثابت کنم؟ من درحال صحبت کردنم، پلک‌هام بخاطر نور اتاق می‌پره، کمرم بخاطر لباس مزخرفتون می‌خاره، چطور ممکنه زنده نباشم؟ مرده می‌تونه روی "اذهان عمومی" تاثیر بذاره؟ عالیجناب، دیگه چطور باید ثابت کنم که وجود دارم؟》
+معیار زنده بودن، طبق قوانین اینجا، به دنیا اومدنه. آیا مدرک یا شاهدی مبنی بر به دنیا اومدنتون دارید؟
《از کجا می‌دونستم بعد از مردن به شناسنامه و عکس‌های بچگیم نیاز پیدا می‌کنم؟ من به دنیا اومدم جناب قاضی. بهم گفتن بیا، باید زندگی کنی، مسئولیت یه جسم و یه عمر و یه ذهن غیرقابل کنترل و یه انبار فکر و میل ممنوعه و یه خانواده و یه مشت مسائل تصادفیِ تکراریِ بدون جواب درست با توعه. راضی‌ای؟ می‌خوای؟ وجود نداشتنت رو به نشونه‌ی آره در نظر می‌گیریم‌. بیا پدرمادرِ ناآشنا با داروخونت رو از عذاب وجدان کشتنت نجات بده. منم اومدم عالی‌جناب. اومدم، یه مدت هر روز بیدار شدم، حرف زدم، مورچه کشتم، با زنده‌های از همه‌جا بی‌خبرِ دیگه تظاهر به دونستن کردم، و بعد کاری رو که پدرمادرم جرئتش رو نداشتن انجام دادم. حالا هم بدون هیچ دلیل علمی و منطقی و مذهبی، انگار که یک‌بار زندگی کردن برای اینکه بفهمم نمی‌خوام اینجا باشم کافی نباشه، اینجام.》
#خودنبشت
5🔥2🍓1
وَهم
به زحمت تنش را، که فکر‌ می‌کرد دوران خدمتش تمام شده از روی صندلی بلند کرد و صدایش را صاف کرد: 《عالیجناب، اعضای محترم هیئت منصفه، سرکار خانم تندنویس دادگاه و شهروندانی که این وقت صبح هیچ کار بهتری ندارین، همه‌چیز از...معذرت می‌خوام، الان چه سالیه؟ واقعا؟ همه‌چیز…
+شما در اظهاراتتون نوشتید قبل از مرگ، شهروند اینجا بودید و حالا که از مرگ بازگشتین، همچنان شهروند محسوب می‌شید. مدرکی هست که این رو ثابت کنه؟
《حتما باید چیزی برای اثباتش پیش شما باشه، چون اجدادتون اصرار داشتن به طور مداوم ازش مدرک جمع کنن و وجود داشتنم رو بهم یادآوری کنن. همه به محض برخورد باهام، مثل یه مامور امنیتی ازم نشونه‌ی وجود داشتن می‌خواستن. کارت شناسایی؟ نام پدر؟ تاریخ خروج از مادر؟ عاشق نشدی؟ بچه‌دار نمی‌شی؟ دینت رو مشخص نمی‌کنی؟ کار نمی‌کنی؟ پول ساندویچتو نمی‌دی؟》
+سیستم مدیریتی از زمان مرگ شما تا به امروز تغییر کرده، پس تنها شاهد عینی در صحنه‌ی جرم مدرک موثق حساب می‌شه. آیا کسی هست که شما رو در حال زنده بودن به یاد بیاره؟
《صدها نفر جناب قاضی؛ آدم‌های زیادی من رو دیدن، وقتی به کبوترا غذا می‌دادم، وقتی توی دانشگاه برای ارائه دادن گریه می‌کردم، وقتی بدون دادن پول ساندویچ فرار می‌کردم، وقتی در حال مرگ بودم..
دو نفر شاهد آخرین لحظات زندگیم بودن. درواقع یک نفر؛ چون یکی از اون‌ها صاحبخونه‌ی نابینا بود. وقتی پیرزن در چند قدمیم دیالوگ‌های "اجاره‌ی عقب مونده" رو تکرار می‌کرد، بدنم مثل ماهیِ بیرون از آب، در حال مقابله با مرگ بود. از نشنیدن بهونه های تکراریم جا خورد، صدام زد، چیزی نشنید، رفت بیرون.
آخرین تصویری که چشم‌هام ثبت کردن، سایه‌ی دو نفر بود؛ پیرزن کمک آورده بود. نفهمیدم سایه‌ی دوم متعلق به کی بود. نتونستم تنها شاهدِ واقعی مردنم رو ببینم. احتمالش کم بود، ولی وقتی چشم‌هام گرم می‌شدن، اون سایه رو آدم موردعلاقم دیدم. شاید چون دلم می‌خواست ببینم، شاید چون هوشیار نبودم، اما بوی دریاش رو حس کردم عالیجناب، هرجا که می‌رفت بوی دریا می‌گرفت.》
#خودنبشت
5🍓1