Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
پس از شنیدن این گفت و گو ، برخی از دوستان خواسته بودند تصویرهایی که در باره شان صحبت شده بود را اینجا بگذارم:
https://telegram.me/faigd
تصاویر بخش دوم گفت وگو
https://telegram.me/faigd
پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
دعاها اندر این مه مستجاب است
فلک ها را بدرّد آه روزه

پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
این پُستر پیشکش می شود به عشق و راستی پرهیزگاران پاکنهاد.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
سارا محمدی اردهالی شاعر خوبی ست
روی جلد چاپ اول کتابش یک جفت گوشواره ای است که دوستش دارد و روی صفحه ی شخصی اش هم بوده. وقتی ناشر گفت تا یک هفته ی دیگر طرح را می خواهد ، گفتم: نمی رسم و همان گوشواره شد روی جلدش اما برای چاپ دوم اش وقت داشتم و همان گوشواره شد روباره و سه تار و ...
از شعرهای کتاب:
در تمام میهمانی‌ها/ آویز گردن من/ کلید خانه‌ی توست/ حالا بگذریم/ مرا جرات آمدن نیست و/ تو را/ جرات عوض کردن قفل. (صفحه‌ی ۷۲)
سرانجام/ آخرین نامه‌ام را پاسخ داد/ نوشته بودم/ عاشق پستچی شده‌ام. (صفحه‌ی ۱۲۴)
https://telegram.me/faigd
«یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان»
Farzad Adibi
4_415981588505953685.wma
صدای استاد محمدرضا شجریان را می شنیدم که از سایه می خواند:
«یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان»
دلم لرزید و نتوانستم این مثنوی و این صدای خوش را در بیات ترک به شما تقدیم نکنم.
طرحی را که سال 88 برای کتاب یوسف ما کار کرده ام با این نوای آسمانی همراه می کنم.

باز شوق یوسف دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا! نازک آرای تنش
بوی خون می آید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون می برید؟
این سفر آنگرگ یوسف را درید؟
ای شما آزردگان نازنین!
عمرتان بادا صبوری بیش از این
یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان
چون نبینی آن جمال نورده
چشم یعقوب و زلیخا کور به
https://telegram.me/faigd
https://telegram.me/faigd
امروز زاد روز استاد احصایی ست. به همین مناسبت متن زیر را تقدیم می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd امروز زاد روز استاد احصایی ست. به همین مناسبت متن زیر را تقدیم می کنم
امروز زاد روز استاد محمد احصایی ست. به همین مناسبت متنی را که 3 سال پیش در فیس بوکم منتشر کرده ام در اینجا به دوستان تقدیم می کنم
«مهر» است...
نوشته ای را که در زیر پیشکش می کنم به دوستانم، قرار بود در ویژه نامه ای برای استادم «محمد احصایی» در نشریه ی «تجربه» چاپ شود اما گویا دیر رسیده بود به دستشان. همیشه دنبال بهانه ای بودم که برای استاد احصایی هم بنویسم، شاید حسی از جنس ادای دین... به هر حال ممنونم از آنانی که این بهانه را ساختند که برای استادم بنویسم، و «مهر» و آغاز سال نو تحصیلی هم بهانه ای شد که در اینجا هم ضمن تبریک به دوستان، تقدیمشان کنم این نوشته ی ناچیز را. توضیح این که عکس مربوط به شبی از مردادماه 1392 است و زحمت عکس را هم دوست عزیزم «علیرضا مصطفی زاده» کشیده اند:

می خواهم مشق کنم؛ نامِ مردی را که قرار است. معلمی والا، هنرمندی یکتا و خوشنویسی توانا...
می نویسم«ع» و سُر می خورم روی قوت وضعف قلمی که بر می گردد. به راست. به گذشته؛ به روزگاران...
اینجا طبقه ی دوم دپارتمان تجسمی دانشکده ی هنرهای زیباست. سال 1370... همه سر کلاس نشسته ایم تا استاد بیاید. دوست ندارد وقتی می آید بیرون کلاس باشیم و پخش و پلا. می آید و به احترامش برمی خیزیم. همه می دانیم با دلش فکر می کند و تدریس و کار. کارهای روی دیوار را برانداز می کند. چهره اش می گوید خوشش نیامده است از کارهایمان. می گوید هنرستانی اند این ها و نه در شأن دانشکده ی هنرهای زیبا. می گوید و می گوید و من پر می کشم از چهار دیواری آتلیه و از حرف هایش معلق می شوم که ناگهان به خودم می آیم از واژه ای غریبه که به گوشم می خورد. درست می شنوم؟! فوتبال؟ دروازه ؟! گل؟! این ها را چه به گرافیک؟! آن هم به خوشنویسی و طراحی حروف؟! می گوید فیلمی گلچین کرده است از بهترین گل های فوتبال جهان و ارتباط آن را با هنر برای ما خواهد گفت، ارتباط ذهن و چشم. تدبیر ، تصمیم وعمل . و خلاقیت و زیبایی؛ و این نگاه ویژه از او معلمی توانا ساخته بود که از هر امکانی سود می برد برای آموزش بهتر...

می نویسم «ش» و نقطه های «ش» شکوفه می کند در چشمانم...
آن سال ها برای رادیو2 برنامه می ساختم و برنامه ای برای میرزا غلامرضا اصفهانی بهانه ای می شود تا خانه اش برویم با نیلوفر زندیان و باسم الرسام. آن چنان با هیجان از میرزا غلامرضا می گوید که گویی می بیندش. می گوید: روزگاری که روی خط او کار می کردم نفس اش را کنارم حس می کردم. از رضا مافی یاد می کند و کشش ها و کوشش هایش در خط. اشک در چشمانش حلقه می زند هنگامی که هیجان زده از میرزا غلامرضا می گوید...
هنوز چشمانم شکوفان است در گُل نقطه های «ش»...
به احترام، کارت دعوت اولین نمایشگاهم را تقدیمش می کنم و البته انتظاری هم ندارم به دیدن خط خطی های تازه کاری چون من بیاید؛ اما می آید. روز افتتاحیه ی نخستین نمایشگاهم در نگارخانه ی لاله در سال 1377. ماه رمضان است و او روزه. اصرار می کنم بماند برای افطاری مختصری که برای افتتاحیه تدارک دیده بودم، نمی ماند. پُستر نمایشگاهم را می خواهد و می خواهد رویش امضا کنم به رسم یادگاری و بنویسم برای اوست. خجالت می کشم از این همه تواضع و مهربانی. و می آموزم همچنان از او...

نمی خواهم چشم بردارم از فراز و فرودِ این نستعلیق . چه چیز شیرین تر از مرور این رویاها؟ در نمایشگاه دیگرم، این بار در خانه ی هنرمندان ایران،1385، باز غافلگیرم می کند و بزرگوارانه می آید، به استقبالش می روم و در مرور کارهایم مشایعتش می کنم؛ بر هرکاری درنگ می کند تا اینکه به طرح جلد کتابی به خط نستعلیق می رسد و می گوید: این خط من است. می گویم: خط رایانه ای ست استاد، اما دستکاری اش کرده ام. و می اندیشم. اندیشه ای سرخوشانه که چنان شیفته ی شیوه ی او بوده ام در نستعلیق که ناخودآگاه چون او به شیوه ی قدما کار کرده ام آن نوشتار را، تا حدی که خود او نیز خط را نوشته ی خود بپندارد...
و آخر چگونه می توانم از مشق خاطراتی به این شیرینی دست بکشم و قلم بچرخانم به حال. اکنون. حتی اگر تلخ...
چند روزی است که استادم مرتضی ممیز در خاک آرمیده. بغضی گره خورده در گلویم، راه نفسم را بسته و نمی ترکد. می دانم باید «او» باشد و آغوش مهرش و هق هقی که آرامم کند. هیچ کسِ دیگر این تسلی را نمی دهدم غیر از «او». می خواهم دور از جمع و صمیمانه تر ببینمش اما نمی شود در آن روزهای تلخ و عبوس...
سوم استاد ممیز است در مسجد نور و صف طویلی از صاحبان عزا!. چشمانم بر چشمان این همه صاحب عزا می چرخد و سُر می خورد تا نزدیکیِ اندرونی مسجد و در چشمان «او» گره می خورد. تاب نمی آورم، بغلش می کنم و بی اراده اشک می ریزم بر شانه ی کسی که بوی «ممیز» می دهد...
ومی نویسم «ق» و دیگر کیست که نداند «ق، حرف آخر عشق است»...
می نویسم: «عشق» و می خوانم: «استاد محمد احصایی».
فرزاد ادیبی/ تابستان1392
https://telegram.me/faigd
آویخته جای ماه، تیغه ی داس
در مزرعه های باور یاس
پاییر سرآسیمه درو کرد
آن خاطره های «طعم گیلاس»
Forwarded from Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
پیشکش به روح معصوم کوچیدگانِ آسمان فرهنگ و هنر
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پیشکش به روح معصوم کوچیدگانِ آسمان فرهنگ و هنر
این روزها حال فرهنگ خوب نیست، حال ما هم خوب نیست. خبرهای کوچ پرستوهای آسمان فرهنگ و هنر، دل ودماغ کار را از آدم می گیرد. دنبال کاری می گشتم که این جلد را دیدم، مربوط به دوسه سال اخیر شاید، از نشر نیستان . به روح معصوم کوچیدگانِ عرصه ی فرهنگ و هنر، که همه یگانه اند، پیشکش اش می کنم.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
این طرح را سال 88 کار کردم برای نشر آهنگ دیگر. نشری که دیگر کار نمی کند!
در یكی از قطعات می‌خوانیم: جهان/ پهنه‌ی آزمون است/ و وقایع/ ما را محاصره كرده‌اند/ ما/ همیشه/ از نردبام سوگواره/ پایین/ آمده‌ایم...