https://telegram.me/faigd
مه نهان گشته و ایام همه دی شده اند.پیشکش به: منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی
مه نهان گشته و ایام همه دی شده اند.پیشکش به: منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd مه نهان گشته و ایام همه دی شده اند.پیشکش به: منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی
این نوشته را از صفحه ی فیس بوکم برداشته ام که توضیحی ست در باره ی پُستر
«مَه نهان گشته ...»
چند باری طرح زدم، اما نشد. به دلم نمینشست. تابستان 89 بود، خیلی خسته بودم. روح هنر و فرهنگ گویی زخمی تازه داشت آن روزها. با دولت کار نمی کردم اما این پُستر سفارش شهرداری بود. خواسته بودند برای نیمهی شعبان پُستری طراحی کنم و من نمی خواستم رفتاری کلیشه ای با این کار داشته باشم سراغ شعر فروغ رفتم که برای امام زمان گفته: من خواب دیده ام کسی می آید... نشد روی شعر چند نفر دیگه هم کار کردم: مردِ مردستان طاها و... باز هم نشد: روی واژه ی «مهدي» اتود می کردم که ايده اي به ذهنم رسید... به تركيب «مَه» و «دي» رسيدم. «دي» مرا به ياد «دِي» انداخت، با «دِي» به زمان رسيدم و رفتم سراغ تقویم و ماههای سال که عددشان به 12 می رسد. بهمن، فروردين، خرداد .... به اينها فكر كردم و به تركيب حرفهاي اينها. ديدم در دل واژه بهمن، كلمه «بِه» پنهان شده است. در ميان فروردين، «دين»، در دل خرداد، «داد» و ... اينطوري بود كه با ياد پنهان بودن حضور امام «زمان»، به پنهان ماندن «مه» یا«ماه» در زیر ابرِ زمانه رسیدم و همه نشانه هاي خوبِ زمانه را زير پرده هایی پنهان كردم. «دین» از فروردین، «شَهر» از شهریور، «بهشت» از اردیبهشت، «داد» از خرداد، «آب» که نماد روشنی وآبادانی است از آبان پنهان شده اند. مهر وآذر (آتش) که در ایران باستان نماد پاکی بوده پشت پرده نهان شده اند. و «اَسَف»ِاسفند بیرون از پرده است و واژه ی «تیر» – که می میراند- وخود «دی»- که در ادبیات ما بیداد، سردی، سیاهی و تحمل را تداعی می کند- به روشنی بیرون پرده حضور دارند. برای نوشتار تکمیلی اثر هم مصرعی ساختم که کار را بیشتر توضیح بدهد:«مَه نهان گشته و ایام همه دی شده اند». برای اجرای اثر هم از نوشتاری آیینی و کمی عامیانه مانند پرده نگاره های سنتی با حال وهوایی رازآگین بهره بردم و با قلم روی پارچه طراحی کردم و در محیط رایانه پردازش های تصویری اش را انجام دادم و کلیت کار به هیئت گاهشمار یا تقویمی آیینی ورمزآگین شکل گرفت. در نهایت پُستر را پیشکش کردم به: «منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی».
«مَه نهان گشته ...»
چند باری طرح زدم، اما نشد. به دلم نمینشست. تابستان 89 بود، خیلی خسته بودم. روح هنر و فرهنگ گویی زخمی تازه داشت آن روزها. با دولت کار نمی کردم اما این پُستر سفارش شهرداری بود. خواسته بودند برای نیمهی شعبان پُستری طراحی کنم و من نمی خواستم رفتاری کلیشه ای با این کار داشته باشم سراغ شعر فروغ رفتم که برای امام زمان گفته: من خواب دیده ام کسی می آید... نشد روی شعر چند نفر دیگه هم کار کردم: مردِ مردستان طاها و... باز هم نشد: روی واژه ی «مهدي» اتود می کردم که ايده اي به ذهنم رسید... به تركيب «مَه» و «دي» رسيدم. «دي» مرا به ياد «دِي» انداخت، با «دِي» به زمان رسيدم و رفتم سراغ تقویم و ماههای سال که عددشان به 12 می رسد. بهمن، فروردين، خرداد .... به اينها فكر كردم و به تركيب حرفهاي اينها. ديدم در دل واژه بهمن، كلمه «بِه» پنهان شده است. در ميان فروردين، «دين»، در دل خرداد، «داد» و ... اينطوري بود كه با ياد پنهان بودن حضور امام «زمان»، به پنهان ماندن «مه» یا«ماه» در زیر ابرِ زمانه رسیدم و همه نشانه هاي خوبِ زمانه را زير پرده هایی پنهان كردم. «دین» از فروردین، «شَهر» از شهریور، «بهشت» از اردیبهشت، «داد» از خرداد، «آب» که نماد روشنی وآبادانی است از آبان پنهان شده اند. مهر وآذر (آتش) که در ایران باستان نماد پاکی بوده پشت پرده نهان شده اند. و «اَسَف»ِاسفند بیرون از پرده است و واژه ی «تیر» – که می میراند- وخود «دی»- که در ادبیات ما بیداد، سردی، سیاهی و تحمل را تداعی می کند- به روشنی بیرون پرده حضور دارند. برای نوشتار تکمیلی اثر هم مصرعی ساختم که کار را بیشتر توضیح بدهد:«مَه نهان گشته و ایام همه دی شده اند». برای اجرای اثر هم از نوشتاری آیینی و کمی عامیانه مانند پرده نگاره های سنتی با حال وهوایی رازآگین بهره بردم و با قلم روی پارچه طراحی کردم و در محیط رایانه پردازش های تصویری اش را انجام دادم و کلیت کار به هیئت گاهشمار یا تقویمی آیینی ورمزآگین شکل گرفت. در نهایت پُستر را پیشکش کردم به: «منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی».
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd کاری برای اولین مجموعه شعر قیصر
قیصر را دانشگاه دیدم، چند هفته ای پیش از رفتنش شاید. گفت می خوام برای کتاب دیگرم هم طرح بزنی... گفتم: کدوم کتاب؟! گفت : تنفس صبح. نفسی کشیدم و گفتم اون که طرح داره! . گفت میخوام عوضش کنم...
من خیلی از شعرهای تنفس صبح رو از بر بودم. اولین مجموعه شعرش بود که روزگاری با آن و کتاب های دیگر، شعر را به خوابگاه دانشجویی مون می بردیم...
سوم خرداد روز پس گرفتن شهر خرمی است،به همین بهانه بخشی از شعر قیصر رو با طرحی که برایش کار کرده ام ، پیشکش می کنم به شما و کسانی که رفتند و آزاد شدند...
...اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مي نالد
تنها ميان ساكت شب ها
برخواب ناتمام جسدها
خفاش هاي وحشي دشمن
حتي زنور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره ها را
با پرده هاي كور بپوشانم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت كسي نيست
كاين گور ديگري ست كه استاده است
در انتظار شب...
من خیلی از شعرهای تنفس صبح رو از بر بودم. اولین مجموعه شعرش بود که روزگاری با آن و کتاب های دیگر، شعر را به خوابگاه دانشجویی مون می بردیم...
سوم خرداد روز پس گرفتن شهر خرمی است،به همین بهانه بخشی از شعر قیصر رو با طرحی که برایش کار کرده ام ، پیشکش می کنم به شما و کسانی که رفتند و آزاد شدند...
...اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مي نالد
تنها ميان ساكت شب ها
برخواب ناتمام جسدها
خفاش هاي وحشي دشمن
حتي زنور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره ها را
با پرده هاي كور بپوشانم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت كسي نيست
كاين گور ديگري ست كه استاده است
در انتظار شب...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd نشانه ی شبکه ی فرهنگ را در سال1378 طراحی کرده ام
امشب ساعت 21
شبکه ی رادیویی فرهنگ،برنامه ی (وقتی خیال در می زند)
گفت و گو با فرزاد ادیبی(قسمت اول)
...
(وقتی خیال در می زند) برنامه ای ست که به به سراغ هنرمندان می رود و با ساختاری صمیمانه با هنرمندان در باره ی کار و زندگی شان به گفت و گو می پردازد
...
نشانه ی شبکه ی فرهنگ را در سال1378 طراحی کرده ام
شبکه ی رادیویی فرهنگ،برنامه ی (وقتی خیال در می زند)
گفت و گو با فرزاد ادیبی(قسمت اول)
...
(وقتی خیال در می زند) برنامه ای ست که به به سراغ هنرمندان می رود و با ساختاری صمیمانه با هنرمندان در باره ی کار و زندگی شان به گفت و گو می پردازد
...
نشانه ی شبکه ی فرهنگ را در سال1378 طراحی کرده ام
Farzad Adibi
امشب ساعت 21 شبکه ی رادیویی فرهنگ،برنامه ی (وقتی خیال در می زند) گفت و گو با فرزاد ادیبی(قسمت اول) ... (وقتی خیال در می زند) برنامه ای ست که به به سراغ هنرمندان می رود و با ساختاری صمیمانه با هنرمندان در باره ی کار و زندگی شان به گفت و گو می پردازد ...…
Audio
https://telegram.me/faigd
بخش اول گفت و گو با فرزاد ادیبی از شبکه ی فرهنگ. برنامه ی وقتی خیال در می زند
بخش اول گفت و گو با فرزاد ادیبی از شبکه ی فرهنگ. برنامه ی وقتی خیال در می زند
(قسمت دوم)
گفت و گو با فرزاد ادیبی
امشب ساعت 21
شبکه ی رادیویی فرهنگ،برنامه ی (وقتی خیال در می زند)
...
(وقتی خیال در می زند) برنامه ای ست که به به سراغ هنرمندان می رود و با ساختاری صمیمانه با هنرمندان در باره ی کار و زندگی شان به گفت و گو می پردازد
...
گفت و گو با فرزاد ادیبی
امشب ساعت 21
شبکه ی رادیویی فرهنگ،برنامه ی (وقتی خیال در می زند)
...
(وقتی خیال در می زند) برنامه ای ست که به به سراغ هنرمندان می رود و با ساختاری صمیمانه با هنرمندان در باره ی کار و زندگی شان به گفت و گو می پردازد
...
Farzad Adibi
(قسمت دوم) گفت و گو با فرزاد ادیبی امشب ساعت 21 شبکه ی رادیویی فرهنگ،برنامه ی (وقتی خیال در می زند) ... (وقتی خیال در می زند) برنامه ای ست که به به سراغ هنرمندان می رود و با ساختاری صمیمانه با هنرمندان در باره ی کار و زندگی شان به گفت و گو می پردازد…
Audio
https://telegram.me/faigd
بخش دوم گفت و گو با فرزاد ادیبی از شبکه ی فرهنگ،برنامه ی وقتی خیال در می زند
بخش دوم گفت و گو با فرزاد ادیبی از شبکه ی فرهنگ،برنامه ی وقتی خیال در می زند
پس از شنیدن این گفت و گو ، برخی از دوستان خواسته بودند تصویرهایی که در باره شان صحبت شده بود را اینجا بگذارم:
https://telegram.me/faigd
پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
دعاها اندر این مه مستجاب است
فلک ها را بدرّد آه روزه
پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
این پُستر پیشکش می شود به عشق و راستی پرهیزگاران پاکنهاد.
فلک ها را بدرّد آه روزه
پُستری به سفارش شهرداری تهران، در سال 1391 با شعری از مولانا برای ماه رمضان.
این پُستر پیشکش می شود به عشق و راستی پرهیزگاران پاکنهاد.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
سارا محمدی اردهالی شاعر خوبی ست
روی جلد چاپ اول کتابش یک جفت گوشواره ای است که دوستش دارد و روی صفحه ی شخصی اش هم بوده. وقتی ناشر گفت تا یک هفته ی دیگر طرح را می خواهد ، گفتم: نمی رسم و همان گوشواره شد روی جلدش اما برای چاپ دوم اش وقت داشتم و همان گوشواره شد روباره و سه تار و ...
از شعرهای کتاب:
در تمام میهمانیها/ آویز گردن من/ کلید خانهی توست/ حالا بگذریم/ مرا جرات آمدن نیست و/ تو را/ جرات عوض کردن قفل. (صفحهی ۷۲)
سرانجام/ آخرین نامهام را پاسخ داد/ نوشته بودم/ عاشق پستچی شدهام. (صفحهی ۱۲۴)
روی جلد چاپ اول کتابش یک جفت گوشواره ای است که دوستش دارد و روی صفحه ی شخصی اش هم بوده. وقتی ناشر گفت تا یک هفته ی دیگر طرح را می خواهد ، گفتم: نمی رسم و همان گوشواره شد روی جلدش اما برای چاپ دوم اش وقت داشتم و همان گوشواره شد روباره و سه تار و ...
از شعرهای کتاب:
در تمام میهمانیها/ آویز گردن من/ کلید خانهی توست/ حالا بگذریم/ مرا جرات آمدن نیست و/ تو را/ جرات عوض کردن قفل. (صفحهی ۷۲)
سرانجام/ آخرین نامهام را پاسخ داد/ نوشته بودم/ عاشق پستچی شدهام. (صفحهی ۱۲۴)
Farzad Adibi
4_415981588505953685.wma
صدای استاد محمدرضا شجریان را می شنیدم که از سایه می خواند:
«یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان»
دلم لرزید و نتوانستم این مثنوی و این صدای خوش را در بیات ترک به شما تقدیم نکنم.
طرحی را که سال 88 برای کتاب یوسف ما کار کرده ام با این نوای آسمانی همراه می کنم.
باز شوق یوسف دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا! نازک آرای تنش
بوی خون می آید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون می برید؟
این سفر آنگرگ یوسف را درید؟
ای شما آزردگان نازنین!
عمرتان بادا صبوری بیش از این
یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان
چون نبینی آن جمال نورده
چشم یعقوب و زلیخا کور به
https://telegram.me/faigd
«یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان»
دلم لرزید و نتوانستم این مثنوی و این صدای خوش را در بیات ترک به شما تقدیم نکنم.
طرحی را که سال 88 برای کتاب یوسف ما کار کرده ام با این نوای آسمانی همراه می کنم.
باز شوق یوسف دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا! نازک آرای تنش
بوی خون می آید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون می برید؟
این سفر آنگرگ یوسف را درید؟
ای شما آزردگان نازنین!
عمرتان بادا صبوری بیش از این
یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان
چون نبینی آن جمال نورده
چشم یعقوب و زلیخا کور به
https://telegram.me/faigd
https://telegram.me/faigd
امروز زاد روز استاد احصایی ست. به همین مناسبت متن زیر را تقدیم می کنم
امروز زاد روز استاد احصایی ست. به همین مناسبت متن زیر را تقدیم می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd امروز زاد روز استاد احصایی ست. به همین مناسبت متن زیر را تقدیم می کنم
امروز زاد روز استاد محمد احصایی ست. به همین مناسبت متنی را که 3 سال پیش در فیس بوکم منتشر کرده ام در اینجا به دوستان تقدیم می کنم
«مهر» است...
نوشته ای را که در زیر پیشکش می کنم به دوستانم، قرار بود در ویژه نامه ای برای استادم «محمد احصایی» در نشریه ی «تجربه» چاپ شود اما گویا دیر رسیده بود به دستشان. همیشه دنبال بهانه ای بودم که برای استاد احصایی هم بنویسم، شاید حسی از جنس ادای دین... به هر حال ممنونم از آنانی که این بهانه را ساختند که برای استادم بنویسم، و «مهر» و آغاز سال نو تحصیلی هم بهانه ای شد که در اینجا هم ضمن تبریک به دوستان، تقدیمشان کنم این نوشته ی ناچیز را. توضیح این که عکس مربوط به شبی از مردادماه 1392 است و زحمت عکس را هم دوست عزیزم «علیرضا مصطفی زاده» کشیده اند:
می خواهم مشق کنم؛ نامِ مردی را که قرار است. معلمی والا، هنرمندی یکتا و خوشنویسی توانا...
می نویسم«ع» و سُر می خورم روی قوت وضعف قلمی که بر می گردد. به راست. به گذشته؛ به روزگاران...
اینجا طبقه ی دوم دپارتمان تجسمی دانشکده ی هنرهای زیباست. سال 1370... همه سر کلاس نشسته ایم تا استاد بیاید. دوست ندارد وقتی می آید بیرون کلاس باشیم و پخش و پلا. می آید و به احترامش برمی خیزیم. همه می دانیم با دلش فکر می کند و تدریس و کار. کارهای روی دیوار را برانداز می کند. چهره اش می گوید خوشش نیامده است از کارهایمان. می گوید هنرستانی اند این ها و نه در شأن دانشکده ی هنرهای زیبا. می گوید و می گوید و من پر می کشم از چهار دیواری آتلیه و از حرف هایش معلق می شوم که ناگهان به خودم می آیم از واژه ای غریبه که به گوشم می خورد. درست می شنوم؟! فوتبال؟ دروازه ؟! گل؟! این ها را چه به گرافیک؟! آن هم به خوشنویسی و طراحی حروف؟! می گوید فیلمی گلچین کرده است از بهترین گل های فوتبال جهان و ارتباط آن را با هنر برای ما خواهد گفت، ارتباط ذهن و چشم. تدبیر ، تصمیم وعمل . و خلاقیت و زیبایی؛ و این نگاه ویژه از او معلمی توانا ساخته بود که از هر امکانی سود می برد برای آموزش بهتر...
می نویسم «ش» و نقطه های «ش» شکوفه می کند در چشمانم...
آن سال ها برای رادیو2 برنامه می ساختم و برنامه ای برای میرزا غلامرضا اصفهانی بهانه ای می شود تا خانه اش برویم با نیلوفر زندیان و باسم الرسام. آن چنان با هیجان از میرزا غلامرضا می گوید که گویی می بیندش. می گوید: روزگاری که روی خط او کار می کردم نفس اش را کنارم حس می کردم. از رضا مافی یاد می کند و کشش ها و کوشش هایش در خط. اشک در چشمانش حلقه می زند هنگامی که هیجان زده از میرزا غلامرضا می گوید...
هنوز چشمانم شکوفان است در گُل نقطه های «ش»...
به احترام، کارت دعوت اولین نمایشگاهم را تقدیمش می کنم و البته انتظاری هم ندارم به دیدن خط خطی های تازه کاری چون من بیاید؛ اما می آید. روز افتتاحیه ی نخستین نمایشگاهم در نگارخانه ی لاله در سال 1377. ماه رمضان است و او روزه. اصرار می کنم بماند برای افطاری مختصری که برای افتتاحیه تدارک دیده بودم، نمی ماند. پُستر نمایشگاهم را می خواهد و می خواهد رویش امضا کنم به رسم یادگاری و بنویسم برای اوست. خجالت می کشم از این همه تواضع و مهربانی. و می آموزم همچنان از او...
نمی خواهم چشم بردارم از فراز و فرودِ این نستعلیق . چه چیز شیرین تر از مرور این رویاها؟ در نمایشگاه دیگرم، این بار در خانه ی هنرمندان ایران،1385، باز غافلگیرم می کند و بزرگوارانه می آید، به استقبالش می روم و در مرور کارهایم مشایعتش می کنم؛ بر هرکاری درنگ می کند تا اینکه به طرح جلد کتابی به خط نستعلیق می رسد و می گوید: این خط من است. می گویم: خط رایانه ای ست استاد، اما دستکاری اش کرده ام. و می اندیشم. اندیشه ای سرخوشانه که چنان شیفته ی شیوه ی او بوده ام در نستعلیق که ناخودآگاه چون او به شیوه ی قدما کار کرده ام آن نوشتار را، تا حدی که خود او نیز خط را نوشته ی خود بپندارد...
و آخر چگونه می توانم از مشق خاطراتی به این شیرینی دست بکشم و قلم بچرخانم به حال. اکنون. حتی اگر تلخ...
چند روزی است که استادم مرتضی ممیز در خاک آرمیده. بغضی گره خورده در گلویم، راه نفسم را بسته و نمی ترکد. می دانم باید «او» باشد و آغوش مهرش و هق هقی که آرامم کند. هیچ کسِ دیگر این تسلی را نمی دهدم غیر از «او». می خواهم دور از جمع و صمیمانه تر ببینمش اما نمی شود در آن روزهای تلخ و عبوس...
سوم استاد ممیز است در مسجد نور و صف طویلی از صاحبان عزا!. چشمانم بر چشمان این همه صاحب عزا می چرخد و سُر می خورد تا نزدیکیِ اندرونی مسجد و در چشمان «او» گره می خورد. تاب نمی آورم، بغلش می کنم و بی اراده اشک می ریزم بر شانه ی کسی که بوی «ممیز» می دهد...
ومی نویسم «ق» و دیگر کیست که نداند «ق، حرف آخر عشق است»...
می نویسم: «عشق» و می خوانم: «استاد محمد احصایی».
فرزاد ادیبی/ تابستان1392
https://telegram.me/faigd
«مهر» است...
نوشته ای را که در زیر پیشکش می کنم به دوستانم، قرار بود در ویژه نامه ای برای استادم «محمد احصایی» در نشریه ی «تجربه» چاپ شود اما گویا دیر رسیده بود به دستشان. همیشه دنبال بهانه ای بودم که برای استاد احصایی هم بنویسم، شاید حسی از جنس ادای دین... به هر حال ممنونم از آنانی که این بهانه را ساختند که برای استادم بنویسم، و «مهر» و آغاز سال نو تحصیلی هم بهانه ای شد که در اینجا هم ضمن تبریک به دوستان، تقدیمشان کنم این نوشته ی ناچیز را. توضیح این که عکس مربوط به شبی از مردادماه 1392 است و زحمت عکس را هم دوست عزیزم «علیرضا مصطفی زاده» کشیده اند:
می خواهم مشق کنم؛ نامِ مردی را که قرار است. معلمی والا، هنرمندی یکتا و خوشنویسی توانا...
می نویسم«ع» و سُر می خورم روی قوت وضعف قلمی که بر می گردد. به راست. به گذشته؛ به روزگاران...
اینجا طبقه ی دوم دپارتمان تجسمی دانشکده ی هنرهای زیباست. سال 1370... همه سر کلاس نشسته ایم تا استاد بیاید. دوست ندارد وقتی می آید بیرون کلاس باشیم و پخش و پلا. می آید و به احترامش برمی خیزیم. همه می دانیم با دلش فکر می کند و تدریس و کار. کارهای روی دیوار را برانداز می کند. چهره اش می گوید خوشش نیامده است از کارهایمان. می گوید هنرستانی اند این ها و نه در شأن دانشکده ی هنرهای زیبا. می گوید و می گوید و من پر می کشم از چهار دیواری آتلیه و از حرف هایش معلق می شوم که ناگهان به خودم می آیم از واژه ای غریبه که به گوشم می خورد. درست می شنوم؟! فوتبال؟ دروازه ؟! گل؟! این ها را چه به گرافیک؟! آن هم به خوشنویسی و طراحی حروف؟! می گوید فیلمی گلچین کرده است از بهترین گل های فوتبال جهان و ارتباط آن را با هنر برای ما خواهد گفت، ارتباط ذهن و چشم. تدبیر ، تصمیم وعمل . و خلاقیت و زیبایی؛ و این نگاه ویژه از او معلمی توانا ساخته بود که از هر امکانی سود می برد برای آموزش بهتر...
می نویسم «ش» و نقطه های «ش» شکوفه می کند در چشمانم...
آن سال ها برای رادیو2 برنامه می ساختم و برنامه ای برای میرزا غلامرضا اصفهانی بهانه ای می شود تا خانه اش برویم با نیلوفر زندیان و باسم الرسام. آن چنان با هیجان از میرزا غلامرضا می گوید که گویی می بیندش. می گوید: روزگاری که روی خط او کار می کردم نفس اش را کنارم حس می کردم. از رضا مافی یاد می کند و کشش ها و کوشش هایش در خط. اشک در چشمانش حلقه می زند هنگامی که هیجان زده از میرزا غلامرضا می گوید...
هنوز چشمانم شکوفان است در گُل نقطه های «ش»...
به احترام، کارت دعوت اولین نمایشگاهم را تقدیمش می کنم و البته انتظاری هم ندارم به دیدن خط خطی های تازه کاری چون من بیاید؛ اما می آید. روز افتتاحیه ی نخستین نمایشگاهم در نگارخانه ی لاله در سال 1377. ماه رمضان است و او روزه. اصرار می کنم بماند برای افطاری مختصری که برای افتتاحیه تدارک دیده بودم، نمی ماند. پُستر نمایشگاهم را می خواهد و می خواهد رویش امضا کنم به رسم یادگاری و بنویسم برای اوست. خجالت می کشم از این همه تواضع و مهربانی. و می آموزم همچنان از او...
نمی خواهم چشم بردارم از فراز و فرودِ این نستعلیق . چه چیز شیرین تر از مرور این رویاها؟ در نمایشگاه دیگرم، این بار در خانه ی هنرمندان ایران،1385، باز غافلگیرم می کند و بزرگوارانه می آید، به استقبالش می روم و در مرور کارهایم مشایعتش می کنم؛ بر هرکاری درنگ می کند تا اینکه به طرح جلد کتابی به خط نستعلیق می رسد و می گوید: این خط من است. می گویم: خط رایانه ای ست استاد، اما دستکاری اش کرده ام. و می اندیشم. اندیشه ای سرخوشانه که چنان شیفته ی شیوه ی او بوده ام در نستعلیق که ناخودآگاه چون او به شیوه ی قدما کار کرده ام آن نوشتار را، تا حدی که خود او نیز خط را نوشته ی خود بپندارد...
و آخر چگونه می توانم از مشق خاطراتی به این شیرینی دست بکشم و قلم بچرخانم به حال. اکنون. حتی اگر تلخ...
چند روزی است که استادم مرتضی ممیز در خاک آرمیده. بغضی گره خورده در گلویم، راه نفسم را بسته و نمی ترکد. می دانم باید «او» باشد و آغوش مهرش و هق هقی که آرامم کند. هیچ کسِ دیگر این تسلی را نمی دهدم غیر از «او». می خواهم دور از جمع و صمیمانه تر ببینمش اما نمی شود در آن روزهای تلخ و عبوس...
سوم استاد ممیز است در مسجد نور و صف طویلی از صاحبان عزا!. چشمانم بر چشمان این همه صاحب عزا می چرخد و سُر می خورد تا نزدیکیِ اندرونی مسجد و در چشمان «او» گره می خورد. تاب نمی آورم، بغلش می کنم و بی اراده اشک می ریزم بر شانه ی کسی که بوی «ممیز» می دهد...
ومی نویسم «ق» و دیگر کیست که نداند «ق، حرف آخر عشق است»...
می نویسم: «عشق» و می خوانم: «استاد محمد احصایی».
فرزاد ادیبی/ تابستان1392
https://telegram.me/faigd