Farzad Adibi
video qeysar1.mov
امروز 8 آبان است و سالروز کوچ قیصر امین پور. غیر از این که گاهگاه قیصر را در دانشکده ی همسایه ی هنرهای زیبا-ادبیات- می دیدم، برای طراحی جلد برخی از کتاب هایش گاهی هم به آتلیه ی طراحی من می آمد واز این دیدارها خاطراتی بر جای ماند که پس از10 سال هنوزتازه است.
مدتی پس از رفتن قیصر، لقمان خالدی – مستند سازجوان و خوش فکر- زنگ زد و خواست در باره قیصر در فیلمش به نام«سطرهای سفید» صحبت کنم...
دیروز دوستی دوبخش از این فیلم را برای من فرستاده بود. یاد شاعر را گرامی تر می داریم و این دو بخش را به دوستانم تقدیم می کنم...
مدتی پس از رفتن قیصر، لقمان خالدی – مستند سازجوان و خوش فکر- زنگ زد و خواست در باره قیصر در فیلمش به نام«سطرهای سفید» صحبت کنم...
دیروز دوستی دوبخش از این فیلم را برای من فرستاده بود. یاد شاعر را گرامی تر می داریم و این دو بخش را به دوستانم تقدیم می کنم...
https://telegram.me/faigd
پُستری برای روزجهانی صلح، تابستان امسال . پیشکش به کوشندگان راه صلح و روشنایی
پُستری برای روزجهانی صلح، تابستان امسال . پیشکش به کوشندگان راه صلح و روشنایی
https://telegram.me/faigd
هفته ی پیش در سمنان ورک شاپ داشتم.به همین بهانه این پُستر را که 8 سال پیش با عنوان«سلام سمنان» به مناسبت نمایشگاهم در آنجا طراحی کرده بودم، به شما پیشکش می کنم.
هفته ی پیش در سمنان ورک شاپ داشتم.به همین بهانه این پُستر را که 8 سال پیش با عنوان«سلام سمنان» به مناسبت نمایشگاهم در آنجا طراحی کرده بودم، به شما پیشکش می کنم.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd هفته ی پیش در سمنان ورک شاپ داشتم.به همین بهانه این پُستر را که 8 سال پیش با عنوان«سلام سمنان» به مناسبت نمایشگاهم در آنجا طراحی کرده بودم، به شما پیشکش می کنم.
از چهارشنبه تا جمعه ی هفته ی پیش سمنان بودم و معلم ورکشاپ طراحی پُستر بودم با عنوان: «دانشگاه عاری از دخانیات» که در دانشگاه سمنان برگزار شد. این پُستر را که 8 سال پیش با عنوان«سلام سمنان» به مناسبت برگزاری نمایشگاهم در سمنان، به اهالی شریف سمنان پیشکش کرده بودم، در این جا به شما و همه ی هنرمندان خطه سمنان بویژه: آقایان درخشانی، محمدعلی بنی اسدی، محمد حسن جواهری و علی مریخی و همچنین معلم های زحمتکش دانشگاه سمنان، بویژه خانم سارا شادرُخ و آقایان: دکتر مهدوی، دکتر احمد پناه، سیروس آقاخانی، رضا سماوی و هادی رحمتی و نیز همه ی دانشجویان شان تقدیم می کنم.
سمنان شهری کویری است با محصولاتی از جمله نوعی نمد، که دستمایه ی این پُستر شد و نمدی که در آتلیه ام داشتم را اسکن کردم و با آن زمینه ی کار را ساختم و با خودنویس روی دستمال کاغذی نوشته ها و نقوش را طراحی کردم که به بافت نمد نزدیک است و حس و حال پریمیتیو برخی از بناهای بافت سنتی سمنان را نیز تداعی می کند و از اتصال لا ی سلام ها حوضچه ای ساختم که ارزشمندترین هدیه به کویریان یعنی آب را به این مردم صبور پیشکش کنم.
سمنان شهری کویری است با محصولاتی از جمله نوعی نمد، که دستمایه ی این پُستر شد و نمدی که در آتلیه ام داشتم را اسکن کردم و با آن زمینه ی کار را ساختم و با خودنویس روی دستمال کاغذی نوشته ها و نقوش را طراحی کردم که به بافت نمد نزدیک است و حس و حال پریمیتیو برخی از بناهای بافت سنتی سمنان را نیز تداعی می کند و از اتصال لا ی سلام ها حوضچه ای ساختم که ارزشمندترین هدیه به کویریان یعنی آب را به این مردم صبور پیشکش کنم.
https://telegram.me/faigd
پُستر سومین سوگواره ی هنرهای نمایسی خمسه(پنج تن)
خوشا پنج خورشید و یک آسمان...
پُستر سومین سوگواره ی هنرهای نمایسی خمسه(پنج تن)
خوشا پنج خورشید و یک آسمان...
https://telegram.me/faigd
پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
آن مرد آمد»
پنجم آذر سالگرد در گذشت استادم «مرتضی ممیز» است. یادش زنده.
متنی که در پی می آید را برای مجله ی فارسی نوشته ام، اما زمانی که مجله ی رنگ راه افتاد از من خواست متنی را برایش بنویسم که چون وقت نبود توافق شد که همین را به «رنگ» بدهم و جای اسم گروس را با شهاب عوض کردم. اما اصل متن همین است که پیشکش می شود به روح بزرگ استاد و شما دوستان عزیزم:
......
تلفن زنگ ميزند. برميدارم. گروس عبدالملكيان است. ميگويد: مجلهاي در اولين شمارهاش بخشي را به مرتضي مميز اختصاص داده است و تو كه شاگرد مميز بودهاي چيزي بنويس. باز هم مميز، بيدرنگ چشمم به عكس بزرگ او روي ديوار آتليهام ميافتد كه مريم زندي چند سال پيش گرفته. از بس كه از او نوشته و گفتهاند احساس تكراري بودن ميكنم. مميز. مميز. مميز...... و چشمانم را ميبندم كه ديگر نبينمش، با آن چشمان تيز و شماتت بارش...
...يكي از دانشجويان قلم بزرگي را با طراحي نامناسبي در چهارچوب پوستر كاركرده كه استاد برآشفته ميشود:
ـ نميدانم كي براي اولين بار قلم را اين گونه طراحي كرده كه شما هم هي بيسوادانه تكرارش مي كنيد. شما طراحيد و بايد نو ببينيد. خودتان طراحي كنيد. جور ديگري ببينيد. نامكرر ببينيد و روي تخته مي نويسد:
يك قصه بیش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه ميشنوم نامكرر است ...
هنوز گوشي تلفن در دستم است و گروس آنسو منتظر.
پس ميتوان تو را دوباره سرود. نامكرر و تازه. دلم ميخواهد قصيدهاي بنويسم و مدحت كنم. اما نه. چه بسيار از تو گفتهاند كه خود را گفته را باشند و چه مقدار، بيمقداران خود را به تو منسوب كردهاند كه قدر يابند. احساس بيمقداري ميكنم. نه نمينويسم كه متهم به وصله كردن خود نباشم.
گرچه كم نبودند كساني كه به ناحق به تو بيمهري كردند و كساني كه به ناحق مهر ورزيدند به تو، نه به خود.
نميدانم بايد بنويسم يا نه. هنوز گوشي تلفن در دستم و ترديد در دلم، بگويم می نويسم يا نه. اگر قرار بر نوشتن باشد از چه بايد گفت؟ چشمانم را باز ميكنم و دوباره عكس استاد را ميبينم...
...از پشت ميزش در كلاس طبقة دوم دانشكده بلند ميشود و با گچ روي تخته سياه طرحي ميزند بي هيچ نقصي. مثل طراحيهاي كتاب هفته. با يك حركت. طرحي موجز، صريح، گويا و هنرمندانه همه متحيريم. چقدر قوي كار ميكند اين مرد. توضيح ميدهد چگونگي خلاصه كردن تصوير را براي طراحي نشانه و سپس تخته را با بيرحمي پاك ميكند و ما را از خلسةشيرين اين طرح بيرون. و هيچ كس شك نميكند كه او طراحي بسيار قوي و چيره دست است.
هنوز گوشي تلفن در دستم است اما در دلم آشوبي است. نميدانم اگر بنا بر نوشتن باشد چه ميتوان نوشت؟ ...
...تخته را پاك ميكند و صحبتش را ادامه ميدهد، چنان سليس و منقح كه گويي شعري ويراسته را چونان بازيگري توانا بر صحنه اجرا ميكند. همه ميشنويم، ميفهميم و لمس ميكنيم درس را و آنچه او ميگويد. حرفهايش را در هيچ كتاب فلسفي و ادبي نميتوان يافت گرچه بسيار اديبانه و منطقي ميگويد، با اشراف كلي بر درس ـ درسي كه خود پي نهاده بود ـ از ابتدا تا انتها به درستي به ما آموخت و همه باور كرديم او آموزگاري يگانه و سخنوري تواناست...
و من؛ با ترديدي جانكاه نميدانم بگويم مينويسم يا نه
«....چرا ترديد؟ وقتي كه مسير و مقصد مشخص است.» اين را استاد مي گويد, سركلاس طراحي اعلان.
و باز ميگويد: « هميشه يادتان باشد با يك دست چند هندوانه نميتوان برداشت. اگر ما با توجه به توش و توانمان هدف را انتخاب كنيم شكست نميخوريم. ما مردمي احساساتي و عاطفي هستيم و تفكر و تعقل در كارهايمان حضور كم رنگ دارد. ما مردمي هستيم با تنبلي ذهني باستاني و ... »
شبيه اين حرفها را در مجلهاي كه جلدش را طراحي كرده بود. پيشتر از او خوانده بودم ....شايد اين دستمايه خوبي براي نوشتن باشد با عنوان «هنرمندي روشنفكر» يا «روشنفكري هنرمند» نميدانم، اما مي دانم آنچه او مينويسد،طراحي ميكند و ميگويد روشنفكرانه و روشنگرانه است و ياد مقالهاي از او با عنوان «مدرنيته و گرافيك» ميافتم. كه با دوستان دربارة آن بحث ميكنيم و همه متفقالقوليم كه او به طور عملي روشنفكري و روشنگري را تا اقصي نقاط و آحاد جامعه ترويج ميكند اگر روشنفكران ديگر فقط قهوه مينوشند و تنباكو دود ميكنند و بيانيه صادر ميكنند. او انديشههاي متعالي را در قالب نشانهها و علامتها و حتي طراحي اسكناس تا دهكورههاي ناشناخته منتشر ميكند...
مينويسم.
اينها را مينويسم اما اينها كم است براي ستايش مردي كه ميشناسم و نميشناسم.
...زمستان است. پالتوي بلند مشكي پوشيده و ايستاده در چهارچوب در «مسجد الرضا» در ميدان نيلوفر. صاحب عزاي همسرش فيروزه. به تسلي ميبوسمش و لحظهاي چشمانمان گره ميخورد. چشمانش اشك آگين است. نگاهم را ميدزدم. ميدانم هميشه دلنازكيهايش را پشت زمختي چهرة آبله گونش سانسور مي كند...
پنجم آذر سالگرد در گذشت استادم «مرتضی ممیز» است. یادش زنده.
متنی که در پی می آید را برای مجله ی فارسی نوشته ام، اما زمانی که مجله ی رنگ راه افتاد از من خواست متنی را برایش بنویسم که چون وقت نبود توافق شد که همین را به «رنگ» بدهم و جای اسم گروس را با شهاب عوض کردم. اما اصل متن همین است که پیشکش می شود به روح بزرگ استاد و شما دوستان عزیزم:
......
تلفن زنگ ميزند. برميدارم. گروس عبدالملكيان است. ميگويد: مجلهاي در اولين شمارهاش بخشي را به مرتضي مميز اختصاص داده است و تو كه شاگرد مميز بودهاي چيزي بنويس. باز هم مميز، بيدرنگ چشمم به عكس بزرگ او روي ديوار آتليهام ميافتد كه مريم زندي چند سال پيش گرفته. از بس كه از او نوشته و گفتهاند احساس تكراري بودن ميكنم. مميز. مميز. مميز...... و چشمانم را ميبندم كه ديگر نبينمش، با آن چشمان تيز و شماتت بارش...
...يكي از دانشجويان قلم بزرگي را با طراحي نامناسبي در چهارچوب پوستر كاركرده كه استاد برآشفته ميشود:
ـ نميدانم كي براي اولين بار قلم را اين گونه طراحي كرده كه شما هم هي بيسوادانه تكرارش مي كنيد. شما طراحيد و بايد نو ببينيد. خودتان طراحي كنيد. جور ديگري ببينيد. نامكرر ببينيد و روي تخته مي نويسد:
يك قصه بیش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه ميشنوم نامكرر است ...
هنوز گوشي تلفن در دستم است و گروس آنسو منتظر.
پس ميتوان تو را دوباره سرود. نامكرر و تازه. دلم ميخواهد قصيدهاي بنويسم و مدحت كنم. اما نه. چه بسيار از تو گفتهاند كه خود را گفته را باشند و چه مقدار، بيمقداران خود را به تو منسوب كردهاند كه قدر يابند. احساس بيمقداري ميكنم. نه نمينويسم كه متهم به وصله كردن خود نباشم.
گرچه كم نبودند كساني كه به ناحق به تو بيمهري كردند و كساني كه به ناحق مهر ورزيدند به تو، نه به خود.
نميدانم بايد بنويسم يا نه. هنوز گوشي تلفن در دستم و ترديد در دلم، بگويم می نويسم يا نه. اگر قرار بر نوشتن باشد از چه بايد گفت؟ چشمانم را باز ميكنم و دوباره عكس استاد را ميبينم...
...از پشت ميزش در كلاس طبقة دوم دانشكده بلند ميشود و با گچ روي تخته سياه طرحي ميزند بي هيچ نقصي. مثل طراحيهاي كتاب هفته. با يك حركت. طرحي موجز، صريح، گويا و هنرمندانه همه متحيريم. چقدر قوي كار ميكند اين مرد. توضيح ميدهد چگونگي خلاصه كردن تصوير را براي طراحي نشانه و سپس تخته را با بيرحمي پاك ميكند و ما را از خلسةشيرين اين طرح بيرون. و هيچ كس شك نميكند كه او طراحي بسيار قوي و چيره دست است.
هنوز گوشي تلفن در دستم است اما در دلم آشوبي است. نميدانم اگر بنا بر نوشتن باشد چه ميتوان نوشت؟ ...
...تخته را پاك ميكند و صحبتش را ادامه ميدهد، چنان سليس و منقح كه گويي شعري ويراسته را چونان بازيگري توانا بر صحنه اجرا ميكند. همه ميشنويم، ميفهميم و لمس ميكنيم درس را و آنچه او ميگويد. حرفهايش را در هيچ كتاب فلسفي و ادبي نميتوان يافت گرچه بسيار اديبانه و منطقي ميگويد، با اشراف كلي بر درس ـ درسي كه خود پي نهاده بود ـ از ابتدا تا انتها به درستي به ما آموخت و همه باور كرديم او آموزگاري يگانه و سخنوري تواناست...
و من؛ با ترديدي جانكاه نميدانم بگويم مينويسم يا نه
«....چرا ترديد؟ وقتي كه مسير و مقصد مشخص است.» اين را استاد مي گويد, سركلاس طراحي اعلان.
و باز ميگويد: « هميشه يادتان باشد با يك دست چند هندوانه نميتوان برداشت. اگر ما با توجه به توش و توانمان هدف را انتخاب كنيم شكست نميخوريم. ما مردمي احساساتي و عاطفي هستيم و تفكر و تعقل در كارهايمان حضور كم رنگ دارد. ما مردمي هستيم با تنبلي ذهني باستاني و ... »
شبيه اين حرفها را در مجلهاي كه جلدش را طراحي كرده بود. پيشتر از او خوانده بودم ....شايد اين دستمايه خوبي براي نوشتن باشد با عنوان «هنرمندي روشنفكر» يا «روشنفكري هنرمند» نميدانم، اما مي دانم آنچه او مينويسد،طراحي ميكند و ميگويد روشنفكرانه و روشنگرانه است و ياد مقالهاي از او با عنوان «مدرنيته و گرافيك» ميافتم. كه با دوستان دربارة آن بحث ميكنيم و همه متفقالقوليم كه او به طور عملي روشنفكري و روشنگري را تا اقصي نقاط و آحاد جامعه ترويج ميكند اگر روشنفكران ديگر فقط قهوه مينوشند و تنباكو دود ميكنند و بيانيه صادر ميكنند. او انديشههاي متعالي را در قالب نشانهها و علامتها و حتي طراحي اسكناس تا دهكورههاي ناشناخته منتشر ميكند...
مينويسم.
اينها را مينويسم اما اينها كم است براي ستايش مردي كه ميشناسم و نميشناسم.
...زمستان است. پالتوي بلند مشكي پوشيده و ايستاده در چهارچوب در «مسجد الرضا» در ميدان نيلوفر. صاحب عزاي همسرش فيروزه. به تسلي ميبوسمش و لحظهاي چشمانمان گره ميخورد. چشمانش اشك آگين است. نگاهم را ميدزدم. ميدانم هميشه دلنازكيهايش را پشت زمختي چهرة آبله گونش سانسور مي كند...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
مينويسم. نه براي اينكه او را بستایم و نه براي صلهاي و وصله ای. مينويسم چون نميتوانم ننويسم از مردي كه شورهزاري را آبادان ميكند و سنگلاخي را هموار تا من و همنسلان من و نسلهاي پس از من و حتي نسلهاي پيش از من گام در راهي زنيم فارغ از برچسبهايي چون نقاش تبليغاتي، هنرمندبازاري، هنرمند تجاري و...
او نوشت، توضيح داد، گفت و گو و سخنراني كرد و جنگيد. گرچه از نسل اول گرافيك امروز نيست اما تأثيرش بر گرافيك معاصر به عنوان اثرگذارترين طراح، چونان خورشيدي غيرقابل انكار است. تلاش او براي تعريف و تثبيت هنر گرافيك در جايگاه واقعياش و در ايجاد رشتة گرافيك در دانشكده هنرهاي زيبا ستودني است. پس ميتوانم از كسي بنويسم كه پيشگام است. بنيانگذار است و تأثيرگذار.
كسي كه خيل طراحان معاصر بطور مستقيم يا غير مستقيم شاگرد او هستند. از كسي كه گرافيك امروز ايران، هنر امروز ايران و فرهنگ اين مرز و بوم وامدار تلاشها و كوششها و پايمرديهاي اوست...
«مينويسم» ميخواهم به كسي كه لحظاتي است آنسوي خط تلفن منتظر پاسخ من است اين را بگويم كه دوباره چشمم به قاب بزرگ روي ديوار ميافتد. مميز.
...درس گرافيگ براي امروزتان بس است. اگر پرسشي داريد از من بپرسيد. و دانشجويان چون تشنگاني حريص نوشيدن و نيوشيدن پاسخها.
هر كس پرسشي دارد و او پاسخ همه را ميداند قَلّ و دَلّ. مختصر و مفيد. ميخواهم بپرسم. اما همكلاسيها سخن از زبان من ميگويند. ميشنوم و مينويسم. از فيلم هايش، عكس هايش، نقاشيهايش و طراحيهايش ميپرسند و ميگويد... او براستي هنرمندي جامعالاطراف است. اين را كارهايش مي گويد و لحن كلامش. نگاه تيزش از چهرة همه ميگذرد و در نگاه من متوقف ميشود:
ـ اديبي. چيزي بگو.
سرم را بالا ميكنم و دلم را منقبض:
ـ استاد ميخواستم از هنر ذن بيشتر بدانم.
ـ نميدانم. اطلاعاتي در اين زمینه ندارم.
سکوت.
زیر چشمی همه همدیگر را می پاییم. بالاخره واژه نمی دانم از زیر آن سبیل های سفید و مغرور بیرون می زند...
ـ اطلاعات من در مورد حرفه ام است. برای هر پرسشی پاسخی یافته ام. در مورد چیزی که نمی دانم نمی گویم.
و فهمیدیم که ندانستنش نیز درس است. درس جسارت و شجاعت اعتراف به ندانستن. بسیار شنیده و دیده بودم از جسارتش. ولی امروز بر همه معلوم شد او قوی و جسور و شجاع است...
آیا می توان از او نگفت و نشنید؟ باید به گروس بگویم می نویسم.
...سُر می خورم به 4 سال پیش. من جوانترین معلمم و او پیرترین. کلاس من بالاترین طبقه ساختمان تجسمی است و کلاس او پایین ترین. به آبدارچی می گویم: دلم برایش تنگ شده، پس از تعطیل شدن کلاسش خبرم کن.
جعفر آقا نفس زنان خبرم می کند و کلاس را تعطیل می کنم. می روم به دیدنش. به سختی راه می رود. با عصا. اصرار دارم لااقل کیف گنده اش را بگیرم ولی نمی دهد. تا درب شرقی دانشگاه یک ساعتی طول می کشد که برسیم. از همه چیز می گوید و می پرسد. تا انجمن گرافیک در میدان فلسطین می رویم وخداحافظی می کنم و سری به ماهنامه کتاب ماه و ادبیات و فلسفه که طراحی اش می کنم می زنم. سردبیرش علی اصغر محمدخانی به من تبریک می گوید که ممیز امشب قرار است به عنوان چهره ماندگار معرفی شود و من حیرت می کنم از مردی که دو ساعت تمام از همه چیز گفت الا این رخداد مهم.
هنوز از او می آموزم فروتنی را. دوستی را و رفاقت را...
می گویم: « می نویسم» گوشی را زمین می گذارم و می نویسم:
«آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد و هرگز نرفت...»
فرزاد ادیبی
اسفند 1384
او نوشت، توضيح داد، گفت و گو و سخنراني كرد و جنگيد. گرچه از نسل اول گرافيك امروز نيست اما تأثيرش بر گرافيك معاصر به عنوان اثرگذارترين طراح، چونان خورشيدي غيرقابل انكار است. تلاش او براي تعريف و تثبيت هنر گرافيك در جايگاه واقعياش و در ايجاد رشتة گرافيك در دانشكده هنرهاي زيبا ستودني است. پس ميتوانم از كسي بنويسم كه پيشگام است. بنيانگذار است و تأثيرگذار.
كسي كه خيل طراحان معاصر بطور مستقيم يا غير مستقيم شاگرد او هستند. از كسي كه گرافيك امروز ايران، هنر امروز ايران و فرهنگ اين مرز و بوم وامدار تلاشها و كوششها و پايمرديهاي اوست...
«مينويسم» ميخواهم به كسي كه لحظاتي است آنسوي خط تلفن منتظر پاسخ من است اين را بگويم كه دوباره چشمم به قاب بزرگ روي ديوار ميافتد. مميز.
...درس گرافيگ براي امروزتان بس است. اگر پرسشي داريد از من بپرسيد. و دانشجويان چون تشنگاني حريص نوشيدن و نيوشيدن پاسخها.
هر كس پرسشي دارد و او پاسخ همه را ميداند قَلّ و دَلّ. مختصر و مفيد. ميخواهم بپرسم. اما همكلاسيها سخن از زبان من ميگويند. ميشنوم و مينويسم. از فيلم هايش، عكس هايش، نقاشيهايش و طراحيهايش ميپرسند و ميگويد... او براستي هنرمندي جامعالاطراف است. اين را كارهايش مي گويد و لحن كلامش. نگاه تيزش از چهرة همه ميگذرد و در نگاه من متوقف ميشود:
ـ اديبي. چيزي بگو.
سرم را بالا ميكنم و دلم را منقبض:
ـ استاد ميخواستم از هنر ذن بيشتر بدانم.
ـ نميدانم. اطلاعاتي در اين زمینه ندارم.
سکوت.
زیر چشمی همه همدیگر را می پاییم. بالاخره واژه نمی دانم از زیر آن سبیل های سفید و مغرور بیرون می زند...
ـ اطلاعات من در مورد حرفه ام است. برای هر پرسشی پاسخی یافته ام. در مورد چیزی که نمی دانم نمی گویم.
و فهمیدیم که ندانستنش نیز درس است. درس جسارت و شجاعت اعتراف به ندانستن. بسیار شنیده و دیده بودم از جسارتش. ولی امروز بر همه معلوم شد او قوی و جسور و شجاع است...
آیا می توان از او نگفت و نشنید؟ باید به گروس بگویم می نویسم.
...سُر می خورم به 4 سال پیش. من جوانترین معلمم و او پیرترین. کلاس من بالاترین طبقه ساختمان تجسمی است و کلاس او پایین ترین. به آبدارچی می گویم: دلم برایش تنگ شده، پس از تعطیل شدن کلاسش خبرم کن.
جعفر آقا نفس زنان خبرم می کند و کلاس را تعطیل می کنم. می روم به دیدنش. به سختی راه می رود. با عصا. اصرار دارم لااقل کیف گنده اش را بگیرم ولی نمی دهد. تا درب شرقی دانشگاه یک ساعتی طول می کشد که برسیم. از همه چیز می گوید و می پرسد. تا انجمن گرافیک در میدان فلسطین می رویم وخداحافظی می کنم و سری به ماهنامه کتاب ماه و ادبیات و فلسفه که طراحی اش می کنم می زنم. سردبیرش علی اصغر محمدخانی به من تبریک می گوید که ممیز امشب قرار است به عنوان چهره ماندگار معرفی شود و من حیرت می کنم از مردی که دو ساعت تمام از همه چیز گفت الا این رخداد مهم.
هنوز از او می آموزم فروتنی را. دوستی را و رفاقت را...
می گویم: « می نویسم» گوشی را زمین می گذارم و می نویسم:
«آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد و هرگز نرفت...»
فرزاد ادیبی
اسفند 1384
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd نردبان برف پُستری برای شب چله. از چهار سال پیش
این متن رو از فیس بوکم تقدیم می کنم که چهار سال پیش در باره ی این پُستر نوشته ام:
این روزها؛ بعضی از دوستام در باره ی کاری که از من در مجله ی داستان همشهری چاپ شده باهام صحبت می کنن، بی مناسبت ندیدم که توضیحی در باره ش بدم وهمینجا به نمایشش بذارم. البته لازمه ؛ اولش یه توضیح کوتاه بدم:
مجله ی داستان همشهری برای شب یلدا به من سفارش طراحی یک پُستر را داده بود که با میل ورغبت پذیرفتم و براساس باورها وآیین های ایرانی مشغول طراحی اون شدم. پس از چند روز مدیر هنری تماس گرفت وگفت یک شعر انتخاب کردن که براساس اون باید کار رو انجام بدم که دیدم هیچ ارتباطی بین این شعر و یلدا نیست. خواستم قبول نکنم که دیدم هم او و هم مجله معذوریت های خودشان رو داشتن واز طرفی هم روی قول من حساب کرده بودن که به ناچار پذیرفتم وهمین کاری شد که می بینین. بگذریم که اونو برای یلدا هم چاپ نکردن و یک شماره عقب افتاد! به هر حال اینجا مشکلات خودشو داره که در این مشکلات رسانه ها سهم بیشتری دارن!. با توجه به مخاطب عام و مخاطب ادبی - داستانی، تلاش کردم کاری طراحی کنم که همه بتونن با آن ارتباط برقرار کنن. چون کار قرار بود(تا) بخوره و12 لت بشه،جا های (خط تا) رو سفید گذاشتم که به لحاظ چاپی؛ مشکل شکستگی رنگ رو نداشته باشه. از ایده ی 12 ماه استفاده کردم و یلدا را یبن ماه های نهم و دهم قرار دادم ومثل یک تقویم شماره های روز ها رو به عنوان نقشمایه در 12 ماه قرار دادم...
کمال اسماعیل(حدود 700 سال پیش) البته نگاهی انتقادی واجتماعی هم داره در این شعرکه برف برای کسی خوبه که در آسایش و آرامش؛ پشت پنجره ی اتاق گرم بهش نگاه می کنه: کسی که (هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب) و نه کسانی که سرپناهی ندارن...
این روز ها یه جاهایی داره برف میاد. به همین بهانه این کار رو با بخش هایی از شعر کمال اسماعیل پیشکش می کنم به دوستانم:
هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمهایست زمین در دهان برف...
سیلاب ظلم او در و دیوار میکند
خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟
گرچه سپید کرد همه خان و مان ما
یا رب سیاه باد همه خان و مان برف!
وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است
کاسباب عیش دارد، اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب
هم مطربی که بر زندش داستان برف...
نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر
پیغامهای سرد دهد بر زبان برف
دلتنگ و بینوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشستهایم، کران تا کران برف
گر قوتم بدی زپی قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف!
این روزها؛ بعضی از دوستام در باره ی کاری که از من در مجله ی داستان همشهری چاپ شده باهام صحبت می کنن، بی مناسبت ندیدم که توضیحی در باره ش بدم وهمینجا به نمایشش بذارم. البته لازمه ؛ اولش یه توضیح کوتاه بدم:
مجله ی داستان همشهری برای شب یلدا به من سفارش طراحی یک پُستر را داده بود که با میل ورغبت پذیرفتم و براساس باورها وآیین های ایرانی مشغول طراحی اون شدم. پس از چند روز مدیر هنری تماس گرفت وگفت یک شعر انتخاب کردن که براساس اون باید کار رو انجام بدم که دیدم هیچ ارتباطی بین این شعر و یلدا نیست. خواستم قبول نکنم که دیدم هم او و هم مجله معذوریت های خودشان رو داشتن واز طرفی هم روی قول من حساب کرده بودن که به ناچار پذیرفتم وهمین کاری شد که می بینین. بگذریم که اونو برای یلدا هم چاپ نکردن و یک شماره عقب افتاد! به هر حال اینجا مشکلات خودشو داره که در این مشکلات رسانه ها سهم بیشتری دارن!. با توجه به مخاطب عام و مخاطب ادبی - داستانی، تلاش کردم کاری طراحی کنم که همه بتونن با آن ارتباط برقرار کنن. چون کار قرار بود(تا) بخوره و12 لت بشه،جا های (خط تا) رو سفید گذاشتم که به لحاظ چاپی؛ مشکل شکستگی رنگ رو نداشته باشه. از ایده ی 12 ماه استفاده کردم و یلدا را یبن ماه های نهم و دهم قرار دادم ومثل یک تقویم شماره های روز ها رو به عنوان نقشمایه در 12 ماه قرار دادم...
کمال اسماعیل(حدود 700 سال پیش) البته نگاهی انتقادی واجتماعی هم داره در این شعرکه برف برای کسی خوبه که در آسایش و آرامش؛ پشت پنجره ی اتاق گرم بهش نگاه می کنه: کسی که (هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب) و نه کسانی که سرپناهی ندارن...
این روز ها یه جاهایی داره برف میاد. به همین بهانه این کار رو با بخش هایی از شعر کمال اسماعیل پیشکش می کنم به دوستانم:
هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمهایست زمین در دهان برف...
سیلاب ظلم او در و دیوار میکند
خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟
گرچه سپید کرد همه خان و مان ما
یا رب سیاه باد همه خان و مان برف!
وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است
کاسباب عیش دارد، اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب
هم مطربی که بر زندش داستان برف...
نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر
پیغامهای سرد دهد بر زبان برف
دلتنگ و بینوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشستهایم، کران تا کران برف
گر قوتم بدی زپی قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف!
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
کاری برای «شب چله»
این کار را به سفارش گروهی از دانشجویان ایرانی خارج از کشور با آقای عقابِ علی احمدی انجام دادیم.
شب چله بلند و سیاه است و برای نشان دادن این کانسپت، متن بلندی را که عقاب نوشته بود در 12 صفحه ی بلند چیدم و حس بلندای هر صفحه با بلندی 12 صفحه در هم آمیخت و فرم فیزیکی این کار شکل گرفت...
برای شناختن بیشتر این آیین ایرانی؛ اصل اثر در همینجا قابل دانلود و چاپ است.
این کار را به سفارش گروهی از دانشجویان ایرانی خارج از کشور با آقای عقابِ علی احمدی انجام دادیم.
شب چله بلند و سیاه است و برای نشان دادن این کانسپت، متن بلندی را که عقاب نوشته بود در 12 صفحه ی بلند چیدم و حس بلندای هر صفحه با بلندی 12 صفحه در هم آمیخت و فرم فیزیکی این کار شکل گرفت...
برای شناختن بیشتر این آیین ایرانی؛ اصل اثر در همینجا قابل دانلود و چاپ است.