Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
https://telegram.me/faigd

پُستر سومین سوگواره ی هنرهای نمایسی خمسه(پنج تن)
خوشا پنج خورشید و یک آسمان...
https://telegram.me/faigd
پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
آن مرد آمد»

پنجم آذر سالگرد در گذشت استادم «مرتضی ممیز» است. یادش زنده.
متنی که در پی می آید را برای مجله ی فارسی نوشته ام، اما زمانی که مجله ی رنگ راه افتاد از من خواست متنی را برایش بنویسم که چون وقت نبود توافق شد که همین را به «رنگ» بدهم و جای اسم گروس را با شهاب عوض کردم. اما اصل متن همین است که پیشکش می شود به روح بزرگ استاد و شما دوستان عزیزم:
......

تلفن زنگ مي‌زند. برمي‌دارم. گروس عبدالملكيان است. مي‌گويد: مجله‌اي در اولين شماره‌اش بخشي را به مرتضي مميز اختصاص داده است و تو كه شاگرد مميز بوده‌اي چيزي بنويس. باز هم مميز، بي‌درنگ چشمم به عكس بزرگ او روي ديوار آتليه‌ام مي‌افتد كه مريم زندي چند سال پيش گرفته. از بس كه از او نوشته و گفته‌اند احساس تكراري بودن مي‌كنم. مميز. مميز. مميز...... و چشمانم را مي‌بندم كه ديگر نبينمش، با آن چشمان تيز و شماتت ‌بارش...
...يكي از دانشجويان قلم بزرگي را با طراحي نامناسبي در چهارچوب پوستر كاركرده كه استاد برآشفته مي‌شود:
ـ نمي‌دانم كي براي اولين بار قلم را اين گونه طراحي كرده كه شما هم هي بي‌سوادانه تكرارش مي كنيد. شما طراحيد و بايد نو ببينيد. خودتان طراحي كنيد. جور ديگري ببينيد. نامكرر ببينيد و روي تخته مي نويسد:
يك قصه بیش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است ...
هنوز گوشي تلفن در دستم است و گروس آنسو منتظر.
پس مي‌توان تو را دوباره سرود. نامكرر و تازه. دلم مي‌خواهد قصيده‌اي بنويسم و مدحت كنم. اما نه. چه بسيار از تو گفته‌اند كه خود را گفته را باشند و چه مقدار، بي‌مقداران خود را به تو منسوب كرده‌اند كه قدر يابند. احساس بي‌مقداري مي‌كنم. نه نمي‌نويسم كه متهم به وصله كردن خود نباشم.
گرچه كم نبودند كساني كه به ناحق به تو بي‌مهري كردند و كساني كه به ناحق مهر ورزيدند به تو، نه به خود.
نمي‌دانم بايد بنويسم يا نه. هنوز گوشي تلفن در دستم و ترديد در دلم، بگويم می نويسم يا نه. اگر قرار بر نوشتن باشد از چه بايد گفت؟ چشمانم را باز مي‌كنم و دوباره عكس استاد را مي‌بينم...
...از پشت ميزش در كلاس طبقة دوم دانشكده بلند مي‌شود و با گچ روي تخته سياه طرحي مي‌زند بي هيچ نقصي. مثل طراحي‌هاي كتاب هفته. با يك حركت. طرحي موجز، صريح، گويا و هنرمندانه همه متحيريم. چقدر قوي كار مي‌كند اين مرد. توضيح مي‌دهد چگونگي خلاصه كردن تصوير را براي طراحي نشانه و سپس تخته را با بي‌رحمي پاك مي‌كند و ما را از خلسة‌شيرين اين طرح بيرون. و هيچ كس شك نمي‌كند كه او طراحي بسيار قوي و چيره دست است.
هنوز گوشي تلفن در دستم است اما در دلم آشوبي است. نمي‌دانم اگر بنا بر نوشتن باشد چه مي‌توان نوشت؟ ...
...تخته را پاك مي‌كند و صحبتش را ادامه مي‌دهد، چنان سليس و منقح كه گويي شعري ويراسته را چونان بازيگري توانا بر صحنه اجرا مي‌كند. همه مي‌شنويم، مي‌فهميم و لمس مي‌كنيم درس را و آنچه او مي‌گويد. حرفهايش را در هيچ كتاب فلسفي و ادبي نمي‌توان يافت گرچه بسيار اديبانه و منطقي مي‌گويد، با اشراف كلي بر درس ـ درسي كه خود پي نهاده بود ـ از ابتدا تا انتها به درستي به ما آموخت و همه باور كرديم او آموزگاري يگانه و سخن‌وري تواناست...
و من؛ با ترديدي جانكاه نمي‌دانم بگويم مي‌نويسم يا نه
«....چرا ترديد؟ وقتي كه مسير و مقصد مشخص است.» اين را استاد مي گويد, سركلاس طراحي اعلان.
و باز مي‌گويد: « هميشه يادتان باشد با يك دست چند هندوانه نمي‌توان برداشت. اگر ما با توجه به توش و توانمان هدف را انتخاب كنيم شكست نمي‌خوريم. ما مردمي احساساتي و عاطفي هستيم و تفكر و تعقل در كارهايمان حضور كم رنگ دارد. ما مردمي هستيم با تنبلي ذهني باستاني و ... »
شبيه اين حرفها را در مجله‌اي كه جلدش را طراحي كرده بود. پيش‌تر از او خوانده بودم ....شايد اين دستمايه خوبي براي نوشتن باشد با عنوان «هنرمندي روشنفكر» يا «روشنفكري هنرمند» نمي‌دانم، اما مي دانم آنچه او مي‌نويسد،‌طراحي مي‌كند و مي‌گويد روشنفكرانه و روشنگرانه است و ياد مقاله‌اي از او با عنوان «مدرنيته و گرافيك» مي‌افتم. كه با دوستان دربارة آن بحث مي‌كنيم و همه متفق‌القوليم كه او به طور عملي روشنفكري و روشنگري را تا اقصي نقاط و آحاد جامعه ترويج مي‌كند اگر روشنفكران ديگر فقط قهوه مي‌نوشند و تنباكو دود مي‌كنند و بيانيه صادر مي‌كنند. او انديشه‌هاي متعالي را در قالب نشانه‌ها و علامت‌ها و حتي طراحي اسكناس تا ده‌كوره‌هاي ناشناخته منتشر مي‌كند...
مي‌نويسم.
اين‌ها را مي‌نويسم اما اينها كم است براي ستايش مردي كه مي‌شناسم و نمي‌شناسم.
...زمستان است. پالتوي بلند مشكي پوشيده و ايستاده در چهارچوب در «مسجد الرضا» در ميدان نيلوفر. صاحب عزاي همسرش فيروزه. به تسلي مي‌بوسمش و لحظه‌اي چشمانمان گره مي‌خورد. چشمانش اشك آگين است. نگاهم را مي‌دزدم. مي‌دانم هميشه دل‌نازكي‌هايش را پشت زمختي چهرة آبله گونش سانسور مي كند...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
مي‌نويسم. نه براي اينكه او را بستایم و نه براي صله‌اي و وصله ای. مي‌نويسم چون نمي‌توانم ننويسم از مردي كه شوره‌زاري را آبادان مي‌كند و سنگلاخي را هموار تا من و همنسلان من و نسل‌هاي پس از من و حتي نسل‌هاي پيش از من گام در راهي زنيم فارغ از برچسب‌هايي چون نقاش تبليغاتي، هنرمند‌بازاري، هنرمند تجاري و...
او نوشت، توضيح داد، گفت و گو و سخنراني كرد و جنگيد. گرچه از نسل اول گرافيك امروز نيست اما تأثيرش بر گرافيك معاصر به عنوان اثرگذارترين طراح، چونان خورشيدي غيرقابل انكار است. تلاش او براي تعريف و تثبيت هنر گرافيك در جايگاه واقعي‌اش و در ايجاد رشتة گرافيك در دانشكده هنرهاي زيبا ستودني است. پس مي‌توانم از كسي بنويسم كه پيشگام است. بنيان‌گذار است و تأثيرگذار.
كسي كه خيل طراحان معاصر بطور مستقيم يا غير مستقيم شاگرد او هستند. از كسي كه گرافيك امروز ايران، هنر امروز ايران و فرهنگ اين مرز و بوم وامدار تلاش‌ها و كوشش‌ها و پايمردي‌هاي اوست...
«مي‌نويسم» مي‌خواهم به كسي كه لحظاتي است آنسوي خط تلفن منتظر پاسخ من است اين را بگويم كه دوباره چشمم به قاب بزرگ روي ديوار مي‌افتد. مميز.
...درس گرافيگ براي امروزتان بس است. اگر پرسشي داريد از من بپرسيد. و دانشجويان چون تشنگاني حريص نوشيدن و نيوشيدن پاسخ‌ها.
هر كس پرسشي دارد و او پاسخ همه را مي‌داند قَلّ و دَلّ. مختصر و مفيد. مي‌خواهم بپرسم. اما همكلاسي‌ها سخن از زبان من مي‌گويند. مي‌شنوم و مي‌نويسم. از فيلم هايش، عكس هايش، نقاشي‌هايش و طراحي‌هايش مي‌پرسند و مي‌گويد... او براستي هنرمندي جامع‌الاطراف است. اين را كارهايش مي گويد و لحن كلامش. نگاه تيزش از چهرة همه مي‌گذرد و در نگاه من متوقف مي‌شود:
ـ اديبي. چيزي بگو.
سرم را بالا مي‌كنم و دلم را منقبض:
ـ استاد مي‌خواستم از هنر ذن بيشتر بدانم.
ـ نمي‌دانم. اطلاعاتي در اين زمینه ندارم.
سکوت.
زیر چشمی همه همدیگر را می پاییم. بالاخره واژه نمی دانم از زیر آن سبیل های سفید و مغرور بیرون می زند...
ـ اطلاعات من در مورد حرفه ام است. برای هر پرسشی پاسخی یافته ام. در مورد چیزی که نمی دانم نمی گویم.
و فهمیدیم که ندانستنش نیز درس است. درس جسارت و شجاعت اعتراف به ندانستن. بسیار شنیده و دیده بودم از جسارتش. ولی امروز بر همه معلوم شد او قوی و جسور و شجاع است...
آیا می توان از او نگفت و نشنید؟ باید به گروس بگویم می نویسم.
...سُر می خورم به 4 سال پیش. من جوانترین معلمم و او پیرترین. کلاس من بالاترین طبقه ساختمان تجسمی است و کلاس او پایین ترین. به آبدارچی می گویم: دلم برایش تنگ شده، پس از تعطیل شدن کلاسش خبرم کن.
جعفر آقا نفس زنان خبرم می کند و کلاس را تعطیل می کنم. می روم به دیدنش. به سختی راه می رود. با عصا. اصرار دارم لااقل کیف گنده اش را بگیرم ولی نمی دهد. تا درب شرقی دانشگاه یک ساعتی طول می کشد که برسیم. از همه چیز می گوید و می پرسد. تا انجمن گرافیک در میدان فلسطین می رویم وخداحافظی می کنم و سری به ماهنامه کتاب ماه و ادبیات و فلسفه که طراحی اش می کنم می زنم. سردبیرش علی اصغر محمدخانی به من تبریک می گوید که ممیز امشب قرار است به عنوان چهره ماندگار معرفی شود و من حیرت می کنم از مردی که دو ساعت تمام از همه چیز گفت الا این رخداد مهم.
هنوز از او می آموزم فروتنی را. دوستی را و رفاقت را...
می گویم: « می نویسم» گوشی را زمین می گذارم و می نویسم:
«آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد و هرگز نرفت...»


فرزاد ادیبی
اسفند 1384
https://telegram.me/faigd
نردبان برف
پُستری برای شب چله. از چهار سال پیش
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd نردبان برف پُستری برای شب چله. از چهار سال پیش
این متن رو از فیس بوکم تقدیم می کنم که چهار سال پیش در باره ی این پُستر نوشته ام:

این روزها؛ بعضی از دوستام در باره ی کاری که از من در مجله ی داستان همشهری چاپ شده باهام صحبت می کنن، بی مناسبت ندیدم که توضیحی در باره ش بدم وهمینجا به نمایشش بذارم. البته لازمه ؛ اولش یه توضیح کوتاه بدم:
مجله ی داستان همشهری برای شب یلدا به من سفارش طراحی یک پُستر را داده بود که با میل ورغبت پذیرفتم و براساس باورها وآیین های ایرانی مشغول طراحی اون شدم. پس از چند روز مدیر هنری تماس گرفت وگفت یک شعر انتخاب کردن که براساس اون باید کار رو انجام بدم که دیدم هیچ ارتباطی بین این شعر و یلدا نیست. خواستم قبول نکنم که دیدم هم او و هم مجله معذوریت های خودشان رو داشتن واز طرفی هم روی قول من حساب کرده بودن که به ناچار پذیرفتم وهمین کاری شد که می بینین. بگذریم که اونو برای یلدا هم چاپ نکردن و یک شماره عقب افتاد! به هر حال اینجا مشکلات خودشو داره که در این مشکلات رسانه ها سهم بیشتری دارن!. با توجه به مخاطب عام و مخاطب ادبی - داستانی، تلاش کردم کاری طراحی کنم که همه بتونن با آن ارتباط برقرار کنن. چون کار قرار بود(تا) بخوره و12 لت بشه،جا های (خط تا) رو سفید گذاشتم که به لحاظ چاپی؛ مشکل شکستگی رنگ رو نداشته باشه. از ایده ی 12 ماه استفاده کردم و یلدا را یبن ماه های نهم و دهم قرار دادم ومثل یک تقویم شماره های روز ها رو به عنوان نقشمایه در 12 ماه قرار دادم...
کمال اسماعیل(حدود 700 سال پیش) البته نگاهی انتقادی واجتماعی هم داره در این شعرکه برف برای کسی خوبه که در آسایش و آرامش؛ پشت پنجره ی اتاق گرم بهش نگاه می کنه: کسی که (هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب) و نه کسانی که سرپناهی ندارن...
این روز ها یه جاهایی داره برف میاد. به همین بهانه این کار رو با بخش هایی از شعر کمال اسماعیل پیشکش می کنم به دوستانم:

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمه‌ایست زمین در دهان برف...

سیلاب ظلم او در و دیوار می‌کند
خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟

گرچه سپید کرد همه خان و مان ما
یا رب سیاه باد همه خان و مان برف!

وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است
کاسباب عیش دارد، اندر زمان برف

هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب
هم مطربی که بر زندش داستان برف...

نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر
پیغام‌های سرد دهد بر زبان برف

دلتنگ و بی‌نوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشسته‌ایم، کران تا کران برف



گر قوتم بدی زپی قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف!
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
کاری برای «شب چله»
این کار را به سفارش گروهی از دانشجویان ایرانی خارج از کشور با آقای عقابِ علی احمدی انجام دادیم.
شب چله بلند و سیاه است و برای نشان دادن این کانسپت، متن بلندی را که عقاب نوشته بود در 12 صفحه ی بلند چیدم و حس بلندای هر صفحه با بلندی 12 صفحه در هم آمیخت و فرم فیزیکی این کار شکل گرفت...
برای شناختن بیشتر این آیین ایرانی؛ اصل اثر در همینجا قابل دانلود و چاپ است.
آشنایی با « جشن شب چله » یا « جشن شب یلدا »
نوشته ی : عقاب علی احمدی

« جشن شب چلّه » یا « جشن شب یلدا » یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است . در این جشن، مانند همه ی جشن های ایرانی ، مردم فرارسیدن زمان و رخ دادن یک رویداد طبیعی را جشن می گیرند . این رویداد گذشتن بلندترین شب سال و به دنبال آن ، بلندترشدن طول روزها در نیم‌کرهٔ شمالی است که همزمان با « انقلاب زمستانی » است .
« شب چله » زمان میان غروب آفتاب از ۳۰ آذر ( آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) است . نام « شب چله » از واژه ی « چهل » گرفته شده است و معنای آن نخستین شب چله ( چهل روز آغاز زمستان ) ، از روز اول دی ماه تا دهم بهمن ماه ، است .« یلدا » که نام دیگر این شب است ، واژه ای سریانی است به معنای « زایش » و « تولد » که به زبان فارسی راه پیدا کرده است .
چند تن از دانشمندان ایرانی در کتاب های خود به این جشن با نام های دیگر اشاره کرده اند : ابوریحان بیرونی این جشن را «میلاد اکبر» نامیده که منظور از آن را «زایش خورشید» دانسته‌ است .ابوریحان بیرونی در کتاب « آثارالباقیه » از روز اول دی ماه، با نام «خور» ( روز خورشید ) یاد کرده‌ است . مسعودی ، دیگر دانشمند ایرانی در کتاب « قانون » روز نخست زمستان را «خُره روز» نامیده است . در چند کتاب دیگر این روز را «خرم روز» نامیده اند . این جشن در پهنه ی فرهنگ ایرانی ( در کشورهای ایران ، افغانستان ، تاجیکستان ، پاکستان ، ازبکستان ، اران ، کردستان ترکیه ، کردستان عراق و بحرین ) و هر جایی که ایرانیان هستند ، برپا می شود .

پیشینه
برپایی « جشن شب چله » و دیگر جشن‌هایی که در این شب برپا می‌شوند، از سنت های باستانی است . در دوران باستان که کشاورزی از شیوه های مهم اقتصادی بود ، بسیاری از مردم که کشاورز بودند ، به ناگزیر به دگرگونی های آب و هوا توجه بیشتری داشتند ؛ چون باید کارهای خود را با گردش خورشید و تغییر فصل ها و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و جای ستارگان تنظیم می کردند . آنها می دیدند که در بعضی روزها و فصل ها درازای روزها بیشتر می‌شود و در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر می‌توانند استفاده کنند. چون به نور و گرمای خورشید بیشتر نیاز داشتند ، در میان آنها این باور پدید آمد که روشنایی و تابش خورشید نماد « نیکی » و « همراهی » است که با « تاریکی » که نماد « بدی » و « ناسازگاری » است ، در نبرد و کشمکش‌اند. مردمان قوم های آریایی ( هندی ها ، ایرانی ها و اروپایی ها ) دریافتند که کوتاه‌ترین روز سال ، آخرین روز پاییز و بلندترین شب سال ، شب اول زمستان است و پس از آن روزها ، کم کم ، بلندتر و شب‌ها کوتاه تر می‌شوند. از همین رو شب چله را «شب زایش خورشید » (مهر) نامیدند و آن را آغاز سال قرار دادند .
« جشن شب چله » در درازای هزاره ها با باورهای دینی هم پیوندهایی پیدا کرده است : بر اساس یک باور باستانی ، شب چله، شبی است که « ایزد مهر » یا « ایزد میترا » از مادر خود ، آناهیتا ( نماد پاکی در باورهای ایرانی ) زاییده می شود. گروهی از پژوهشگران ، از جمله فرانتس کومون ، پژوهشگر دین شناس اروپایی ، بر این باورند که جشن کریسمس مسیحیان نیز ریشه در همین باور دارد. در فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد آغاز می‌شد و در کتاب « اوستا » ، کتاب دینی ایرانیان ، واژه ی «سَرِدَ» یا «سَرِذَ» که معنی «سال» را می رساند ، خود به معنای «سرد» است و نشانی از مژده ی پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است . برای همین است که در کتاب « برهان قاطع » ، از واژه نامه های قدیمی ایرانی ، در باره ی « جشن شب یلدا » چنین می خوانیم : « تاریکی نماینده ی اهریمن بود و چون در درازترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، ایرانیان آتش می‌افروختند تا تاریکی و کارگزاران اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه ی اوستایی «نوسرده» به معنای «سال نو» در پیوند است .
مراسم جشن شب چله
در سال های دور ، یکی از رسم های « جشن شب چله » آتشبازی و افروختن آتش بود . این رسم هنوز در برخی نقاط ایران در شب آغاز زمستان بازمانده است. در برخی روستاهای مشهد از جمله اَخلومَد، در شب چلّه، هر یک از مردانِ روستا دسته‌ای بوته و خار از پُشته بوته خارهای صحرایی که از کوهستان گردآورده بود، بر سر طناب یا زنجیری می‌بست و به پشت بام خانه ی خود می‌رفت و آن را آتش می‌زد و سر دیگر طناب یا زنجیر را در دست می‌گرفت ، دور سرش می‌گرداند. به هنگام گرداندن آتش با خواندن ترانه‌ای محلی ، سالی خوب و زمستانی بکام ، برای مردم آرزو می‌کرد.
در استان خراسان ایران یکی از مراسم این جشن این است که هر کس در شب چله یا یلدا به نزد خویشان خود به شب نشینی می رود ، با خود چراغی همراه می برد . در این شب مردم در شب نشینی خود ، تا چند ساعت پس از نیمه شب ، گرد هم می نشینند و چراغ می افروزند . این شب زنده داری در یک باور کهن ریشه دارد : ایرانیان بر این باورند که با این شب زنده داری ، سیاهی از میان می رود و بدین‌سان آنها نیز ایزد «مهر» را برای پیروزی بر اهریمنِ تاریکی یاری می کنند .
در این شب مردم گرد هم جمع می شوند و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آورند و خوانی ویژه می‌گسترند ، میوه های تازه ی فصل و میوه‌های خشک و آجیل در سفره می‌ گذارند . اینکه می بینیم ایرانیان در سفره ی یلدا ، هندوانه - که میوه ای است از روزهای اوج گرمای تابستان – می گذارند ، به این معناست که می خواهند « گرما و خورشید تابستان » را به زمستان بیاورند .نهادن میوه ای چون انار در سفره ی شب چله نیز که از دوران باستان دانه های آن به دانه های گوهر تابناک تشبیه شده است نیز به گونه ای ، نورخواستن و فراخوان تابش آفتاب بیشتر در زمستان است . نهادن میوه هایی چون سیب و سنجد نیز به سبب سرخ رنگ بودن آنها ، به گونه ای ، آفتاب خواستن است . آجیل سفره ی یلدا هم در استان های ایران گوناگون است و خوردنی هایی مانند کشمش، گردو، بادام، قیسی، سنجد ، برگه ی زردآلو یا برگه ی گلابی، انجیر و خرما را در بر می گیرد . در شهر سنندج ، مردم سه ماه پیش از فرارسيدن شب چله ، با بند کردن انگور و آونگ كردن به در و سقف خانه های خود و با خريدن خربزه و انداختن آن در خم ترشي ، بخشی از خوردنی های جشن شب چله را آماده می کنند .
جشن شب چله یکی از جشن هایی است که در آن ، داماد به نامزد خود هدیه می دهد . در گذشته ، این کار با فرستادن طبقی از هدیه های گوناگون از خانه ی داماد به خانه ی عروس انجام می شد . در استان های ایران این هدیه ها گوناگون است : پارچه ، جواهر و میوه . در استان آذربایجان هندوانه ی تزیین شده که شال های قرمزرنگ کنار آن نهاده شده ، در شمال ایران ماهی تزیین شده با سبزی های گوناگون و در استان قزوین هفت نوع میوه مانند گلابی، هندوانه، خربزه، سیب و به، با تزئینات خاص ، هم از هدیه هایی است که به خانه ی عروس فرستاده می شود .

شام جشن شب چله
شام شب یلدا هم به طور معمول در برخی استان ها مانند تهران ، شامی ؛ در شمال ایران ، ماهی ؛ در اصفهان ، کوفته و دلمه ؛ در کردستان ، دلمه و نان سنگک ؛ در استان اردبیل ، ماهی پلو ؛ در استان قزوین ، سبزی پلو با ماهی دودی و در استان لرستان ، بوقلمون و گوسفند ( به شیوه ی کشتن و کباب کردن گروهی کنار آتش که « کشتی » نام دارد ) و خورش سبزی ( قرمه سبزی ) است .
در دهه های پیش ، در لرستان مردم در روز سی ام آذرماه ( شب چله ) گوسفندی را قربانی می کردند و با تقسیم آن به چهل تکه ، خوراک چهل روز آینده ی خود را آماده می کردند .
باورهای فولکلوری در باره ی جشن شب چله
مردم استان قزوین باور دارند ، اگر در این شب ننه‌سرما ( شخصیت افسانه ای ایرانی ) گریه کند، باران می‌بارد؛ اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد، برف می‌آید؛ و اگر گردنبند مرواریدش پاره شود، تگرگ می‌آید.
در دوره ای در استان خوزستان ، مردم تا سحر انتظار می‌کشیدند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. یک باورفولکلوری جشن شب چله می گوید ،« قارون در این شب ، در لباس یک هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد؛ این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند. »
یکی از اسطوره هایی که در باورهای مردم ایران در باره ی « شب چله » وجود دارد و امروزه در لرستان مردم در شب چله آن را برای کودکان بازگو می کنند ، « افسانه ی دلباختگی ماه و خورشید » است . دکتر علی بلوکباشی در باره ی این افسانه در کتاب خود چنین نوشته است : «بنابر این اسطوره، ماه که دلباخته ی خورشید است، هر شب سراسر پهنه ی آسمان را به دنبال خورشید و برای رسیدن به او در می‌نوردد. ولیکن هر شب ، در سحرگاهان وقتی که به خورشید نزدیک می‌شود، خواب او را می‌رباید و به خوابی سنگین فرو می‌رود و خورشید از چنگش می‌گریزد و سپیده می‌دمد و از پس آن، روز فرا می‌رسد و او را از گام نهادن به قلمرو خورشید بازمی‌دارد. سرانجام، ماه تدبیری می‌اندیشد و از ستاره‌ای که در کنار و نزدیک او است (ظاهراً « تیر» )، می‌خواهد تا او را به هنگام نزدیک شدن خورشید بیدار کند. ستاره ی گماشته ی او، در سحرگاه شبی از شب‌ها، وقتی خورشید به ماه نزدیک می‌شود، او را بیدار می‌کند. ماه به استقبال خورشیدخانم می‌رود و راز دلباختگی، سرگردانی و آسمان‌گردی خود در یک سال را برای او بازگو می‌کند و خورشید را در برمی‌گیرد و آن دو در کنار هم می‌آرامند. همبستری ماه با خورشید به درازا می‌کشد و خورشید از وظیفه ی هر روزه ی خود بازمی‌ماند و دیرتر از همیشه طلوع می‌کند. به همین سبب شب اول زمستان که همین شب یلدااست، از همه ی شب‌ها طولانی‌تر می‌شود.»

آیین های جشن شب چله
در این شب ، رسم هایی چون خواندن شعر از کتاب حماسی ایرانیان ، «شاهنامه ی فردوسی» و فال گرفتن با « دیوان حافظ شیرازی » انجام می شود . در شب چله ، گاهی هم بزرگترها خاطره یا داستان می گویند .
در این شب همدانی‌ها فالی با نام « فال سوزن » می گیرند که در زمان قدیم در گلپایگان هم در شب یلدا این رسم بود. برای گرفتن این فال ، همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی ، به طور پیاپی ، شعر می‌خواند. دختربچه‌ای هم پس از پایان یافتن هر شعر بر یک پارچه ی نبریده و آب ندیده ، سوزن می‌زند و مهمان‌ها ، بنا به ترتیبی که نشسته‌اند، شعرهایی را که از پیرزن می شنوند ، فال خود می‌دانند.
در لرستان در شب چله ، در کنار فال حافظ ، فالی به نام « فال چهل سرو » هم گرفته می شود : در این فال یك نفر تسبیح می اندازد و هر كدام از حاضران یك شعر به زبان محلی می خواند و چهلمین شعر پاسخ نیت گیرنده ی فال است .

«جشن شب چله» و معماری ایرانی
در دوران باستان برای سنجش زمان رسیدن خورشید به جایگاه های ویژه ی سالانه و استخراج تقویم ، سازه هایی می ساختند که یکی از مهمترین آنها « چارتاقی نیاسر کاشان » است که امروزه تنها سازه ی سالم باقی‌مانده از این نوع در ایران است . پژوهش‌های کارشناسان معماری نشان می دهد که این بنا به گونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از جایگاه های ویژه ی سالانه و نیز « نقطه ی انقلاب زمستانی » و « آغاز سال نو میترایی » را با دقت تماشا کرد و دریافت . «چارتاقی نیاسر» بنایی است که تولد خورشید به گونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. با رفتن به چهارتاقی نیاسر امروز هم می‌توان تولد خورشید را ، آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد .

عقاب علی احمدی
https://telegram.me/faigd
طرح جلد کُردی چهار صندوق نوشته ی بهرام بیضایی. به بهانه ی 5 دی/زادروزش