Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُسترِ آویزی از 4 سال پیش برای امام رضا به سفارش موزه ی ملک
پُسترِ آویزی از 4 سال پیش برای امام رضا به سفارش موزه ی ملک
حدود 4 سال پیش، موزهی ملک خواست کاری برای تولد امام رضا انجام دهم که دوست داشتم کاری آیینی باشد. همان ابتدا به یک آویز فکر کردم و دوست داشتم شعری از مولوی را کار کنم.گرچه اصل شعر برای این منظور نبود اما در روند طراحی به جان کار نشست و گویی اصلا برای همین منظور بوده از آغاز. کلیت قطع و برش کار از امضا(مُهر) امام رضا برگرفته شده که نشانهی موزهی ملک نیز در همین فرم قرار گرفته است.
این سرلوحهگونه، تداعیگرِ دری شد در راستای القای مفهوم مصرع نخستِ شاه بیت غزل مولانا که در اینجا ، دری از بهشت (رضوان) در نظر گرفته شده است.
به ناظر چاپ گفته بودم پس از چاپ خطوط ریز، بر روی مقوای بافت دار، تصاویر و خوشنویسی اصلی، نقرهکوب شود اما طبق معمول، کار پس از چاپ چیز دیگری شد! چاپچی به خیال خودش هنر به خرج داده بود و نوشته ی وسط کار را طلاکوب کرده بود با استدلال این که بارگاه امام رضا طلایی ست! و دیگر فرصت چاپ دوباره هم نبود...
باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
باز آرزوی جانها از راه جان درآمد
باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد
هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد
باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست
باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد
…
این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد
وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد...
حدود 4 سال پیش، موزهی ملک خواست کاری برای تولد امام رضا انجام دهم که دوست داشتم کاری آیینی باشد. همان ابتدا به یک آویز فکر کردم و دوست داشتم شعری از مولوی را کار کنم.گرچه اصل شعر برای این منظور نبود اما در روند طراحی به جان کار نشست و گویی اصلا برای همین منظور بوده از آغاز. کلیت قطع و برش کار از امضا(مُهر) امام رضا برگرفته شده که نشانهی موزهی ملک نیز در همین فرم قرار گرفته است.
این سرلوحهگونه، تداعیگرِ دری شد در راستای القای مفهوم مصرع نخستِ شاه بیت غزل مولانا که در اینجا ، دری از بهشت (رضوان) در نظر گرفته شده است.
به ناظر چاپ گفته بودم پس از چاپ خطوط ریز، بر روی مقوای بافت دار، تصاویر و خوشنویسی اصلی، نقرهکوب شود اما طبق معمول، کار پس از چاپ چیز دیگری شد! چاپچی به خیال خودش هنر به خرج داده بود و نوشته ی وسط کار را طلاکوب کرده بود با استدلال این که بارگاه امام رضا طلایی ست! و دیگر فرصت چاپ دوباره هم نبود...
باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
باز آرزوی جانها از راه جان درآمد
باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد
هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد
باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست
باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد
…
این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد
وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد...
Forwarded from Farzad Adibi
Audio
https://news.1rj.ru/str/faigd
به مناسبت تولد #مرتضی_ممیز \ ۴ شهریور\گفت وگوی تلفنی #فرزاد_ادیبی با شبکه فرهنگ در باره ی استاد\
به مناسبت تولد #مرتضی_ممیز \ ۴ شهریور\گفت وگوی تلفنی #فرزاد_ادیبی با شبکه فرهنگ در باره ی استاد\
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd کاری از ۸ سال پیش برای#حسن_فرازمند از #فرزاد_ادیبی
حسن فرازمند را دوبار دیده ام تاکنون. بار اول چنان گرم و دوستانه از طراحی جلد کتابش گفت که در یادم ریشه کرد و بار دیگر در کنگره ی شعرجوان دیدمش. چهارشنبه ی گذشته . احوالپرسی مختصری کردیم که به شتاب برسم به أخرین اجرای نمایش «یک دقیقه و سیزده ثانیه» . استاد فرازمند را این بار با موی سپید و بلندش دیدم و شعری که می گفت پدر بزرگ شده است . برایش نوشتم:
«نشد چهارشنبه بیشتر در خدمت باشیم...
معمولا طرح هایی را که کار می کنم پس از مدتی برام تکراری می شوند اما «برگ و باد» را که می بینم هنوز برام جذاب است و این نه به خاطر طراحی که به خاطر شعرهای شماست... »
خواهش کردم شعری بفرستد در کنار طرح جلد کتابش که حدود ۸ سال پیش کار کرده ام به شما تقدیم کنم٬ از او ممنونم .
زن
—------------------------------------------------------------------------------—
من زني را دوست دارم كه
روي برگ گونه هاي شامگاهش
شبنمي باشد ...كمي كك ،مك
با همين آرايش كوچك
گيسوانش راببافد
و بيندازد به روي شانه هاي صبح
سينه آرا قهوه اي« تي شرت » نرمي
دامن چين دار و گلبرگين او
در نسيمي از نجابت ،در تما شا غوطه ور
پس بريزد چاي را در استكان دوستت دارم ،كمر باريك تر
پس بجوشد عشق در او چون سماور
من زني را دوست دارم كه نمي دانم كجاست
كيست و از كي؟ ، كجا ؟
با من اين سان آشنا ست
وچرا درمن شبيه يك سئوال است و چراست ؟
۶\۶\۹۶ ورامین
—----------------------------------------------------------------------------------------------
«نشد چهارشنبه بیشتر در خدمت باشیم...
معمولا طرح هایی را که کار می کنم پس از مدتی برام تکراری می شوند اما «برگ و باد» را که می بینم هنوز برام جذاب است و این نه به خاطر طراحی که به خاطر شعرهای شماست... »
خواهش کردم شعری بفرستد در کنار طرح جلد کتابش که حدود ۸ سال پیش کار کرده ام به شما تقدیم کنم٬ از او ممنونم .
زن
—------------------------------------------------------------------------------—
من زني را دوست دارم كه
روي برگ گونه هاي شامگاهش
شبنمي باشد ...كمي كك ،مك
با همين آرايش كوچك
گيسوانش راببافد
و بيندازد به روي شانه هاي صبح
سينه آرا قهوه اي« تي شرت » نرمي
دامن چين دار و گلبرگين او
در نسيمي از نجابت ،در تما شا غوطه ور
پس بريزد چاي را در استكان دوستت دارم ،كمر باريك تر
پس بجوشد عشق در او چون سماور
من زني را دوست دارم كه نمي دانم كجاست
كيست و از كي؟ ، كجا ؟
با من اين سان آشنا ست
وچرا درمن شبيه يك سئوال است و چراست ؟
۶\۶\۹۶ ورامین
—----------------------------------------------------------------------------------------------
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd این عکس امیرکبیر نیست.
به نقل از صفحه ی قیس بوک ام:
چندی است در شبکه های اجتماعی به نقل از برخی سایت ها تصویری از شخصی که ارنست هولتسر عکسبرداری کرده، را عکس امیرکبیر معرفی میکنند. لازم به یاد آوری است که تاکنون هیچ عکس واقعی از امیر کبیر یافت نشده و در زمان حیات امیرکبیر عکاسی به شیوه داگرئوتیپ و بر روی صفحات نقره ای بوده که اگر احتمالا عکسی هم بوده به دلیل شرایط ویژه و دشوار نگهداری تصاویر داگرئوتیپ، از بین رفته است. اما تصاویری که پس از قتل او نقاشی شده موجود است. ارنست هولتسر مهندس تلگراف آلمانی حدود 12 سال بعد از قتل امیر به ایران آمده و در سال 1862 با ماموریت کشیدن خط تلگراف به اصفهان رفت و نظر به علاقه شخصی به عکاسی، تصاویر زیادی و البته منحصر به فرد، از اصفهان و همچنین طهران تهیه کرد که سالها بعد از مرگش یافت شد. عکس دو نفره سمت چپ تصویری است که به اشتباه عکس امیرکبیر معرفی شده و دو تصویر نقاشی شده، نزدیکترین تصاویر از مرحوم امیرکبیر است که سالها پس از درگذشت وی بر اساس روایت شاهدان از جمله ناصرالدین شاه کشیده شده است.
سایت تصاویر و زندگینامه ارنست هولتسر http://www.ichodoc.ir/holtzer/gallery.htm همین مطلب در وبلاگ شخصی من: http://www.tahmasb.akkasee.com/21173
چندی است در شبکه های اجتماعی به نقل از برخی سایت ها تصویری از شخصی که ارنست هولتسر عکسبرداری کرده، را عکس امیرکبیر معرفی میکنند. لازم به یاد آوری است که تاکنون هیچ عکس واقعی از امیر کبیر یافت نشده و در زمان حیات امیرکبیر عکاسی به شیوه داگرئوتیپ و بر روی صفحات نقره ای بوده که اگر احتمالا عکسی هم بوده به دلیل شرایط ویژه و دشوار نگهداری تصاویر داگرئوتیپ، از بین رفته است. اما تصاویری که پس از قتل او نقاشی شده موجود است. ارنست هولتسر مهندس تلگراف آلمانی حدود 12 سال بعد از قتل امیر به ایران آمده و در سال 1862 با ماموریت کشیدن خط تلگراف به اصفهان رفت و نظر به علاقه شخصی به عکاسی، تصاویر زیادی و البته منحصر به فرد، از اصفهان و همچنین طهران تهیه کرد که سالها بعد از مرگش یافت شد. عکس دو نفره سمت چپ تصویری است که به اشتباه عکس امیرکبیر معرفی شده و دو تصویر نقاشی شده، نزدیکترین تصاویر از مرحوم امیرکبیر است که سالها پس از درگذشت وی بر اساس روایت شاهدان از جمله ناصرالدین شاه کشیده شده است.
سایت تصاویر و زندگینامه ارنست هولتسر http://www.ichodoc.ir/holtzer/gallery.htm همین مطلب در وبلاگ شخصی من: http://www.tahmasb.akkasee.com/21173
Akkasee
تصویر میرزا تقی خان امیرکبیر! | محمدرضا طهماسب پور | وبلاگ عکاسی
چندی است در شبکه های ...
https://telegram.me/faigd
کاری از ۱۲ سال پیش و نوشته ای از سه سال پیش برای#روزجهانی ـ کودک از #فرزاد_ادیبی از صفحهی فیس بوکام
پیشکش به همهی کودکانی که جنگ را نمیفهمند اما زندگی شان را میگیرد 👇
کاری از ۱۲ سال پیش و نوشته ای از سه سال پیش برای#روزجهانی ـ کودک از #فرزاد_ادیبی از صفحهی فیس بوکام
پیشکش به همهی کودکانی که جنگ را نمیفهمند اما زندگی شان را میگیرد 👇
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd کاری از ۱۲ سال پیش و نوشته ای از سه سال پیش برای#روزجهانی ـ کودک از #فرزاد_ادیبی از صفحهی فیس بوکام پیشکش به همهی کودکانی که جنگ را نمیفهمند اما زندگی شان را میگیرد 👇
کاری از ۱۲ سال پیش و نوشته ای از سه سال پیش برای#روزجهانی ـ کودک از #فرزاد_ادیبی از صفحهی فیس بوکام
پیشکش به همهی کودکانی که جنگ را نمیفهمند اما زندگی شان را میگیرد:
رجب، طیب نیست
بشار، اسد نیست
اما زندگی زیباست
نخواب کودک کوبانی
امروز، روز جهانی توست...
«برای کودکان کوبانی
در روز جهانی کودک 8 اکتبر=16 مهر 93»
پیشکش به همهی کودکانی که جنگ را نمیفهمند اما زندگی شان را میگیرد:
رجب، طیب نیست
بشار، اسد نیست
اما زندگی زیباست
نخواب کودک کوبانی
امروز، روز جهانی توست...
«برای کودکان کوبانی
در روز جهانی کودک 8 اکتبر=16 مهر 93»
https://telegram.me/faigd
۹ اکتبر روز جهانی پُست را با کاری از ۶ سال پیش به پستچی ها تبریک می گم. آنها پاکت هایی را جابجا می کنند پُر از حرف/ حرفها گاه کوه اند و گاه اندوه/ آنها کوه را جابجا می کنند
۹ اکتبر روز جهانی پُست را با کاری از ۶ سال پیش به پستچی ها تبریک می گم. آنها پاکت هایی را جابجا می کنند پُر از حرف/ حرفها گاه کوه اند و گاه اندوه/ آنها کوه را جابجا می کنند
https://telegram.me/faigd
امروز ۲۰ مهر ٬ روز حافظ است. یاد این بزرگمرد غزل ایران را با طرح جلدی که ۷ سال پیش برای یکی از نسخه های قدیمی او به سفارش «انشارات فرهنگستان هنر» کار کردم گرامی تر می داریم.
امروز ۲۰ مهر ٬ روز حافظ است. یاد این بزرگمرد غزل ایران را با طرح جلدی که ۷ سال پیش برای یکی از نسخه های قدیمی او به سفارش «انشارات فرهنگستان هنر» کار کردم گرامی تر می داریم.
https://telegram.me/faigd
امروز ۱۴ اکتبر ٬ روز جهانی استاندارد را با پُستری از ۷ سال پیش برای نمایشگاهی به سفارش سازمان استاندارد با نگاهی طنزآمیز تبریک گفته. و آرزو می کنم به استانداردی معقول برسیم.
امروز ۱۴ اکتبر ٬ روز جهانی استاندارد را با پُستری از ۷ سال پیش برای نمایشگاهی به سفارش سازمان استاندارد با نگاهی طنزآمیز تبریک گفته. و آرزو می کنم به استانداردی معقول برسیم.
https://telegram.me/faigd
۱۶ اکتبر ٬ روز جهانی غذا و کاری از ۶ سال پیش. اگه کدخداهای این دهکده٬ عاقل بودن هم غذا داشتیم و هم... لازمه فکرها سیر باشن تا دلها و سینما می تونه فکرامونو سیر کنه 👇🏻
۱۶ اکتبر ٬ روز جهانی غذا و کاری از ۶ سال پیش. اگه کدخداهای این دهکده٬ عاقل بودن هم غذا داشتیم و هم... لازمه فکرها سیر باشن تا دلها و سینما می تونه فکرامونو سیر کنه 👇🏻
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd ۱۶ اکتبر ٬ روز جهانی غذا و کاری از ۶ سال پیش. اگه کدخداهای این دهکده٬ عاقل بودن هم غذا داشتیم و هم... لازمه فکرها سیر باشن تا دلها و سینما می تونه فکرامونو سیر کنه 👇🏻
امروز ۱۶ اکتبر ٬ روز جهانی غذا رو با جلد کتابی از ۶ سال پیش یادآوری می کنم. اگه اهالی و کدخداهای این دهکده ی جهانی ٬ اهل اندیشه و منطق بودن نه تنها غذا برای همه بود که رفاه و آزادی هم بود. پس لازمه فکرمون سیر باشه تا دلمون هم سیر بشه. شاید هم اول دل باید سیر باشه تا بتونیم فکر کنیم . قضیه فلسفی شد: همون داستان تخم مرغ و مرع همیشگی:) یکی از هنر-رسانه هایی که می تونه به ارتقاٰء اندیشه و منطق کمک کنه سینماست...
این اثر برای طنزهای سینمایی طراحی شده و اسمش رو از دو مرغابی در مه گرفته.
برای طراحی این کار٬ سینی بزرگی لازم داشتم که به راحتی تخم مرغ ها را داخلش بشکنم. پس از جستجو های لازمه سینی خاک گرفته ی کثیفی رو تو انباری پیدا کردم و شستم که بوم شد و تخم مرغ هایی که اثر هنری بودنشون نیم ساعت بیشتر طول نکشید عکسشون ابدی شد روی این جلد کتاب و خودشون صبحونه ای خوشمزه:) .
این اثر برای طنزهای سینمایی طراحی شده و اسمش رو از دو مرغابی در مه گرفته.
برای طراحی این کار٬ سینی بزرگی لازم داشتم که به راحتی تخم مرغ ها را داخلش بشکنم. پس از جستجو های لازمه سینی خاک گرفته ی کثیفی رو تو انباری پیدا کردم و شستم که بوم شد و تخم مرغ هایی که اثر هنری بودنشون نیم ساعت بیشتر طول نکشید عکسشون ابدی شد روی این جلد کتاب و خودشون صبحونه ای خوشمزه:) .
https://telegram.me/faigd
سخنرانی فرزاد ادیبی
با عنوان: گرافیک در مطبوعات
شنبه٬ ۶ آبان ۱۳۹۶- ساعت ۱۶ تا ۱۷
مصلای تهران٬ نمایشگاه مطبوعات٬ تالار گفت و گوی شماره ی ۱
طراح پوستر:مقداد شیرعلی
سخنرانی فرزاد ادیبی
با عنوان: گرافیک در مطبوعات
شنبه٬ ۶ آبان ۱۳۹۶- ساعت ۱۶ تا ۱۷
مصلای تهران٬ نمایشگاه مطبوعات٬ تالار گفت و گوی شماره ی ۱
طراح پوستر:مقداد شیرعلی
https://telegram.me/faigd
برای آنان که در آبان با زلزله رفتند و ما هیچ.ما نگاه هم نه. ما هیچ، ما اشک...ما هیچ، ما دریغ...
برای آنان که در آبان با زلزله رفتند و ما هیچ.ما نگاه هم نه. ما هیچ، ما اشک...ما هیچ، ما دریغ...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd برای آنان که در آبان با زلزله رفتند و ما هیچ.ما نگاه هم نه. ما هیچ، ما اشک...ما هیچ، ما دریغ...
هی رو، روله گیان
روله گیانکم...
تو زنگ می زنی اما حال خوشی ندارم که جواب بدهم
ببخش.
این ناله ی زنی که در گوشم و تا عمق جانم پیچیده و چنگ میزند به قلبم و روحم را می خراشد و اشکی که نمی گذارد صفحه را ببینم تا بنویسم و دردی که می پیچد از جان زمین تا روح مردمم و من و ما ؟...
ما هیچ. ما نگاه، هم حتی نه.
ما هیچ، ما اشک... ما هیچ، ما دریغ...
چه می توان کرد؟ چه می توان گفت؟ جان رفته ی کودک را چه کسی به کودک و کودک را به مادرش باز میتواند گرداند؟
از زمانی که خبر را شنیدم ، می دانستم این زمین آبستن حادثه می بلعد. بسیار بلعیده و حرص بلعیدن دارد بسیارتر. دست به قلم می برم برای کشیدن طرحی. شاید برای ادای دین و شاید به احترام رفتگان و شاید برای تسکین دل خودم دست به قلم می برم و اتود می کنم برای چشم های گریان. شانه های لرزان، برای دست های پینه بسته ای که آهن و آجر و خاک را چنگ می زنند و پس می زنند تا عزیز به خاک و خون غلتیده شان را باز یابند.
امروز کارهای زیادی باید انجام می دادم. همه را کنار می گذارم و می دانم قولی که داده ام میشکند، قولی برای تحویل جلد کتابی. بگذار بشکند مثل سقفی که بر سر آن کودک شکست و دل مادرش نیز...
هی رو، روله گیان
روله گیانکم...
آن ها مشغول مردنشان بودند و من مشغول طراحی پُستری برای آنها... همیشه مرددم که چنین وقتی کارکردن خوبست یا کار نکردن؟
همیشه در چنین اتفاقاتی تردید دارم که کار من چه دردی از آن ها را دوا می کند؟ شاید درد خودم را تسکین می دهم! شاید با کارم بغضم را فرومی نشانم یا شهوت حضور هنرمندانه را؟!
نمی دانم...
در این کشاکش ذهنی ام که تو زنگ می زنی و از من می خواهی برای روزنامه ی «جامعه فردا» دلنوشته ای بنویسم و من که می دانم کلاس دارم و می دانم چند کار دیگر را که قول داده ام باید انجام دهم، می گویم: می نویسم. اما چه چیزی می توان برای رنج های مردمی نوشت که روحشان زخمیست؟
هی رو، روله گیان
روله گیانکم...
نمی توانم نشنوم.
این مویه روحم را مچاله می کند. این نوحه، این هوره از کجای تاریخ سرازیر می شود؟...
سربند خاک آلود مادر، زخم های روی گونه و پیشانی اش، بوسه های گرمش بر گونه های سرد کودکی که نیست اما هست، و چشم های آهوانه ای که مات و مبهوت است و آرزو می کند این ها همه خواب باشند ...
روله گیانکم...
تو زنگ می زنی اما حال خوشی ندارم که جواب بدهم
ببخش.
این ناله ی زنی که در گوشم و تا عمق جانم پیچیده و چنگ میزند به قلبم و روحم را می خراشد و اشکی که نمی گذارد صفحه را ببینم تا بنویسم و دردی که می پیچد از جان زمین تا روح مردمم و من و ما ؟...
ما هیچ. ما نگاه، هم حتی نه.
ما هیچ، ما اشک... ما هیچ، ما دریغ...
چه می توان کرد؟ چه می توان گفت؟ جان رفته ی کودک را چه کسی به کودک و کودک را به مادرش باز میتواند گرداند؟
از زمانی که خبر را شنیدم ، می دانستم این زمین آبستن حادثه می بلعد. بسیار بلعیده و حرص بلعیدن دارد بسیارتر. دست به قلم می برم برای کشیدن طرحی. شاید برای ادای دین و شاید به احترام رفتگان و شاید برای تسکین دل خودم دست به قلم می برم و اتود می کنم برای چشم های گریان. شانه های لرزان، برای دست های پینه بسته ای که آهن و آجر و خاک را چنگ می زنند و پس می زنند تا عزیز به خاک و خون غلتیده شان را باز یابند.
امروز کارهای زیادی باید انجام می دادم. همه را کنار می گذارم و می دانم قولی که داده ام میشکند، قولی برای تحویل جلد کتابی. بگذار بشکند مثل سقفی که بر سر آن کودک شکست و دل مادرش نیز...
هی رو، روله گیان
روله گیانکم...
آن ها مشغول مردنشان بودند و من مشغول طراحی پُستری برای آنها... همیشه مرددم که چنین وقتی کارکردن خوبست یا کار نکردن؟
همیشه در چنین اتفاقاتی تردید دارم که کار من چه دردی از آن ها را دوا می کند؟ شاید درد خودم را تسکین می دهم! شاید با کارم بغضم را فرومی نشانم یا شهوت حضور هنرمندانه را؟!
نمی دانم...
در این کشاکش ذهنی ام که تو زنگ می زنی و از من می خواهی برای روزنامه ی «جامعه فردا» دلنوشته ای بنویسم و من که می دانم کلاس دارم و می دانم چند کار دیگر را که قول داده ام باید انجام دهم، می گویم: می نویسم. اما چه چیزی می توان برای رنج های مردمی نوشت که روحشان زخمیست؟
هی رو، روله گیان
روله گیانکم...
نمی توانم نشنوم.
این مویه روحم را مچاله می کند. این نوحه، این هوره از کجای تاریخ سرازیر می شود؟...
سربند خاک آلود مادر، زخم های روی گونه و پیشانی اش، بوسه های گرمش بر گونه های سرد کودکی که نیست اما هست، و چشم های آهوانه ای که مات و مبهوت است و آرزو می کند این ها همه خواب باشند ...