Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd برای مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا
12 اردیبهشت 93 حماسی ترین صدای تار ایرانی خاموش شد
این نوشته و تصویر را پیشتر در صفحه ی فیس بوکم منتشر کرده بودم
اینک اینجا به شما عزیزان،
پیشکش اش می کنم و به به روان بلند ِ او که جاودانه ست در تاریخ هنر

بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید...

بیست سال پیش مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا، چنان گام بر می دارد که گویی با هر گامش زمین می لرزد . زمینی که زیر پای بسیاری دیگر، عبوسانه تاب آورده بود اینک می رقصید...
مردی بلند بالا با موی و محاسنی بلند. مردی از جنس اساطیر...
آرزوی دیدار محمد رضای لطفی برای دانشجوی بیست وشش ساله ای که دنیایش روشن از تار و شعر و گرافیک بود آرزوی کمی نبود. بویژه این که تا کنون فقط او را شنیده بود. تارش را و گاهی آوازش را.
درویشانه تار زدن وجسورانه آواز سردادن...
برای مردم، اما با ریشه آهنگ ساختن...
ومردی که سفر بوده تا کنون و اینک در خانه ی خود،دانشکده ی هنرهای زیبا بود...

آن روز درس عکاسی داشتیم و تکلیف مان عکاسی از استادان دانشکده بود که پُستریزه اش کنیم در تاریکخانه. من استاد ممیز را انتخاب کرده بودم. در راهرو دانشکده دیدمش ، اما حال همیشگی اش را نداشت. شتابزده می نمود ممیزی که به آرامی و به تانی گام بر می داشت همیشه. گفتم می خواهم از شما عکاسی کنم. گفت الان نه. عجله دارم. بارانی بلندی بر تن داشت و شتافت و گم شد در پیچ گروه تجسمی...

و با هیجان مهدی پازوکی به خودم آمدم که اونیز تار می زد: لطفی . لطفی...
گفتم: چی می گی؟! کی؟! کجا ؟!!
گفت: با ممیز و استادی دیگه...

دویدیم و رسیدیم به گروهی که تا سردر اصلی دانشکده رفتند: لطفی، ممیز، احصایی و شباهنگی... خواستم برگردم و دوربینم را بردارم که دیدم به عکس نمی رسم...

آن دیدار تا روزگار درازی مرا سرشار کرده بود. سرشار از تار. از شور و عشق... حتی تا کنون. گاه چنان کسی را اسطوره و اسوه می دانی که کاستی های انسانی اش را نمی خواهی ببینی و باور کنی و شاید می خواهی از «نقد سنتی» بگریزی و ذهنت را مشغول «نقدی ساختارگرایانه» کنی و آثارش را بستایی و اسطوره ات اسطوره باشد همچنان...
می اندیشم که اسطوره ها نمی میرند و ستاره های آسمان تاریکِ تاریخ اند و صدای لطفی را با تارش می شنوم که شعر مولوی را می خواند:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
...
http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=152&Albumid=547&trackid=4664
https://telegram.me/faigd
روز «معلم»
«مرتضی ممیز» و «ما ، همیشه شاگردان»
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd روز «معلم» «مرتضی ممیز» و «ما ، همیشه شاگردان»
روز «معلم»
روز جهانی معلم 5 اکتبر است اما در ایران پیش از انقلاب، به مناسبت شهادت معلمی به نام «ابوالحسن خانعلی »در 12فروردین 1340این روز را روز معلم نام نهادند و پس از انقلاب نیز به مناسبت شهادت «مرتضی مطهری » در همین روز ، همین نام ادامه یافت.

روز «معلم» بهانه ای شد که درود بفرستم به همه ی معلمانم و یادی کنم از تاثیرگذار ترین معلمم «مرتضی ممیز» با عکسی در جلو گروه تجسمی دانشکده ی هنر های زیبا، از سال 70 یا 71 با حضور همکلاسی هایم در ردیف جلو از راست: جلال سراج،رحیم مدرس، خودم، استاد، مهدی یارمحمدی،احمد روانجو، امیر تهرانی و ردیف عقب: مهرداد رحیمی، محمد مداح، انوشه ملک مرزبان، لیلا صالحی، خوشه سید محمد، هایده صابری و نیلوفر هدایتی فرد.

این متن را نیز پیش تر به مناسبت تولد مرتضی ممیز منتشرکرده بودم که اینجا به مناسبت روز معلم، دوباره به اشتراک می گذارمش:
از بدو ورودم به دانشکده ی هنرهای زیبا، حالم گرفته شد. کلاس مبانی داشتیم با استاد شباهنگی. به نظرم کلاس خشک وسردی آمد که ترجیح دادم رشته ام را از گرافیک به نقاشی تغییر بدهم- البته بعد ها دیدم که شباهنگی چه مرد نازنینی ست و مبانی هم چه درس شیرینی.- من تقریباً مصمم شده بودم تغییر رشته بدهم. در این ارتباط با آدم های مجرب و کاردانی که آن موقع سراغ داشتم مشورت کردم. با عموهایم، با علی اکبر صادقی، ویکتور دارش و... هرکسی نظری داشت که زیاد کاربردی نبود، در این بین با معلم تصویرسازی مان- سید محمد فدوی- هم صحبت کردم که گفت فعلاً دست نگه دار تا با ممیز، واحد پاس کنی بعد تصمیم بگیر. حرفش عملی ومنطقی بود. با صبر کردن تا چند ترمِ دیگر آسمان به زمین نمی آمد گرچه فرسایشِ روح بود برای من، آن گرافیکِِ لعنتی، با آن قواعدِ خشک و بی روح و وقت گیرش...
قرن ها گذشت و از ترم یک به ترم چهارم رسیدیم. به کلاس صفحه آرایی با آن مردِخشنِ مهربانِ آبله روی سیبیلو با صدایی که به سیبیلش نمی آمد چون به نظرم چند پرده نازکتر بود ولی بعد ها عادت کردیم و دیگر به سیبیلش می آمد...
اولین تکلیفِ درسِ صفحه آرایی مان طراحی صفحه گرید بود. استاد نمونه ای نشانمان نداد اما توضیح داد که صفحه گرید چیست و به چه کاری می آید و بعدش هم گفت: «مثل بچه آدم می رین و دقیق و تمیز کار می کنین و میارین وگرنه ترتیب تونو میدم». یادم نیست که ترسیدیم یا خجالت کشیدیم ولی آن تکلیف را برای جلسه ی بعد، همه به خوبی انجام داده بودیم. تکلیف بعدی صفحه آراییِ دوصفحه روبه رو برای داستان بود. من «ایوان مخوف» را کار کردم. شب تا صبح مشغول کار، روی آن بودم. تعداد زیادی اتود زده بودم به همراهی مقادیر معتنابهی استرس و اضطراب و دلهره با چاشنی خستگی رفتم سر کلاس و رفتم پای کارم و توضیح دادم در باره ش. به من می گفت «آقای ادیبی» و من چقدر خوشحال بودم که به کارم نگفته«آشغال» و «کثافت» و «مزخرف». منِ دانشجوی محترمِ مؤدبِ شهرستانی با کت وشلوار خاکستری که دیشب ش هم نخوابیده. البته بعد ها که دوستی و مهربانیِ پدرانه اش را به من و همه باوراند، از الفاظ خشن و آبدار بی بهره مان نگذاشت...
ای کاش بود وباز هم فحش می داد. هروقت یاد درشتی هایش می افتم به داستان مولانا فکر می کنم:« آن یکی آمد زمین را می شکافت/ ابلهی فریاد کرد و بر نتافت/ کاین زمین را از چه ویران می کنی .../ ... گفت ای ابله برو بر من مران/ تو عمارت از خرابی بازدان...» القصه، ممیز کم کم مرا برد به سویی که نه فقط گرافیک را عاشقانه دوست بدارم، بلکه با این رشته بتوانم جهان و جهانبینی ام را نیز تعریف کنم. راست می گفت سید محمد فدوی. ماندم و کلاس ممیز را تجربه کردم و در رشته و حرفه ی گرافیک ماندگار و دلبسته هم شدم. معمولاً بعد از کلاس اش، همراهِ بچه ها با روحیه وانرژی بسیار خوبی هم کار می کردیم و هم تبادل نظر و هم تبادل واژه های درشتِ آبدار و هر کدام در خیالمان یک ممیز بودیم و بودیم واقعاً. حرف هایش غیر از اینکه مزه ی تجربه داشت، فراتر از درسِ معمول بود. گاه می شد که می آمد سر کلاس و به زمین وزمان فحش می داد ، از همه چیز می گفت الا درس. از سیاست و اجتماع و سعدی و خواجه عبدالله گرفته تا ذکرهای عرفانی و فوکودا و هرب لوبالین و اندی وار هول و ... و ما کلاس را راضی ترک می کردیم. تأثیرِ صحبت ها وکلاس اش به حدی بود که تا هفته ها با ما بود...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd روز «معلم» «مرتضی ممیز» و «ما ، همیشه شاگردان»
یک روز، بعد از کلاس ش که با حرف های آنچنانیِ آبدارش همه مان را شست و گذاشت کنار، همگی دمق شده بودیم. می خواستیم و باید پوست می انداختیم. از خودمان باید کَنده می شدیم. جلالِ پر شر وشور روی یکی از نیمکت های محوطه ی هنرهای زیبا افسرده و ولو شده بود. من احساس بدبختی با طعم یأسِ هنری- فلسفی می کردم و احمد به خودش فحش می داد، ادامه ی فحش های استاد را با لهجه ی جنوبی اش آورده بود توی حیاطِ دانشگاه نثار خودش می کرد. دختر ها هم فقط شیون و زاری شان کم بود با قیافه های ماتم گرفته شان. شب با بچه های خوابگاه، تصمیم گرفتیم. تصمیم گرفتیم خودمان را تغییر بدهیم و اولین تغییر در ظاهرمان بود. با محمد و مهدی و رحیم لباس هایمان را روی هم ریختیم و به هم شان زدیم و چشم بسته هرکس یک پیراهن ویک شلوار برداشتیم. به من پیراهن مهدی و شلوار رحیم افتاده بود. پوشیدیم و رفتیم سینما. هر کس هم غذایی را خورد که دوست نداشت، خلاصه به قول امروزی ها یه وضعی... مرتضای ممیز بر ذهن و نوع بینش ما اثر گذاشته بود.
او فقط یک معلم نبود. دوست، پدر، هنرمندی به معنی واقعی، صاحب نظر در همه حوزه های هنری و روشنفکری عملگرا بود. خوشبختانه ترم بعد هم با ممیز، نشانه داشتیم. شانس داشتن استادی مثل او در دو ترمِ پیاپی نصیب هر دوره ای نمی شد. البته در ترم های دیگر هم که با سال پایینی ها واحد های دیگری داشت، سر کلاس اش حاضر می شدم. گاهی هم ساعد مشکی سر این کلاس های سال پایینی ها می آمد. یادش به خیر.
از آنجایی که حرف های ممیز فقط در سر کلاس هایش خلاصه نمی شد، تلاش می کردم تا آنجایی که می توانستم همراهش باشم. یکی از روز های بارانی، پایینِ گروه، منتظرش ماندم تا کلاسش با سال پایینی ها تمام شد و آمد پایین، گفتم: کجا می رین استاد؟ گفت: ماشین داری؟ گفتم: نه چتر دارم. گفت: می رم فروشگاهی آن طرف دانشگاه. گفتم: مزاحم نیستم همراهی تان کنم؟ گفت: نه. رفتیم. سوسن هم تا جلوی درپنجاه تومنی- سردر دانشگاه تهران- با ما آمد و از مشکل خانوادگی اش با ممیز گفت، البته آن طوری که حرف می زدند فهمیدم قبلا بارها از مشکلاتش برای ممیز گفته و از او هم راهنمایی گرفته. راهنمایی هایی کارشناسانه و پدرانه. رفتیم بانک ملی شعبه دانشگاه آنسوی خیابان، پول گرفت و رفتیم خرید...
این همراهی ها و همصحبتی ها مرا به دیدگاه های عمیق انسانی اش خیلی نزدیک کرده بود و گاهی حتی با یک حرکت دست و میمیک چهره اش می شد یک جمله ی نگفته اش را با لحن خاص اش شنید. زمانی که به ارائه ی آخرین واحد یعنی پایان نامه رسیدم، تازه فوق لیسانس را در دانشکده راه انداخته بودند ودیگر ممیز با لیسانس ها پایان نامه بر نمی داشت. گفتم: می خواهم با شما پایان نامه بردارم. گفت: «دیگه نمیذارن با لیسانس ها بردارم، برو با فدوی صحبت کن اگه قبول کنه حرفی ندارم.» من هم با مدیر گروهِ آنزمان یعنی دکتر سید محمد فدویِ الان، صحبت کردم و قبول کردند که با ممیز پایان نامه بردارم و با این حساب، سه ترمِ تحصیلی با ممیز واحد گذراندم همراه با دوترم تحصیلی به صورت مستمع آزاد، سر کلاسِ سال پایینی ها، باضافه ی مقادیر معتنابهی گفتن وشنیدنِ با پیاده روی از درِ گروه تا همان آژانس تاکسیِ خیابانِ ایتالیا...
https://telegram.me/faigd
پُستری برای شادباش عید مبعث
به سفارش خانه هنرمندان ایران
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای شادباش عید مبعث به سفارش خانه هنرمندان ایران
پُستری برای شادباش عید مبعث
به سفارش خانه هنرمندان ایران این پوستر راساختم که معمولا چنین موضوع هایی هم سهل اند و هم ممتنع.از سویی شعار و عنوانی ندارند و از سوی دیگر ادبیات آیینی ما سرشارند از مطالبی در این زمینه. برای این که به کانسپتی در این زمینه برسم به شعرهای فردوسی، مولانا ، حافظ، عطار ، سعدی و... مراجعه کردم و شعر تازه ای در این زمینه که پیش تر نشنیده باشم ندیدم. به خود موضوع فکر کردم و به بخوان(اقرأ) که خواستم حتما با «بخوان» کاری کنم چون معتقدم با آگاهی، بسیاری از ناآگاهی ها و خرافات پاک می شوند. از طرف دیگر اسلامی که این روزها از سوی افراطی ها در جهان شناسانده می شود، مسلمانی نیست . اسلامی که ایرانی ها – به هردلیل – پذیرفتند و با آن آمیختند اسلام مهربانی و بخشندگی و صلح بود و بر پایه ی این نوع نگرش و نیز بازنگری«به نام خداوند بخشنده ی مهربان» شعری ساختم که هم بخشندگی و هم مهربانی را شامل بشود و نام خدا هم در آغاز آن بیاید و تلاش کردم همه ی واژگان آن پارسی باشند:
«خدا را پیمبر به زیبندگی
بخوان مهربانی و بخشندگی»
یعنی ای پیامبر خدا را با صفت های مهربانی و بخشندگی صدا کن
البته «خدا را» به عنوان قسم دادن پیامبر نیز هست
و «ن» را با الهام از شکسته ی نستعلیق خورشیدی طراحی کردم که «مهر» باشد که نقطه اش دراطراف ش پراکنده شده و هر نقطه ای می تواند نقطه ی ن باشد. و به گونه ای طرح زدم که دایره بسته نباشد. و در نهایت ، طراحی بخوان می تواند «نجوا» هم باشد که مقابل فریاد ، آرامش را تداعی کند. برای نوشتار هم تلاش کردم بسیار اُمی و نائیف بنویسم که در عین خوانده شدن، رسمی و درباری نباشد.
در ترجمه ی شعر هم از دوست شاعرم دکتر مهدی فرهانی منفرد، استاد دانشگاه نورث ایسترن بوستون کمک گرفتم که از لطف شان ممنونم.
https://telegram.me/faigd
جلدی از سال 87 برای نشر آهنگ دیگر»
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd جلدی از سال 87 برای نشر آهنگ دیگر»
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی آسمان آبی نیست
یک شاخه رُز برداری و دستت را ببرد
خون از دستت بریزد و بی رنگ باشد
ساده نیست
مشتت را به سینه بکوبی و قلبت
مثل یک تکه سنگ از گلویت بیفتد بیرون
و مثل توپ پرت شود وسط بازی بچه ها
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی مغزت می تپد
و تو باید جوری چای را در استکان بریزی
که مغز تپنده ات نایستد
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی چهاردهم بهمن است
و پاییز هنوز تمام نشده
راه که می روی تنت خش خش کند
و تکه های جوانیت زیر پای رهگذران لگد شود
ساده نیست
پنحره را باز کنی و ببینی مردی خوابیده که از رگ هایش شکوفه
_ روییده
تلفن زنگ بخورد
و بوی کافور بزند زیر دماغت
ساده نیست
صبح بلند شوی و ببینی افق در هم گره خورده و پیچیده
و سنگی سفید میان آسمان و زمین است
دستت را دراز کنی و سنگ دور شود
دورِ دور
ساده نیست عزیز دل
ساده نیست
تلفن را برداری و کسی از آن سوی خط بگوید:
"عزیزم مرا آتش بزن"

آيدا عميدی
https://telegram.me/faigd
طرحی از 5 سال پیش ،پیشکش به شما و روح رضا بروسان که با خانواده اش رفتند...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی از 5 سال پیش ،پیشکش به شما و روح رضا بروسان که با خانواده اش رفتند...
غلامرضا بروسان خیلی زود رفت. پیش از آن که واژه ای بچکد بر خاک از ابرهای گرفته ی دلش. هربار زنگ می زد چنان شوق وهیجان داشت که انگار زندگی در کلامش نفس می کشید... این بار این کارم را به شما پیشکش می کنم و به روح او و همسرش الهام اسلامی درود می فرستم که به همراه فرزندشان 5 سال پیش رفتند...
تو نمی میری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور می دهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمه ای
که پرندگان زیادی را شیر می داد
چطور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند
https://telegram.me/faigd
طرحی از پنج سال پیش برای این مجموعه شعر
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی از پنج سال پیش برای این مجموعه شعر
راهله معماریان با هه ی دوچشم:) شاعر است با این دفترش و دفترهای دیگرش. این مجموعه که شامل 52 غزل کلاسیک در 117 صفحه است طی سال‌های 1380 تا 1384 سروده شده‌اند و در پنجمین جشنواره ی ادبی پروین اعتصامی برگزیده شده است.

برای راهله معماریان نوشتم یکی از شعرهای «آتش نوشته های مدادشمعی» را انتخاب کند برای این کانال که این شعر را انتخاب کرده، به شما پیشکش می کنم این شعر را به همراه طرحی که پنج سال پیش برای این مجموعه کشیده ام:

گویا پریده در خواب اسم تو از دهانم
فهمیده اند مردم آتش گرفته جانم
.
انگشت ها اشاره، گوش و دهان و پچ پچ
ای کاش مثل یک شمع می سوخت این زبانم
.
دامن گرفته آتش، رحمش به خشک و تر نیست
از پوست لطیفت تا مغز استخوانم
.
چون سایه می گریزم از لابه لای خورشید
افتاده طشتم از بام رسوای این جهانم
.
شاید دوای جانم سمی کشنده باشد
سر می کشیدمش گر جانش نبود جانم
.
سر می کشم خدا را « هل» می شوم عطا را
انسان گرفتگی شد، خورشید جاودانم!
.
من پشت تو نشستم گل پشت و رو ندارد
بگذار تا همیشه در سایه ات بمانم
.
.
از مجموعه آتش نوشته های مداد شمعی
برای فردوسی بزرگ و کتاب سترگش بسیار کار کرده ام اما این کار را که 10 سال پیش کارکرده ام، دوست تر دارم. به روان پاک این بزرگمرد درود می فرستم . روزش فرخنده
... دریغ‌ست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود...
https://telegram.me/faigd
طرحی ازسال1382برای شعرهای برشت اهل نمایش
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی ازسال1382برای شعرهای برشت اهل نمایش
علی عبداللهی را از سال71 می شناسم، زمانی که من هم مثل او سری پرشور داشتم. به سادگی می زیست، شعر می گفت و ترجمه می کرد ، از آلمانی به فارسی. همیشه هم شعر ترجمه می کرد. دلش تُنگ بلوری ست که همه ی ماهی هایش را به روشنی می بینی وقتی حرف می زند این دوست خراسانی...
شعری از او، با طرحی ازسال1382که برای کاری از او کار کشیده ام برای شما:

شعری از علی عبداللهی:

خاطرات انزوا

كفش پاي راستم
به مرخصي رفته‌است
نه چارپاي ام حالا
نه دوپا

در تثليث ازلي
«نيچه» مي‌خوانم
شب‌ها به خواب‌ام مي‌آيد و مي‌گويد:
عاقبت سبيل مال‌ات مي‌كنم!
روزهاست
تلفن روي پيامگير است
امان از صاحبخانه‌ی سمج!

با ميله‌ی بافتني
پاي‌ام را مي‌خارانم.

از راست، هيچ خيري نديده‌ام
چپ ، هميشه چپ بوده‌است.
خسته‌ام خسته
در اين تقابل سه‌تايي:
راست‌دستي،
چپ‌فكري
هيچ‌باوري
https://telegram.me/faigd
کاری برای یکی ازنشریات پس از دوم خرداد
https://telegram.me/faigd
مه نهان گشته و ایام همه دی شده اند.پیشکش به: منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd مه نهان گشته و ایام همه دی شده اند.پیشکش به: منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی
این نوشته را از صفحه ی فیس بوکم برداشته ام که توضیحی ست در باره ی پُستر
«مَه نهان گشته ...»
چند باری طرح زدم، اما نشد. به دلم‌ نمی‌نشست. تابستان 89 بود، خیلی خسته بودم. روح هنر و فرهنگ گویی زخمی تازه داشت آن روزها. با دولت کار نمی کردم اما این پُستر سفارش شهرداری بود. خواسته بودند برای نیمه‌‌ی شعبان پُستری طراحی کنم و من نمی خواستم رفتاری کلیشه ای با این کار داشته باشم سراغ شعر فروغ رفتم که برای امام زمان گفته: من خواب دیده ام کسی می آید... نشد روی شعر چند نفر دیگه هم کار کردم: مردِ مردستان طاها و... باز هم نشد: روی واژه ی «مهدي» اتود می کردم که ايده اي به ذهنم رسید... به تركيب «مَه» و «دي» رسيدم. «دي» مرا به ياد «دِي» انداخت، با «دِي» به زمان رسيدم و رفتم سراغ تقویم و ماه‌های سال که عددشان به 12 می رسد. بهمن، فروردين، خرداد .... به اينها فكر كردم و به تركيب حرفهاي اينها. ديدم در دل واژه بهمن، كلمه «بِه» پنهان شده است. در ميان فروردين، «دين»، در دل خرداد، «داد» و ... اينطوري بود كه با ياد پنهان بودن حضور امام «زمان»، به پنهان ماندن «مه» یا«ماه» در زیر ابرِ زمانه رسیدم و همه نشانه هاي خوبِ زمانه را زير پرده هایی پنهان كردم. «دین» از فروردین، «شَهر» از شهریور، «بهشت» از اردی‌بهشت، «داد» از خرداد، «آب» که نماد روشنی وآبادانی است از آبان پنهان شده اند. مهر وآذر (آتش) که در ایران باستان نماد پاکی بوده پشت پرده نهان شده اند. و «اَسَف»ِاسفند بیرون از پرده است و واژه ی «تیر» – که می میراند- وخود «دی»- که در ادبیات ما بیداد، سردی، سیاهی و تحمل را تداعی می کند- به روشنی بیرون پرده حضور دارند. برای نوشتار تکمیلی اثر هم مصرعی ساختم که کار را بیشتر توضیح بدهد:«مَه نهان گشته و ایام همه دی شده اند». برای اجرای اثر هم از نوشتاری آیینی و کمی عامیانه مانند پرده نگاره های سنتی با حال وهوایی رازآگین بهره بردم و با قلم روی پارچه طراحی کردم و در محیط رایانه پردازش های تصویری اش را انجام دادم و کلیت کار به هیئت گاهشمار یا تقویمی آیینی ورمزآگین شکل گرفت. در نهایت پُستر را پیشکش کردم به: «منتظران ظهور عشق، داد، راستی و پاکی».
https://telegram.me/faigd
کاری برای اولین مجموعه شعر قیصر
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd کاری برای اولین مجموعه شعر قیصر
قیصر را دانشگاه دیدم، چند هفته ای پیش از رفتنش شاید. گفت می خوام برای کتاب دیگرم هم طرح بزنی... گفتم: کدوم کتاب؟! گفت : تنفس صبح. نفسی کشیدم و گفتم اون که طرح داره! . گفت میخوام عوضش کنم...
من خیلی از شعرهای تنفس صبح رو از بر بودم. اولین مجموعه شعرش بود که روزگاری با آن و کتاب های دیگر، شعر را به خوابگاه دانشجویی مون می بردیم...
سوم خرداد روز پس گرفتن شهر خرمی است،به همین بهانه بخشی از شعر قیصر رو با طرحی که برایش کار کرده ام ، پیشکش می کنم به شما و کسانی که رفتند و آزاد شدند...

...اينجا
وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مي نالد
تنها ميان ساكت شب ها
برخواب ناتمام جسدها
خفاش هاي وحشي دشمن
حتي زنور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره ها را
با پرده هاي كور بپوشانم
اينجا
ديوار هم
ديگر پناه پشت كسي نيست
كاين گور ديگري ست كه استاده است
در انتظار شب...
https://telegram.me/faigd
نشانه ی شبکه ی فرهنگ را در سال1378 طراحی کرده ام