Forwarded from ᴬ ᶜʰⁱˡᵈ ᵒᶠ ᵃ ᵈᵒᵒᵐᵉᵈ ʰᵒᵘˢᵉ ⁱⁿ ᴺᵉʷ ᴼʳˡᵉᵃⁿˢ (𝑨𝒔𝒉𝒐𝒌𝒂🩵)
"You failed, your Highness. I am a Jedi, like my father before me."
Колония имени Горького | کولونی گورکی
ایرانی:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Колония имени Горького | کولونی گورکی
فینچ عزیز، جاتون خالیه.
دلم واست تنگ شده خیلی
Forwarded from 𝑩𝒍𝒖𝒆!♡
"Not everything that's broken was meant to be fixed."
#PersonOfInterest
#PersonOfInterest
Forwarded from 𝑩𝒍𝒖𝒆!♡
+ It's not my child. It's a machine.
- A false dichotomy. It's all electricity. Does it make you laugh? Does it make you weep?
+ Yes.
- What's more human?
#PersonOfInterest
- A false dichotomy. It's all electricity. Does it make you laugh? Does it make you weep?
+ Yes.
- What's more human?
#PersonOfInterest
خب الان منظورت چیه که پلیلیست رفیق سهیلو فالوو نداری؟؟
https://open.spotify.com/user/31cdlfgvgz7fxpbjpy23u25u5a2e
https://open.spotify.com/user/31cdlfgvgz7fxpbjpy23u25u5a2e
Spotify
Refigh Soh
User · Refigh Soh
Forwarded from روزهای یک گربه نارنجی 💜 (Ges🦕)
🌿 سه میس: جایی که لباسها داستانِ تو را روایت میکنند.
صبحی آرام در یک کارگاه کوچک خیاطی. سه زن دور میز طرحها نشستهاند، میان پارچههای رنگارنگ و نقشهای ناتمام. بوی قهوه تازه در فضا پیچیده است.
✧ یکی از آنها، انگشتانش را روی پارچه ابریشمی کشید و گفت: "این پارچه باید تبدیل به لباسی شود که وقتی کسی آن را میپوشد، احساس کند نسیم بهاری است."
✧ دومی که مشغول دوختن دکمههای مرواریدی بود، آهسته گفت: "من میخواهم هر دوخت این لباس، یادآور این باشد که زیبایی در جزئیات است."
✧ سومی که طرحی روی کاغذ میکشید، لبخندی زد: "بگذارید لباسهایمان مثل آینه باشند؛ هر کس که آنها را میپوشد، بهترین نسخه خودش را ببیند."
و اینگونه، سه میس متولد شد.
اینجا نه یک فروشگاه کهنه است، نه یک ویترین پرزرق و برق. اینجا بیشتر شبیه یک دفتر خاطرات است که هر صفحهاش را با پارچه و دوخت پر کردهایم.
هر صبح که به آتلیه میآییم:
- به جای شمارههای مد، به دنبال احساسات میگردیم
- به جای ترندهای زودگذر، راستیها را میجوییم
- و به جای پیروی از قواعد، داستانهای منحصربهفرد میسازیم.
صبحی آرام در یک کارگاه کوچک خیاطی. سه زن دور میز طرحها نشستهاند، میان پارچههای رنگارنگ و نقشهای ناتمام. بوی قهوه تازه در فضا پیچیده است.
✧ یکی از آنها، انگشتانش را روی پارچه ابریشمی کشید و گفت: "این پارچه باید تبدیل به لباسی شود که وقتی کسی آن را میپوشد، احساس کند نسیم بهاری است."
✧ دومی که مشغول دوختن دکمههای مرواریدی بود، آهسته گفت: "من میخواهم هر دوخت این لباس، یادآور این باشد که زیبایی در جزئیات است."
✧ سومی که طرحی روی کاغذ میکشید، لبخندی زد: "بگذارید لباسهایمان مثل آینه باشند؛ هر کس که آنها را میپوشد، بهترین نسخه خودش را ببیند."
و اینگونه، سه میس متولد شد.
اینجا نه یک فروشگاه کهنه است، نه یک ویترین پرزرق و برق. اینجا بیشتر شبیه یک دفتر خاطرات است که هر صفحهاش را با پارچه و دوخت پر کردهایم.
هر صبح که به آتلیه میآییم:
- به جای شمارههای مد، به دنبال احساسات میگردیم
- به جای ترندهای زودگذر، راستیها را میجوییم
- و به جای پیروی از قواعد، داستانهای منحصربهفرد میسازیم.
Forwarded from روزهای یک گربه نارنجی 💜 (Ges🦕)
خیلی ممنون میشم اگر برند کوچولوی ما رو هم فالو کنید🥹🤏🏻❤️
https://www.instagram.com/share/reel/BAHDeL2V0k
https://www.instagram.com/share/reel/BAHDeL2V0k
❤6
