Forwarded from Everyday resistance
خب بحمدالله و با مساعدتِ برادرانِ صهیونیست، بعد از یه حملهی نظامی، نمنم از نسخههای بومی و بهروزرسانیشدهی گروههای تکفیری برای ایران هم رونمایی میشه تا فعلا با ترور و بمبگذاری، تمرین کنن و تو آبنمک بخوابن برای جنگ داخلی و اینطور سناریوها. از فردا هم شاهد خواهید بود که گرامیانِ برانداز همینها رو بهعنوان "ارتش آزادیبخشِ خلقهای ستمدیده" پرزنت میکنن.
شب بخیر 🤚
#تحریرالشام #جبهه_النصره #جیش_العدل
@Everydayresistance1
شب بخیر 🤚
#تحریرالشام #جبهه_النصره #جیش_العدل
@Everydayresistance1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
İsmail Cəmili- Burasi 21 Azər-اسماعیل جمیلی بوراسی ۲۱ آذر
خاطره اسد بهرنگی از مراسم کتاب سوزان مدرسه ۲۱ آذر
یک هفته از ۲۱ آذر گذشت رفتیم مدرسه دیدم نام مدرسه را که ۲۱ آذر مدرسه سی بود دوباره ۱۵ بهمن کرده اند. مدیر جدیدی آمده بود. بچه ها میگفتند آقای رفعتی را گرفته اند. مدیر مدرسه در جلو صف به فارسی گفت: بچه ها پیشهوری فرار کرد، متجاسرین شکست خوردند و غائله تمام شد؛ پیشهوری رفت و زبانش را هم با خود برد. اکنون با هم میرویم تا مانده آثارش را نابود کنیم. به صف شدیم و از کوچه تنگ که به کوچه میرزا حسین واعظ مشهور بود، گذشتیم. توی میدان گذر ليلاوا آتش شعله میکشید.
بچه های دیگر مدارس هم آمده بودند.
یک یک کتابها را انداختیم تو آتش. مدیر جدیدمان به هر بچه ای که کتابش را تو شعله می انداخت یک شیرینی میداد. مدیران مدارس مواظب بودند که کسی کتابش را پنهان نکند، حتما آن را بیندازد تو آتش. من هم کتابهایم را انداختم تو آتش. آن روز بعد از مراسم کتاب سوزان، مدرسه را تعطیل کردند. گفتند بروید خانه تان، فردا بیایید. پدر تو خانه ناراحت بود. میگفت آخر کتاب چه تقصیری داشت؟
برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او، اسد بهرنگی، نشر بهرنگی، تبریز ۱۳۷۸، صفحه ۶۱
یک هفته از ۲۱ آذر گذشت رفتیم مدرسه دیدم نام مدرسه را که ۲۱ آذر مدرسه سی بود دوباره ۱۵ بهمن کرده اند. مدیر جدیدی آمده بود. بچه ها میگفتند آقای رفعتی را گرفته اند. مدیر مدرسه در جلو صف به فارسی گفت: بچه ها پیشهوری فرار کرد، متجاسرین شکست خوردند و غائله تمام شد؛ پیشهوری رفت و زبانش را هم با خود برد. اکنون با هم میرویم تا مانده آثارش را نابود کنیم. به صف شدیم و از کوچه تنگ که به کوچه میرزا حسین واعظ مشهور بود، گذشتیم. توی میدان گذر ليلاوا آتش شعله میکشید.
بچه های دیگر مدارس هم آمده بودند.
یک یک کتابها را انداختیم تو آتش. مدیر جدیدمان به هر بچه ای که کتابش را تو شعله می انداخت یک شیرینی میداد. مدیران مدارس مواظب بودند که کسی کتابش را پنهان نکند، حتما آن را بیندازد تو آتش. من هم کتابهایم را انداختم تو آتش. آن روز بعد از مراسم کتاب سوزان، مدرسه را تعطیل کردند. گفتند بروید خانه تان، فردا بیایید. پدر تو خانه ناراحت بود. میگفت آخر کتاب چه تقصیری داشت؟
برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او، اسد بهرنگی، نشر بهرنگی، تبریز ۱۳۷۸، صفحه ۶۱
آن موقع زمان حکومت پیشه وری بود، کلاس چهارم ابتدایی. قصه ماکسیم گورگی توی کتاب ما بود، قصه ی چخوف توی کتاب ما بود، مثالهای ترکی و شعر صابر، شعر میرزا علی معجز ... همه ی اینها توی کتاب ما بود و آن وقت تنها موقعی که من کیف کردم که آدم هستم، بچه هستم یا دارم درس می خوانم همان سال بود. من از آنها دفاع نمی کنم، می خواهم احساس خودم را بگویم.
✍ غلامحسین ساعدی
✍ غلامحسین ساعدی
(Better4IRAN) برایایران
روزیکه ارادۀ شاه و ملت عملی شد
ارادهٔ شاه مذکور:
«در یکی از شبهای بحرانی کسالتم مولای متقیان علی علیهالسلام را به خواب دیدم که در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت»
محمدرضا پهلوی، مأموریت برای وطنم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1350، ص 87.
«همراهان من از اینکه هیچگونه صدمهای ندیده بودم، فوقالعاده تعجب میکردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت».
محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، تهران، انتشارات شهرآب،1371،ص96.
Forwarded from سکوت سبز؛
از چیزهای صاف و بیتناقض خوشم نمیآد.
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Ayla Dikmen – Anlamazdın
Hani sen acı veren kalpsizlerden olamazdın
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Jörmungandr – Don't Tell Mom I'm In Chechnya but your T72 gets hit
AKs blasting. Sound of RPG hitting tank armor. Suddenly cabin full of smoke, tank cant move any direction. Tank defense systems nor weapons dont work either. You go through emergency exit, instantly you hear AK rounds passing near your ears, sound of AK rounds hitting what is left of your T72 tank (last upgraded 1979.) You fire few defense shots just to cover your escape and go to nearest corner and you start crying, holding your AK rifle like a baby. And you start to realize your destiny is either being KIA or being captured and get executed by being burned alive by chechen forces. Or getting your skin flayed. And you realize you achieved nothing in your life... Dad alcoholic, mom sick, one brother died in afghanistan, the other is alcoholic, lives in moscow suburbs.. Sister married in belarus, the only worthy member of your family but ended contact with it long ago. And you just finished high school not so long ago, hoping you will work in your local tehnozavod but inflation has eaten everything so you go to pointless war eventually getting your miserable life terminated before it even started.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM