ملعون باد روزی که در آن مولود شدم و مبارک مباد روزی که مادرم مرا زایید.۱۴
ملعون باد کسیکه پدر مرا مژده داد و گفت که برای تو ولد نرینه ای زاییده شده است و او را بسیار شادمان گردانید. ۱۵
و آنکس مثل شهرهایی که خداوند آنها را شفقت ننموده واژگون ساخت بشود و فریادی در صبح و نعرهای در وقت ظهر بشنود.۱۶
زیرا که مرا از رحم نکشت تا مادرم قبر من باشد و رحم او همیشه آبستن ماند. ۱۷
چرا از رحم بیرون آمدم تا مشقت و غم را مشاهده نمایم و روزهایم در خجالت تلف شود؟۱۸
ارمیا ۲۰:۱۴-۲۰:۱۸
ملعون باد کسیکه پدر مرا مژده داد و گفت که برای تو ولد نرینه ای زاییده شده است و او را بسیار شادمان گردانید. ۱۵
و آنکس مثل شهرهایی که خداوند آنها را شفقت ننموده واژگون ساخت بشود و فریادی در صبح و نعرهای در وقت ظهر بشنود.۱۶
زیرا که مرا از رحم نکشت تا مادرم قبر من باشد و رحم او همیشه آبستن ماند. ۱۷
چرا از رحم بیرون آمدم تا مشقت و غم را مشاهده نمایم و روزهایم در خجالت تلف شود؟۱۸
ارمیا ۲۰:۱۴-۲۰:۱۸
❤2
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Natalia Tsupryk – Verbova Doshchechka
به درخت بید تکیه داده ام. نجوای باد در میان برگ هایش را میشنوم. جراحت خویش را با تمام وجود حس میکنم. گویا بار گذشتگان بر دوشم سنگینی میکند. زمزمه های باد را میفهمم: «ورباوایا دوشچچکا»، ای درخت بید، ای آنکه کنار پل کوچکم آرمیده ای، معشوقم چه زمانی خواهد آمد؟ با خود چه خواهد آورد؟ پاسخ را در نجوای باد میشنوم: چکمه های سرخ، چکمه های سرخ تا بر سرزمینت کشت کنی.
Forwarded from دُری گمشده
یک روز دیگه هم بدون داشتنِ گربه گذشت.
Forwarded from سطل آشغال
کاشکی با همون سیستمِ خطّیِ کنکور- دانشگاه- درس- لیسانس- ازدواج- بچّه جلو رفته بودم. از این یکی سیستمِ کنکور- دانشگاه- درس- لیسانس- اپلای؟- کار؟- کار- نه نه اپلای- چهگهیبخورم؟- اپلای؟- کار؟- واقعاًچهگهی بخورم؟ خیلی سرراستتره.
حتشپوست
حتشپوست
نخسر من أجلهم كل شيء و في النهاية نخسرهم
برایشان همه چیز را از دست میدهیم و در نهایت خودشان را.
برایشان همه چیز را از دست میدهیم و در نهایت خودشان را.
💔3
همانگونه که او وارد هزارتو شد، من نیز وارد هزارتوی خویش میشوم. اکنون در مقابل شما ایستاده ام. همسر هیچکسی، خواهر هیچ برادری. تنها ریسمانی بی سر و ته در زمان. و اینگونه همۀمان چون یکدیگر میمیریم. فارغ از خاندانی که در آن متولد شدیم، فارغ از ردایی که در آن پیچیده شدیم، فارغ از این که زمین را به مدت کوتاهی لمس کردهایم یا بلند. در آخر، همگی با یک پایان مواجهیم. آنان که در ملکوت اند ما را به فراموشی سپردهاند. آنان دیگر ما را قضاوت نمیکنند. به هنگام مرگ، من تنهاترین هستم و تنها قاضی خویش، خودم.