کنجکاوم بدونم پدر(خدای مورتیس) جوون بوده اصلا یا مثل مورگان فریمن همیشه پیر بود؟
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
برای شفاف سازی: لیدی گالادریلِ پیتر جکسون نه اون زباله ای که آمازون کرد تو چشممون (ببخشید مورفید کلارک)
طبیعتا جز ورژن پیتر جکسون لیدی گالادریل واقعی وجود نداره
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
ری اسکایواکر یک کاراکتر نیست، یک مکتبه.
مکتب دیزنی و جی جی آبرامز
Sunt lacrimae rerum
(Nevertheless, I would love to be a Macbeth witch, serving Hecaté)
I would want to be frankenstein's monster
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
If he refused to make me my wife, I would be miserable
So I wouldn't risk it
So I wouldn't risk it
👍1
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
خاک بر سر سطحیم کنن💆🏻♀️
عه. این حرفا چیه؟
اینا حرفاییه که من هر شب میزنم
اینا حرفاییه که من هر شب میزنم
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
متاسفانه زویی پرسن هستم.
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
داشتم فکر میکردم از دست دادن آدمها، حالا چه ترکت کنن چه دیگه زنده نباشن، خود لحظهی اتفاق افتادنش اون قدرها غمگین نیست
اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست
هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی
اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی و تصور کنی که خوبی، که قرار نیست اون قدرها روی روند زندگیت تأثیر بذاره
اونجایی متوجه میشی اوضاع خرابه که یه خبر خوب داری و با خودت فکر میکنی برم به فلانی بگم دوتایی ذوق کنیم، و بعد میبینی اون آدم دیگه توی زندگیت نیست
اونجایی که آهنگ موردعلاقش رو میشنوی و یادت میوفته بهش، لبخند میزنی ولی بعد از یه لحظه لبخند روی لبت خشک میشه
اونجایی که از نزدیک خونشون رد میشی و یه لحظه فکر میکنی برم بهش سر بزنم؟ و بعد یادت میوفته
از دست دادن واقعی رو آدم لا به لای این لحظهها تجربه میکنه
اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست
هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی
اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی و تصور کنی که خوبی، که قرار نیست اون قدرها روی روند زندگیت تأثیر بذاره
اونجایی متوجه میشی اوضاع خرابه که یه خبر خوب داری و با خودت فکر میکنی برم به فلانی بگم دوتایی ذوق کنیم، و بعد میبینی اون آدم دیگه توی زندگیت نیست
اونجایی که آهنگ موردعلاقش رو میشنوی و یادت میوفته بهش، لبخند میزنی ولی بعد از یه لحظه لبخند روی لبت خشک میشه
اونجایی که از نزدیک خونشون رد میشی و یه لحظه فکر میکنی برم بهش سر بزنم؟ و بعد یادت میوفته
از دست دادن واقعی رو آدم لا به لای این لحظهها تجربه میکنه
𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺
داشتم فکر میکردم از دست دادن آدمها، حالا چه ترکت کنن چه دیگه زنده نباشن، خود لحظهی اتفاق افتادنش اون قدرها غمگین نیست اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی…
بار آنهایی که دیگر نیستند بر دوشمان سنگینی میکند
👍1
𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺
داشتم فکر میکردم از دست دادن آدمها، حالا چه ترکت کنن چه دیگه زنده نباشن، خود لحظهی اتفاق افتادنش اون قدرها غمگین نیست اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی…
خاطرات خیلی قوی هستن، خاطرات...
بوی یک عطر، نسیمی که صورتت رو نوازش میکنه، عکس ها، لبخند ها، تک تک عناصر وجودی یک فرد که دیگر بخشی از ما شدن. یک نفر بودن سخت نیست، درد از اونجایی شروع میشه که دو نفر باشی و اون نفر دوم دیگه فیزیکی کنارت نباشه، هر یک از اون خاطرات مثل یه خنجر میمونن که یه لحظه قلبتو میشکافن و تو باید وانمود کنی چیزی نیست چون نمیتونی توصیف کنی دو نفر بودن رو، کلمات دیگر نمیتونن بازتاب حقیقتی باشن که دیگه وجود نداره
بوی یک عطر، نسیمی که صورتت رو نوازش میکنه، عکس ها، لبخند ها، تک تک عناصر وجودی یک فرد که دیگر بخشی از ما شدن. یک نفر بودن سخت نیست، درد از اونجایی شروع میشه که دو نفر باشی و اون نفر دوم دیگه فیزیکی کنارت نباشه، هر یک از اون خاطرات مثل یه خنجر میمونن که یه لحظه قلبتو میشکافن و تو باید وانمود کنی چیزی نیست چون نمیتونی توصیف کنی دو نفر بودن رو، کلمات دیگر نمیتونن بازتاب حقیقتی باشن که دیگه وجود نداره
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
بعضی رنجها نباید آرام بگیرند. چون با آرام گرفتنشون چیزی از انسان بودنت هم کاسته میشه. واژهای برای تسلا وجود نداره. تنها واژههایی هستن برای کسی که قبل از تو، تمام اینها رو احساس کرده. تسلا، حتی گذر رنج هم نیست، تنها نبودن در رنجه.
اون یک سال پیش غمگین بود، دیروز غمگین بود و فردا غمگین خواهد بود. در نهایت زمان، غمش رو به چیزی سبکتر خواهد کاست. اون دوباره میخنده، سرگرم میشه، به آینده فکر میکنه، کار میکنه. اما چیزی در اون تغییر کرده و شکسته شده. کسی از تو رفته. خانههای خالی نمیتونن وانمود کنن کسی در اونها زندگی میکنه.
اون یک سال پیش غمگین بود، دیروز غمگین بود و فردا غمگین خواهد بود. در نهایت زمان، غمش رو به چیزی سبکتر خواهد کاست. اون دوباره میخنده، سرگرم میشه، به آینده فکر میکنه، کار میکنه. اما چیزی در اون تغییر کرده و شکسته شده. کسی از تو رفته. خانههای خالی نمیتونن وانمود کنن کسی در اونها زندگی میکنه.