Sunt lacrimae rerum
(Nevertheless, I would love to be a Macbeth witch, serving Hecaté)
I would want to be frankenstein's monster
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
If he refused to make me my wife, I would be miserable
So I wouldn't risk it
So I wouldn't risk it
👍1
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
خاک بر سر سطحیم کنن💆🏻♀️
عه. این حرفا چیه؟
اینا حرفاییه که من هر شب میزنم
اینا حرفاییه که من هر شب میزنم
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
متاسفانه زویی پرسن هستم.
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
داشتم فکر میکردم از دست دادن آدمها، حالا چه ترکت کنن چه دیگه زنده نباشن، خود لحظهی اتفاق افتادنش اون قدرها غمگین نیست
اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست
هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی
اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی و تصور کنی که خوبی، که قرار نیست اون قدرها روی روند زندگیت تأثیر بذاره
اونجایی متوجه میشی اوضاع خرابه که یه خبر خوب داری و با خودت فکر میکنی برم به فلانی بگم دوتایی ذوق کنیم، و بعد میبینی اون آدم دیگه توی زندگیت نیست
اونجایی که آهنگ موردعلاقش رو میشنوی و یادت میوفته بهش، لبخند میزنی ولی بعد از یه لحظه لبخند روی لبت خشک میشه
اونجایی که از نزدیک خونشون رد میشی و یه لحظه فکر میکنی برم بهش سر بزنم؟ و بعد یادت میوفته
از دست دادن واقعی رو آدم لا به لای این لحظهها تجربه میکنه
اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست
هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی
اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی و تصور کنی که خوبی، که قرار نیست اون قدرها روی روند زندگیت تأثیر بذاره
اونجایی متوجه میشی اوضاع خرابه که یه خبر خوب داری و با خودت فکر میکنی برم به فلانی بگم دوتایی ذوق کنیم، و بعد میبینی اون آدم دیگه توی زندگیت نیست
اونجایی که آهنگ موردعلاقش رو میشنوی و یادت میوفته بهش، لبخند میزنی ولی بعد از یه لحظه لبخند روی لبت خشک میشه
اونجایی که از نزدیک خونشون رد میشی و یه لحظه فکر میکنی برم بهش سر بزنم؟ و بعد یادت میوفته
از دست دادن واقعی رو آدم لا به لای این لحظهها تجربه میکنه
𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺
داشتم فکر میکردم از دست دادن آدمها، حالا چه ترکت کنن چه دیگه زنده نباشن، خود لحظهی اتفاق افتادنش اون قدرها غمگین نیست اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی…
بار آنهایی که دیگر نیستند بر دوشمان سنگینی میکند
👍1
𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺
داشتم فکر میکردم از دست دادن آدمها، حالا چه ترکت کنن چه دیگه زنده نباشن، خود لحظهی اتفاق افتادنش اون قدرها غمگین نیست اون لحظه دنیات هنوز شکل همیشهست هنوز اینکه نداشتن اون انسان قراره چه شکلی باشه رو درک یا تجربه نکردی اون لحظه میتونی خودت رو گول بزنی…
خاطرات خیلی قوی هستن، خاطرات...
بوی یک عطر، نسیمی که صورتت رو نوازش میکنه، عکس ها، لبخند ها، تک تک عناصر وجودی یک فرد که دیگر بخشی از ما شدن. یک نفر بودن سخت نیست، درد از اونجایی شروع میشه که دو نفر باشی و اون نفر دوم دیگه فیزیکی کنارت نباشه، هر یک از اون خاطرات مثل یه خنجر میمونن که یه لحظه قلبتو میشکافن و تو باید وانمود کنی چیزی نیست چون نمیتونی توصیف کنی دو نفر بودن رو، کلمات دیگر نمیتونن بازتاب حقیقتی باشن که دیگه وجود نداره
بوی یک عطر، نسیمی که صورتت رو نوازش میکنه، عکس ها، لبخند ها، تک تک عناصر وجودی یک فرد که دیگر بخشی از ما شدن. یک نفر بودن سخت نیست، درد از اونجایی شروع میشه که دو نفر باشی و اون نفر دوم دیگه فیزیکی کنارت نباشه، هر یک از اون خاطرات مثل یه خنجر میمونن که یه لحظه قلبتو میشکافن و تو باید وانمود کنی چیزی نیست چون نمیتونی توصیف کنی دو نفر بودن رو، کلمات دیگر نمیتونن بازتاب حقیقتی باشن که دیگه وجود نداره
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
بعضی رنجها نباید آرام بگیرند. چون با آرام گرفتنشون چیزی از انسان بودنت هم کاسته میشه. واژهای برای تسلا وجود نداره. تنها واژههایی هستن برای کسی که قبل از تو، تمام اینها رو احساس کرده. تسلا، حتی گذر رنج هم نیست، تنها نبودن در رنجه.
اون یک سال پیش غمگین بود، دیروز غمگین بود و فردا غمگین خواهد بود. در نهایت زمان، غمش رو به چیزی سبکتر خواهد کاست. اون دوباره میخنده، سرگرم میشه، به آینده فکر میکنه، کار میکنه. اما چیزی در اون تغییر کرده و شکسته شده. کسی از تو رفته. خانههای خالی نمیتونن وانمود کنن کسی در اونها زندگی میکنه.
اون یک سال پیش غمگین بود، دیروز غمگین بود و فردا غمگین خواهد بود. در نهایت زمان، غمش رو به چیزی سبکتر خواهد کاست. اون دوباره میخنده، سرگرم میشه، به آینده فکر میکنه، کار میکنه. اما چیزی در اون تغییر کرده و شکسته شده. کسی از تو رفته. خانههای خالی نمیتونن وانمود کنن کسی در اونها زندگی میکنه.
Колония имени Горького | کولونی گورکی
خاطرات خیلی قوی هستن، خاطرات... بوی یک عطر، نسیمی که صورتت رو نوازش میکنه، عکس ها، لبخند ها، تک تک عناصر وجودی یک فرد که دیگر بخشی از ما شدن. یک نفر بودن سخت نیست، درد از اونجایی شروع میشه که دو نفر باشی و اون نفر دوم دیگه فیزیکی کنارت نباشه، هر یک از اون…
و میدونین چی جالبه؟ لحظه ای که یک رویا و خیال رو با اون آدمی که دیگه فیزیکی کنارمون نیست میبینی، در اون لحظه هم خود ایده آلت همونی هست که در آن واحد دو نفره، همونی که با اون شخص عطش نگریستن به تولد جهان داره. چنان بخشی از وجودت شده که خود ایده آلت رو هم شکل میده و اون لحظه که به خودت میای میفهمی که اون ایده آل تنها یک وهمه، و اون موقع هستش که اشک ها در خفا سرازیر میشن، اون لحظه تنها آرزو میکنی که اون بود و تو نبودی
𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺
بحث پارتنر و معشوقه هم نیست، در کل انسانهایی که دیگه توی زندگیمون نیستن
دقیقا. هر انسانی که دیگه یک وجود واحد شده با ما
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
دیگه صداشون یادم نمیآد.
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
tell me, where should i put this anger? this sadness?
what am i supposed to do with it?
should i put it next to me and let it sit there for a while?
should i swallow it, even though it might get stuck in my throat and choke me?
should i ignore it altogether?
right now i'm just holding it in my hands, unsure of what to do with it
can you tell me?
please?
it's starting to burn my hands
what am i supposed to do with it?
should i put it next to me and let it sit there for a while?
should i swallow it, even though it might get stuck in my throat and choke me?
should i ignore it altogether?
right now i'm just holding it in my hands, unsure of what to do with it
can you tell me?
please?
it's starting to burn my hands
🗿1
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
یه ته لهجه، صدای خندهش، بعد از یه سال تنها چیزیه که ازش دارم.
چقدر قسمت کمی از آدمها رو میتونی بهش چنگ بزنی تا بمونه. وقتی پیش همید، این توهم رو داری که وجودتون به هم آغشته است. پس هرگز جدا نمیشید، نه واقعا.
وقتی جدا میشید، تازه میفهمی قسمتهایی از روحت که اثر انگشت اون رو دارن، تا ابد لکهدار می مونن. بیاستفاده و خالی. قسمتهایی که تا قبل از این گرم بودن. قبلا حداقل خاطراتش رو داشتی، اما خاطرات هم شروع میکنن به سرد شدن. سعی میکنی زنده نگهشون داری، پس داستانشون رو تعریف میکنی. اما مثل تلاش برای نگه داشتن آب لای دستهاته، یا خواب خوشی که به محض بیدار شدن تمام جزئیاتش از ذهنت میپره.
شاید زیادی به سوگ فکر میکنم. با سوگ بزرگ شدم، نفس کشیدن رو این شکلی یاد گرفتم.
چقدر قسمت کمی از آدمها رو میتونی بهش چنگ بزنی تا بمونه. وقتی پیش همید، این توهم رو داری که وجودتون به هم آغشته است. پس هرگز جدا نمیشید، نه واقعا.
وقتی جدا میشید، تازه میفهمی قسمتهایی از روحت که اثر انگشت اون رو دارن، تا ابد لکهدار می مونن. بیاستفاده و خالی. قسمتهایی که تا قبل از این گرم بودن. قبلا حداقل خاطراتش رو داشتی، اما خاطرات هم شروع میکنن به سرد شدن. سعی میکنی زنده نگهشون داری، پس داستانشون رو تعریف میکنی. اما مثل تلاش برای نگه داشتن آب لای دستهاته، یا خواب خوشی که به محض بیدار شدن تمام جزئیاتش از ذهنت میپره.
شاید زیادی به سوگ فکر میکنم. با سوگ بزرگ شدم، نفس کشیدن رو این شکلی یاد گرفتم.
❤2💔2
Sunt lacrimae rerum
یه ته لهجه، صدای خندهش، بعد از یه سال تنها چیزیه که ازش دارم. چقدر قسمت کمی از آدمها رو میتونی بهش چنگ بزنی تا بمونه. وقتی پیش همید، این توهم رو داری که وجودتون به هم آغشته است. پس هرگز جدا نمیشید، نه واقعا. وقتی جدا میشید، تازه میفهمی قسمتهایی از روحت…
تکه هایی از وجودمون رو با رفتن شون از دست میدیم. نمیدونم. نمیدونم چقدر میتونم نگه دارم خودم رو، شاید سوگ چیزیه که من رو در ارتباط با اون نگه میداره، شاید تنها چیزیه که دیگه به وجودم معنا میبخشه، من رو انسان میکنه
❤1👎1😭1