𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
Photo
روز تالکین عزیز.
فکت جالب: سی اس لوئیس، نویسندهٔ سری کتاب های نارنیا کسی بود که تالکین رو به نوشتن سری سرزمین میانه تشویق کرد
فکت جالب: سی اس لوئیس، نویسندهٔ سری کتاب های نارنیا کسی بود که تالکین رو به نوشتن سری سرزمین میانه تشویق کرد
Audio
Aragorn's Coronation Song - The Oath of Elendil - Clamavi De Profundis
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Aragorn's Coronation Song - The Oath of Elendil - Clamavi De Profundis
به مناسبت روز تالکین
سوگند الندیل و شعر لوتین
سوگند الندیل و شعر لوتین
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
بله دوستان زیبایی دارم که هدیه ی تولد تالکین بهم میدن، زندگی رو بُردم.
یعنی چی؟ پس از کسی فرزندان هورین رو نگیر که من میخوام هدیه بدم بهت
Déjà Vu | دژاوو
خب فارسی زبان ملیه!
زبان تحمیلی به تمام ملت های موجود در ایران
آن موقع زمان حکومت پیشه وری بود، کلاس چهارم ابتدایی. قصه ماکسیم گورگی توی کتاب ما بود، قصه ی چخوف توی کتاب ما بود، مثالهای ترکی و شعر صابر، شعر میرزا علی معجز ... همه ی اینها توی کتاب ما بود و آن وقت تنها موقعی که من کیف کردم که آدم هستم، بچه هستم یا دارم درس می خوانم همان سال بود. من از آنها دفاع نمی کنم، می خواهم احساس خودم را بگویم.
✍ غلامحسین ساعدی
✍ غلامحسین ساعدی
خاطره اسد بهرنگی از مراسم کتاب سوزان مدرسه ۲۱ آذر
یک هفته از ۲۱ آذر گذشت رفتیم مدرسه دیدم نام مدرسه را که ۲۱ آذر مدرسه سی بود دوباره ۱۵ بهمن کرده اند. مدیر جدیدی آمده بود. بچه ها میگفتند آقای رفعتی را گرفته اند. مدیر مدرسه در جلو صف به فارسی گفت: بچه ها پیشهوری فرار کرد، متجاسرین شکست خوردند و غائله تمام شد؛ پیشهوری رفت و زبانش را هم با خود برد. اکنون با هم میرویم تا مانده آثارش را نابود کنیم. به صف شدیم و از کوچه تنگ که به کوچه میرزا حسین واعظ مشهور بود، گذشتیم. توی میدان گذر ليلاوا آتش شعله میکشید.
بچه های دیگر مدارس هم آمده بودند.
یک یک کتابها را انداختیم تو آتش. مدیر جدیدمان به هر بچه ای که کتابش را تو شعله می انداخت یک شیرینی میداد. مدیران مدارس مواظب بودند که کسی کتابش را پنهان نکند، حتما آن را بیندازد تو آتش. من هم کتابهایم را انداختم تو آتش. آن روز بعد از مراسم کتاب سوزان، مدرسه را تعطیل کردند. گفتند بروید خانه تان، فردا بیایید. پدر تو خانه ناراحت بود. میگفت آخر کتاب چه تقصیری داشت؟
برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او، اسد بهرنگی، نشر بهرنگی، تبریز ۱۳۷۸، صفحه ۶۱
یک هفته از ۲۱ آذر گذشت رفتیم مدرسه دیدم نام مدرسه را که ۲۱ آذر مدرسه سی بود دوباره ۱۵ بهمن کرده اند. مدیر جدیدی آمده بود. بچه ها میگفتند آقای رفعتی را گرفته اند. مدیر مدرسه در جلو صف به فارسی گفت: بچه ها پیشهوری فرار کرد، متجاسرین شکست خوردند و غائله تمام شد؛ پیشهوری رفت و زبانش را هم با خود برد. اکنون با هم میرویم تا مانده آثارش را نابود کنیم. به صف شدیم و از کوچه تنگ که به کوچه میرزا حسین واعظ مشهور بود، گذشتیم. توی میدان گذر ليلاوا آتش شعله میکشید.
بچه های دیگر مدارس هم آمده بودند.
یک یک کتابها را انداختیم تو آتش. مدیر جدیدمان به هر بچه ای که کتابش را تو شعله می انداخت یک شیرینی میداد. مدیران مدارس مواظب بودند که کسی کتابش را پنهان نکند، حتما آن را بیندازد تو آتش. من هم کتابهایم را انداختم تو آتش. آن روز بعد از مراسم کتاب سوزان، مدرسه را تعطیل کردند. گفتند بروید خانه تان، فردا بیایید. پدر تو خانه ناراحت بود. میگفت آخر کتاب چه تقصیری داشت؟
برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او، اسد بهرنگی، نشر بهرنگی، تبریز ۱۳۷۸، صفحه ۶۱