Déjà Vu | دژاوو
خب فارسی زبان ملیه!
زبان تحمیلی به تمام ملت های موجود در ایران
آن موقع زمان حکومت پیشه وری بود، کلاس چهارم ابتدایی. قصه ماکسیم گورگی توی کتاب ما بود، قصه ی چخوف توی کتاب ما بود، مثالهای ترکی و شعر صابر، شعر میرزا علی معجز ... همه ی اینها توی کتاب ما بود و آن وقت تنها موقعی که من کیف کردم که آدم هستم، بچه هستم یا دارم درس می خوانم همان سال بود. من از آنها دفاع نمی کنم، می خواهم احساس خودم را بگویم.
✍ غلامحسین ساعدی
✍ غلامحسین ساعدی
خاطره اسد بهرنگی از مراسم کتاب سوزان مدرسه ۲۱ آذر
یک هفته از ۲۱ آذر گذشت رفتیم مدرسه دیدم نام مدرسه را که ۲۱ آذر مدرسه سی بود دوباره ۱۵ بهمن کرده اند. مدیر جدیدی آمده بود. بچه ها میگفتند آقای رفعتی را گرفته اند. مدیر مدرسه در جلو صف به فارسی گفت: بچه ها پیشهوری فرار کرد، متجاسرین شکست خوردند و غائله تمام شد؛ پیشهوری رفت و زبانش را هم با خود برد. اکنون با هم میرویم تا مانده آثارش را نابود کنیم. به صف شدیم و از کوچه تنگ که به کوچه میرزا حسین واعظ مشهور بود، گذشتیم. توی میدان گذر ليلاوا آتش شعله میکشید.
بچه های دیگر مدارس هم آمده بودند.
یک یک کتابها را انداختیم تو آتش. مدیر جدیدمان به هر بچه ای که کتابش را تو شعله می انداخت یک شیرینی میداد. مدیران مدارس مواظب بودند که کسی کتابش را پنهان نکند، حتما آن را بیندازد تو آتش. من هم کتابهایم را انداختم تو آتش. آن روز بعد از مراسم کتاب سوزان، مدرسه را تعطیل کردند. گفتند بروید خانه تان، فردا بیایید. پدر تو خانه ناراحت بود. میگفت آخر کتاب چه تقصیری داشت؟
برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او، اسد بهرنگی، نشر بهرنگی، تبریز ۱۳۷۸، صفحه ۶۱
یک هفته از ۲۱ آذر گذشت رفتیم مدرسه دیدم نام مدرسه را که ۲۱ آذر مدرسه سی بود دوباره ۱۵ بهمن کرده اند. مدیر جدیدی آمده بود. بچه ها میگفتند آقای رفعتی را گرفته اند. مدیر مدرسه در جلو صف به فارسی گفت: بچه ها پیشهوری فرار کرد، متجاسرین شکست خوردند و غائله تمام شد؛ پیشهوری رفت و زبانش را هم با خود برد. اکنون با هم میرویم تا مانده آثارش را نابود کنیم. به صف شدیم و از کوچه تنگ که به کوچه میرزا حسین واعظ مشهور بود، گذشتیم. توی میدان گذر ليلاوا آتش شعله میکشید.
بچه های دیگر مدارس هم آمده بودند.
یک یک کتابها را انداختیم تو آتش. مدیر جدیدمان به هر بچه ای که کتابش را تو شعله می انداخت یک شیرینی میداد. مدیران مدارس مواظب بودند که کسی کتابش را پنهان نکند، حتما آن را بیندازد تو آتش. من هم کتابهایم را انداختم تو آتش. آن روز بعد از مراسم کتاب سوزان، مدرسه را تعطیل کردند. گفتند بروید خانه تان، فردا بیایید. پدر تو خانه ناراحت بود. میگفت آخر کتاب چه تقصیری داشت؟
برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او، اسد بهرنگی، نشر بهرنگی، تبریز ۱۳۷۸، صفحه ۶۱
دارم کتب مارکس رو معرفی میکنم طرف رندم اومده میگه «لیبرالیسم» میزس و مانیفست ناکمونیست رو بخون. فکر میکنی من مثل تو با یه کتاب تفکر سیاسیم شکل میگیره؟
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Ola Gjeilo: Serenity (O Magnum Mysterium)
WHEN EXPOSING A CRIME IS TREATED AS COMMITTING A CRIME, YOU ARE BEING RULED BY CRIMINALS
#free_Assange
#free_Assange
👍1
Forwarded from "Opal"
اون لبخند ترسیدهی خانواده وقتی داری میرینی به اون فامیل بیتربیت و بیشعورت خیلی بهم حس خوبی میده.
😁4
"Opal"
Voice message
Wow.
حقیقتا بعضیا نظر ندن میمیرن. براح اصلا خسیس هم هستم به تو چه؟ ایح
تعدادی وکیل یافتیم برای یارو در میان ممبر ها
حقیقتا بعضیا نظر ندن میمیرن. براح اصلا خسیس هم هستم به تو چه؟ ایح
تعدادی وکیل یافتیم برای یارو در میان ممبر ها
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Wow. حقیقتا بعضیا نظر ندن میمیرن. براح اصلا خسیس هم هستم به تو چه؟ ایح تعدادی وکیل یافتیم برای یارو در میان ممبر ها
خیلی بهشون خوشمیگذره وقتی آپشنش رو دارند