Forwarded from راه مارکس
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"تنها چیزی که برای من باقی می ماند این است که به کارگران بگویم: من استعفا نمی دهم! من در یک گذار تاریخی قرار گرفته ام، من برای وفاداری به مردم زندگی خود را هزینه خواهم کرد. و من به آنها می گویم که مطمئن هستم دانه هایی که در وجدان هزاران و هزاران شیلیایی کاشته ایم هیچگاه خشک نمی شوند.
آنها زور و قدرت دارند و خواهند توانست بر ما مسلط شوند، اما فرایندهای اجتماعی را نه جنایت می تواند متوقف کند و نه زور. تاریخ از آن ماست و مردم تاریخ می سازند."
-آخرین صحبت های رفیق سالوادور آلنده پیش از مرگ در جریان کودتا. ۱۱سپتامبر۱۹۷۳
#ویدئو | راه مارکس
@MarxWay
آنها زور و قدرت دارند و خواهند توانست بر ما مسلط شوند، اما فرایندهای اجتماعی را نه جنایت می تواند متوقف کند و نه زور. تاریخ از آن ماست و مردم تاریخ می سازند."
-آخرین صحبت های رفیق سالوادور آلنده پیش از مرگ در جریان کودتا. ۱۱سپتامبر۱۹۷۳
#ویدئو | راه مارکس
@MarxWay
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سعید در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ و در شب عروسیاش با سکینه قزلایاق به وسیلهٔ پاسداران دستگیر شد. سکینه قزلایاق خواهر ابوالفضل قزلایاق و از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بود. نخست دو پاسدار وارد شدند و خواستند او را به بهانۀ قاچاق ارز یا چیزی شبیه به آن دستگیر کنند. سعید همراهشان نرفت. پاسداران رفتند و با شمار بیشتری برگشتند و این بار پذیرفتند تا پایان مراسم مزاحمت نکنند اما بعد او را ببرند، چند سؤال بپرسند و دو ساعت بعد خودشان بازگردانند. اما سرانجام مراسم با شلیک هوایی پایان یافت؛ سعید را بردند و پس از ۶۶ روز شکنجه در سحرگاه اول تیر ۱۳۶۰ به جوخهٔ اعدام سپرده و تیرباران شد.
از او خواستند بیاید در نمایش و مصاحبه تلویزیونی ندامت کند تا اعدام نشود اما او نپذیرفت و جانش را در راه آرمانش داد.
از او خواستند بیاید در نمایش و مصاحبه تلویزیونی ندامت کند تا اعدام نشود اما او نپذیرفت و جانش را در راه آرمانش داد.
❤1
Ironic, the activity causing joy and bringing color to my life is also the one which saddens me the most. Like a sanctuary of laughter and love, echoed with the painful silence of loss
شاعر با علاقه فراوان پرسید:« مگر نویسنده هستی؟»
مهمان چهره درهم کشید، ایوان را با مشت تهدید کرد و گفت:«من یک مرشدم.»
قیافه اش جدی شد و از جیب ردایش کلاه چرب و چیل سیاهی بیرون کشید که بر آن حرف «میم» با ابریشم زرد، قلاب دوزی شده بود. کلاه را به سر گذاشت و برای اثبات مرشدی اش، اول نیمرخ و سپس تمام رخش را به ایوان نشان داد و آنگاه به طور مرموزی اضافه کرد:«او با دست های خودش این را برایم دوخته.»
«اسمت چیست؟»
مهمان عجیب، با نفرتی عمیق جواب داد:« دیگر اسمی ندارم. اسمم را مانند زندگی رها کرده ام. حرفش را هم نزن.»
ایوان با احتیاط پرسید:«اقلا چیزی درباره رمانت برایم بگو.»
مهمان آغاز صحبت کرد:«حالا که مایلید، باید بگویم که زندگی ام چندان معمولی نبوده.»
تاریخ خوانده بود، و ظاهرا دو سال پیش در یکی از موزه های مسکو کار میکرد؛ مترجم هم بود.
ایوان پرسید:« از کدام زبان ترجمه میکنید؟»
مهمان جواب داد:« به غیر از زبان خودمان، پنج زبان میدانم؛ انگلیسی، فرانسه، آلمانی، لاتین، یونانی. کمی هم ایتالیایی بلدم.»
ایوان از غبطه سوتی زد:«اوه!»
تاریخدان تنها زندگی میکرد، خویشاوندی نداشت و تقریبا هیچکس را در مسکو نمیشناخت. ناگهان یک روز جایزه ای برد به مبلغ صد هزار روبل.
مهمان که کلاه سیاهش را کماکان به سر داشت:«تصورش را میکنی که چقدر تعجب کردم وقتی بالاخره بلیط بخت آزمایی را در لابلای سبد رخت های چرک پیدا کردم و دیدم که شماره بلیط درست همان شماره ای است که در روزنامه چاپ شده و توضیح داد:«بلیط را موزه به من داده بود.»
مهمان مرموز ایوان، بعد از آنکه صدهزار روبلش را برده بود، چند کتاب خریده بو، از اتاقش در خیابان میاس تینتسکایا نقل مکان کرده بود...
غرغر کنان گفت:«چه هلفدانی کثیفی!»
... و دو اتاق در زیرزمین خانه کوچک باغچه داری، نزدیکیهای خیابان آربات اجاره کرده بود. کارش را هم در موزه ول کرد و شروع کرد به نوشتن رمانی درباره پونتیوس پیلاطس.
راوی که چشمهایش برق میزد، آهسته گفت:«آه که چه دوره ماهی بود! یک آپارتمان نقلی مستقل با راهرو و دستشویی و آب لوله کشی.» و با غرور افزود:«پنجره های کوچکی هم داشت که مشرف بود به راهباریکۀ توی باغچه. چند قدم آنطرف تر، نزدیک در باغچه، یک گل یاس بود و یک یک درخت زیزفون و یک درخت افرا. وای بر من! در زمستان به ندرت کسی در باغچه دیده میشد؛ و صدای خرد شدن برفها هرگز بهگوشم نمیرسید. در بخاری کوچکم هم هميشه آتشی میسوخت. ولی ناگهان بهار آمد و از لابلای پنجرههای گلآلودم» اولین شاخههای عریان و اولین جوانههای برگ درختان را دیدم. بهار گذشته اتفاقی افتاد که به مراتب شیرینتر بود از بردن صد هزار روبل که باید قبول کرد پول واقعاً هنگفتی است.»
ایوان که با دقت گوش میداد موافقت کرد: «بله واقعا»
«پنجره را باز کرده بودم و در اتاق دوم که خیلی کوچک بود. نشسته بودم.»
مهمان با ایما و اشاره اندازههایی را نشان میداد. «اینطوری. کاناپه اینجا بود کاناپه
دیگری در کنار دیوان، چراغ قشنگی روی میز میان دو کاناپه. یک قفسه کتاب نزدیک
پنجره و یک میز تحریر اینجا البته اتاق اصلی خیلی بزرگتر بود - چهارده متر مربع
کتاب، بازهم کتاب و یک بخاری. خیلی جای خوبی بود. چقدر لالهها خوشبو بود. از خستگی گیج شده بودم. و به آخرهای کتاب پیلاطس رسیده بودم...»
ایوان با تعجب گفت: «ردای سفید حاشيه سرخ، این احساس را خوب میفهمم»
«دقیقا! پیلاطس با سرعت بهپایان نزدیک میشد و حتی میدانستم که آخرین
کلمات رمان چه باید باشد - پنجمین حاکم یهود؛ پونتیوس پیلاطس سلحشور.
طبعاً گاهی میرفتم قدم میزدم. صدهزار روبل پول زیادی است و یک کتشلوار شیک هم داشتم. گاهی هم برای ناهار به رستوران میرفتم. آن روزها یک رستوران خیلی خوب در خیابان آربات بود؛ نمیدانم هنوز هست یا نه.»
مهمان چهره درهم کشید، ایوان را با مشت تهدید کرد و گفت:«من یک مرشدم.»
قیافه اش جدی شد و از جیب ردایش کلاه چرب و چیل سیاهی بیرون کشید که بر آن حرف «میم» با ابریشم زرد، قلاب دوزی شده بود. کلاه را به سر گذاشت و برای اثبات مرشدی اش، اول نیمرخ و سپس تمام رخش را به ایوان نشان داد و آنگاه به طور مرموزی اضافه کرد:«او با دست های خودش این را برایم دوخته.»
«اسمت چیست؟»
مهمان عجیب، با نفرتی عمیق جواب داد:« دیگر اسمی ندارم. اسمم را مانند زندگی رها کرده ام. حرفش را هم نزن.»
ایوان با احتیاط پرسید:«اقلا چیزی درباره رمانت برایم بگو.»
مهمان آغاز صحبت کرد:«حالا که مایلید، باید بگویم که زندگی ام چندان معمولی نبوده.»
تاریخ خوانده بود، و ظاهرا دو سال پیش در یکی از موزه های مسکو کار میکرد؛ مترجم هم بود.
ایوان پرسید:« از کدام زبان ترجمه میکنید؟»
مهمان جواب داد:« به غیر از زبان خودمان، پنج زبان میدانم؛ انگلیسی، فرانسه، آلمانی، لاتین، یونانی. کمی هم ایتالیایی بلدم.»
ایوان از غبطه سوتی زد:«اوه!»
تاریخدان تنها زندگی میکرد، خویشاوندی نداشت و تقریبا هیچکس را در مسکو نمیشناخت. ناگهان یک روز جایزه ای برد به مبلغ صد هزار روبل.
مهمان که کلاه سیاهش را کماکان به سر داشت:«تصورش را میکنی که چقدر تعجب کردم وقتی بالاخره بلیط بخت آزمایی را در لابلای سبد رخت های چرک پیدا کردم و دیدم که شماره بلیط درست همان شماره ای است که در روزنامه چاپ شده و توضیح داد:«بلیط را موزه به من داده بود.»
مهمان مرموز ایوان، بعد از آنکه صدهزار روبلش را برده بود، چند کتاب خریده بو، از اتاقش در خیابان میاس تینتسکایا نقل مکان کرده بود...
غرغر کنان گفت:«چه هلفدانی کثیفی!»
... و دو اتاق در زیرزمین خانه کوچک باغچه داری، نزدیکیهای خیابان آربات اجاره کرده بود. کارش را هم در موزه ول کرد و شروع کرد به نوشتن رمانی درباره پونتیوس پیلاطس.
راوی که چشمهایش برق میزد، آهسته گفت:«آه که چه دوره ماهی بود! یک آپارتمان نقلی مستقل با راهرو و دستشویی و آب لوله کشی.» و با غرور افزود:«پنجره های کوچکی هم داشت که مشرف بود به راهباریکۀ توی باغچه. چند قدم آنطرف تر، نزدیک در باغچه، یک گل یاس بود و یک یک درخت زیزفون و یک درخت افرا. وای بر من! در زمستان به ندرت کسی در باغچه دیده میشد؛ و صدای خرد شدن برفها هرگز بهگوشم نمیرسید. در بخاری کوچکم هم هميشه آتشی میسوخت. ولی ناگهان بهار آمد و از لابلای پنجرههای گلآلودم» اولین شاخههای عریان و اولین جوانههای برگ درختان را دیدم. بهار گذشته اتفاقی افتاد که به مراتب شیرینتر بود از بردن صد هزار روبل که باید قبول کرد پول واقعاً هنگفتی است.»
ایوان که با دقت گوش میداد موافقت کرد: «بله واقعا»
«پنجره را باز کرده بودم و در اتاق دوم که خیلی کوچک بود. نشسته بودم.»
مهمان با ایما و اشاره اندازههایی را نشان میداد. «اینطوری. کاناپه اینجا بود کاناپه
دیگری در کنار دیوان، چراغ قشنگی روی میز میان دو کاناپه. یک قفسه کتاب نزدیک
پنجره و یک میز تحریر اینجا البته اتاق اصلی خیلی بزرگتر بود - چهارده متر مربع
کتاب، بازهم کتاب و یک بخاری. خیلی جای خوبی بود. چقدر لالهها خوشبو بود. از خستگی گیج شده بودم. و به آخرهای کتاب پیلاطس رسیده بودم...»
ایوان با تعجب گفت: «ردای سفید حاشيه سرخ، این احساس را خوب میفهمم»
«دقیقا! پیلاطس با سرعت بهپایان نزدیک میشد و حتی میدانستم که آخرین
کلمات رمان چه باید باشد - پنجمین حاکم یهود؛ پونتیوس پیلاطس سلحشور.
طبعاً گاهی میرفتم قدم میزدم. صدهزار روبل پول زیادی است و یک کتشلوار شیک هم داشتم. گاهی هم برای ناهار به رستوران میرفتم. آن روزها یک رستوران خیلی خوب در خیابان آربات بود؛ نمیدانم هنوز هست یا نه.»
Колония имени Горького | کولونی گورکی
شاعر با علاقه فراوان پرسید:« مگر نویسنده هستی؟» مهمان چهره درهم کشید، ایوان را با مشت تهدید کرد و گفت:«من یک مرشدم.» قیافه اش جدی شد و از جیب ردایش کلاه چرب و چیل سیاهی بیرون کشید که بر آن حرف «میم» با ابریشم زرد، قلاب دوزی شده بود. کلاه را به سر گذاشت و برای…
در اینجا چشمهایش گشادتر شد و در حالیکه چیزی زیر لب میگفت، بهماه خیره شده بود: «زن چند تا از این گلهای زرد بدترکیب دستش بود. اسمشان را نمیدانم ولی هميشه اولین گل بهارند. گلها بر متن سیاهی لباسش بیشتر به چشم میزد؛ گل زرد داشت. رنگ زشتی است. از خیابان تورسکایا بهداخل یک کوچه فرعی پیچید و بهپشت سر نگاه کرد. خیابان تورسکایا را که بلدی؟ قسم میخورم حداقل هزار نفر توی کوچه بودند. ولی او بجز من کسی را ندید. رنج از چهرهاش میبارید و تنهایی عجیب چشمهایش بیشتر از زیباییاش مجذوبم کرد.
بهدنبال علامت رنگ زرد من هم وارد کوچه فرعی شدم و بهدنبالش رفتم. از کوچه غمزده و پرپیچ و خمی گذشتيم بیآنکه کلمهای رد و بدل کنیم؛ او از یک طرف کوچه و من از طرف دیگر. جز ما کسی در کوچه نبود» در عذاب بودم. احساس میکردم باید به او چیزی بگویم و میترسیدم مبادا نتوانم کلمهای بر زبان بیاورم و آنوقت ناپدید شود و دیگر هرگز نبینمش؛ شاید باورتان نشود. ولی زن همان وقت بهمن رو کرد و گفت:
- از گلهای من خوشتان میآید؟
«صدایش را دقیقاً به خاطر دارم. کم و بیش آهسته بود، ولی حالت خاصی داشت. شاید فکر کنید که بیربط میگویم ولی حس میکردم صدا به دیوار زرد کثیف آنطرف خیابان میخورد و منعکس میشود. فوراًبهآن طرف کوچه رفتم و بهنزدیکش که رسیدم؛ گفتم:
- نخیر
«با تعجب نگاهم میکرد و ناگهان، بیهیچ نشان و امارۀ قبلی، دانستم که تمام عمر عاشق این زن بودهام. عجیب نیست؟ حتماً میگویید دیوانهام.»
ایوان با تعجب گفت: «اصلاً چنین چیزی نیست» و اضافه کرد: «خواهش میکنم ادامه بدهید.»
مهمان ادامه داد: «بله با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-یعنی از هیچ گلی خوشتان نمیآید؟
«احساس میکردم در لحن صحبتش کمی خصومت هست. در کنارش راه افتادم؛
سعی کردم شانه بهشانۀ او بروم و خودم هم متحیر شدم که اصلاً خجالت نمیکشم.
گفتم:
-نه ازگل خوشم میآید، از این نوعش خوشم نمیآید.
از چه گلی خوشتان میآید؟
-عاشق گل سرخم.
بهدنبال علامت رنگ زرد من هم وارد کوچه فرعی شدم و بهدنبالش رفتم. از کوچه غمزده و پرپیچ و خمی گذشتيم بیآنکه کلمهای رد و بدل کنیم؛ او از یک طرف کوچه و من از طرف دیگر. جز ما کسی در کوچه نبود» در عذاب بودم. احساس میکردم باید به او چیزی بگویم و میترسیدم مبادا نتوانم کلمهای بر زبان بیاورم و آنوقت ناپدید شود و دیگر هرگز نبینمش؛ شاید باورتان نشود. ولی زن همان وقت بهمن رو کرد و گفت:
- از گلهای من خوشتان میآید؟
«صدایش را دقیقاً به خاطر دارم. کم و بیش آهسته بود، ولی حالت خاصی داشت. شاید فکر کنید که بیربط میگویم ولی حس میکردم صدا به دیوار زرد کثیف آنطرف خیابان میخورد و منعکس میشود. فوراًبهآن طرف کوچه رفتم و بهنزدیکش که رسیدم؛ گفتم:
- نخیر
«با تعجب نگاهم میکرد و ناگهان، بیهیچ نشان و امارۀ قبلی، دانستم که تمام عمر عاشق این زن بودهام. عجیب نیست؟ حتماً میگویید دیوانهام.»
ایوان با تعجب گفت: «اصلاً چنین چیزی نیست» و اضافه کرد: «خواهش میکنم ادامه بدهید.»
مهمان ادامه داد: «بله با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-یعنی از هیچ گلی خوشتان نمیآید؟
«احساس میکردم در لحن صحبتش کمی خصومت هست. در کنارش راه افتادم؛
سعی کردم شانه بهشانۀ او بروم و خودم هم متحیر شدم که اصلاً خجالت نمیکشم.
گفتم:
-نه ازگل خوشم میآید، از این نوعش خوشم نمیآید.
از چه گلی خوشتان میآید؟
-عاشق گل سرخم.
Колония имени Горького | کولونی گورکی
در اینجا چشمهایش گشادتر شد و در حالیکه چیزی زیر لب میگفت، بهماه خیره شده بود: «زن چند تا از این گلهای زرد بدترکیب دستش بود. اسمشان را نمیدانم ولی هميشه اولین گل بهارند. گلها بر متن سیاهی لباسش بیشتر به چشم میزد؛ گل زرد داشت. رنگ زشتی است. از خیابان تورسکایا…
«فوراً از اینکه اين حرف را زدم پشیمان شدم، چون او لبخندی زد و گلهایش را انداخت توی جوی. من که کمی شرمزده شده بودم گلها را برداشتم و بهاو دادم، ولی او با لبخندی آنها را پس زد و مجبور شدم خودم آنها را بهدست بگیرم.
«مدتی در سکوت قدم زیم تا اینکه گلها را از دستم گرفت و کنار کوچه انداخت و دستش را که در دستکش سیاه بود در دستم گذاشت و باز قدم زدیم.»
ایوان گفت: «لطفاً ادامه بدهید؛ خواهش میکنم چیزی را از قلم نیندازید.»
مهمان گفت: «خوب. بعدش را که دیگر خودتان میتوانید حدس بزنید.»
با آستین دست راستش، اشکی راکه ناگهان سرازیر شده بود، پاک کرد و ادامه داد:
«عشق گریبان ما را گرفت درست همانطوری که قاتلی یکدفعه از کوچهای تاریک سر آدم هوار میشود. هردومان را تکان داد -همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تيغه چاقو. بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سالها پیش حتی بیآنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بودهایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی میکرده و من هم با آن دخترک... اسمش چه بود... زندگی میکردم.»
بزدومنی پرسید: «باکی زندگی میکردی؟»
مهمان که بیهوده میکوشید با بشکن زدن نام دختر را بهیاد بیاورد میگفت: «با...
اه... آن دخترک... اسمش...»
«آیا با او ازدواج کرده بودی؟»
«بله البته. بههمین دلیل فراموش کردن اسمش واقعاً خجالت آور است. فکر کنم
اسمش واریا بود... شاید هم مانیا... بود... نه نه، خودش است. واریا. لباس راهراه میپوشید و در موزه کار میکرد. فایدهای ندارد. چیزی یادم نمیآید. بگذریم، میگفت آن روز به این دلیل گل زرد بهدستش گرفته بود که من بتوانم پیدایش کنم و میگفت اگر اين اتفاق نمیافتاده خودش را میکشت، چون
زندگیاش تهی شده بود.
«بله عشق هردوی ما را با هم یکدفعه تکان داد. یک ساعت بعد، بیآنکه بفهمیم،
بهساحل رودخانه زیر دیوار کرملین رسیده بودیم و من همانجا فهمیدم که عاشق یکدیگریم. چنان صحبت میکردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سالها
همدیگر را میشناسیم. آفتاب ماه مه بر ما میتابید و زن معشوقه من شد.
«مدتی در سکوت قدم زیم تا اینکه گلها را از دستم گرفت و کنار کوچه انداخت و دستش را که در دستکش سیاه بود در دستم گذاشت و باز قدم زدیم.»
ایوان گفت: «لطفاً ادامه بدهید؛ خواهش میکنم چیزی را از قلم نیندازید.»
مهمان گفت: «خوب. بعدش را که دیگر خودتان میتوانید حدس بزنید.»
با آستین دست راستش، اشکی راکه ناگهان سرازیر شده بود، پاک کرد و ادامه داد:
«عشق گریبان ما را گرفت درست همانطوری که قاتلی یکدفعه از کوچهای تاریک سر آدم هوار میشود. هردومان را تکان داد -همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تيغه چاقو. بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سالها پیش حتی بیآنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بودهایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی میکرده و من هم با آن دخترک... اسمش چه بود... زندگی میکردم.»
بزدومنی پرسید: «باکی زندگی میکردی؟»
مهمان که بیهوده میکوشید با بشکن زدن نام دختر را بهیاد بیاورد میگفت: «با...
اه... آن دخترک... اسمش...»
«آیا با او ازدواج کرده بودی؟»
«بله البته. بههمین دلیل فراموش کردن اسمش واقعاً خجالت آور است. فکر کنم
اسمش واریا بود... شاید هم مانیا... بود... نه نه، خودش است. واریا. لباس راهراه میپوشید و در موزه کار میکرد. فایدهای ندارد. چیزی یادم نمیآید. بگذریم، میگفت آن روز به این دلیل گل زرد بهدستش گرفته بود که من بتوانم پیدایش کنم و میگفت اگر اين اتفاق نمیافتاده خودش را میکشت، چون
زندگیاش تهی شده بود.
«بله عشق هردوی ما را با هم یکدفعه تکان داد. یک ساعت بعد، بیآنکه بفهمیم،
بهساحل رودخانه زیر دیوار کرملین رسیده بودیم و من همانجا فهمیدم که عاشق یکدیگریم. چنان صحبت میکردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سالها
همدیگر را میشناسیم. آفتاب ماه مه بر ما میتابید و زن معشوقه من شد.
Колония имени Горького | کولونی گورکی
«فوراً از اینکه اين حرف را زدم پشیمان شدم، چون او لبخندی زد و گلهایش را انداخت توی جوی. من که کمی شرمزده شده بودم گلها را برداشتم و بهاو دادم، ولی او با لبخندی آنها را پس زد و مجبور شدم خودم آنها را بهدست بگیرم. «مدتی در سکوت قدم زیم تا اینکه گلها را از…
«هر روز سر ظهر بهدیدنم میآمد. از صبح زود انتظارش را میکشیدم. از شدت انتظار خیالاتی میشدم و روی میز مرتب چیزهای مختلف میدیدم. بعداز ده دقیقه، کنار پنجره کوچکم مینشستم و منتظر شنیدن صدای در قدیمی باغچه میماندم. عجیب بود. پیش از ملاقاتمان هرگز کسی بهآن باغچه نیامده بود. حالا بهنظرم میرسید که همه شهر در آن جمعاند. در ناله میکرد، قلبم تند میزد و آنطرف پنجره، بمحاذات سرم یک جفت پوتین گلآلود ظاهر میشد. چاقو تیزکن بود. در خانه ما چه کسی چاقو تیزکن میخواست؟ چه چیزی برای تیز کردن وجود داشت؟ چاقوی
چه کسی؟
«او فقط روزی یک بار از در باغچه وارد میشد ولی هر روز صبح حداقل دهبار، قلبم از صداهای عوضی فرو میریخت؛ ولی وقتی نوبت او میرسید و عقربه های ساعت ظهر را نشان میداد، قلبم تندتر میزد تا آنکه کفشهایش با نوار چرم سیاه براق و سگک آهنین، تقریباً بیصدا؛ بهمحاذات پنجرۀ زیرزمین من میرسید.
«گاهی محض شوخی, کنار پنجرۀ دوم میایستاد و با پاشنۀ کفشش بهشيشه
میزد. در یک چشم بههم زدن؛ خودم را بهپنجره میرساندم» ولی هميشه کفش و
لباس ابریشم سیاهش که جلو نور را گرفته بود, ناپدید میشد و من هم میدویدم
به طرف راهرو که در برایش باز کنم.
«هیچ کس از رابطۀ ما خبر نداشت. این را قسم میخورم با اینکه معمولا رسم نبود که این نوع روابط را کاملاً پنهان کنند. شوهرش خبر نداشت، دوستانمان نمیدانستند. البته مستأجرین دیگر آن ساختمان قدیمی و فراموش شده باخبر بودند، چون میدیدند که هر روز زنی به سراغم میآید؛ ولی اسمش را نمیدانستند.»
ایوان که عمیقاً تحت تأثیر این داستان عاشقانه قرار گرفته بوده پرسید: «اسمش چه بود؟»
مهمان بهصورتش حالتی داد که معنایش این بود که اسم را هرگز برای کسی فاش
نخواهد کرد و بهروایت خود ادامه داد.
مرشد و معشوقهاش چنان عاشق یکدیگر شدند که دیگر جداییشان متصور نبود.
مرشد و مارگاریتا -میخاییل بولگاکف
چه کسی؟
«او فقط روزی یک بار از در باغچه وارد میشد ولی هر روز صبح حداقل دهبار، قلبم از صداهای عوضی فرو میریخت؛ ولی وقتی نوبت او میرسید و عقربه های ساعت ظهر را نشان میداد، قلبم تندتر میزد تا آنکه کفشهایش با نوار چرم سیاه براق و سگک آهنین، تقریباً بیصدا؛ بهمحاذات پنجرۀ زیرزمین من میرسید.
«گاهی محض شوخی, کنار پنجرۀ دوم میایستاد و با پاشنۀ کفشش بهشيشه
میزد. در یک چشم بههم زدن؛ خودم را بهپنجره میرساندم» ولی هميشه کفش و
لباس ابریشم سیاهش که جلو نور را گرفته بود, ناپدید میشد و من هم میدویدم
به طرف راهرو که در برایش باز کنم.
«هیچ کس از رابطۀ ما خبر نداشت. این را قسم میخورم با اینکه معمولا رسم نبود که این نوع روابط را کاملاً پنهان کنند. شوهرش خبر نداشت، دوستانمان نمیدانستند. البته مستأجرین دیگر آن ساختمان قدیمی و فراموش شده باخبر بودند، چون میدیدند که هر روز زنی به سراغم میآید؛ ولی اسمش را نمیدانستند.»
ایوان که عمیقاً تحت تأثیر این داستان عاشقانه قرار گرفته بوده پرسید: «اسمش چه بود؟»
مهمان بهصورتش حالتی داد که معنایش این بود که اسم را هرگز برای کسی فاش
نخواهد کرد و بهروایت خود ادامه داد.
مرشد و معشوقهاش چنان عاشق یکدیگر شدند که دیگر جداییشان متصور نبود.
مرشد و مارگاریتا -میخاییل بولگاکف
❤3
صبح ملایمی است، باید روز خوبی باشد اما من یقین دارم که آدم ها این خوشی را بر من سیاه خواهند کرد
📚در جستجوی نان
ماکسیم گورکی
📚در جستجوی نان
ماکسیم گورکی
❤1
Forwarded from ineptias
منم از این حرکتا بزنم
🕊️• این پیام رو فور کنید و تا فردا، باتوجه به وایب چنلتون یه نوع پرنده رو بهتون اختصاص میدم. (توجه کنید که اگه چنلتون خصوصی باشه و توش جوین نباشم نمیتونم فورواردتون رو ببینم.)
🕊️• این پیام رو فور کنید و تا فردا، باتوجه به وایب چنلتون یه نوع پرنده رو بهتون اختصاص میدم. (توجه کنید که اگه چنلتون خصوصی باشه و توش جوین نباشم نمیتونم فورواردتون رو ببینم.)
Forwarded from ineptias
• Finch’s stuff
هدهد - سازگار، کنجکاو و ماجراجو؛ صفاتی که بر نگاره ابزار پرواز نقش بستهاند. تاج آرمانگرایش نوازنده ریتمی انقلابی در راه غنیسازی سمفونی کاوش ملیلههای تاریخی میشود، تا سایه گمشده و اسرار پنهان در درختان کهن، از میان ترکهای اندیشمندی چکه کنند و قطرات سرچشمه تغییر و تعمیر شوند.
هدهد - سازگار، کنجکاو و ماجراجو؛ صفاتی که بر نگاره ابزار پرواز نقش بستهاند. تاج آرمانگرایش نوازنده ریتمی انقلابی در راه غنیسازی سمفونی کاوش ملیلههای تاریخی میشود، تا سایه گمشده و اسرار پنهان در درختان کهن، از میان ترکهای اندیشمندی چکه کنند و قطرات سرچشمه تغییر و تعمیر شوند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Žižek doesn't miss
Auf, Auf Zum Kampf
Hannes Wader
Wir fürchten nicht, ja nicht
Den Donner der Kanonen
Wir fürchten nicht, ja nicht
Die grüne Polizei
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
Den Donner der Kanonen
Wir fürchten nicht, ja nicht
Die grüne Polizei
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
❤1