Колония имени Горького | کولونی گورکی
شاعر با علاقه فراوان پرسید:« مگر نویسنده هستی؟» مهمان چهره درهم کشید، ایوان را با مشت تهدید کرد و گفت:«من یک مرشدم.» قیافه اش جدی شد و از جیب ردایش کلاه چرب و چیل سیاهی بیرون کشید که بر آن حرف «میم» با ابریشم زرد، قلاب دوزی شده بود. کلاه را به سر گذاشت و برای…
در اینجا چشمهایش گشادتر شد و در حالیکه چیزی زیر لب میگفت، بهماه خیره شده بود: «زن چند تا از این گلهای زرد بدترکیب دستش بود. اسمشان را نمیدانم ولی هميشه اولین گل بهارند. گلها بر متن سیاهی لباسش بیشتر به چشم میزد؛ گل زرد داشت. رنگ زشتی است. از خیابان تورسکایا بهداخل یک کوچه فرعی پیچید و بهپشت سر نگاه کرد. خیابان تورسکایا را که بلدی؟ قسم میخورم حداقل هزار نفر توی کوچه بودند. ولی او بجز من کسی را ندید. رنج از چهرهاش میبارید و تنهایی عجیب چشمهایش بیشتر از زیباییاش مجذوبم کرد.
بهدنبال علامت رنگ زرد من هم وارد کوچه فرعی شدم و بهدنبالش رفتم. از کوچه غمزده و پرپیچ و خمی گذشتيم بیآنکه کلمهای رد و بدل کنیم؛ او از یک طرف کوچه و من از طرف دیگر. جز ما کسی در کوچه نبود» در عذاب بودم. احساس میکردم باید به او چیزی بگویم و میترسیدم مبادا نتوانم کلمهای بر زبان بیاورم و آنوقت ناپدید شود و دیگر هرگز نبینمش؛ شاید باورتان نشود. ولی زن همان وقت بهمن رو کرد و گفت:
- از گلهای من خوشتان میآید؟
«صدایش را دقیقاً به خاطر دارم. کم و بیش آهسته بود، ولی حالت خاصی داشت. شاید فکر کنید که بیربط میگویم ولی حس میکردم صدا به دیوار زرد کثیف آنطرف خیابان میخورد و منعکس میشود. فوراًبهآن طرف کوچه رفتم و بهنزدیکش که رسیدم؛ گفتم:
- نخیر
«با تعجب نگاهم میکرد و ناگهان، بیهیچ نشان و امارۀ قبلی، دانستم که تمام عمر عاشق این زن بودهام. عجیب نیست؟ حتماً میگویید دیوانهام.»
ایوان با تعجب گفت: «اصلاً چنین چیزی نیست» و اضافه کرد: «خواهش میکنم ادامه بدهید.»
مهمان ادامه داد: «بله با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-یعنی از هیچ گلی خوشتان نمیآید؟
«احساس میکردم در لحن صحبتش کمی خصومت هست. در کنارش راه افتادم؛
سعی کردم شانه بهشانۀ او بروم و خودم هم متحیر شدم که اصلاً خجالت نمیکشم.
گفتم:
-نه ازگل خوشم میآید، از این نوعش خوشم نمیآید.
از چه گلی خوشتان میآید؟
-عاشق گل سرخم.
بهدنبال علامت رنگ زرد من هم وارد کوچه فرعی شدم و بهدنبالش رفتم. از کوچه غمزده و پرپیچ و خمی گذشتيم بیآنکه کلمهای رد و بدل کنیم؛ او از یک طرف کوچه و من از طرف دیگر. جز ما کسی در کوچه نبود» در عذاب بودم. احساس میکردم باید به او چیزی بگویم و میترسیدم مبادا نتوانم کلمهای بر زبان بیاورم و آنوقت ناپدید شود و دیگر هرگز نبینمش؛ شاید باورتان نشود. ولی زن همان وقت بهمن رو کرد و گفت:
- از گلهای من خوشتان میآید؟
«صدایش را دقیقاً به خاطر دارم. کم و بیش آهسته بود، ولی حالت خاصی داشت. شاید فکر کنید که بیربط میگویم ولی حس میکردم صدا به دیوار زرد کثیف آنطرف خیابان میخورد و منعکس میشود. فوراًبهآن طرف کوچه رفتم و بهنزدیکش که رسیدم؛ گفتم:
- نخیر
«با تعجب نگاهم میکرد و ناگهان، بیهیچ نشان و امارۀ قبلی، دانستم که تمام عمر عاشق این زن بودهام. عجیب نیست؟ حتماً میگویید دیوانهام.»
ایوان با تعجب گفت: «اصلاً چنین چیزی نیست» و اضافه کرد: «خواهش میکنم ادامه بدهید.»
مهمان ادامه داد: «بله با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-یعنی از هیچ گلی خوشتان نمیآید؟
«احساس میکردم در لحن صحبتش کمی خصومت هست. در کنارش راه افتادم؛
سعی کردم شانه بهشانۀ او بروم و خودم هم متحیر شدم که اصلاً خجالت نمیکشم.
گفتم:
-نه ازگل خوشم میآید، از این نوعش خوشم نمیآید.
از چه گلی خوشتان میآید؟
-عاشق گل سرخم.
Колония имени Горького | کولونی گورکی
در اینجا چشمهایش گشادتر شد و در حالیکه چیزی زیر لب میگفت، بهماه خیره شده بود: «زن چند تا از این گلهای زرد بدترکیب دستش بود. اسمشان را نمیدانم ولی هميشه اولین گل بهارند. گلها بر متن سیاهی لباسش بیشتر به چشم میزد؛ گل زرد داشت. رنگ زشتی است. از خیابان تورسکایا…
«فوراً از اینکه اين حرف را زدم پشیمان شدم، چون او لبخندی زد و گلهایش را انداخت توی جوی. من که کمی شرمزده شده بودم گلها را برداشتم و بهاو دادم، ولی او با لبخندی آنها را پس زد و مجبور شدم خودم آنها را بهدست بگیرم.
«مدتی در سکوت قدم زیم تا اینکه گلها را از دستم گرفت و کنار کوچه انداخت و دستش را که در دستکش سیاه بود در دستم گذاشت و باز قدم زدیم.»
ایوان گفت: «لطفاً ادامه بدهید؛ خواهش میکنم چیزی را از قلم نیندازید.»
مهمان گفت: «خوب. بعدش را که دیگر خودتان میتوانید حدس بزنید.»
با آستین دست راستش، اشکی راکه ناگهان سرازیر شده بود، پاک کرد و ادامه داد:
«عشق گریبان ما را گرفت درست همانطوری که قاتلی یکدفعه از کوچهای تاریک سر آدم هوار میشود. هردومان را تکان داد -همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تيغه چاقو. بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سالها پیش حتی بیآنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بودهایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی میکرده و من هم با آن دخترک... اسمش چه بود... زندگی میکردم.»
بزدومنی پرسید: «باکی زندگی میکردی؟»
مهمان که بیهوده میکوشید با بشکن زدن نام دختر را بهیاد بیاورد میگفت: «با...
اه... آن دخترک... اسمش...»
«آیا با او ازدواج کرده بودی؟»
«بله البته. بههمین دلیل فراموش کردن اسمش واقعاً خجالت آور است. فکر کنم
اسمش واریا بود... شاید هم مانیا... بود... نه نه، خودش است. واریا. لباس راهراه میپوشید و در موزه کار میکرد. فایدهای ندارد. چیزی یادم نمیآید. بگذریم، میگفت آن روز به این دلیل گل زرد بهدستش گرفته بود که من بتوانم پیدایش کنم و میگفت اگر اين اتفاق نمیافتاده خودش را میکشت، چون
زندگیاش تهی شده بود.
«بله عشق هردوی ما را با هم یکدفعه تکان داد. یک ساعت بعد، بیآنکه بفهمیم،
بهساحل رودخانه زیر دیوار کرملین رسیده بودیم و من همانجا فهمیدم که عاشق یکدیگریم. چنان صحبت میکردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سالها
همدیگر را میشناسیم. آفتاب ماه مه بر ما میتابید و زن معشوقه من شد.
«مدتی در سکوت قدم زیم تا اینکه گلها را از دستم گرفت و کنار کوچه انداخت و دستش را که در دستکش سیاه بود در دستم گذاشت و باز قدم زدیم.»
ایوان گفت: «لطفاً ادامه بدهید؛ خواهش میکنم چیزی را از قلم نیندازید.»
مهمان گفت: «خوب. بعدش را که دیگر خودتان میتوانید حدس بزنید.»
با آستین دست راستش، اشکی راکه ناگهان سرازیر شده بود، پاک کرد و ادامه داد:
«عشق گریبان ما را گرفت درست همانطوری که قاتلی یکدفعه از کوچهای تاریک سر آدم هوار میشود. هردومان را تکان داد -همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تيغه چاقو. بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سالها پیش حتی بیآنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بودهایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی میکرده و من هم با آن دخترک... اسمش چه بود... زندگی میکردم.»
بزدومنی پرسید: «باکی زندگی میکردی؟»
مهمان که بیهوده میکوشید با بشکن زدن نام دختر را بهیاد بیاورد میگفت: «با...
اه... آن دخترک... اسمش...»
«آیا با او ازدواج کرده بودی؟»
«بله البته. بههمین دلیل فراموش کردن اسمش واقعاً خجالت آور است. فکر کنم
اسمش واریا بود... شاید هم مانیا... بود... نه نه، خودش است. واریا. لباس راهراه میپوشید و در موزه کار میکرد. فایدهای ندارد. چیزی یادم نمیآید. بگذریم، میگفت آن روز به این دلیل گل زرد بهدستش گرفته بود که من بتوانم پیدایش کنم و میگفت اگر اين اتفاق نمیافتاده خودش را میکشت، چون
زندگیاش تهی شده بود.
«بله عشق هردوی ما را با هم یکدفعه تکان داد. یک ساعت بعد، بیآنکه بفهمیم،
بهساحل رودخانه زیر دیوار کرملین رسیده بودیم و من همانجا فهمیدم که عاشق یکدیگریم. چنان صحبت میکردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سالها
همدیگر را میشناسیم. آفتاب ماه مه بر ما میتابید و زن معشوقه من شد.
Колония имени Горького | کولونی گورکی
«فوراً از اینکه اين حرف را زدم پشیمان شدم، چون او لبخندی زد و گلهایش را انداخت توی جوی. من که کمی شرمزده شده بودم گلها را برداشتم و بهاو دادم، ولی او با لبخندی آنها را پس زد و مجبور شدم خودم آنها را بهدست بگیرم. «مدتی در سکوت قدم زیم تا اینکه گلها را از…
«هر روز سر ظهر بهدیدنم میآمد. از صبح زود انتظارش را میکشیدم. از شدت انتظار خیالاتی میشدم و روی میز مرتب چیزهای مختلف میدیدم. بعداز ده دقیقه، کنار پنجره کوچکم مینشستم و منتظر شنیدن صدای در قدیمی باغچه میماندم. عجیب بود. پیش از ملاقاتمان هرگز کسی بهآن باغچه نیامده بود. حالا بهنظرم میرسید که همه شهر در آن جمعاند. در ناله میکرد، قلبم تند میزد و آنطرف پنجره، بمحاذات سرم یک جفت پوتین گلآلود ظاهر میشد. چاقو تیزکن بود. در خانه ما چه کسی چاقو تیزکن میخواست؟ چه چیزی برای تیز کردن وجود داشت؟ چاقوی
چه کسی؟
«او فقط روزی یک بار از در باغچه وارد میشد ولی هر روز صبح حداقل دهبار، قلبم از صداهای عوضی فرو میریخت؛ ولی وقتی نوبت او میرسید و عقربه های ساعت ظهر را نشان میداد، قلبم تندتر میزد تا آنکه کفشهایش با نوار چرم سیاه براق و سگک آهنین، تقریباً بیصدا؛ بهمحاذات پنجرۀ زیرزمین من میرسید.
«گاهی محض شوخی, کنار پنجرۀ دوم میایستاد و با پاشنۀ کفشش بهشيشه
میزد. در یک چشم بههم زدن؛ خودم را بهپنجره میرساندم» ولی هميشه کفش و
لباس ابریشم سیاهش که جلو نور را گرفته بود, ناپدید میشد و من هم میدویدم
به طرف راهرو که در برایش باز کنم.
«هیچ کس از رابطۀ ما خبر نداشت. این را قسم میخورم با اینکه معمولا رسم نبود که این نوع روابط را کاملاً پنهان کنند. شوهرش خبر نداشت، دوستانمان نمیدانستند. البته مستأجرین دیگر آن ساختمان قدیمی و فراموش شده باخبر بودند، چون میدیدند که هر روز زنی به سراغم میآید؛ ولی اسمش را نمیدانستند.»
ایوان که عمیقاً تحت تأثیر این داستان عاشقانه قرار گرفته بوده پرسید: «اسمش چه بود؟»
مهمان بهصورتش حالتی داد که معنایش این بود که اسم را هرگز برای کسی فاش
نخواهد کرد و بهروایت خود ادامه داد.
مرشد و معشوقهاش چنان عاشق یکدیگر شدند که دیگر جداییشان متصور نبود.
مرشد و مارگاریتا -میخاییل بولگاکف
چه کسی؟
«او فقط روزی یک بار از در باغچه وارد میشد ولی هر روز صبح حداقل دهبار، قلبم از صداهای عوضی فرو میریخت؛ ولی وقتی نوبت او میرسید و عقربه های ساعت ظهر را نشان میداد، قلبم تندتر میزد تا آنکه کفشهایش با نوار چرم سیاه براق و سگک آهنین، تقریباً بیصدا؛ بهمحاذات پنجرۀ زیرزمین من میرسید.
«گاهی محض شوخی, کنار پنجرۀ دوم میایستاد و با پاشنۀ کفشش بهشيشه
میزد. در یک چشم بههم زدن؛ خودم را بهپنجره میرساندم» ولی هميشه کفش و
لباس ابریشم سیاهش که جلو نور را گرفته بود, ناپدید میشد و من هم میدویدم
به طرف راهرو که در برایش باز کنم.
«هیچ کس از رابطۀ ما خبر نداشت. این را قسم میخورم با اینکه معمولا رسم نبود که این نوع روابط را کاملاً پنهان کنند. شوهرش خبر نداشت، دوستانمان نمیدانستند. البته مستأجرین دیگر آن ساختمان قدیمی و فراموش شده باخبر بودند، چون میدیدند که هر روز زنی به سراغم میآید؛ ولی اسمش را نمیدانستند.»
ایوان که عمیقاً تحت تأثیر این داستان عاشقانه قرار گرفته بوده پرسید: «اسمش چه بود؟»
مهمان بهصورتش حالتی داد که معنایش این بود که اسم را هرگز برای کسی فاش
نخواهد کرد و بهروایت خود ادامه داد.
مرشد و معشوقهاش چنان عاشق یکدیگر شدند که دیگر جداییشان متصور نبود.
مرشد و مارگاریتا -میخاییل بولگاکف
❤3
صبح ملایمی است، باید روز خوبی باشد اما من یقین دارم که آدم ها این خوشی را بر من سیاه خواهند کرد
📚در جستجوی نان
ماکسیم گورکی
📚در جستجوی نان
ماکسیم گورکی
❤1
Forwarded from ineptias
منم از این حرکتا بزنم
🕊️• این پیام رو فور کنید و تا فردا، باتوجه به وایب چنلتون یه نوع پرنده رو بهتون اختصاص میدم. (توجه کنید که اگه چنلتون خصوصی باشه و توش جوین نباشم نمیتونم فورواردتون رو ببینم.)
🕊️• این پیام رو فور کنید و تا فردا، باتوجه به وایب چنلتون یه نوع پرنده رو بهتون اختصاص میدم. (توجه کنید که اگه چنلتون خصوصی باشه و توش جوین نباشم نمیتونم فورواردتون رو ببینم.)
Forwarded from ineptias
• Finch’s stuff
هدهد - سازگار، کنجکاو و ماجراجو؛ صفاتی که بر نگاره ابزار پرواز نقش بستهاند. تاج آرمانگرایش نوازنده ریتمی انقلابی در راه غنیسازی سمفونی کاوش ملیلههای تاریخی میشود، تا سایه گمشده و اسرار پنهان در درختان کهن، از میان ترکهای اندیشمندی چکه کنند و قطرات سرچشمه تغییر و تعمیر شوند.
هدهد - سازگار، کنجکاو و ماجراجو؛ صفاتی که بر نگاره ابزار پرواز نقش بستهاند. تاج آرمانگرایش نوازنده ریتمی انقلابی در راه غنیسازی سمفونی کاوش ملیلههای تاریخی میشود، تا سایه گمشده و اسرار پنهان در درختان کهن، از میان ترکهای اندیشمندی چکه کنند و قطرات سرچشمه تغییر و تعمیر شوند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Žižek doesn't miss
Auf, Auf Zum Kampf
Hannes Wader
Wir fürchten nicht, ja nicht
Den Donner der Kanonen
Wir fürchten nicht, ja nicht
Die grüne Polizei
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
Den Donner der Kanonen
Wir fürchten nicht, ja nicht
Die grüne Polizei
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
Den Karl Liebknecht den haben wir verloren
Die Rosa Luxemburg fiel durch Mörder Hand
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Marina Grabovari - Nje Djep Ne Barrikade (The Cradle At The Barricade) [English Subnoscripts]
گهواره روی سنگر
عروسی پشت سنگر
گهواره ای قرار داد
شال اش را به زخم مان، ریشه آزادی مان، بست
درحالی که میان گلوله ها میدوید
فرزندش به دنبال او رفت
و عروس در کنار گهواره ای که از آن دفاع میکرد قرار گرفت
آن زن شجاع گهواره را در آغوش گرفت
و فرزندش به دنبالش رفت
و وی اجازه نداد فرزندش کشته شود
و ما قلب هایمان را در خط مقدم قرار دادیم
(Your daily propaganda)
گهواره روی سنگر
عروسی پشت سنگر
گهواره ای قرار داد
شال اش را به زخم مان، ریشه آزادی مان، بست
درحالی که میان گلوله ها میدوید
فرزندش به دنبال او رفت
و عروس در کنار گهواره ای که از آن دفاع میکرد قرار گرفت
آن زن شجاع گهواره را در آغوش گرفت
و فرزندش به دنبالش رفت
و وی اجازه نداد فرزندش کشته شود
و ما قلب هایمان را در خط مقدم قرار دادیم
(Your daily propaganda)
❤1👍1
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Kauai 'O'o
این نغمه، غم انگیز ترین نغمه ایه که توسط انسان ضبط شده. موهو براکاتوس داره با این نغمه دنبال جفت خودش میگرده، اما آخرین بازمانده گونه خودشه و بیهوده منتظر یه نغمه دیگه ست که جوابشو بده.
❤1