Forwarded from "Opal"
داشتید میمردید هم زبان بخونید
Forwarded from .
علَى هَذِهِ الأَرْض مَا يَسْتَحِقُّ الحَياةْ: تَرَدُّدُ إبريلَ, رَائِحَةُ الخُبْزِ فِي الفجْرِ، آراءُ امْرأَةٍ فِي الرِّجالِ، كِتَابَاتُ أَسْخِيْلِيوس، أوَّلُ الحُبِّ، عشبٌ عَلَى حجرٍ، أُمَّهاتٌ تَقِفْنَ عَلَى خَيْطِ نايٍ وخوفُ الغُزَاةِ مِنَ الذِّكْرياتْ.
در این سرزمین چیزی هست که ارزش زیستن دارد؛ رفتوآمد آوریل، عطر نان در صبح، نظریات زنی راجع به مردان، نوشتههای اسخیلوس، آغاز عشق، گیاهی روییده بر سنگ، مادرانی استوار بر آوای نی و ترس مهاجمان از خاطرات.
__محمود درویش
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوانش فراز پایانی سهگانهٔ ارباب حلقه ها توسط کریستوفر تالکین عزیز
ای بابا. آقای جعفر میاحی فوت شدن. ناراحت شدم
😭5
بچه ها. اگه کسی تجربهٔ سوشال انگزایتی داشته یا داره، میتونه به ربات پیام بده؟ برای ساختن یه انیمیشن دربارهٔ سوشال انگزایتی شدیدا نیازه. خیلی ممنونتون میشم اگه پیام بدین. واستون هم تونستم جبران میکنم
@FinchStuffBot
@FinchStuffBot
❤6
Колония имени Горького | کولونی گورکی pinned «بچه ها. اگه کسی تجربهٔ سوشال انگزایتی داشته یا داره، میتونه به ربات پیام بده؟ برای ساختن یه انیمیشن دربارهٔ سوشال انگزایتی شدیدا نیازه. خیلی ممنونتون میشم اگه پیام بدین. واستون هم تونستم جبران میکنم @FinchStuffBot»
در رابطه با اعلام حکومت نظامی کرهٔ جنوبی، هر وقت دیدید یه حکومتی به طبل کمونیستا میکوبه برای انجام کاری بدونید بدجور خراب کرده
👍2👎1
Колония имени Горького | کولونی گورکی
در رابطه با اعلام حکومت نظامی کرهٔ جنوبی، هر وقت دیدید یه حکومتی به طبل کمونیستا میکوبه برای انجام کاری بدونید بدجور خراب کرده
نمودار محبوبیت رئیس جمهور «یون». Approval rate این بزرگوار نزدیک ۲۰ درصد شده
Why not? Blame communists for the incompetence of the state and the status quo
Forwarded from غریبه.
نمیخوام درس بخونم دکمه غلط کردمش کو؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 The Elephant Man(1980)
Колония имени Горького | کولونی گورکی
🎥 The Elephant Man(1980)
درگیر شدن با مرد فیلم نما، درگیر شدن با موضوعی است که فراتر از قلمرو مرئی است و محدودیتهای هویت و بتهای کاذب اومانیسم را آشکار میکند. در فیلم دیوید لینچ ما با جان مریک، شخصی که بدنش دژدیس و نوعی اختلال در نظم طبیعی است، کسی که وجودش چالشگر مختصات دنیاییاست که میخواهد او را تعریف کند، روبرو میشویم.
مریک تنها انسانی رنجور از دژدیسی نیست؛ او رویداد انسانیت در خالصترین حالت آن است. ظاهر او، با کراهت و آزاردهندگیاش، چون گسستی در دوگانهٔ بصری زیبایی و زشتی عمل میکند. بدنش، مکانی برای طرد شدگیِ آن چیزی است که دولت و جامعه به دنبال نامرئی کردن آناند، چرا که تصویر آنها از آنچه که انسان باید باشد، تهدید میکند. اما این طرد شدگی به نحوی متناقض جایگاه حقیقت اوست.
جهان بورژوایی لندن ویکتوریایی، با طبقه بندیهای سفت و سخت و جستجوی بیامان عادی بودگی، با مریک مواجه میشود؛ شخصی که از تقلیل به ترحم یا چیزی برای تماشا شدن امتناع میکند. وی به عنوان چیزی برای جذابیت و وحشت، یک اعجوبه در یک سیرک سیار نمایش داده میشود. اما با پیشروی روایت این مریک نیست که هیولا است، بلکه هیولا، آن جهانیاست که انطباق را ایجاب کرده؛ جهانی که زندگی را به محدودیتهای ظاهر و سودمندی تقلیل میدهد.
مریک در رنج خویش، چیزی بنیادین را دربارهٔ وجود آشکار میکند. این که سوژهٔ انسانی قابل تقلیل به بدن نیست. این ایدهٔ انسانیت و وفاداری به حقیقت درون است که سوژه را تعریف میکند. در وقار شکننده اما استوار خویش، مریک، تجسم قدرت روح انسان است که خویش را فراتر از وقایع گوشت و پوست ابراز میکند. او کتاب میخواند، رؤیا میبیند، عشق میورزد و در این اعمال، وی اعلام میکند که «من یک حیوان نیستم، من یک انسانم». این گزاره روشی بر حقیقت است، نوعی تصدیق هستی که تار و پود تعصب و طبقه را میشکافد.
مرگ او یک تراژدی نیست، بلکه کامل شدن یک ابراز وجود است. مرگ وی تحقق زندگیای است که تنها و تنها به یک ایده وفادار است؛ این ایده که انسان، چیزی که دیده میشود نه، که آن چیزیاست که اندیشیده شده و فراتر از مرئیبودگی زندگی کند. مریک در اینجا با مفهوم افلاطونی انسان همسو میشود؛ به عنوان موجودی که فراتر از جهان مادی، به دنیای ایدهها میرود.
بنابراین ستایش مرد فیلنما، ستایش سوژهای است که با وجود همۀ مشکلات، انسانیت خود را در دنیایی که آن را انکار میکند اعلام میدارد. این به معنای تأیید قدرت پوچی است - بدن دژدیس مریک، طرد شدن او، رنج او - به عنوان جایگاه یک حقیقت ابدی. زیرا دقیقاً در حاشیهها، در چهرههایی که توسط جهان طرد و معیوب شدهاند، امکان ظهور انسانیتی نوین از نو متولد میشود.
در این جا، جان مریک قهرمان حقیقت است. زندگی او، گواهی بر قدرت شکستناپذیر روح انسان، ما را به بازاندیشی معنای انسان بودن وادار میکند. نه به عنوان یک طبقهبندی شناخت، بلکه به عنوان جایگاهی از پتانسیل بیکران، فراتر از ظاهر، فراتر از انطباق - سوژه ای وفادار به حقیقت وجود خویش.
@finchstuff
مریک تنها انسانی رنجور از دژدیسی نیست؛ او رویداد انسانیت در خالصترین حالت آن است. ظاهر او، با کراهت و آزاردهندگیاش، چون گسستی در دوگانهٔ بصری زیبایی و زشتی عمل میکند. بدنش، مکانی برای طرد شدگیِ آن چیزی است که دولت و جامعه به دنبال نامرئی کردن آناند، چرا که تصویر آنها از آنچه که انسان باید باشد، تهدید میکند. اما این طرد شدگی به نحوی متناقض جایگاه حقیقت اوست.
جهان بورژوایی لندن ویکتوریایی، با طبقه بندیهای سفت و سخت و جستجوی بیامان عادی بودگی، با مریک مواجه میشود؛ شخصی که از تقلیل به ترحم یا چیزی برای تماشا شدن امتناع میکند. وی به عنوان چیزی برای جذابیت و وحشت، یک اعجوبه در یک سیرک سیار نمایش داده میشود. اما با پیشروی روایت این مریک نیست که هیولا است، بلکه هیولا، آن جهانیاست که انطباق را ایجاب کرده؛ جهانی که زندگی را به محدودیتهای ظاهر و سودمندی تقلیل میدهد.
مریک در رنج خویش، چیزی بنیادین را دربارهٔ وجود آشکار میکند. این که سوژهٔ انسانی قابل تقلیل به بدن نیست. این ایدهٔ انسانیت و وفاداری به حقیقت درون است که سوژه را تعریف میکند. در وقار شکننده اما استوار خویش، مریک، تجسم قدرت روح انسان است که خویش را فراتر از وقایع گوشت و پوست ابراز میکند. او کتاب میخواند، رؤیا میبیند، عشق میورزد و در این اعمال، وی اعلام میکند که «من یک حیوان نیستم، من یک انسانم». این گزاره روشی بر حقیقت است، نوعی تصدیق هستی که تار و پود تعصب و طبقه را میشکافد.
مرگ او یک تراژدی نیست، بلکه کامل شدن یک ابراز وجود است. مرگ وی تحقق زندگیای است که تنها و تنها به یک ایده وفادار است؛ این ایده که انسان، چیزی که دیده میشود نه، که آن چیزیاست که اندیشیده شده و فراتر از مرئیبودگی زندگی کند. مریک در اینجا با مفهوم افلاطونی انسان همسو میشود؛ به عنوان موجودی که فراتر از جهان مادی، به دنیای ایدهها میرود.
بنابراین ستایش مرد فیلنما، ستایش سوژهای است که با وجود همۀ مشکلات، انسانیت خود را در دنیایی که آن را انکار میکند اعلام میدارد. این به معنای تأیید قدرت پوچی است - بدن دژدیس مریک، طرد شدن او، رنج او - به عنوان جایگاه یک حقیقت ابدی. زیرا دقیقاً در حاشیهها، در چهرههایی که توسط جهان طرد و معیوب شدهاند، امکان ظهور انسانیتی نوین از نو متولد میشود.
در این جا، جان مریک قهرمان حقیقت است. زندگی او، گواهی بر قدرت شکستناپذیر روح انسان، ما را به بازاندیشی معنای انسان بودن وادار میکند. نه به عنوان یک طبقهبندی شناخت، بلکه به عنوان جایگاهی از پتانسیل بیکران، فراتر از ظاهر، فراتر از انطباق - سوژه ای وفادار به حقیقت وجود خویش.
@finchstuff