Forwarded from What is your desire? |زن؛ زندگی؛ آزادی| (Judi 𐂂)
What is your desire? |زن؛ زندگی؛ آزادی|
ملاحظه میفرمایید؟
یهکمی شبیه کرکترهای گیای هستند که من توی سیمز درست میکنم🤭
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من وقتی تو stronghold غذا نداشتم به رعیت بدم و مثل سگ ازشون کار میکشیدم و مالیات سنگین میگرفتم ولی با الکل و دین و مقبره ساختن سرشونو گول میمالیدم:
😭1
Колония имени Горького | کولونی گورکی
The Lumineers - The Ballad Of Cleopatra @finchstuff
The story begins with the youngest girl in this video, she's young and in love. Her father has died and the love of her life asks her to leave, it shows what would happen if she would have left (which is ultimately fall deeper in love, explore, get married, and essentially live a happy fulfilled life.). However in reality she doesn't leave with her true love, instead she stays and he leaves, skipping over to the song Angela (the middle age women) she is now pregnant with another mans child and is living an unhappy life, she decides to leave one night, which ends in her and her new man getting a divorce, now onto Cleopatra (the woman driving the taxi) she is older now and drives the taxi for fun and sees many people that remind her of her and her love. She visits with the song she gave birth too and states that god gave her two blessing, birth and a divorce, now onto the 4th and final song, she is way older now and is now in a nursing home, she explains to the aids there that she was so amazing when she was young, and since they are a younger generation they don't quite understand, so they just shrug it off. She has a collection of the love of her life's pictures and she regrets not going with him, she knows she is going to die in the nursing home, old and alone. The what if moment comes when she decides to leave the nursing home. The end. Ultimately this ballad is a lesson about choices, regrets, and life. She regrets not leaving with her soulmate which in turn leads to her living a depressing life, in which the only blessing are birth and a divorce.
Forwarded from "Opal"
دوا🥺کرد🥺اجازه نداد😳 برم😳 سوار🥺آسانسور 😳 شم😳
Колония имени Горького | کولونی گورکی
John Williams – Duel of the Fates
بهترین اثر دنیای استاروارز
Fu Inlé
"Just don't tell mom that I'm going to Bakhmut"
روس ها تو جنگ دوتا اسلحه دارن. کلاشنیکف و گیتار
Колония имени Горького | کولونی گورکی
آره. دقیقا
حواسم نبود که گذاشتی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The weeping Meadow (2004)
Колония имени Горького | کولونی گورکی
The weeping Meadow (2004)
تصویر نهایی النی، شناور در آبهای سیل، نه نشانگر فرجام فقدان، که گشایش حقیقتی نوین است. به تعبیر بدیو، عشق صرفا دلبستگی به یک فرد نه، که رویدادی است که پیکربندی هستی را دگرگون میکند. مرگِ الکسیس نه محو شدن، که نوعی گسست است—لحظهای که النی را وادار میکند تا به عشقی که وجود مشترکشان را تعریف کرده بود، وفادار بماند.
همچنان که آبها بالا میآیند، نه فقط خاطره را، که جهان را بلعیده و از اوهامش پاک میکنند و تنها خلوص وفاداری جاودانه را باقی میگذارند. چشمانداز وسیع و متروک، به لوحی سپید، خلاء هستیشناختی تبدیل میشود که امکانات نوین بایستی از آن برخیزند. حتی در فراق، النی وفادار به عشقشان باقی میماند—او با جستجوی تسلی در گذشته، به آن نه خیانت میکند، و نه در نوستالژی محض حل میشود. در عوض، او پایداری ستیزهجویانه را که بدیو به عشق نسبت میدهد، تجسم میبخشد: اصراری بر اینکه چیزی از جنس حقیقت در مواجهه با بیتفاوتی تاریخ، ساخته شده است.
بنابراین، سیل نه نابودی، که غسل تعمید سوژهای نوین است، النی به عنوان حامل حقیقتی فراتر از مرگ، فراتر از تبعید، فراتر از صرفاً زنده ماندن. راغ گریان، که زمانی فضای سوگواری بود، به سرزمین وفاداری تبدیل میشود، جایی که عشق نه به عنوان شیئی از حافظه، بلکه به عنوان فرآیندی ابدی، جایگاهی برای شدن ابدی، دوام میآورد.
همچنان که آبها بالا میآیند، نه فقط خاطره را، که جهان را بلعیده و از اوهامش پاک میکنند و تنها خلوص وفاداری جاودانه را باقی میگذارند. چشمانداز وسیع و متروک، به لوحی سپید، خلاء هستیشناختی تبدیل میشود که امکانات نوین بایستی از آن برخیزند. حتی در فراق، النی وفادار به عشقشان باقی میماند—او با جستجوی تسلی در گذشته، به آن نه خیانت میکند، و نه در نوستالژی محض حل میشود. در عوض، او پایداری ستیزهجویانه را که بدیو به عشق نسبت میدهد، تجسم میبخشد: اصراری بر اینکه چیزی از جنس حقیقت در مواجهه با بیتفاوتی تاریخ، ساخته شده است.
بنابراین، سیل نه نابودی، که غسل تعمید سوژهای نوین است، النی به عنوان حامل حقیقتی فراتر از مرگ، فراتر از تبعید، فراتر از صرفاً زنده ماندن. راغ گریان، که زمانی فضای سوگواری بود، به سرزمین وفاداری تبدیل میشود، جایی که عشق نه به عنوان شیئی از حافظه، بلکه به عنوان فرآیندی ابدی، جایگاهی برای شدن ابدی، دوام میآورد.