Валерий Петряев - Домой, домой
Валерий Петряев - Домой, домой
انتظار خانه، آغوش تو را میکشم
به سوی تو، مأمن قلبم در حرکتم
انتظار خانه، آغوش تو را میکشم
به سوی تو، مأمن قلبم در حرکتم
پزشک به من گفت: امید برای بهبودی فرزندت کم است.
از بیمارستان با ناراحتی خارج شدم اما به هنگام برگشت نه فرزندی یافتم، نه پزشکی و نه بیمارستانی.
- پدری از غزه
از بیمارستان با ناراحتی خارج شدم اما به هنگام برگشت نه فرزندی یافتم، نه پزشکی و نه بیمارستانی.
- پدری از غزه
👎1😢1💔1
Magnetised
Tom Odell
See the couple lying on the bus
Falling asleep with so much trust
I wish I had a chance to let them know
Their love is like a flower in the snow
Falling asleep with so much trust
I wish I had a chance to let them know
Their love is like a flower in the snow
و سیاهی ترا نیز بلعید
همچون تمامی زنانی که تاریخ ِ " حکومت ِ محلی کوران " آنها را بلعیده و هربار جماعتی گفته اند حالا نوبت کارهای مهمتر است و اولویت مسائل دیگر هستند!
و هیچوقت نوبت ِ اولویت ِ زندگی زنان نرسید، و همین است که در اینجا هیچکس به هیچجا نمی رسد جز بن بست.
.
.
.
.
.
خاک بر سرمان.
از صفحه آتش شاکرمی
همچون تمامی زنانی که تاریخ ِ " حکومت ِ محلی کوران " آنها را بلعیده و هربار جماعتی گفته اند حالا نوبت کارهای مهمتر است و اولویت مسائل دیگر هستند!
و هیچوقت نوبت ِ اولویت ِ زندگی زنان نرسید، و همین است که در اینجا هیچکس به هیچجا نمی رسد جز بن بست.
.
.
.
.
.
خاک بر سرمان.
از صفحه آتش شاکرمی
💔3
Колония имени Горького | کولونی گورکی
و سیاهی ترا نیز بلعید همچون تمامی زنانی که تاریخ ِ " حکومت ِ محلی کوران " آنها را بلعیده و هربار جماعتی گفته اند حالا نوبت کارهای مهمتر است و اولویت مسائل دیگر هستند! و هیچوقت نوبت ِ اولویت ِ زندگی زنان نرسید، و همین است که در اینجا هیچکس به هیچجا نمی رسد…
متاسفانه خبر رسمی مبنی بر مرگ آرمیتا به دست مزدوران فاشیسم اسلامی رسید
Forwarded from nbvcxzw @fifa World cup
Колония имени Горького | کولونی گورکی
https://www.new-east-archive.org/articles/show/7605/soviet-internet-cybernetics-viktor-glushkov تو برو بخون
مسئله جالبیه که جرا با وجود این سایبرنتیک شوروی در محاسبات بیشتر کار دستی انجام میدادن. نیازمند تحقیق است
Forwarded from ناپیرو
افسردگی درمان نمیشه. خوب نمیشه کم نمیشه. وقتی باشه دیگه همیشه هست و زیاد میشه اگه جلوش رو نگیری. وقتی هم جلوش رو میگیری خیلی خستهکنندهست. گرفتنِ جلوش اینطوریه که هر روز باید برای انجام دادن سادهترین کارها یه عالمه زحمت بکشی؛ کارهایی که آدمای معمولی خیلی راحت انجامشون میدن. انگار همه صبح بطری شیرشون رو از پشت در خونهشون برمیدارن و تو پونزده کیلومتر پیادهروی میکنی برای همون بطری. فرقش جدی همینقدره. وقتی هم که اینهمه زحمت بکشی چند وقت یه بار دیگه نمیتونی. دیگه فقط میخوای بخوابی و به افسردگی اجازه بدی همهی وجودت و تمام زندگیت رو بگیره و حتی دلت میخواد همهی جهان همراهت افسرده باشن و از همهچیز بیزار. بعد از یه مدت اگه داروهات رو مرتب مصرف کنی و خوششناس باشی و چیزها و آدمایی وجود داشته باشن که تو بخوای به خاطرشون برگردی به زحمت کشیدن برمیگردی به زحمت کشیدن و زندگی کردنِ دستوپا شکستهت. ولی افسردگی همونجاست. Just around the corner منتظر دوباره خسته شدن توئه و تو دوباره خسته میشی. دوباره و سهباره و صدباره. تا وقتی به زندگی کردن ادامه بدی با زندگی کردنت مبارزه میکنه و باید باهاش مبارزه کنی.