Колония имени Горького | کولونی گورکی – Telegram
Колония имени Горького | کولونی گورکی
357 subscribers
2.41K photos
833 videos
93 files
736 links
زن زندگی آزادی

گورستان کولونی گورکی:
@Gorky_Colony_Graveyard

منابع کولونی گورکی:
@GorkyColonySources


http://t.me/RedChtBot?start=823056890
Download Telegram
فمنیسم و برابری در مقابل محافظه کاری و زن ستیزی

زمانی که شبح سرخ کمونیسم در حال گسترانیدن سایه‌اش بر سر اروپا بود، بورژوازی از همان ابتدا فریاد برآورد: "آخر شما کمونیست‌ها می‌خواهید عمل اشتراکی سازی زنان را عملی سازید." این را از این رو یادآور می‌شوم تا بگویم که عجیب نیست طرفداران نظم کهنه‌ی سرمایه‌داری مخالف حقوق زنان باشند. زیرا زمانی که ما کمونیست‌ها از اشتراکی‌سازی ابزار کار و تقسیم ثروت سخن گفتیم، مغز پوسیده‌ی این جماعت چاره‌ای جز این برایشان باقی نگذاشت که زنان را چیزی بیش از املاک و ابزار کار خود ندانند. و امروز، وقتی بحث از فمنیسم رادیکال به میان می‌آید، از اینکه زنان نقش خود را به‌عنوان انسان در جامعه بیابند و چیزی فراتر از ابزار کار، ناموس و "جنس دوم" باشند، لرزه بر اندامشان می‌افتد. در دنیای امروز نیز، زن برای فوکول‌کراواتی‌هایی که آرزوی تبدیل شدن به شعبون بی‌مخ را دارند، نباید چیزی بیشتر از مرغ باشد. به هر حال، عنتلکت ایرانی باید در هر چیزی از الگوهای غربی و شرقی خود پیشی بگیرد.

گه‌گاهی این ادعا به گوش می‌رسد که یکی از مشکلات موجود این است که امروزه جا افتاده برای حمایت از حقوق زنان باید فمنیست بود. بگذارید صریح بگویم، بله! برای حمایت از زنان، برای حمایت از برابری‌های جنسیتی باید فمنیست بود. و خیر، برخلاف این ادعا، امروزه این‌گونه جا نیفتاده است. بلکه به لطف تحلیل‌های سطحی مرسوم، میم‌ها و اینترنتی که لجنزاری مناسب برای ادامه‌ی حیات راست افراطی شده، کاملاً برعکسِ این واقعیت جا افتاده است. در ادبیات راست امروزی، فمنیسم به‌عنوان مسیاندری(مردستیزی) و ماتریارشی(مادرسالاری) تعبیر شده است. و اگر مردستیزی به معنای مبارزه با نقش مردان به‌عنوان جنس مسلط و نفی ساختارهای ستم‌گرانه‌ی پدرسالارانه است، همان‌طور که مارکس و انگلس پذیرفتند که می‌خواهند فرزندان و زنان را از نظام پدرسالار نجات دهند، ما نیز این را می‌پذیریم که نیت داریم نظم کهنه‌ی مورد علاقه‌ی شما را برچینیم، نقش‌های سنتی جنسیتی و خود جنسیت را مورد سؤال قرار دهیم و گام به گام به سوی پایان دنیای پدرسالار حرکت کنیم.

به هر حال، متن مذکور این ادعا را مطرح می‌کند که فمنیسم را به‌عنوان یک ایدئولوژی صرف مورد نقد قرار داده و حمایت از حقوق زنان را بدون فمنیسم ممکن می‌داند. همان‌طور که پاسخ دادیم، خیر، ممکن نیست. این گزاره دقیقاً شبیه به این است که بگویید: "نیازی نیست کسی ابولیشنیست (طرفدار لغو برده‌داری) باشد تا بتوان او را مخالف برده‌داری خواند." چنین گزاره‌ای عملاً بی‌معناست و جلوتر بی‌معناتر هم می‌شود، چرا که نویسنده‌ متن ادعا دارد چارچوبی جز فمنیسم برای پرداختن به نابرابری جنسیتی وجود دارد. و بله، چارچوب‌های دیگری هم هست. مثال این چارچوب‌ها کمونیسم است که نابرابری جنسیتی را شکلی برآمده از نابرابری طبقاتی می‌داند. اما نه تنها نمی‌توان این چارچوب‌ها را جدا از فمنیسم دانست، بلکه به نظر می‌رسد استاد ارجمندمان بیشتر طرفدار تفکری است که کارگران و زنان را، به عنوان اقشار پست تر، سر جایشان بنشاند، و به جای رسمیت دادن به حیات آن ها، رویای در حد طبقات بالادست بودن، و در حد مردان بودن را به آن‌ها بفروشد، نه بالعکس.

فمنیسم برخلاف داده‌های خام و توخالی‌ای که در متن مورد بحث وجود دارد، صرفاً یک ایدئولوژی یا فکر نیست که روزی روزگاری خوب بوده باشد چون زنان می‌توانستند از آشپزخانه رأی بدهند، و الان خوب نباشد چون بیشتر از "جنس دوم" بودن را می‌خواهند. اجازه بدهید کمی دقیق‌تر شویم. استاد عزیز فمنیسم را جنبشی می‌داند (البته ایشان بدون اینکه ایدئولوژی را به درستی بشناسند، تمایل دارند این جنبش را ایدئولوژی بنامند. در واقع، ایدئولوژی نامیدن فمنیسم در بسیاری موارد بی‌راه نیست، اما می‌دانیم وقتی یک راست این واژه را به کار می‌برد، معمولاً نمی‌داند از چه چیزی حرف می‌زند) که از موج دومِ خود به دست چپ‌ها افتاده و منحرف شده است. (از همان موج اول هم بیشتر بار این جنبش را ما چپ‌ها به دوش کشیدیم. به هر حال، همین روز هشت مارس از همان اوایل قرن بیستم یک روز سوسیالیستی و کمونیستی است.) در واقع، مخالفت با موج دوم فمنیسم، مخالفت با دغدغه‌ها و دستاوردهای آن است. یعنی ایشان مخالف این هستند که زنان به‌عنوان چیزی بیشتر از ماشین‌های فرزندآوری، مالک بدن خود باشند و حق سقط جنین و پیشگیری از بارداری را داشته باشند. (استفاده از مرغ برای "تبریک" روز گرامی ۸ مارس نیز احتمالاً از همین رو است. مرغ است و برای مرد است و باید تخم بگذارد!) از دیگر مسائل اصلی که در موج دوم فمنیسم به آن پرداخته می‌شود، می‌توان به خشونت خانگی، افزایش حضور زنان در تحصیلات عالی، فرصت‌های شغلی برابر با مردان، تقویت حق طلاق و مقابله با تجاوز زناشویی اشاره کرد.
👏104👍1
بله، فکر می‌کنم الان روشن است که متن مذکور دقیقاً خود را در مقابل چه چیزی قرار داده است. و نویسنده‌ی متن قطعاً فریاد هل من مبارز سر خواهد داد که: "دیدی می‌گفتم؟ آن‌ها، چپ‌های نفهمی که حقوق شما زنان را ارج می‌نهند، هر نقد به فمنیسم را زن‌ستیزی می‌نامند. آه، مگر نمی‌بینید من همچون هیتلر و موسولینی خود را خیرخواه شما و صرفاً ضد فمینیسم معرفی کردم؟" بله ارباب، ما صریحاً شما را زن‌ستیز و متن شما را توهین‌آمیز و توخالی می‌دانیم. در واقع، بنده شخصاً آنقدر این متن شما را توهین‌آمیز یافتم که با اسراف کلمات برای پاسخ به آن، مجدداً به خود توهین کردم، و خود را در معرض نقد های توخالی و جوک های بعدی و ابراز تنفر قرار دادم تا حداقل وظیفه‌ی اخلاقی و سیاسی‌ام را به جای آورده باشم.
🔥1031🫡1
On ne naît pas femme, on le devient
ما زن متولد نمی‌شویم، زن می‌شویم.

این جمله از دوران نوجوانی‌، در بحث‌هایم درباره مسئله برابری جنسی، همواره راهنمای من بوده است. معنای این جمله واضح و ساده است: به طور کلی، این جمله بیان می‌کند که "نقش‌های اجتماعی زنان، رفتارهای زنانه و زنانگی، اموری نیستند که به صورت زیست‌شناختی یا ذاتی از بدو تولد با ما همراه باشند." نکته اساسی که اینجا مطرح می‌شود، به وضوح درباره جنسیت زن است، نه جنس زن. دوبووار به خوبی می‌دانست که زیر لباس و شلوار خود چه اندامی دارد که از بدو تولد با او همراه بوده و او را به عنوان یک انسان ماده تعریف می‌کند. پس خب آخر آیا از بدو تولد زن هستیم یا نه؟
بله، یک زن هنگام تولد از نظر زیستی زن است، اما نقش‌های جنسیتی، انتظارات اجتماعی و هویت جنسیتی توسط جامعه به او تحمیل می‌شوند. بله، خانم محترم، شما برای ظرف شستن، ضعیف بودن، مهربان بودن، مورد تعرض قرار گرفتن، دامن پوشیدن، بلند نخندیدن، کار نکردن، مرغ بودن، مونیکا بلوچی بودن(نه به عنوان زن موفق) و... متولد نشده‌اید. در واقع، این مسئله در علوم امروز کاملاً پذیرفته شده است که جنسیت اساساً یک ساختار اجتماعی است که توسط جامعه تدوین شده، به افراد نسبت داده می‌شود و بسته به شرایط تاریخی تغییر می‌کند.

کسانی که علوم شناختی را دنبال می‌کنند یا دانش‌آموخته روان‌شناسی هستند، به خوبی می‌دانند که تفاوت‌های فیزیولوژیک و هورمونی بین مردان و زنان، تنها باعث ایجاد تفاوت‌های رفتاری و شناختی بسیار جزئی می‌شوند. این تفاوت‌ها نه تنها نمی‌توانند توجیه‌کننده نقش‌های جنسیتی جامعه مردسالار باشند، بلکه خود این تفاوت‌های کوچک به شدت تحت تأثیر عوامل محیطی—به‌ویژه جامعه—قرار دارند. البته، استفاده از زیست‌شناسی به عنوان ابزاری ایدئولوژیک در گفتمان محافظه‌کارانی که از تغییر وحشت دارند، چیز جدیدی نیست. نازی‌ها نیز در گفتمان خود از این واقعیت که "تفاوت‌های بیولوژیکی بین نژادها وجود دارد که باعث تفاوت‌های ناچیزی می‌شود" استفاده کردند تا آن را به عنوان یک واقعیت علمی برای تأیید تفاوت‌های بنیادین زیست‌شناختی و توجیه جایگاه افراد به کار گیرند. این گفتمان در مورد زنان نیز در میان راست‌گرایان افراطی و نئونازی‌ها تا امروز ادامه یافته است.

در واقع، این دو مسئله بیش از آنچه فکر کنید به هم مرتبط هستند. سیمون دوبووار در مورد زنان می‌گوید:
زن نسبت به مرد تعریف و تفاوت می‌یابد، نه مرد نسبت به زن. زن در برابر اصل، فرعی در نظر گرفته می‌شود. مرد، نفس مدرک است، مطلق است؛ زن، دیگری به شمار می‌آید.
او توضیح می‌دهد که این موضوع در مورد تمام "دیگری‌ها" صدق می‌کند: سیاه‌پوستان همان "غیر سفیدپوستان" هستند، و غیریهودیان "دیگری" نسبت به یهودیان محسوب می‌شوند.
سوال دوبووار واضح است: چرا ما[زنان] با این "دیگری" بودن خود مقابله نمی‌کنیم؟

در مورد فمنیسم رادیکال و جمله "ما زن متولد نمی‌شویم، زن می‌شویم"، بگذارید با لحن همان دوستمان، این‌طور بگوییم:
«خلاصه اینکه ما با تفکری مستدل و مبتنی بر پایه‌های درست حسابی مواجهیم که مغایرتی با علوم تجربی نداره. و مثل همیشه، مورد نقد افراد متوهم قرار گرفته؛ افرادی که بارها در مباحث مختلف سعی می‌کنن با توسل به مفهوم "طبیعت"، ایدئولوژیشون رو علمی جلوه بدن.»
(باز هم تاکید می‌کنم که چقدر از این استدلال‌های مبتنی بر "طبیعت" حالم به هم می‌خورد!)
🔥114
پدوفیلیا، سیمون دوبووار و فمنیسم

در متن‌های دوست عزیزمان شاهد چند ایده‌ی عجیب بودیم. ابتدا همان "شاهکار تحلیلی" بود که مدعی است فمنیسم رادیکال زیست‌شناسی را انکار می‌کند. بعدی، پلی بود که میان فمنیسم و مسائل کوییرها زده شد، صرفاً به این دلیل که "این دو، ایده‌ی افسانه‌ای داده‌اند که جنسیت یک ساخته‌ی اجتماعی است" (که بله، این یک واقعیت جامعه‌شناختی است که جنسیت یک سازه‌ی اجتماعی است). و ایراد آن؟ "من نتایج این ایده‌ها را دوست ندارم 👈🏻👉🏻". در واقع بگذارید این به این مسئله هم اشاره کنیم که درواقع همه‌ی این مسائل تعداد جنسیت بالا و... درواقع نتیجه همین ضروری دانستن جنسیت و دامن زدن بر کلیشه های جنسی است. منتها پیچیدگی این مورد به اندازه ای است که نمی‌توانیم به آن بپردازیم چون متن را از مسیر اصلی که فمنیسم است به مسیر دیگری منحرف می‌کند، که تنها در "توهم ابدی ذهن یک لیبرال" نقد مستقیمی بر ساختارگرایی و فمنیسم رادیکال است. نه اینکه مربوط نباشند، اما برعکس ایده دوست عزیزمان تعیین کننده نیستند.
از استدلال مضحکی که بر پایه‌ی "طبیعت به مثابه تعیین‌کننده‌ی نهایی هویت و نقش افراد" است بگذریم، به بخشی می‌رسیم که فمنیسم را تا جایی خوب می‌داند که با مردان سر میز معامله‌ی "ما را اندکی آدم حساب کنید، به باقی نظامتان دست نمی‌زنیم" نشسته بود؛ بعدتر که فمنیسم خواستار تغییر تمام سیستم نابرابر شد، بد، زشت و قبیح شد. بامزه‌ترین بخش ماجرا آنجاست که نویسنده به صندلی تکیه می‌دهد، پاهایش را روی هم می‌اندازد و سیگاری روشن می‌کند: "زن بودن به این معنی نیست که فمنیست باشی!" بله، دقیقاً! زنان هم می‌توانند زمانی که از آن‌ها می‌خواهی صرفاً مرغ‌های راضی به رأی دادن باشند، برایت کف بزنند. پیچیده نیست، یهودیان ارتدکس می‌توانند لیست یهودیان را به گشتاپو بدهند، کارگران می‌توانند کمونیست نباشند، فشن‌آرتیست‌ها و سرمایه‌داران می‌توانند کمونیست باشند و حتی ژنرال‌های آلمان نازی می‌توانند نازی نباشند. بگذارید بگویم یک ایرانی هرچند در ایران متولد شده باشد، می‌تواند خود را ایرانی نداند و یک زن هرچند زن متولد شده باشد، می‌تواند خود را زن نداند. حتی زنی می‌تواند در حینی که خود را زن می‌داند، به روشنی زن‌ستیز باشد.
اما بیایید از مغالطه‌ی لغزش، نکته های انحرافی و شاهکار‌های تحلیلی و کشفیات عظیم دوست لیبرالمان عبور کنیم تا به مغالطه‌ی بانمک "توسل به شخص" برسیم، که خود یک "نکته انحرافی" دیگر است.

پاسخ به این حمله را در 3 بخش انجام خواهیم داد:

1. بررسی رابطه سیمون دوبووار با شاگردش و نامه به کمیسیون تجدید نظر
2. بررسی پدیده پدوفیلیا از نظر قانونی و روان‌شناختی
3. پاسخ به مغالطه‌ی حمله به شخص
🔥94👍1
بررسی پرونده‌ای که استاد برای سیمون دوبووار ساختند

مورد اول، رابطه دوبووار با دانش آموز خود
صریحا، روشن، و خلاصه عرض می‌کنم: اینکه دوبووار با شاگردان خود رابطه جنسی داشته است یک تهمت است که هرگز اثبات نشده. درواقع خانواده یکی از شاگردان او از او به علت صمیمیت با فرزند هفده ساله خود شکایت کرده اند(البته در متن شکایت نامه از واژه اغوا استفاده شده، و نه صمیمیت یا رابطه جنسی). دوبووار در کتاب La force de l'a‌ge که درواقع جلد دوم زندگی نامه اوست، دوستی خود را با شاگرد مذکور یک "دوستی صمیمی" توصیف می‌کند. به هر حال اگر او یک فیلسوف بچه باز است که نامه های سرگشاده در دفاع از پدوفیلیا رد و بدل می‌کند، احتمالا تلاشی برای سرپوش گذاشتن بر رابطه خود با یک دانش‌آموز 17 ساله نمی‌کرد(شاگردی که بعد ها با یکی از دوستان دوبووار ازدواج کرد)، مخصوصا که پیشتر شکایت خانواده این دانش آموز موجب لغو مجوز تدریس او در فرانسه شده بود. باید مورد توجه قرار داد که رابطه با یک فرد هفده ساله نه از نظر روان‌شناختی، نه بر اساس قانون، بچه بازی نبوده، مجوز سیمون دوبووار نه به علت پدوفیلیا بلکه به علت تهمت "اغوا" و این مسئله که تهمت رابطه با شاگردی "همجنس" متوجه او بوده باطل شده بوده. (درواقع اگر این شاگرد 15 سال سن داشت اما غیر همجنس بود، حتی در صورت اثبات رابطه جنسی دوبووار طبق قانون فرانسه جرمی مرتکب نشده بوده)

مورد دوم، نامه سر گشاده به کمسیون تجدید نظر
https://www.dolto.fr/fd-code-penal-crp.html
این متن نامه است که خود دوست لیبرال حامی حقوق زنان(تا وقتی "دیگری" و "مرغ" بمانند) زحمت کشیدند به عنوان منبع قرار دادند.
شکایت اولی که در متن است شامل دو مورد زیر می‌شود:
"détournement de mineurs" (qui peut être constitué par le simple hébergement, pour une nuit, d'un mineur)
"ربودن کودکان" (که حتی ممکن است صرفا شامل اسکان یک بچه برای یک شب باشد)
l'interdiction spéciale qui vise, quand ils engagent das mineurs de 15 à 18 ans, les rapports homosexuels, définis comme "impudiques ou contre nature"
ممنوعیت خاصی که افراد نابالغ پانزده تا هجده سال دارای روابط همجنسگرا را هدف قرار می‌دهد، با تعریف آن به "امپودیک و غیرطبیعی"
این به این معناست که شکایت اول امضا کنندگان نامه، تا به اینجا به این مسئله است که این قانون صرفا در مورد رابطه جنسی نیست(اگر شما یک شب به یک فرد زیر 15 سال اسکان بدهید، می‌توانید مورد پیگرد قرار خواهید بگیرید) و دوم به این مسئله است که این قانون سن رضایت جنسی را برای دگرجنس‌گرایان بالای 15 سال و با غیر طبیعی و بی‌شرمانه خواندن روابط همجنسگرایانه، سن رضایت جنسی را برای این دست از روابط بالای 18 سال تعیین کرده است. که این شکایت، یک شکایت به تبعیض آشکار و هموفوبیاست نه یک تشویق به پدوفیلیا.

شکایت بعدی مطرح شده در نمونه یک نمونه پرونده کودک آزاری (نه تجاوز یا آزار جنسی) را مطرح می‌کند که در آن به طولانی بودن بازداشت موقت شکایت شده است. این شکایت از این رو است که بازداشت متهمین بیش از حد به طول انجامیده(سه سال) و باید جای "crimes" در واقع "délictuelle" در نظر گرفته شود تا روند پیگیری کیفری را سریع تر کند.

شکایت بعدی شامل تاریخچه کوتاهی از سن رضایت جنسی در فرانسه است که توضیح می‌دهد: در قانون کیفری سال 1810 که توسط ناپلئون بناپارت تصویب شد هیچ مجازاتی برای روابط جنسی فاقد خشونت، صرف نظر از سن شرکت‌کنندگان، در نظر گرفته نشده بود. تنها مواردی که قانون به آن پرداخته بود، شامل تجاوز و "حمله با خشونت" بود. سپس قانون ۲۸ آوریل ۱۸۳۲، جرم "تجاوز بدون خشونت بر کودکان زیر ۱۱ سال" ایجاد شد.(ترجمه دقیق نیست، از اصطلاح "d'attentat à la pudeux commis sans violences sur la personne d'un enfant de moins de 11 ans" در متن استفاده شده) این قانون که بر اساس قانون مربوط به "حمله با خشونت" تنظیم شده بود، همان طبقه‌بندی "crimes" را برای این اعمال در نظر گرفت (در این بخش از متن اصلی از "criminalle" به معنای جنایت کار، به جای "crimes" به معنای جنایت استفاده شده.) این قانون تا به این روز (روز نوشتن نامه)، ادامه یافته و تنها سن 11 سال دو بار افزایش یافته. یک بار در سال 1863 در زمان ناپلئون سوم به 13 سال، و یک بار دیگر در سال 1945 به 15 سال.

-ادامه دارد
👍84
-ادامه بررسی ادعا ها در مورد پدوفیلیای دوبووار، نامه سرگشاده به کمیسیون تجدید نظر

شکایت به این قضیه از این بابت بود که تنها سن رضایت رابطه جنسی افزایش یافته. این به چه معناست؟ در ادامه یک نکته مهم توسط امضا کنندگان مطرح شده، که جهت توضیح آن بگذارید مثال بزنم. امروزه سن رضایت جنسی در بیشتر اروپای غربی 14 و 15 سال است. در بیشتر اروپای شرقی بالای 16 و تنها در چهار کشور در اروپا بالای 16 سال تعیین شده. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که مثلا در مجارستان(مثالی است که به تازگی برای یکی از دوستان سر همین بحث سن رضایت جنسی و آمار زده‌ام و به ذهن مانده) سن رضایت جنسی 14 سال است، اما این سن برای برقراری رابطه جنسی با بزرگتر هاست و برای افراد زیر 18 سال این عدد به 12 سال کاهش می‌یابد. بازگردیم به متن نامه.

نکته ای که امضاکنندگان این نامه مطرح می‌کنند این است:
Texto inapplicable et inappliqué dans la plupart des cas, car, s'il l'était, on verrait chaque jour comparaitre des containes de garçons an Cour d'Assiscs, pour s'être "amusés" avec une petite amie de 14 ans sur quelque plage ou dans quelque cave de H.L.M.. Lo Législateur lui-mume pourrait être accusé de "complicité avec le crime"
به طور خلاصه این بخش از نامه و بند های بعدی، و بند قبلی آن، به این مورد اشاره دارند که این قانون رسما غیر قابل اجراست زیرا در صورتی که بپذیریم هرگونه رابطه با افراد زیر 15 سال ممنوع است، آنگاه هر روز شاهد پسران 14 ساله ای بودیم که بخاطر سرگرمی با دوست دختر های خود باید در دادگاه حاضر می‌شدند (این ترجمه دقیق متن فوق نیست، خلاصه مطلب است). در ادامه (نه در بخشی که به فرانسه در این متن آورده شده) اشاره می‌شود که دولت فرانسه به تازگی مجوز فروش لوازم پیشگیری از بارداری را به زیر 15 سال صادر کرده. این به این معنی است که دولت فرانسه رابطه جنسی زیر 15 سال را به رسمیت شناخته اما همچنان آن را جرم نگاری کرده.

در ادامه نامه مجددا به این قضیه اشاره می‌کند که طبق قانون نوجوانان 15 تا 17 سال، همچنان می‌توانند با خیال راحت رابطه جنسی با یکدیگر و بزرگترها داشته باشند و هیچ اتفاقی نیوفتاده است، اما اگر همجنسگرا باشند جرم است. یعنی رابطه جنسی یک فرد پانزده ساله با یک فرد سی ساله قانونی است، اما رابطه یک زوج همجنسگرای هفده ساله شامل حبس و پرداخت جریمه می‌شود. نامه در ادامه به این مسئله اشاره کرده که این قانون تبعیضی در دوران دولت فاشیست فرانسه ویشی تصویب شده است، و از همین بابت نیز مردود است.

این نامه در بند آخر توضیح می‌دهد که به دلایل فوق ماده 3 § 331 را محکوم می‌کنند و خواستار لغو و یا اصلاح آن هستند. در بند نهایی همچنین به بند های دیگری اشاره شده که به زعم امضا کنندگان باعث تشویق کودکان به فساد می‌شوند و.....


نتیجه: این نامه توسط سیمون دوبووار درکنار دیگر فیلسوفان و روشنکفران بزرگ من جمله سارتر، دریدا، دلوز، فوکو و آلتوسر به امضا در آمده بود. (شاعر و صرفا نویسنده خواندن این افراد خنده دار ترین چیز ممکن است، هرکس جای ‌بی‌جاچرخ زدن در اراجیف وهمانه لیبرال های اینترنتی کتابی ورق زده باش متوجه اهمیت این فلاسفه است. سیمون دوبووار یک دانش آموخته فلسفه و نخبه بود که در سن 21 سالگی، جوانترین فرد در زمان خود بود که در آزمون بشدت رقابتی و دشوار "اگرگاسیون" قبول شد، و پس از آن نیز در "آزمون فلسفه عمومی و منطق" نیز رتبه دوم را کسب کرد.) به هر حال در کنار این فلاسفه و روشنفکران، که بعضا دست بر قضا با روان‌شناسی و آثار اقتصاددانان من جمله مارکس و لیبرال های کلاسیک نیز آشنا بودند، روان‌شناسان و پزشکان برجسته فرانسه نیز این نامه را امضا کرده بودند. این نامه به هیچ‌وجه آنگونه که جلوه داده شده نامه ای برای قانونی سازی بچه بازی نیست، بلکه درخواستی است برای لغو و اصلاح چند ماده مشخص از قانون سن رضایت جنسی، که اشکالات جدی فوق به آن وارد بوده.
👌84
2- بررسی پدیده پدوفیلیا از نظر قانونی و روان‌شناختی

از نظر قانون، جرم‌انگاری و حقوقی: بخشی از این مورد در متن قبل توضیح داده شد، اما مجددا اشاره می‌کنیم. سن رضایت جنسی در آن زمان برای رابطه با بزرگسالان 15 سال مطرح شده بوده، و هنوز نیز در فرانسه همان 15 سال مانده است. سیمون دوبووار متهم به رابطه ای اثبات نشده با یک دانش‌آموز 17 ساله است (که البته همجنس بوده)، بر اساس قوانین امروزی درواقع حتی اگر رابطه جنسی ای را میان دوبووار و فردی 17 ساله، 16 ساله و یا 15 ساله پیدا کنید این فرد مرتکب جرم پدوفیلیا نشده. (سن رضایت جنسی در دنیا اگر درمورد باقی دنیا جز اروپا کنجکاو هستید)

از نظر روانشناختی: متنی که در حال خواندن متن بنده در پاسخ به آن هستید، سیمون دوبووار را بیمار جنسی خوانده. برای بررسی اختلال جنسی دوبووار که توسط دکتر از پیش تشخیص داده شده دست به دامن یک راهنمای تشخیص خواهیم شدیم.
طبق طبقه بندی و معیار های تشخیص DSM-5 ( نسخه پنجم راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی است که توسط انجمن روان‌پزشکی آمریکا منتشر می‌شود؛ در ایران نیز برای تشخیص از همین راهنمای تشخیصی استفاده می‌شود) موارد زیر برای تشخیص پدوفیلیا لازم است:
1. Recurrent, intense sexually arousing fantasies, urges, or behaviors involving a prepubescent child or children (usually ≤ 13 years) have been present for ≥ 6 months.
(سن کودکی که فرد پدوفیل برای آن فانتزی دارد سیزده سال یا کمتر تعیین شده)
2. The person has acted on the urges or is greatly distressed or impaired by the urges and fantasies. The experience of distress about these urges or behaviors is not a requirement for the diagnosis, as many with this condition deny any (این مورد برای ما در این لحظه نکته ای ندارد)
3. The person is ≥ 16 years and ≥ 5 years older than the child who is the target of the fantasies or behaviors (but excluding an older adolescent who is in an ongoing relationship with a 12- or 13-year-old). (این هم معیار مهم و جالبی برای تشخیص پدوفیلیاست، منتها نکته ای در این لحظه برای ما ندارد. اما نقد دوبووار و روشنفکران فرانسه در نقد قانون سن رضایت جنسی فرانسه را تایید می‌کند)

سازمان بهداشت جهانی نیز معیار مشابهی را برای بچه بازی مشخص کرده است. (هر بار بحث سن رضایت جنسی رو با کسی داشتم انگشت تهمت رو سمت خود من گرفت، خیر دوستان بنده اصلا ترجیحم پارتنر بزرگتره و تمایلی به افراد زیر هیجده سال ندارم❤️)

خب پرونده‌ی این بخش نیز بسته شد، سیمون دوبووار یک مریض جنسی پدوفیل نبوده است!
👏84
3- پاسخ به مغالطه حمله به شخص

و پاسخ اصلی به اتهامات متن به سیمون دوبووار. متنی که قرار بوده مثلاً نقد فمنیسم باشد، چیزی بیشتر از سخنرانی توخالی‌ای نبود که نهایتاً از روی کمبود اطلاعات و استدلال مجبور شد دست به دامن مغالطات متعدد شود. مغالطه‌ای که نهایتاً با آن رو به رو شدیم، یک مغالطه‌ی "توسل به شخص" بود، آن هم به واسطه‌ی مغالطه‌ی "ماهی دودی"! "خب بیایید فمنیسم را نقد کنیم" و ناگهان بعد از گذاشتن آجر حرف‌های توخالی بر ملات اطلاعات غلط و دروغ، یک ماهی دودی (Red Herring) را به سمت دیگر پرتاب می‌کند: "عه بیایید جای نقد فمنیسم به نقد فلاسفه‌ی فرانسوی بپردازیم و زندگی سیمون دوبووار را بررسی کنیم. و بگذارید بگویم که در این مورد هم قرار نیست روده‌ی راستی در شکممان باشد. بیایید در مغالطه‌ی نکته‌ی انحرافی خود، یک مغالطه‌ی حمله به شخص انجام داده باشیم."
نویسنده با اشاره به زندگی شخصی سیمون دوبووار و فلاسفه و روشنفکران بزرگ فرانسوی، سعی می‌کند فمنیسم را به‌عنوان یک جنبش فاسد و غیراخلاقی معرفی کند. این رویکرد که "شخص‌زدگی" می‌نامیم، به‌جای نقد ایده‌ها و دستاوردهای جنبش و مکتب فکری (اینجا فمنیسم)، به زندگی شخصی افراد حمله می‌کند. حتی اگر برخی از این ادعاها درست باشند (که نیستند)، این موضوع هیچ ارتباطی به اعتبار فلسفه‌ی فمنیستی یا دستاوردهای جنبش فمنیسم ندارد. فمنیسم یک جنبش گسترده و جهانی است که توسط افراد مختلف با پیشینه‌های گوناگون شکل گرفته است، و نمی‌توان آن را به‌خاطر اقدامات برخی افراد خاص زیر سؤال برد.
اما به هر حالی چیزی است که شده، حمله به شخصیت‌ها: دوبووار، سارتر، فوکو و دیگر روشنفکران فرانسوی نامه‌ای نوشتند که در آن به نوعی از رابطه‌ی جنسی نوجوانان سخن گفته شده بود. پس نتیجه این است که فمنیسم به طور کلی پدوفیلیایی است! چه استدلال عمیق و شگفت‌انگیزی! مرحبا استاد👏🏿🔥
میلتون فریدمن، از رهبران مکتب شیکاگو، در شیلی تحت حکومت پینوشه مستقیماً مشغول مشاوره دادن به یک رژیم دیکتاتور بود. جان لاک، که او را "پدر لیبرالیسم" می‌خوانند، یکی از حامیان برده‌داری بود. موری روتبارد، از پدران آنارکو-کاپیتالیسم، معتقد بود که فقرا باید اجازه داشته باشند فرزندانشان را بفروشند تا از گرسنگی نمیرند. (و ده‌ها مثال دیگر) حال با این منطق، آیا لیبرالیسم ذاتا مدافع دیکتاتوری، برده‌داری و خریدوفروش کودکان است؟ اگر کسی این را بگوید، شما اولین نفری خواهید بود که آن را "مغالطه‌ی احمقانه" می‌نامید. اما وقتی بحث فمنیسم باشد، حمله به شخصیت‌ها و تعمیم آن به کل جنبش ناگهان یک روش کاملاً مشروع می‌شود؟
البته بعید هم نیست همین الان آماده دفاع از دیکتاتوری پینوشه، برده داری و فروش فرزندان باشید. بله تا که همانگونه که بی‌شرمانه سینه چاک استثمار و استعمار و نابرابری هستید، و قائل شدن بنیان ذاتی برای نقش اجتماعی زنان، دموکراسی ستیزی، تاکید بر قوانین طبیعی، مونارکیسم، هموفوبیا و هواداری از نظام کهنه را تفکری نیک می‌دانید، بهتر از این‌ها چهره بنیان های تفکر راست را روشن سازید.

در واقع این پاسخ اصلی به اتهاماتی است که به سیمون دوبووار زده شده. نه تنها همان‌طور که توضیح دادم، نقدها و اتهامات بی‌جا و اشتباه است، اما حتی اگر نباشد هم:

1. عوض کردن بحث به زندگی دوبووار مغالطه است.
2. رد نظرات دوبووار به‌خاطر زندگی شخصی او مغالطه است.
3. تعمیم دوبووار به تمام فمنیسم موج دوم به بعد نیز مغالطه است.

و بگذارید باز هم بگویم این مغالطات، سوای مغالطه بودن خود، متأسفانه خالی از نکته، اهمیت و یا واقعیت بودند.
👏85
حق رأی، دستاورد فمنیسم بورژوایی؟

متن مورد بحث این‌طور ادعا می‌کند که موج دوست‌داشتنی و گوگولی اول فمنیسم بریتانیایی (صحبتی از موج اول فمنیسم در آمریکا یا روسیه در میان نیست.)، موجی بود که حقوقی همچون حق رأی را به زنان داد. نقد این مسئله بسیار طولانی‌تر از همه‌ی آن‌چه تاکنون در این مورد نوشته‌ام می‌شود، زیرا اساس این اصلاحات همان چیزی بوده که در متون قبلی چند باری گفته‌ام. از آنجا که یکی از ایرادات برخی دستاوردهای این موج این بود که اصلاً برای برابری یا حقوق زنان نبود و درواقع حقوقی بود که برای مالکین زن و ثروتمندان در نظر گرفته می‌شد (مثل حق رأی زنان در سال 1918) و نه همه‌ی زنان، برای نقد این مسئله متنی مفصل با نگاهی چپ لازم است. و خب آقا جان، آخِر من در حال نوشتن متنی در دفاع از فمنیسم رادیکال هستم، نه نقدی مارکسیستی بر فمنیسم موج اول. پس این متن بیشتر بیان واقعیت‌هاست تا یک نقد بر اساس متدی خاص و مورد قبول بنده، از این رو بهتر است فعلا از مسئله مذکور کمی فاصله بگیریم، تا از موضوعِ کلی دور نشویم.
هرچند که همان‌طور که دوستان به سیمون دوبووار حمله کردند، من هم می‌توانیم شروع به مغالطه‌ی حمله به شخص کنم و کرولاین نورتون را به علت روابط متعددش، معاشقه با دیگران و مسخره کردن شوهرش (یعنی به عبارتی کاکولدینگ بدون رضایت شریک خود، که اتفاقاً این یکی واقعاً اختلال محسوب می‌شود) مورد نقد قرار دهم، اما این کار را نمی‌کنیم. (نورتون درواقع پشتی یکی از اولین دستاوردهای فمنیسم موج اول در بریتانیا، یعنی حق حضانت اطفال در سال 1839 بود، که البته این مسئله صرفاً برای دشمنی و مبارزه با همسرش به دست آمد, و همانگونه که اشاره کردیم نه برای برابری جنسی.)

به هر حال، راجع به دستاوردهای لیبرال‌های کلاسیک در موج اول فمنیسم، متأسفیم که به عرض شما برسانیم حق رأی اولین بار نه در خود بریتانیا، بلکه در مناطق خودمختار تحت قیومیت بریتانیا به زنان داده شد. البته این نکته را در نظر داشته باشید که زنان، برای مثال در سوئد، پیش از حتی شروع موج اول فمنیسم توانستند حق رأی کسب کنند، اما بعداً در تمام این موارد، هرکدام به‌گونه‌ای لغو شدند. همچنین باید توجه داشت که حق رأی به زنان، برای مثال در فنلاند (امپراتوری روسیه) و نیوزیلند (امپراتوری بریتانیا)، مثال‌های دقیقی از حق رأی زنان در یک کشور به صورت پایدار، کامل و سراسری نیست.
به هر حال، به اصطلاح دستیابی زنان بریتانیایی به حق رأی در بریتانیا در سالی اتفاق افتاد که اروپا را کمونیسم و چپ فرا گرفته بود. روز جهانی زن یک مسئله‌ی هرساله بود، که سال پیش از آن، راهپیمایی زنان در پی همین روز نهایتاً منجر به انقلاب روسیه شده بود. درواقع بریتانیا در سال 1918 نهایتاً حق رأی را به زنان بالای 30 سال که مالک بودند، اعطا کرد. این در حالی بود که چپ‌ها در جمهوری وایمار در آلمان، روسیه‌ی بلشویکی، جمهوری خلق اوکراین و... در حال اعطای حق رأی به تمام زنان بودند، و فراتر از آن، برخی دولت‌ها مثل دولت روسیه‌ی بلشویکی لنین، در دوره ای که تا دهه‌های بعد از آن حق رای زنان یک آرزوی دست نیافتنی در بیشتر اروپا باقی ماند، به یک‌باره مردان و زنان را در همه‌ی زمینه‌های حقوقی و اقتصادی برابر دانستند و در ادامه در پیشرفت جایگاه زنان در جامعه کوشیدند. در حالی که روز زن در کشورهای سوسیالیستی یک تعطیلی رسمی بود، تا نیمه دوم قرن بیستم در باقی کشور های اروپایی ممنوع ماند. بسیاری از دستاوردهای زنان در حد فاصل میان موج اول و دوم فمنیسم در کشورهای سوسیالیستی و کمونیستی حاصل شد. حالا متوجه دلیل مشکل استاد با فمنیسم بعد از قرن نوزدهم شدیم.

بگذارید این نکته را مجدداً خاطرنشان کنیم که خیر، موج اول فمنیسم متعلق به لیبرال‌ها نیست! بلکه موجی است که لیبرال‌ها نیز در آن نقش داشتند.

نهایتا دست دوستان برای اضافه کردن به مطالب بنده، یا پاسخ دادن و نقد آن کاملا باز است، زیرا بنده پاسخ مجددی نخواهم داد. نوشتن همین متن هم به علت وضعیت خاص پیش آمده، و احساس ضرورت بود.
پایان.
13
خوش اومدید دوستان جدید. این چنل بیشتر دیلی هست و مطالب ناهمگون داره، بنابراین اگر به خاطر مطالب مفید یا مطالب مربوط به کتب و سایر جوین شدید به چنل منابع کولونی گورکی مراجعه کنید. چنل مذکور طی روزهای آتی تکمیل میشه
Forwarded from یولداش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در نظام‌ دیکتاتوری سرمایه‌داری ،همیشه دیوار آرزوهای ۹۹ درصدی ها توسط ۱ درصدی ها بلعیده شده و میشود.

@yoldash1349
Forwarded from کومار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نام و یادت گرامی؛ فریبرز رئیس‌دانا.
۲۳ دی ۱۳۲۳
۲۶ اسفند ۱۳۹۸