-ادامه بررسی ادعا ها در مورد پدوفیلیای دوبووار، نامه سرگشاده به کمیسیون تجدید نظر
شکایت به این قضیه از این بابت بود که تنها سن رضایت رابطه جنسی افزایش یافته. این به چه معناست؟ در ادامه یک نکته مهم توسط امضا کنندگان مطرح شده، که جهت توضیح آن بگذارید مثال بزنم. امروزه سن رضایت جنسی در بیشتر اروپای غربی 14 و 15 سال است. در بیشتر اروپای شرقی بالای 16 و تنها در چهار کشور در اروپا بالای 16 سال تعیین شده. چیزی که میخواهم بگویم این است که مثلا در مجارستان(مثالی است که به تازگی برای یکی از دوستان سر همین بحث سن رضایت جنسی و آمار زدهام و به ذهن مانده) سن رضایت جنسی 14 سال است، اما این سن برای برقراری رابطه جنسی با بزرگتر هاست و برای افراد زیر 18 سال این عدد به 12 سال کاهش مییابد. بازگردیم به متن نامه.
نکته ای که امضاکنندگان این نامه مطرح میکنند این است:
در ادامه نامه مجددا به این قضیه اشاره میکند که طبق قانون نوجوانان 15 تا 17 سال، همچنان میتوانند با خیال راحت رابطه جنسی با یکدیگر و بزرگترها داشته باشند و هیچ اتفاقی نیوفتاده است، اما اگر همجنسگرا باشند جرم است. یعنی رابطه جنسی یک فرد پانزده ساله با یک فرد سی ساله قانونی است، اما رابطه یک زوج همجنسگرای هفده ساله شامل حبس و پرداخت جریمه میشود. نامه در ادامه به این مسئله اشاره کرده که این قانون تبعیضی در دوران دولت فاشیست فرانسه ویشی تصویب شده است، و از همین بابت نیز مردود است.
این نامه در بند آخر توضیح میدهد که به دلایل فوق ماده 3 § 331 را محکوم میکنند و خواستار لغو و یا اصلاح آن هستند. در بند نهایی همچنین به بند های دیگری اشاره شده که به زعم امضا کنندگان باعث تشویق کودکان به فساد میشوند و.....
نتیجه: این نامه توسط سیمون دوبووار درکنار دیگر فیلسوفان و روشنکفران بزرگ من جمله سارتر، دریدا، دلوز، فوکو و آلتوسر به امضا در آمده بود. (شاعر و صرفا نویسنده خواندن این افراد خنده دار ترین چیز ممکن است، هرکس جای بیجاچرخ زدن در اراجیف وهمانه لیبرال های اینترنتی کتابی ورق زده باش متوجه اهمیت این فلاسفه است. سیمون دوبووار یک دانش آموخته فلسفه و نخبه بود که در سن 21 سالگی، جوانترین فرد در زمان خود بود که در آزمون بشدت رقابتی و دشوار "اگرگاسیون" قبول شد، و پس از آن نیز در "آزمون فلسفه عمومی و منطق" نیز رتبه دوم را کسب کرد.) به هر حال در کنار این فلاسفه و روشنفکران، که بعضا دست بر قضا با روانشناسی و آثار اقتصاددانان من جمله مارکس و لیبرال های کلاسیک نیز آشنا بودند، روانشناسان و پزشکان برجسته فرانسه نیز این نامه را امضا کرده بودند. این نامه به هیچوجه آنگونه که جلوه داده شده نامه ای برای قانونی سازی بچه بازی نیست، بلکه درخواستی است برای لغو و اصلاح چند ماده مشخص از قانون سن رضایت جنسی، که اشکالات جدی فوق به آن وارد بوده.
شکایت به این قضیه از این بابت بود که تنها سن رضایت رابطه جنسی افزایش یافته. این به چه معناست؟ در ادامه یک نکته مهم توسط امضا کنندگان مطرح شده، که جهت توضیح آن بگذارید مثال بزنم. امروزه سن رضایت جنسی در بیشتر اروپای غربی 14 و 15 سال است. در بیشتر اروپای شرقی بالای 16 و تنها در چهار کشور در اروپا بالای 16 سال تعیین شده. چیزی که میخواهم بگویم این است که مثلا در مجارستان(مثالی است که به تازگی برای یکی از دوستان سر همین بحث سن رضایت جنسی و آمار زدهام و به ذهن مانده) سن رضایت جنسی 14 سال است، اما این سن برای برقراری رابطه جنسی با بزرگتر هاست و برای افراد زیر 18 سال این عدد به 12 سال کاهش مییابد. بازگردیم به متن نامه.
نکته ای که امضاکنندگان این نامه مطرح میکنند این است:
Texto inapplicable et inappliqué dans la plupart des cas, car, s'il l'était, on verrait chaque jour comparaitre des containes de garçons an Cour d'Assiscs, pour s'être "amusés" avec une petite amie de 14 ans sur quelque plage ou dans quelque cave de H.L.M.. Lo Législateur lui-mume pourrait être accusé de "complicité avec le crime"به طور خلاصه این بخش از نامه و بند های بعدی، و بند قبلی آن، به این مورد اشاره دارند که این قانون رسما غیر قابل اجراست زیرا در صورتی که بپذیریم هرگونه رابطه با افراد زیر 15 سال ممنوع است، آنگاه هر روز شاهد پسران 14 ساله ای بودیم که بخاطر سرگرمی با دوست دختر های خود باید در دادگاه حاضر میشدند (این ترجمه دقیق متن فوق نیست، خلاصه مطلب است). در ادامه (نه در بخشی که به فرانسه در این متن آورده شده) اشاره میشود که دولت فرانسه به تازگی مجوز فروش لوازم پیشگیری از بارداری را به زیر 15 سال صادر کرده. این به این معنی است که دولت فرانسه رابطه جنسی زیر 15 سال را به رسمیت شناخته اما همچنان آن را جرم نگاری کرده.
در ادامه نامه مجددا به این قضیه اشاره میکند که طبق قانون نوجوانان 15 تا 17 سال، همچنان میتوانند با خیال راحت رابطه جنسی با یکدیگر و بزرگترها داشته باشند و هیچ اتفاقی نیوفتاده است، اما اگر همجنسگرا باشند جرم است. یعنی رابطه جنسی یک فرد پانزده ساله با یک فرد سی ساله قانونی است، اما رابطه یک زوج همجنسگرای هفده ساله شامل حبس و پرداخت جریمه میشود. نامه در ادامه به این مسئله اشاره کرده که این قانون تبعیضی در دوران دولت فاشیست فرانسه ویشی تصویب شده است، و از همین بابت نیز مردود است.
این نامه در بند آخر توضیح میدهد که به دلایل فوق ماده 3 § 331 را محکوم میکنند و خواستار لغو و یا اصلاح آن هستند. در بند نهایی همچنین به بند های دیگری اشاره شده که به زعم امضا کنندگان باعث تشویق کودکان به فساد میشوند و.....
نتیجه: این نامه توسط سیمون دوبووار درکنار دیگر فیلسوفان و روشنکفران بزرگ من جمله سارتر، دریدا، دلوز، فوکو و آلتوسر به امضا در آمده بود. (شاعر و صرفا نویسنده خواندن این افراد خنده دار ترین چیز ممکن است، هرکس جای بیجاچرخ زدن در اراجیف وهمانه لیبرال های اینترنتی کتابی ورق زده باش متوجه اهمیت این فلاسفه است. سیمون دوبووار یک دانش آموخته فلسفه و نخبه بود که در سن 21 سالگی، جوانترین فرد در زمان خود بود که در آزمون بشدت رقابتی و دشوار "اگرگاسیون" قبول شد، و پس از آن نیز در "آزمون فلسفه عمومی و منطق" نیز رتبه دوم را کسب کرد.) به هر حال در کنار این فلاسفه و روشنفکران، که بعضا دست بر قضا با روانشناسی و آثار اقتصاددانان من جمله مارکس و لیبرال های کلاسیک نیز آشنا بودند، روانشناسان و پزشکان برجسته فرانسه نیز این نامه را امضا کرده بودند. این نامه به هیچوجه آنگونه که جلوه داده شده نامه ای برای قانونی سازی بچه بازی نیست، بلکه درخواستی است برای لغو و اصلاح چند ماده مشخص از قانون سن رضایت جنسی، که اشکالات جدی فوق به آن وارد بوده.
👌8❤4
2- بررسی پدیده پدوفیلیا از نظر قانونی و روانشناختی
از نظر قانون، جرمانگاری و حقوقی: بخشی از این مورد در متن قبل توضیح داده شد، اما مجددا اشاره میکنیم. سن رضایت جنسی در آن زمان برای رابطه با بزرگسالان 15 سال مطرح شده بوده، و هنوز نیز در فرانسه همان 15 سال مانده است. سیمون دوبووار متهم به رابطه ای اثبات نشده با یک دانشآموز 17 ساله است (که البته همجنس بوده)، بر اساس قوانین امروزی درواقع حتی اگر رابطه جنسی ای را میان دوبووار و فردی 17 ساله، 16 ساله و یا 15 ساله پیدا کنید این فرد مرتکب جرم پدوفیلیا نشده. (سن رضایت جنسی در دنیا اگر درمورد باقی دنیا جز اروپا کنجکاو هستید)
از نظر روانشناختی: متنی که در حال خواندن متن بنده در پاسخ به آن هستید، سیمون دوبووار را بیمار جنسی خوانده. برای بررسی اختلال جنسی دوبووار که توسط دکتر از پیش تشخیص داده شده دست به دامن یک راهنمای تشخیص خواهیم شدیم.
طبق طبقه بندی و معیار های تشخیص DSM-5 ( نسخه پنجم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی است که توسط انجمن روانپزشکی آمریکا منتشر میشود؛ در ایران نیز برای تشخیص از همین راهنمای تشخیصی استفاده میشود) موارد زیر برای تشخیص پدوفیلیا لازم است:
1. Recurrent, intense sexually arousing fantasies, urges, or behaviors involving a prepubescent child or children (usually ≤ 13 years) have been present for ≥ 6 months.
(سن کودکی که فرد پدوفیل برای آن فانتزی دارد سیزده سال یا کمتر تعیین شده)
2. The person has acted on the urges or is greatly distressed or impaired by the urges and fantasies. The experience of distress about these urges or behaviors is not a requirement for the diagnosis, as many with this condition deny any (این مورد برای ما در این لحظه نکته ای ندارد)
3. The person is ≥ 16 years and ≥ 5 years older than the child who is the target of the fantasies or behaviors (but excluding an older adolescent who is in an ongoing relationship with a 12- or 13-year-old). (این هم معیار مهم و جالبی برای تشخیص پدوفیلیاست، منتها نکته ای در این لحظه برای ما ندارد. اما نقد دوبووار و روشنفکران فرانسه در نقد قانون سن رضایت جنسی فرانسه را تایید میکند)
سازمان بهداشت جهانی نیز معیار مشابهی را برای بچه بازی مشخص کرده است. (هر بار بحث سن رضایت جنسی رو با کسی داشتم انگشت تهمت رو سمت خود من گرفت، خیر دوستان بنده اصلا ترجیحم پارتنر بزرگتره و تمایلی به افراد زیر هیجده سال ندارم❤️)
خب پروندهی این بخش نیز بسته شد، سیمون دوبووار یک مریض جنسی پدوفیل نبوده است!
از نظر قانون، جرمانگاری و حقوقی: بخشی از این مورد در متن قبل توضیح داده شد، اما مجددا اشاره میکنیم. سن رضایت جنسی در آن زمان برای رابطه با بزرگسالان 15 سال مطرح شده بوده، و هنوز نیز در فرانسه همان 15 سال مانده است. سیمون دوبووار متهم به رابطه ای اثبات نشده با یک دانشآموز 17 ساله است (که البته همجنس بوده)، بر اساس قوانین امروزی درواقع حتی اگر رابطه جنسی ای را میان دوبووار و فردی 17 ساله، 16 ساله و یا 15 ساله پیدا کنید این فرد مرتکب جرم پدوفیلیا نشده. (سن رضایت جنسی در دنیا اگر درمورد باقی دنیا جز اروپا کنجکاو هستید)
از نظر روانشناختی: متنی که در حال خواندن متن بنده در پاسخ به آن هستید، سیمون دوبووار را بیمار جنسی خوانده. برای بررسی اختلال جنسی دوبووار که توسط دکتر از پیش تشخیص داده شده دست به دامن یک راهنمای تشخیص خواهیم شدیم.
طبق طبقه بندی و معیار های تشخیص DSM-5 ( نسخه پنجم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی است که توسط انجمن روانپزشکی آمریکا منتشر میشود؛ در ایران نیز برای تشخیص از همین راهنمای تشخیصی استفاده میشود) موارد زیر برای تشخیص پدوفیلیا لازم است:
1. Recurrent, intense sexually arousing fantasies, urges, or behaviors involving a prepubescent child or children (usually ≤ 13 years) have been present for ≥ 6 months.
(سن کودکی که فرد پدوفیل برای آن فانتزی دارد سیزده سال یا کمتر تعیین شده)
2. The person has acted on the urges or is greatly distressed or impaired by the urges and fantasies. The experience of distress about these urges or behaviors is not a requirement for the diagnosis, as many with this condition deny any (این مورد برای ما در این لحظه نکته ای ندارد)
3. The person is ≥ 16 years and ≥ 5 years older than the child who is the target of the fantasies or behaviors (but excluding an older adolescent who is in an ongoing relationship with a 12- or 13-year-old). (این هم معیار مهم و جالبی برای تشخیص پدوفیلیاست، منتها نکته ای در این لحظه برای ما ندارد. اما نقد دوبووار و روشنفکران فرانسه در نقد قانون سن رضایت جنسی فرانسه را تایید میکند)
سازمان بهداشت جهانی نیز معیار مشابهی را برای بچه بازی مشخص کرده است. (هر بار بحث سن رضایت جنسی رو با کسی داشتم انگشت تهمت رو سمت خود من گرفت، خیر دوستان بنده اصلا ترجیحم پارتنر بزرگتره و تمایلی به افراد زیر هیجده سال ندارم❤️)
خب پروندهی این بخش نیز بسته شد، سیمون دوبووار یک مریض جنسی پدوفیل نبوده است!
👏8❤4
3- پاسخ به مغالطه حمله به شخص
و پاسخ اصلی به اتهامات متن به سیمون دوبووار. متنی که قرار بوده مثلاً نقد فمنیسم باشد، چیزی بیشتر از سخنرانی توخالیای نبود که نهایتاً از روی کمبود اطلاعات و استدلال مجبور شد دست به دامن مغالطات متعدد شود. مغالطهای که نهایتاً با آن رو به رو شدیم، یک مغالطهی "توسل به شخص" بود، آن هم به واسطهی مغالطهی "ماهی دودی"! "خب بیایید فمنیسم را نقد کنیم" و ناگهان بعد از گذاشتن آجر حرفهای توخالی بر ملات اطلاعات غلط و دروغ، یک ماهی دودی (Red Herring) را به سمت دیگر پرتاب میکند: "عه بیایید جای نقد فمنیسم به نقد فلاسفهی فرانسوی بپردازیم و زندگی سیمون دوبووار را بررسی کنیم. و بگذارید بگویم که در این مورد هم قرار نیست رودهی راستی در شکممان باشد. بیایید در مغالطهی نکتهی انحرافی خود، یک مغالطهی حمله به شخص انجام داده باشیم."
نویسنده با اشاره به زندگی شخصی سیمون دوبووار و فلاسفه و روشنفکران بزرگ فرانسوی، سعی میکند فمنیسم را بهعنوان یک جنبش فاسد و غیراخلاقی معرفی کند. این رویکرد که "شخصزدگی" مینامیم، بهجای نقد ایدهها و دستاوردهای جنبش و مکتب فکری (اینجا فمنیسم)، به زندگی شخصی افراد حمله میکند. حتی اگر برخی از این ادعاها درست باشند (که نیستند)، این موضوع هیچ ارتباطی به اعتبار فلسفهی فمنیستی یا دستاوردهای جنبش فمنیسم ندارد. فمنیسم یک جنبش گسترده و جهانی است که توسط افراد مختلف با پیشینههای گوناگون شکل گرفته است، و نمیتوان آن را بهخاطر اقدامات برخی افراد خاص زیر سؤال برد.
اما به هر حالی چیزی است که شده، حمله به شخصیتها: دوبووار، سارتر، فوکو و دیگر روشنفکران فرانسوی نامهای نوشتند که در آن به نوعی از رابطهی جنسی نوجوانان سخن گفته شده بود. پس نتیجه این است که فمنیسم به طور کلی پدوفیلیایی است! چه استدلال عمیق و شگفتانگیزی! مرحبا استاد👏🏿🔥
میلتون فریدمن، از رهبران مکتب شیکاگو، در شیلی تحت حکومت پینوشه مستقیماً مشغول مشاوره دادن به یک رژیم دیکتاتور بود. جان لاک، که او را "پدر لیبرالیسم" میخوانند، یکی از حامیان بردهداری بود. موری روتبارد، از پدران آنارکو-کاپیتالیسم، معتقد بود که فقرا باید اجازه داشته باشند فرزندانشان را بفروشند تا از گرسنگی نمیرند. (و دهها مثال دیگر) حال با این منطق، آیا لیبرالیسم ذاتا مدافع دیکتاتوری، بردهداری و خریدوفروش کودکان است؟ اگر کسی این را بگوید، شما اولین نفری خواهید بود که آن را "مغالطهی احمقانه" مینامید. اما وقتی بحث فمنیسم باشد، حمله به شخصیتها و تعمیم آن به کل جنبش ناگهان یک روش کاملاً مشروع میشود؟
البته بعید هم نیست همین الان آماده دفاع از دیکتاتوری پینوشه، برده داری و فروش فرزندان باشید. بله تا که همانگونه که بیشرمانه سینه چاک استثمار و استعمار و نابرابری هستید، و قائل شدن بنیان ذاتی برای نقش اجتماعی زنان، دموکراسی ستیزی، تاکید بر قوانین طبیعی، مونارکیسم، هموفوبیا و هواداری از نظام کهنه را تفکری نیک میدانید، بهتر از اینها چهره بنیان های تفکر راست را روشن سازید.
در واقع این پاسخ اصلی به اتهاماتی است که به سیمون دوبووار زده شده. نه تنها همانطور که توضیح دادم، نقدها و اتهامات بیجا و اشتباه است، اما حتی اگر نباشد هم:
1. عوض کردن بحث به زندگی دوبووار مغالطه است.
2. رد نظرات دوبووار بهخاطر زندگی شخصی او مغالطه است.
3. تعمیم دوبووار به تمام فمنیسم موج دوم به بعد نیز مغالطه است.
و بگذارید باز هم بگویم این مغالطات، سوای مغالطه بودن خود، متأسفانه خالی از نکته، اهمیت و یا واقعیت بودند.
و پاسخ اصلی به اتهامات متن به سیمون دوبووار. متنی که قرار بوده مثلاً نقد فمنیسم باشد، چیزی بیشتر از سخنرانی توخالیای نبود که نهایتاً از روی کمبود اطلاعات و استدلال مجبور شد دست به دامن مغالطات متعدد شود. مغالطهای که نهایتاً با آن رو به رو شدیم، یک مغالطهی "توسل به شخص" بود، آن هم به واسطهی مغالطهی "ماهی دودی"! "خب بیایید فمنیسم را نقد کنیم" و ناگهان بعد از گذاشتن آجر حرفهای توخالی بر ملات اطلاعات غلط و دروغ، یک ماهی دودی (Red Herring) را به سمت دیگر پرتاب میکند: "عه بیایید جای نقد فمنیسم به نقد فلاسفهی فرانسوی بپردازیم و زندگی سیمون دوبووار را بررسی کنیم. و بگذارید بگویم که در این مورد هم قرار نیست رودهی راستی در شکممان باشد. بیایید در مغالطهی نکتهی انحرافی خود، یک مغالطهی حمله به شخص انجام داده باشیم."
نویسنده با اشاره به زندگی شخصی سیمون دوبووار و فلاسفه و روشنفکران بزرگ فرانسوی، سعی میکند فمنیسم را بهعنوان یک جنبش فاسد و غیراخلاقی معرفی کند. این رویکرد که "شخصزدگی" مینامیم، بهجای نقد ایدهها و دستاوردهای جنبش و مکتب فکری (اینجا فمنیسم)، به زندگی شخصی افراد حمله میکند. حتی اگر برخی از این ادعاها درست باشند (که نیستند)، این موضوع هیچ ارتباطی به اعتبار فلسفهی فمنیستی یا دستاوردهای جنبش فمنیسم ندارد. فمنیسم یک جنبش گسترده و جهانی است که توسط افراد مختلف با پیشینههای گوناگون شکل گرفته است، و نمیتوان آن را بهخاطر اقدامات برخی افراد خاص زیر سؤال برد.
اما به هر حالی چیزی است که شده، حمله به شخصیتها: دوبووار، سارتر، فوکو و دیگر روشنفکران فرانسوی نامهای نوشتند که در آن به نوعی از رابطهی جنسی نوجوانان سخن گفته شده بود. پس نتیجه این است که فمنیسم به طور کلی پدوفیلیایی است! چه استدلال عمیق و شگفتانگیزی! مرحبا استاد👏🏿🔥
میلتون فریدمن، از رهبران مکتب شیکاگو، در شیلی تحت حکومت پینوشه مستقیماً مشغول مشاوره دادن به یک رژیم دیکتاتور بود. جان لاک، که او را "پدر لیبرالیسم" میخوانند، یکی از حامیان بردهداری بود. موری روتبارد، از پدران آنارکو-کاپیتالیسم، معتقد بود که فقرا باید اجازه داشته باشند فرزندانشان را بفروشند تا از گرسنگی نمیرند. (و دهها مثال دیگر) حال با این منطق، آیا لیبرالیسم ذاتا مدافع دیکتاتوری، بردهداری و خریدوفروش کودکان است؟ اگر کسی این را بگوید، شما اولین نفری خواهید بود که آن را "مغالطهی احمقانه" مینامید. اما وقتی بحث فمنیسم باشد، حمله به شخصیتها و تعمیم آن به کل جنبش ناگهان یک روش کاملاً مشروع میشود؟
البته بعید هم نیست همین الان آماده دفاع از دیکتاتوری پینوشه، برده داری و فروش فرزندان باشید. بله تا که همانگونه که بیشرمانه سینه چاک استثمار و استعمار و نابرابری هستید، و قائل شدن بنیان ذاتی برای نقش اجتماعی زنان، دموکراسی ستیزی، تاکید بر قوانین طبیعی، مونارکیسم، هموفوبیا و هواداری از نظام کهنه را تفکری نیک میدانید، بهتر از اینها چهره بنیان های تفکر راست را روشن سازید.
در واقع این پاسخ اصلی به اتهاماتی است که به سیمون دوبووار زده شده. نه تنها همانطور که توضیح دادم، نقدها و اتهامات بیجا و اشتباه است، اما حتی اگر نباشد هم:
1. عوض کردن بحث به زندگی دوبووار مغالطه است.
2. رد نظرات دوبووار بهخاطر زندگی شخصی او مغالطه است.
3. تعمیم دوبووار به تمام فمنیسم موج دوم به بعد نیز مغالطه است.
و بگذارید باز هم بگویم این مغالطات، سوای مغالطه بودن خود، متأسفانه خالی از نکته، اهمیت و یا واقعیت بودند.
👏8❤5
حق رأی، دستاورد فمنیسم بورژوایی؟
متن مورد بحث اینطور ادعا میکند که موج دوستداشتنی و گوگولی اول فمنیسم بریتانیایی (صحبتی از موج اول فمنیسم در آمریکا یا روسیه در میان نیست.)، موجی بود که حقوقی همچون حق رأی را به زنان داد. نقد این مسئله بسیار طولانیتر از همهی آنچه تاکنون در این مورد نوشتهام میشود، زیرا اساس این اصلاحات همان چیزی بوده که در متون قبلی چند باری گفتهام. از آنجا که یکی از ایرادات برخی دستاوردهای این موج این بود که اصلاً برای برابری یا حقوق زنان نبود و درواقع حقوقی بود که برای مالکین زن و ثروتمندان در نظر گرفته میشد (مثل حق رأی زنان در سال 1918) و نه همهی زنان، برای نقد این مسئله متنی مفصل با نگاهی چپ لازم است. و خب آقا جان، آخِر من در حال نوشتن متنی در دفاع از فمنیسم رادیکال هستم، نه نقدی مارکسیستی بر فمنیسم موج اول. پس این متن بیشتر بیان واقعیتهاست تا یک نقد بر اساس متدی خاص و مورد قبول بنده، از این رو بهتر است فعلا از مسئله مذکور کمی فاصله بگیریم، تا از موضوعِ کلی دور نشویم.
هرچند که همانطور که دوستان به سیمون دوبووار حمله کردند، من هم میتوانیم شروع به مغالطهی حمله به شخص کنم و کرولاین نورتون را به علت روابط متعددش، معاشقه با دیگران و مسخره کردن شوهرش (یعنی به عبارتی کاکولدینگ بدون رضایت شریک خود، که اتفاقاً این یکی واقعاً اختلال محسوب میشود) مورد نقد قرار دهم، اما این کار را نمیکنیم. (نورتون درواقع پشتی یکی از اولین دستاوردهای فمنیسم موج اول در بریتانیا، یعنی حق حضانت اطفال در سال 1839 بود، که البته این مسئله صرفاً برای دشمنی و مبارزه با همسرش به دست آمد, و همانگونه که اشاره کردیم نه برای برابری جنسی.)
به هر حال، راجع به دستاوردهای لیبرالهای کلاسیک در موج اول فمنیسم، متأسفیم که به عرض شما برسانیم حق رأی اولین بار نه در خود بریتانیا، بلکه در مناطق خودمختار تحت قیومیت بریتانیا به زنان داده شد. البته این نکته را در نظر داشته باشید که زنان، برای مثال در سوئد، پیش از حتی شروع موج اول فمنیسم توانستند حق رأی کسب کنند، اما بعداً در تمام این موارد، هرکدام بهگونهای لغو شدند. همچنین باید توجه داشت که حق رأی به زنان، برای مثال در فنلاند (امپراتوری روسیه) و نیوزیلند (امپراتوری بریتانیا)، مثالهای دقیقی از حق رأی زنان در یک کشور به صورت پایدار، کامل و سراسری نیست.
به هر حال، به اصطلاح دستیابی زنان بریتانیایی به حق رأی در بریتانیا در سالی اتفاق افتاد که اروپا را کمونیسم و چپ فرا گرفته بود. روز جهانی زن یک مسئلهی هرساله بود، که سال پیش از آن، راهپیمایی زنان در پی همین روز نهایتاً منجر به انقلاب روسیه شده بود. درواقع بریتانیا در سال 1918 نهایتاً حق رأی را به زنان بالای 30 سال که مالک بودند، اعطا کرد. این در حالی بود که چپها در جمهوری وایمار در آلمان، روسیهی بلشویکی، جمهوری خلق اوکراین و... در حال اعطای حق رأی به تمام زنان بودند، و فراتر از آن، برخی دولتها مثل دولت روسیهی بلشویکی لنین، در دوره ای که تا دهههای بعد از آن حق رای زنان یک آرزوی دست نیافتنی در بیشتر اروپا باقی ماند، به یکباره مردان و زنان را در همهی زمینههای حقوقی و اقتصادی برابر دانستند و در ادامه در پیشرفت جایگاه زنان در جامعه کوشیدند. در حالی که روز زن در کشورهای سوسیالیستی یک تعطیلی رسمی بود، تا نیمه دوم قرن بیستم در باقی کشور های اروپایی ممنوع ماند. بسیاری از دستاوردهای زنان در حد فاصل میان موج اول و دوم فمنیسم در کشورهای سوسیالیستی و کمونیستی حاصل شد. حالا متوجه دلیل مشکل استاد با فمنیسم بعد از قرن نوزدهم شدیم.
بگذارید این نکته را مجدداً خاطرنشان کنیم که خیر، موج اول فمنیسم متعلق به لیبرالها نیست! بلکه موجی است که لیبرالها نیز در آن نقش داشتند.
نهایتا دست دوستان برای اضافه کردن به مطالب بنده، یا پاسخ دادن و نقد آن کاملا باز است، زیرا بنده پاسخ مجددی نخواهم داد. نوشتن همین متن هم به علت وضعیت خاص پیش آمده، و احساس ضرورت بود.
پایان.
متن مورد بحث اینطور ادعا میکند که موج دوستداشتنی و گوگولی اول فمنیسم بریتانیایی (صحبتی از موج اول فمنیسم در آمریکا یا روسیه در میان نیست.)، موجی بود که حقوقی همچون حق رأی را به زنان داد. نقد این مسئله بسیار طولانیتر از همهی آنچه تاکنون در این مورد نوشتهام میشود، زیرا اساس این اصلاحات همان چیزی بوده که در متون قبلی چند باری گفتهام. از آنجا که یکی از ایرادات برخی دستاوردهای این موج این بود که اصلاً برای برابری یا حقوق زنان نبود و درواقع حقوقی بود که برای مالکین زن و ثروتمندان در نظر گرفته میشد (مثل حق رأی زنان در سال 1918) و نه همهی زنان، برای نقد این مسئله متنی مفصل با نگاهی چپ لازم است. و خب آقا جان، آخِر من در حال نوشتن متنی در دفاع از فمنیسم رادیکال هستم، نه نقدی مارکسیستی بر فمنیسم موج اول. پس این متن بیشتر بیان واقعیتهاست تا یک نقد بر اساس متدی خاص و مورد قبول بنده، از این رو بهتر است فعلا از مسئله مذکور کمی فاصله بگیریم، تا از موضوعِ کلی دور نشویم.
هرچند که همانطور که دوستان به سیمون دوبووار حمله کردند، من هم میتوانیم شروع به مغالطهی حمله به شخص کنم و کرولاین نورتون را به علت روابط متعددش، معاشقه با دیگران و مسخره کردن شوهرش (یعنی به عبارتی کاکولدینگ بدون رضایت شریک خود، که اتفاقاً این یکی واقعاً اختلال محسوب میشود) مورد نقد قرار دهم، اما این کار را نمیکنیم. (نورتون درواقع پشتی یکی از اولین دستاوردهای فمنیسم موج اول در بریتانیا، یعنی حق حضانت اطفال در سال 1839 بود، که البته این مسئله صرفاً برای دشمنی و مبارزه با همسرش به دست آمد, و همانگونه که اشاره کردیم نه برای برابری جنسی.)
به هر حال، راجع به دستاوردهای لیبرالهای کلاسیک در موج اول فمنیسم، متأسفیم که به عرض شما برسانیم حق رأی اولین بار نه در خود بریتانیا، بلکه در مناطق خودمختار تحت قیومیت بریتانیا به زنان داده شد. البته این نکته را در نظر داشته باشید که زنان، برای مثال در سوئد، پیش از حتی شروع موج اول فمنیسم توانستند حق رأی کسب کنند، اما بعداً در تمام این موارد، هرکدام بهگونهای لغو شدند. همچنین باید توجه داشت که حق رأی به زنان، برای مثال در فنلاند (امپراتوری روسیه) و نیوزیلند (امپراتوری بریتانیا)، مثالهای دقیقی از حق رأی زنان در یک کشور به صورت پایدار، کامل و سراسری نیست.
به هر حال، به اصطلاح دستیابی زنان بریتانیایی به حق رأی در بریتانیا در سالی اتفاق افتاد که اروپا را کمونیسم و چپ فرا گرفته بود. روز جهانی زن یک مسئلهی هرساله بود، که سال پیش از آن، راهپیمایی زنان در پی همین روز نهایتاً منجر به انقلاب روسیه شده بود. درواقع بریتانیا در سال 1918 نهایتاً حق رأی را به زنان بالای 30 سال که مالک بودند، اعطا کرد. این در حالی بود که چپها در جمهوری وایمار در آلمان، روسیهی بلشویکی، جمهوری خلق اوکراین و... در حال اعطای حق رأی به تمام زنان بودند، و فراتر از آن، برخی دولتها مثل دولت روسیهی بلشویکی لنین، در دوره ای که تا دهههای بعد از آن حق رای زنان یک آرزوی دست نیافتنی در بیشتر اروپا باقی ماند، به یکباره مردان و زنان را در همهی زمینههای حقوقی و اقتصادی برابر دانستند و در ادامه در پیشرفت جایگاه زنان در جامعه کوشیدند. در حالی که روز زن در کشورهای سوسیالیستی یک تعطیلی رسمی بود، تا نیمه دوم قرن بیستم در باقی کشور های اروپایی ممنوع ماند. بسیاری از دستاوردهای زنان در حد فاصل میان موج اول و دوم فمنیسم در کشورهای سوسیالیستی و کمونیستی حاصل شد. حالا متوجه دلیل مشکل استاد با فمنیسم بعد از قرن نوزدهم شدیم.
بگذارید این نکته را مجدداً خاطرنشان کنیم که خیر، موج اول فمنیسم متعلق به لیبرالها نیست! بلکه موجی است که لیبرالها نیز در آن نقش داشتند.
نهایتا دست دوستان برای اضافه کردن به مطالب بنده، یا پاسخ دادن و نقد آن کاملا باز است، زیرا بنده پاسخ مجددی نخواهم داد. نوشتن همین متن هم به علت وضعیت خاص پیش آمده، و احساس ضرورت بود.
پایان.
❤13
Колония имени Горького | کولونی گورکی
ضرورت نگارش متن: آخرین جملات بنده حقیر برای "فرهنگستان" روزی کودکی وارد مکتب میشود و تکهای پهن را بهسوی شیخ پرتاب میکند. به هر حال، کودکی پهنی پرتاب کرده، اما نظم مکتب، جامهی شیخ و آبروی او را بهسختی میتوان جمع کرد. از همین رو، نمیتوان به هر نقد سرسریِ…
شروع متن از اینجاست دوستان، و شامل ده پیام میشه❤️
❤7👌1
خوش اومدید دوستان جدید. این چنل بیشتر دیلی هست و مطالب ناهمگون داره، بنابراین اگر به خاطر مطالب مفید یا مطالب مربوط به کتب و سایر جوین شدید به چنل منابع کولونی گورکی مراجعه کنید. چنل مذکور طی روزهای آتی تکمیل میشه
Telegram
منابع کولونی گورکی
چنل اصلی:
@finchstuff
@finchstuff
Forwarded from Blackfishvoice (BFV)
Forwarded from یولداش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در نظام دیکتاتوری سرمایهداری ،همیشه دیوار آرزوهای ۹۹ درصدی ها توسط ۱ درصدی ها بلعیده شده و میشود.
@yoldash1349
@yoldash1349
Forwarded from کومار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نام و یادت گرامی؛ فریبرز رئیسدانا.
۲۳ دی ۱۳۲۳
۲۶ اسفند ۱۳۹۸
۲۳ دی ۱۳۲۳
۲۶ اسفند ۱۳۹۸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وان لا اموت اشتياقا ومت..
Ouch
نخیر شما تو لیست کسایی هستی که داره از وقتش درست استفاده میکنه
چیزی که به ظاهر دیده میشه نیست
Колония имени Горького | کولونی گورکی
چیزی که به ظاهر دیده میشه نیست
من باطنشم دیدم، درست میگه
"Opal"
دست خط آدم موردعلاقهام اولشه
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
Forwarded from فغانسوی با رسی (Roçi.)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM