Firefły – Telegram
13 subscribers
438 photos
12 videos
109 links
کانال اصلی: @howelssittingcastle

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1741844335

Theluminescentbutterfly here.
Download Telegram
Forwarded from قلعه‌ی عتیقه‌ی هاول-ززآ (Croissante)
راستش من دنیای این چالشم رو، همون روزی که رعنا چالش گذاشت ساختم. و وقتی این چالش تموم بشه، این دنیا هدفش رو به ثمر رسونده و قراره به دست فراموشی سپرده بشه. به خاطرش یه جورایی ناراحتم.
1
...
نام: Cynthea
محل تولد:سرزمین فرودین
زمان تولد: Indigo 121, 4007
سن: ۲۹۳
استعداد خاص: گرفتن بینایی اشخاص
حرفه: ندارد
ریشه خانوادگی: طرد شده از House Levanseller
محل زندگی کنونی: مناطق غیرمسکونی شرق سرزمین فرودین
وضعیت تاهل: مجرد، بدون سابقه‌
تعلق با شئ خاص: انگشتر دزدیده‌شده‌ی مادر وی
...
وقتی سینثیا لونسلر به دنیا اومد، برای ۳۸ روز چشم باز نکرد. والدینش عمیقا نگرانش بودن، چون به نظر می‌اومد که این بچه با بینایی خیلی ضعیفی به دنیا اومده و در حال از دست دادن بیناییشه و از درمان‌گران هم، کاری برنیومد. و بعد از ۳۵ روز، به نظر می‌اومد که انگار اون نوزاد دار سعی می‌کنه آروم‌آروم، بلاخره چشم‌هاش رو باز کنه. این اتفاق، فقط برای نوزادهای یه نژاد خاص از پایین‌دستی‌ها می‌افته، اما سینثیا اون ژن رو نداره و کسی نمی‌دونه این‌جا چه خبره، تا این‌که صبح روز ۳۸ام زندگیش، مادرش می‌یاد سراغش و با دیدن صورت دخترکش، عقب می‌پره و نمی‌تونه جلوی فحش دادنش رو بگیره.
وقتی چند ثانیه‌ی بعد، با دست‌وپای لرزون می‌یاد بالای سر فرزندش به امید این که توهم زده باشه، باز همون صحنه رو می‌بینه. دوتا چشم خالی. نه، اشتباه نکن، چشم‌هاش نامرئی نبودن که بشه حدقه‌ی چشمش رو از پشتشون دید. چشم‌هاش تماما سفید یا سیاه نبودن. چشم‌هاش، هیچ‌چیز بودن. وقتی به اون‌ها نگاه می‌کنی، انگار که هر گونه تصویری که به عمرت شناختی، می‌پره و تو می‌مونی و یه سیاه‌چاله‌ی چرخان از نیستی، که حتی نمی‌دونی چرا فکر می‌کنی چرخانه، چون هیچ رنگ و شکلی نداره. تصور می‌شد خودش هم نابیناست، ولی دیدش در حقیقت بسیار متمرکزتر و شفاف‌تر از بقیه‌ی هم‌نوعانش بود.
پدرش و برادرش وقتی از این قضیه مطلع می‌شن وحشت می‌کنن. سعی می‌کنن تا جایی که ممکنه از اون چشم‌ها دوری کنن و اون‌ها رو پنهان نگه دارن. مادر اما، مهر مادریش هنوز نمرده. مدام تلاش می‌کنه به اون دوتا چاله‌ی نیستی، بدون کرینج نگاه کنه تا براش عادی بشه، و به اون حس غرق شدن ناخوش‌آیند که هر بار بیشتر و بیشتر می‌شه، و دیدش که هر بار یک ثانیه دیر تر بهش برمی‌گرده، بی‌توجهی می‌کنه. به شوهرش که داره از اون بچه متنفر می‌شه و خواهشش می‌کنه که ازش دست بکشه، بی‌توجهی می‌کنه. و یک روز، چشم از چشم دخترکش می‌گیره، اما رنگ‌ها و اشکال به میدان‌ دیدش برنمی‌گردن. هر ثانیه‌ای که بیشتر صبر می‌کنه و اتفاقی نمی‌افته، بیشتر وحشت می‌کنه، و آسیب غیرقابل بازگشته. سینثیا، قبل از این‌ که بدونه چی‌به‌کجای این دنیاست، مادرش رو فراتر از معنای استعاری کور کرده.
به این ترتیب، سینثیا isolate می‌شه و به انگشت‌شماری که بهش نزدیک می‌شن، هشدار داده می‌شه که به چشم‌هاش زل نزنن. و با این‌حال، هرازچندگاهی پیدا می‌شن افرادی که بیشتر از چند ثانیه زل می‌زنن و توی اون پروسه‌ی اعتیادمانند می‌افتن. سینثیا بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شه، و بیشتر می‌فهمه که چه بلایی سر مردم می‌یاره. خانواده‌ش ازش متنفرن، اون رو روز به روز با نفرت بیشتری بزرگ کردن و وقتی حوالی ۲۵ سالگیش، اوایل نوجوونیش، یه سواستفاده‌گر می‌بینتش و می‌فهمه چه استفاده‌های ابزاری‌ بزرگی می‌شه ازش کرد، و تصمیم می‌گیره ببرتش، خانواده‌اش هم می‌خوان از شرش راحت بشن. وقتی سینثیا این رو متوجه می‌شه، آخرین بندهاش بریده می‌شن و فرار می‌کنه به اون سر قلمرو.
لونسلرها از همون روزهای اول گفته بودن دختری ندارن و دخترشون مدت کوتاهی پس از زایمان فوت کرده، و از این که دیگه دختری واقعا وجود نداره چندان ناراحت نیستن.
سینثیا تلاش می‌کنه خلوت‌ترین مکان‌های ممکن رو پیدا کنه، و توی یه جنگل کم‌پشت که هیچ‌کس هیچ‌وقت علاقه‌ای به وارد شدن بهش رو نداشته، نزدیک یه دشت توی شرق سرزمین پنهان می‌شه. برگ‌ها و خیلی از گیاهان توی رنج خاکستری تا سیاه‌ان، میوه یا گلی ندارن و رشد چندان سریعی نمی‌کنن. و سینثیا در طول ۲۷۰ سال زندگی، داره کم‌کم با اون مکان یکی می‌شه. داره رنگ‌ها و تصاویر و زیبایی‌ها و زشتی‌ها رو فراموش می‌کنه، و فقط می‌خواد که از مردم دور باشه، که دیگه به کسی آسیبی نزنه.
تا این که.
تا این که یه دخترک عجیب با موهای نقره‌ای و یه کیف بزرگ پر از وسایل نقاشی می‌یاد و اون‌جا اتراق می‌کنه. سینثیا می‌بینتش که داره نقاشی می‌کشه، و وقتی به بوم‌های سیاه و سفیدش دقت می‌کنه، می‌فهمه نقاشی از منظره‌ی درختای خاکستری‌ایه که محل زندگی خودشه. تا اون زمان به این مکان توجه و علاقه‌ی خاصی نشون داده نشده. تا وقتی جنگل‌های نقره‌ی شمال غرب قلمرو با شهرهای درخشان اطرافش وجود داشتن، چرا باید توجهی اون‌جا می‌اومد؟
اون دخترک کم‌سن، موقعی که چشمش به چشم سینثیا می‌افته، در آنی شیفته‌اشون می‌شه. سینثیا وحشت‌زده‌ست و نمی‌خواد بهش آسیب بزنه، اما نمی‌دونه که اون تصمیم گرفته هر طور شده عمق زیباییش رو بهش نشون بده.
...

@a_frog_who_flies
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Barbara
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Orchid 34, 3988
سن: ۳۱۲
استعداد خاص: نظم‌بخشی
حرفه: ثبت‌کننده، مرکز اسناد
ریشه خانوادگی: Disclaimed، نام خانوادگی انتخابی؛ Willow
محل زندگی کنونی: نواحی مرکزی سرزمین میانه
وضعیت تاهل: مجرد، بدون سابقه
تعلق با شئ خاص: گرامافون قدیمی
...
اگر به باربارا ویلو نگاه کنی، متوجه چیز عجیبی نمی‌شی، و همینه که عجیبه. اون یه کارمند عادیه که توی یه اتاقِ بدون پنجره تنها روزش رو می‌گذرونه، و ساعت‌ها فایل‌ها رو مرتب می‌کنه، یه زنی که از موسیقی لذت می‌بره و از اسمال‌تاک متنفره. گاهی ممکنه صبح‌ها دیر برسه، و با افراد زیادی توی محل کارش ارتباط نداره. در واقع در کل با افراد زیادی ارتباط نداره. عجیبه، چون عجیب به نظر نمی‌رسه، چون اون دورترین حالت ممکن از عادیه، چون اون یه "هالو"ئه.
این به این معنیه که، اون چیزی نشده که قرار بوده باشه. اون قرار بوده به واسطه‌ی ارتباط با طبیعت یه نامیرا باشه، اگر بخوایم دقیق‌تر بگیم، بر اساس سابقه‌ی خانوادگیش، قرار بوده یه Aurora یا یه Electra باشه. ولی نیست و خانواده‌ش در بچگیش رهاش کردن.
با این حال، اون تا یه زمانی با دزدی و عذاب‌وجدان منیج کرده که زندگیش رو ادامه بده، و حتی اجازه نداده که افرادی بیشتر از انگشت‌های یک دست متوجه بشن که هالوئه. هویتش رو پشت شغل و زندگی اجتماعی‌ای که به چشم نیاد پنهان کرده، و از بزرگ‌ترین ترس‌هاش اینه که کسی متوجهش بشه. برای چی؟ مردم با هالوها چندان رفتار خوبی ندارن. بهشون به عنوان جنس ضعیف‌تر نگاه می‌شه؛ به عنوان افرادی که اضافه هستن دیده می‌شن؛ در شغل‌های خاصی نمی‌تونن به کار گرفته بشن؛ کسی تمایلی به ارتباط گرفتن باهاشون نداره؛ مورد تجاوزهای روحی و جسمی زیادی قرار می‌گیرن. قانون وانمود می‌کنه که در تلاش برای محافظت از هالوهاست، اما اتمسفر جامعه براشون شبیه به زندانه، و حتی تعدادشون اون‌قدر کمه که گاهی بعضی‌هاشون احساس می‌کنن تنها هالوی سه قلمرو هستن، و تک‌تک موجودات زنده ازشون بالاترن. به باربارا هم گاهی این احساس دست می‌ده.
باربارا همیشه سعی کرده واقع‌بین باشه. موقعی که خیلی جوون بود، قبل از این که سده‌ی اول زندگیش تموم بشه، رویاهای ریز و درشت زیادی داشت، ولی می‌دونست با وجود فقدان قدرتش، احتمالا قرار نیست بهشون برسه، و آروم‌آروم اون‌ها رو کشت.
شاید خیلی‌ وقت پیش فکر می‌کرد ممکنه وضعیت تغییر کنه. راجع به چند هالویی تحقیق کرده بود که در طول تاریخ، موفق شدن ارتباطشون رو با طبیعت بیرون یا درون برقرار کنن و از قدرت‌مند‌ترین‌های تاریخ شدن؛ اما هر چقدر بیشتر تلاش کرد، ناامیدتر شد. بزرگ‌ترین توصیه‌ی تک‌به‌تک افرادی که به ارتباط رسیدن، تسلیم نشدن به ناامیدیه، اما ناامیدی حقیقتا قویه، و می‌تونه روی هر خورشیدی سایه بندازه.
و عصر یک روز تعطیل سِرولین، وسط وعده‌ی غذاییِ دیرهنگام باربارا، زنگ در خونه‌ش بلند می‌شه. یه مرد بارونی‌پوش با موهای فرفری سفید مثلِ برفش، وارد می‌شه و برای باربارا توی چند دقیقه‌ی غیرمنتظره و مبهم توضیح می‌ده که می‌دونه اون یه هالوئه، و می‌خواد به وسیله‌ی اون و [تا الآن] هشت هالوی دیگه مجموعه فرضیاتی رو اثبات کنه که ممکنه منجر به نامیرا شدن اون‌ها بشن. و ممکنه منجر به هزار و یک نتیجه‌ی نه‌چندان دل‌خواه بشن. باربارا می‌خواد بدونه چه‌جور نتایجی، و اون جواب می‌ده که، مثلا ممکنه رگ‌ها و مویرگ‌هاش شروع به ورم کردن بکنن، تا جایی که پاره بشن و تا جایی که این جریان به شریان‌های اصلی برسه.
احاطه‌ی سرمای ترس در کنار سایه‌ی ناامیدی به اطراف تک‌ستاره‌ی باربارا ملموسه؛ اما منفذه‌ی امید درست جلوی چشم‌هاش باز شده. مگه اون چی برای از دست دادن داره؟
...

@TheHelllfireClub
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Astro
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Jade 7, 4178
سن: ۱۲۲
استعداد خاص: کنترل‌ خارق‌العاده‌ی آب‌و‌هوا
حرفه: در حال تحصیل
ریشه خانوادگی: The Grand House Vasily
محل زندگی کنونی: شمال‌غربی سرزمین میانه
وضعیت تاهل: شش رابطه‌ی شکست‌خورده، جزئیات نامشخص
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
اَسترو وسیلی یه پسر جوونه. اون از اون آدم‌هاییه که اگر سمتش بری، پشیمون نمی‌شی. هر زمان اراده کنه می‌تونه لبخند بزنه و هر زمان اراده کنه می‌تونه بغض کنه. شخصیه که افراد زیادی بدون این که بدونن چرا، جذبش می‌شن، ولی استرو به افراد زیادی اعتماد نمی‌کنه و بهشون نزدیک نمی‌شه، چون زیاد دیده که چه‌طور خیلی زود رها می‌کنن و می‌رن.
استرو هنوز توی یه آرکایدیا (معادل فرازین برای آکادمی علمی) در حال تحصیله؛ به این دلیل که اطرافیانش متوجه شدن که استعداد استرو به عنوان یه Aurora (جاودان‌هایی که با جَو و هوا ارتباط برقرار می‌کنن) و ارتباطش با منبع قدرتش بی‌نظیره، چرا که به عنوان یه نوجوون موفق شد آب‌وهوای یه شهر رو به‌ دست بگیره. تشویقش می‌کنن که به رشدش ادامه بده و تبدیلش کنه به چیزی که تا‌به‌حال دیده نشده. این توانایی‌ها شناسایی شدن، و الان اون در حال یادگیری از یکی از بزرگ‌ترین استاد‌های زمانه‌ست تا بیشتر و بیشتر خودش و طبیعتش رو بشناسه.
استرو ذهن فعالی داره، و هرچه بیشتر می‌فهمه، فرضیه‌های بیشتری تحویل می‌ده، اما قانونا نمی‌تونه بدون محدودیت به آزمایش بذارتشون، حداقل نه همه‌شون رو. به همین دلیل، بعد از چند دفعه‌ی اول ایده‌های بیش از حد آشفته‌ش رو با استادش به اشتراک نمی‌ذاره.
و زمانی که یکی از اون ایده‌ها شروع می‌کنه مغزشو زنده‌زنده بخوره، تصمیم می‌گیره یکی از اون‌ها رو خودش به عمل بنشونه. ممکنه تصور بشه که قراره جایی رو به آتش بکشه؛ ولی اون فقط قراره در خونه‌ش رو قفل کنه، صداها و نور‌ها رو کم کنه، چشم‌هاش رو ببنده و بدنش رو بی‌حرکت نگه داره و دست ذهنش رو به سمت طبیعت دراز کنه. استرو فکر می‌کنه که، like calls to like، و می‌خواد تلاش کنه که با نسیمی که چند شهر دورتر در حال وزیدنه ارتباط برقرار کنه. اون در ابتدا نمی‌دونه داره به سمت چی دست دراز می‌کنه، و وقتی بعد از تلاش‌های متوالی و روزانه به اون‌جا می‌رسه می‌فهمه که این یه نسیمِ شمالیه که از سمت اقیانوس می‌یاد. تمام تمرکزش رو این‌بار وسط می‌ریزه که از دستش در نره، و اون نسیم رو می‌فرسته سمتی که ازش اومده بود. وقتی بعد از نه تلاش بلاخره یه نسیم رو تا خود ساحلی که دقیقا پنج شهر باهاش فاصله داره می‌بره، حتی بیش‌ از پیش به خودش اطمینان پیدا می‌کنه.
استرو این رو به استادش نمی‌گه، و مستقیم می‌ره سر بزرگ‌ترین ایده‌ش؛ "شاید من بتونم با چیزی فراتر از اتمسفر ارتباط برقرار کنم، شاید نور."
آره. درسته. می‌خواد تلاش کنه به بخش لومِنِ طبیعت ناخنک بزنه. می‌خواد تلاش کنه دوتا قدرت رو هم‌زمان داشته باشه. می‌دونه خطرناکه. راجع بهش مطالعه می‌کنه و تنها دو نفری که سعی کرده‌ن این کار رو امتحان کنن، به علت کمبود گنجایش فیزیکی بدن خیلی زود جانشون رو از دست دادن. ولی استرو فرق داره. شبیه استرو تا اون روز دیده نشده. استرو می‌تونه.
پس استرو تلاش می‌کنه با نور (منبع لومینرها) انس بگیره، و همون‌طور که جَو رو لمس می‌کنه لمسش کنه. تلاش می‌کنه، به مدت یک دهه، دو دهه، سه دهه، یک برنش، دو برنش، سه برنش، شش برنش، نه برنش، اون‌قدر تا دم در می‌ره تا وقتی بلاخره سوراخ کلید رو پیدا می‌کنه، و شبیه یه دزد با سنجاق سر بازش می‌کنه، و دستش رو از لای در وارد می‌کنه، و می‌سوزه؛ و اون شبِ گرم جِید، یه بارون سنگین غیرمنتظره می‌یاد‌. از استادش مرخصی می‌گیره، و فردا دوباره اون کار رو تکرار می‌کنه. و روز بعدش. و روز بعدش. و بعد از ۴۵ روز، شایعات سرمای غیرعادی هوا تبدیل به اخبار رسمی می‌شن؛ در حالی که استرو سرش گرم‌تر از اینیه که متوجه اون اخبار بشه.
و یه روز از روزهای امبر که قرار بوده واقعا داغ باشه، استرو بلاخره موفق می‌شه فراتر از فقط لمسِ نور بره و چراغ مطالعه‌ش رو روشن کنه. اون روز تگرگی در سرزمین میانه می‌یاد که به دو قلمروی دیگه‌ هم می‌رسه.
و در سردترین شبِ سردترین اولترامرینی که سه قلمرو تا‌به‌امروز به خودشون دیدن، استرو خودش رو در حالی پیدا می‌کنه که داره از یه سایه روی دیوار می‌پرسه: "نکنه حقیقت اینه که... تقصیر منه که چرخه‌ی طبیعت داره از کار می‌افته؟"
...

@Boktto77
~
@theluminescentbutterfly
2👍1
I wanna know where this story takes me.
من واقعا شرمنده‌ی تک‌تکتونم که امروز چیزی نذاشتم، از نظر جسمی در حال مرگم. فردا جبران می‌کنم.
3
...
نام: Eysha
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Amber 78, 4046
سن: ۲۵۴
استعداد خاص: دیدن مرگ در یک‌قدمی شخص
حرفه: دزدی
ریشه خانوادگی: Grand House Qauray
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: یک رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: Aquaryne Blades
...
اِیشا کوارِی به عنوان یه دختر ثروت‌مند در یه خاندان دور و دراز از آکواها و دِرترها متولد شد‌.جاودان‌های آکوا، افراد نامیرایی هستن که می‌تونن با مایعات ارتباط بگیرن و ازشون به عنوان منبع قدرت استفاده کنن، و جاودان‌های دِرتر افراد نامیرایی هستن که همین نوع از ارتباط رو با خاک و سنگ و هر چیزی که از اون‌ها ساخته شده دارن.
هر کسی باشه فکر می‌کنه ایشا باید به خانواده‌ش افتخار کنه، و افتخار هم می‌کنه. به خصوص سه دهه‌ی ابتدایی زندگیش.
اما، اما. زمانی می‌رسه که با پسر بی‌نام‌و‌نشونی آشنا می‌شه که باعث می‌شه ایشا از بین اون قصرهای کوچولوی بی‌نقص بیرون بیاد و ببینه اون بیرون چه خبره؛ ببینه که زندگی اکثر مردم چه‌طوره.
ایشا تا اون زمان بر اثر جو زندگیش فقط روی خودش و آینده‌ش تمرکز کرده، و بهش یاد دادن که خودش رو در اولویت بذاره، و هیچ‌کس دیگه‌ای رو نبینه.
اما داستان این پسر متفاوته، حتی درباره‌ی جوری که از کلمات استفاده می‌کنه یه چیز متفاوتی وجود داره. ایشا برای اولین بار واقعا کنجکاوه. کنجکاویش راهنماییش می‌کنه، تا بفهمه اسم اون پسر فورِست‌ه؛ تا بفهمه والدینش رو زودتر از چیزی که حقش بوده از دست داده؛ تا بفهمه اون و برادرش بیش از حد زیر فشار زندگی‌ان؛ تا بفهمه فرصت‌های درخشش رو از فورست گرفتن؛ تا بفهمه خانواده‌های زیادی شبیه این وجود دارن؛ تا با چشم خودش ببینه که ۹۰ درصد مردم حتی نصف اون هم آسایش ندارن و دیگه نتونه نادیده‌ش بگیره؛ تا آروم‌آروم متوجه بشه که عدم‌ آسایش اون اکثریت، غالبا تقصیر این اقلیته.
ایشا داره برای اولین‌بار عشق و تفاوت رو تجربه می‌کنه و هم‌زمان. و این موج اون رو با خودش می‌بره و مجبورش می‌کنه تجربه‌های جدیدی پیدا کنه. روند آروم و دردناکی داره، و با انکار زیادی همراهه، به خصوص وقتی ایشا متوجه می‌شه باید کل جریان رو از خانواده‌ش مخفی نگه داره که تاییدش نخواهند کرد. و درست هم فکر می‌کنه، چون به محض این که متوجه می‌شن، از فورست جداش می‌کنن و فورست هم برای حفظ امنیتش، از اون شهر می‌ره.
اما بر خلاف هدف خانواده، این می‌شه نقطه‌ی break down برای ایشا. اون می‌دونه که چه حقایقی راجع به خانواده‌ش و جوری که با اکثریت رفتار می‌کنن وجود داره. اون می‌دونه که نمی‌خواد شبیه اون‌ها باشه. اون می‌دونه که اون‌ها فکر می‌کنن بهترین‌ها رو براش می‌خوان، ولی در واقع تعریف اشتباهی از بهترین‌ها دارن.
و این‌جاست که ایشا تصمیم می‌گیره که، نمی‌خواد دیگه بین اون مردم بمونه. شبیه همیشه که وقتی تصمیمی می‌گیره، در آنی به ورطه‌ی اجرا می‌ذارتش، دو روز بعد از خونه فرار می‌کنه و تصمیم می‌گیره جزئی از اکثریت باشه و در درجه‌ی بعدی، با دزدی از "اقلیت" به اکثریت سود برسونه، و البته زندگیش رو ادامه بده.
...

@shadizone
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Calynn
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Jade 103, 3760
سن: ۵۴۰
استعداد خاص: Sketching
حرفه: جهان‌گردی
ریشه‌ی خانوادگی: House Moriarti
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه (برای ۲۰۷ سال اخیر)
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: Aura-made Compass
...
کالین موریارتی یه بالادسته. این یعنی اون به زندگی‌ای روی‌ ابرها و پرواز از خونه‌ای به خونه‌ی دیگه عادت داره. در واقع، همه‌ی بالادست‌ها عادت دارن، اما مسئله این‌جاست که برای بقیه‌شون این عادت باعث ریشه‌دار شدنشون شده به همون سبک زندگی، اما کالین هیچ‌وقت نتونسته این دو رو تطبیق بده. در سده‌ی اول زندگیش، تلاش‌های زیادی می‌کنه که خودش و شخصیتش رو بشناسه و هم‌ره باهاش برای خودش ریشه بسازه و به هرجایی، هرچیزی، هرکسی "تعلق" پیدا کنه.
برای همه تعلق موضوع مهمیه. هرکس به واسطه‌ی فرهنگش، به واسطه‌ی خانواده‌ش، به واسطه‌ی دوستانش، به واسطه‌ط پارتنرش، به واسطه‌ی حرفه‌ش به چیزی متعلق می‌شه و در آغوش اون تعلق، می‌تونه آرامش و اطمینان پیدا کنه. و مشکل این‌جاست که کالین، به هیچ‌کدوم از این‌ها نمی‌تونه وابسته بشه.
کالین اون اطمینان و آرامش رو نداره، و می‌خوادش، و یکی بعد از دیگری انتخاب‌هایی که برای تعلق داره رو امتحان می‌کنه، و همیشه هست لحظاتی که می‌خواد رهاشون کنه و فقط بره دنبال چیز‌های جدید. چیزهای کشف‌نشده. چیزهایی توی آسمانِ دوردست. ولی بعد به یاد می‌یاره که به اطمینان نیاز داره و به تلاش برای تعهد ادامه می‌ده.
و در نهایت، انتخاب‌هاش تموم می‌شن و اون تمام مدت داشته خودش رو تماشا می‌کرده که هیچ‌کدوم نتونستن راضیش کنن یه جا بشینه و آروم بگیره، نه حتی اسکچ زدن از همه‌چیز و همه‌جا که عملا الان تنها دل‌خوشی حقیقیشه.
اون زمان، خواهرش بهش یه پیشنهاد می‌ده؛ که بره و یه مدت در حرکت باشه. بره و سفر کنه، بره و آزادی مطلق رو تجربه کنه. همه از جمله خود کالین فکر می‌کنن این سردرگمی و restlessness بعد از این می‌خوابه، اما کالین بادبان‌هاش رو می‌کشه و سفر رو آغاز می‌کنه، و می‌فهمه که ای وای. برای اولین‌بار کاری که داره انجام می‌ده، خسته‌ش نمی‌کنه. انرژیش داره به طور سالمی تخلیه می‌شه، و داره از این کار لذت ‌می‌بره. و مداد سیاهش هم تصاویر خیلی زیادی برای کشیدن پیدا کرده.
یه برَنش می‌گذره، و کالین هنوز توی خودش نمی‌بینه که برگرده. دو برَنش می‌گذره و باز عقب می‌ندازتش، هنوز خیلی از زمین‌های آسمانی برای گشتن و اکسپلور باقی موندن. و بیشتر و بیشتر و بیشتر، تا در آخر به خانواده‌ش خبر می‌ده، که قرار نیست این کار رو رها کنه. قراره سفرنامه‌های تصویری بکشه و قرار نیست به این زودی‌ها دست از سفر به صفحات جدیدی برای اون سفرنامه‌ها برداره؛ و برنامه داره حتی به زودی به سرزمین میانه بره. داره یه بار کاری رو انجام می‌ده که خود واقعیشه، که خوش‌حالش می‌کنه. چرا ادامه‌ش نده؟ اون یه جاودان (نامیرا)ه... زمان زیادی برای زندگی و انتخاب کردن داره.
بزرگ‌ترین نگرانی خانواده‌ش براش اینه که، اگر تا آخر عمرش تنها بمونه چی! خب، کالین با این قضیه مشکلی نداره. حتی قبل از این‌ که به سفر کردن مشغول بشه، نمی‌تونسته زیاد با کسی ارتباط برقرار کنه، نتونسته زیاد فیت‌این کنه و با کسی جور در بیاد. و کاملا با همه‌چی اوکیه، تا وقتی اون دختری رو می‌بینه که از خودش هم آزادتره.
...

@i_vertebra
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Casidy
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Orchid 111, 3692
سن: ۶۰۸
استعداد خاص: دیدن بدون دیده شدن، گرفتن بدون پرداخت کردن
حرفه: جاسوسی
ریشه‌ی خانوادگی: House Schwimmer
محل زندگی کنونی: نامعلوم
وضعیت تاهل: بیست و هفت رابطه‌ی شکست‌خورده، جزئیات نامشخص
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
کسیدی شوییمِر از جالب‌ترین سرگذشت‌های سه قلمرو رو داره. خانواده‌ی شوییمر یکی از اون خانواده‌هاییه که توش، تقریبا همه‌طور میان‌دستی‌ای دیده می‌شه. کسیدی یه لومینر به دنیا می‌یاد، جاودانی که می‌تونه با روشنایی ارتباط برقرار کنه و ازش به عنوان منبع قدرت استفاده کنه. تا سن ۴۹ سالگی، با نور خو می‌گیره و داره با روشنایی یکی می‌شه که توی یه تصادف ناگوار، از یه فاصله‌ی دویست‌ و پنجاه متری سقوط می‌کنه، حتی با وجود تلاش عاجزانه‌ی مادرِ آکواش برای کم کردن سرعت سقوط به وسیله‌ی آب، ضربه‌ی بدی به سرش می‌خوره و نزدیک مرگه. پدر کسیدی می‌دونه قرار نیست به دست درمان‌گر‌ها نجات پیدا کنه، فقط ازشون می‌خواد برای نگه داشتنش لب مرز زندگی، هر کاری می‌تونن با طلسم‌ها و تجهیزاتشون بکنن، و خودش می‌ذاره می‌ره.
بیست و چهار ساعت بعد، پدر کسیدی با یه رِد (جاودان‌به‌خون) بالای سر دخترش برمی‌گرده، و از اون رد می‌خواد که سعی بکنه و دخترش رو نجات بده، چرا که ایمان داره دخترش به اندازه‌ای قوی هست که از میوتیشن رد بشه و زنده بمونه.
و درست هم فکر می‌کنه، ولی مرحله‌ی میوتیشن روانی از میوتیشن فیزیکی خیلی خیلی سخت‌تره، اونم برای دختری شبیه کسیدی که زاده‌ی نوره، و الان رونده شده زیر سایه‌ها. قبول کردن این که قتل، حتی قتل هم‌نوعان خودش الان بخشی از طبیعتشه، از چیزی که فکر می‌شد نفس‌گیرتره و کسیدی تا قبل از این‌ که با خودش کنار بیاد، مدت زیادی رو با انکار می‌گذرونه. و آروم‌آروم، بعد از تفکر دوباره و سه‌باره و ده‌باره و صدباره، به "خب، تهش که چی؟" می‌رسه، و این "خب که چی" باعث می‌شه به چرخ زندگی برگرده و باهاش کنار بیاد.
کسیدی یاد گرفته بود که روشنایی چه‌طور کار می‌کنه و چه‌طور جزئی ازش می‌شه بود. کافی بود که تمرکزش رو بذاره روی یاد گرفتن زبان تاریکی، و وقتی این کار رو انجام می‌ده، با هر دو سمت دید کاملا آشناست، و اولین‌ دفعاتی که جاسوسی می‌کنه، فقط محض خوش‌گذرونی و امتحان کردنِ خودش این کارو انجام می‌ده. موقعی که می‌بینه داره ازش لذت می‌بره، به انجام دادنش ادامه می‌ده تا وقتی که توی موقعیتی قرار می‌گیره، که می‌بینه می‌تونه با اطلاعاتی که داره سود کنه!
متوجه می‌شه استعدادی که برای مشاهده از بین سایه‌ها داره، می‌تونه تبدیل بشه به حرفه‌ش. و حتی با این وجود که هیچ‌ زمانی ثابت نیست و همیشه در حرکته، رابطه‌های کوتاه‌مدت زیادی برقرار کرده که طبیعتا، با توجه به وضعیتش همه شکست خوردن؛ هرچند که باعث نشدن کسیدی دل‌سرد بشه.
و بعد از چند سده، اون از معتبرترین جاسوس‌ها در تمام سه قلمروئه؛ در حدی که حتی از بالادستی‌ها هم استخدامش می‌کنن. هیچ‌کس هیچ‌ زمانی دقیقا نمی‌دونه اون کجاست، مگر این که برای پرداخت دستمزدش باهاش قرار گذاشته باشه. و هیچ‌کس متوجه نمی‌شه اون پشت سرشه، مگر این که خودش بخواد.
و حالا، در نیمه‌ی اولترامرینِ ۴۳۰۰، سرزمین‌های فرودین و فرازین هردو بدجوری به شخصی نیاز پیدا کردن که بتونه مسئول این فروپاشی بزرگ رو پیدا کنه، و کسیدی جزو پنج جاسوسیه که استخدام می‌شن تا سر از قضیه در بیارن.
...

@PhilautiaDies
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Caera
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: Indigo 30, 4074
سن: ۲۲۶
استعداد خاص: توصیف
حرفه: نویسندگی
ریشه‌ی خانوادگی: The Grand House Yrrabell
محل زندگی کنونی: نامعلوم
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: دفترها و دفترچه‌های وی
...
سِیرا ایرابل فرزندی از یکی از سرشناس‌ترین خاندان‌های پایین‌دسته. موقعی که متولد شد، امیدها و آرزوهای زیادی پشت سرش بود. حتی از نظر فیزیکی، ویژگی‌های برجسته‌‌ای از جمله شاخ‌های پیچ‌درپیچش، بال‌های سرمه‌ایش و چشم‌هایی به سوزندگیِ اخگر از خانواده‌ش به ارث برده بود.
ولی این‌ها، تنها ارثیه‌هاش نبودن‌. سیرا از بچگی به سختی آروم و قرار می‌گرفت، همیشه پر از شوق برای ناشناخته‌ها بود و به محض این که چشمت رو ازش برمی‌داشتی گم می‌شد. هرچه‌قدر بزرگ‌تر می‌شه، یاد می‌گیره انرژی و شوقش رو کنترل و یا حتی سرکوب کنه، به خاطر انتظاراتی که خانواده و جامعه‌ش ازش دارن؛ ولی اون میل درونی تنها درحال رشد کردن و جا گرفتنه. و یه نفر هست که این رو می‌فهمه، و اون هم عموی بزرگ سیرا، گراهامه.
گراهام کم می‌شه که خونه دیده بشه، همیشه درحال سفر و تجارت کالا بین قلمروی میانه و فرودینه، ولی هر موقعی که خونه باشه، با سیرا بهترین زمان رو می‌گذرونن و سیرا از ته دل گراهام رو دوست داره و تحسینش می‌کنه. وقتی که خبر بازنشستگی گراهام می‌یاد، سیرا از این که قراره تمام مدت عموش رو داشته باشه خوش‌حال می‌شه، اما اون عمو یه نامه براش می‌فرسته و بعد از اون، توی سرزمین میانه گم می‌شه. اعضای خانواده بعد از مدتی دست از تلاش برای پیدا کردنش برمی‌دارن و همون‌طور که خود گراهام سال‌ها بهشون گفته بود، به این نتیجه می‌رسن که بدون اون‌ها راحت‌تره.
ولی نامه‌ش به سیرا، چیزیه که مسیر زندگیش رو عوض می‌کنه. هیچ‌کس نمی‌فهمه در نهایت روی اون ورق دریاخورده چی نوشته شده بوده، اما می‌دونن که بعد از خوندنش، سیرا برای مدت زیادی با خودش درگیر می‌شه، دست از تحصیلش می‌کشه و در نهایت بارو‌بندیلش رو جمع می‌کنه و به همه اعلام می‌کنه که، می‌خواد بره و تمام ناشناخته‌ها رو کشف کنه، یا حداقل سعیش رو بکنه. می‌گه که این، تنها چیزیه که عمیقا خوش‌حالش می‌کنه و نمی‌خواد بیش از این زندگیش رو هدر بده.
و همون‌طور که اگر گراهام می‌دید، بهش افتخار می‌کرد، برای اولین بار دل به دریا می‌زنه و اجازه نمی‌ده احدی جلوش رو بگیره. از سرزمین فرودین شروع به سفر می‌کنه، ولی خیلی زود متوجه می‌شه که می‌خواد حتی از این مرزهام دورتر بره و عجایب بیشتری ببینه. در سرزمین میانه حتی، با دانشمندِ به ظاهر دیوانه‌ای برخورد می‌کنه که، می‌خواد تلاش کنه تا تعدادی هالو رو به آغوش طبیعت برگردونه.
شروع می‌کنه از ماجراهاش سفرنامه بنویسه، و از قلمش هم استقبال می‌شه و این بهش قوت قلب می‌ده؛ باعث می‌شه که بدون عذاب‌وجدانی سریع‌تر و سریع‌تر سفر کنه و هیچ زمان ثابت نمونه. و اون می‌دوه و می‌دوه و می‌دوه تا جایی که میون مسیر، با یه مسافرِ همیشگی دیگه برخورد می‌کنه، که نمی‌تونه به سادگیِ همه‌ی چیزای دیگه ازش گذر کنه.
این پسر که کالین نام داره، معلوم می‌شه که یه بالادسته که هویت فرازینش رو برای سفر در سرزمین میانه مخفی کرده. این که کالین از جایی اومده که سیرا هیچ زمانی نمی‌تونه بره و خودش اکسپلورش کنه، و این که کالین دقیقا کار سیرا رو توی سفرنگاری انجام می‌ده، فقط با تصاویر و نه با کلمات، باعث می‌شه سیرا در رها کردنش و ادامه دادن به مسیر تعلل کنه، و زمانی که می‌فهمه نسبت به این شخص احساسات قوی‌ای پیدا کرده و دیگه برای از بین بردنشون دیره، وحشت می‌کنه.
حتی خود سیرا هم نمی‌دونه برای چی این‌طور ترسیده و می‌خواد فرار کنه، اما کالین دستش رو می‌گیره و کمکش می‌کنه ببینه، کمکش می‌کنه بفهمه که تمام عمرش، در حال فرار کردن با بیشترین سرعت ممکن بوده. فرار کردن از چی؟ فرار کردن از هر گونه بندی، هر گونه تعلقی، هر گونه اتصالی. سیرا نمی‌خواد تاییدش کنه، فقط می‌خواد مثل همیشه به غریزه‌ش گوش بده و ترک کنه؛ و از لحظه‌ای که این کار رو می‌کنه و قلب جفتشون رو می‌شکنه، خواب به چشمش نمی‌یاد. چندی بیشتر نمی‌گذره که آخرین حرف‌های گراهام جلوی چشماش می‌یان:
"اکثریت مردم زندگی‌هاشون رو به تلاش برای حفظ امنیت و آرامش می‌گذرونن، و بعد، می‌میمیرن و لحظه‌ی رفتن چیزی ندارن که برگردن و بهش نگاه کنن تا لبخند به لبشون بیاره و با لبخند از این دنیا برن. تو می‌دونی اون چیه که باعث می‌شه لحظه‌ی خداحافظیت هم لبخند بزنی‌. دنبالش برو. هیچ امنیتی به اندازه‌ی اون ارزش نداره و هیچ قیمتی براش گرون نیست."
و متوجه می‌شه که عدم‌ تعلق، براش تبدیل به امنیت شده و کالین، خطر. و می‌دونه که اگر الان به سمتش برنگرده، لحظه‌ی آخرش قراره چشم‌هایی اشکین داشته باشه.
...

-Souvenir
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Hazell
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: Ultramarine 12, 4279
سن: ۲۱
استعداد خاص: به خاطر سپردن [کشف نشده]
حرفه: ندارد
ریشه‌ی خانوادگی: طرد شده از House Ramoss
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: مجرد، بدون سابقه
تعلق با شئ خاص: ساعت شنی
...
هیزل راموس با وجود این که هنوز عملا یه نوجوان محسوب می‌شه، داستان ناگواری داره.
اون بین سه‌تا خواهر و برادر با استعداد به دنیا می‌یاد، ولی بعد از دو، سه‌ سال صبر و حوصله به‌ خرج دادنِ مادرِ تنهاش به منظور جرقه‌های دیدنی قدرتش و ارتباطش با دارک‌سایدش، کم‌کم متوجه می‌شه این‌جا چه خبره، و می‌فهمه که هیزل یه هالو به دنیا اومده. ولی تمام خانواده تصمیم می‌گیرن انکارش کنن و سعی کنن درمانش کنن‌. از استادهای بزرگی کمک می‌گیرن و به هر کسی که از قضیه سر در می‌آره، می‌گن که فقط یه تاخیره و به زودی حل می‌شه. چند سال در تلاش و انکار می‌گذره، و حل نمی‌شه. مادر هیزل، به هیچ عنوان یه هالو رو توی خونه‌ش نمی‌پذیره. الآن هم چرخوندن زندگیش براش راحت نیست، و نمی‌خواد شانس خواهر و برادرهای هیزل برای زندگی‌های بهتر از دست برن.
هیزل کوچولو توی این جریان، خبر نداره چه اتفاقی داره می‌افته و کسی هم چیزی بهش نمی‌گه. حتی تمام این هفت سال، بهش مستقیم نگفتن که شبیه اکثر افراد دنیایی که توش زندگی می‌کنه نیست، و خودش اطلاعات مبهمی داره. این ابهام بدتر می‌شه، همون‌طور که یه کشتی سرد و نمناک درحالی داره به سمت سرزمین میانه می‌برتش که هیزل نمی‌دونه این‌جا چه خبره و چرا هیچ‌کس باهاش نیست. نمی‌دونه چرا یه غریبه توی اسکله دنبالش اومده و نمی‌دونه اون غریبه چرا داره از وسط این شهرهای ناشناس و زیادی روشن به یه خونه‌ی عجیب و جدید می‌برتش، چرا بهش یه اتاق می‌ده و چرا بهش می‌گه که بهتره زحمت اضافه نباشه، وگرنه پشیمون می‌شن و برش می‌گردونن توی همون خیابون‌هایی که ازشون اومده.
کم‌کم متوجه می‌شه که مادرش شخصی رو پیدا کرده که هضانت هیزل رو به عهده بگیره و تا جای ممکن از اون و فرزندانش دورش کنه. هیزل به عنوان یه بچه، دچار آسیب شدیدی می‌شه و حتی نمی‌دونه چه‌طور باهاش کنار بیاد، چه‌طور باهاش برخورد کنه؛ و می‌دونه توی اون محیطی که حالا خونه‌ی جدیدش شده، احتمالا کسی به احساساتش و abandonment issuesای که در حال شکل گیریه، اهمیت خاصی نمی‌ده.
این‌طوری می‌شه که اون هیزلی که هیچ زمانی یاد نگرفته بود با اجتماع و دیگران ارتباط برقرار کنه، علاقه‌ش به مردم کمتر و کمتر می‌شه؛ و این که در حال کشف کردن این حقیقته که کتاب‌ها از انسان‌ها دوست‌های بهتری هستن، اثر تشدیدی‌ای داره.
و هیزل جوری بزرگ می‌شه که با هر سختی‌ای کنار بیاد، هر شرایطی رو تحمل کنه و به یه کتاب پناه ببره و اهمیت نده و صبر کنه تا فقط بگذره. زیاد به فرار کردن از اون خونه فکر می‌کنه، اما بعدش می‌گه "خب بعدش چی می‌شه؟" و پشیمون می‌شه.
اما واقعا باید به حس ششمش گوش می‌کرد و انجامش می‌داد، قبل از این‌ که یه دانشمندی که مردم به عنوان دیوانه می‌شناسنش، بیاد دم درشون و با خانواده‌ش صحبت کنه که، داره یه سری آزمایشی رو به طور مخفیانه راه‌اندازی می‌کنه که طی اون‌ها یک سری فرضیه رو روی هالوها امتحان کنه تا شاید در نتیجه، قدرت‌های طبیعیشون رو به دست بیارن، یا این که به روش‌های غیر قابل پیش‌بینی‌ای بمیرن. و اون خانواده، از خدا خواسته قبول می‌کنن و حتی پول هم بابتش از اون دانشمند می‌گیرن.
تنها چیزی که هیزل می‌دونه، اینه که وحشت کرده و حس ششمش بهش می‌گه باید فرار کنه، به خصوص وقتی می‌شنوه که دانشمند بی‌نام‌و‌نشون ما چه‌طور از تئوری‌هاش حرف می‌زنه. سعیش رو می‌کنه که فرار کنه، می‌دونه راحت نیست، و واقعا در برابر اون مرد ۷۰۰ ساله ضعیفه، اما از دست‌کم گرفته شدنش استفاده می‌کنه و فرار می‌کنه و دور می‌شه.
هیزل تمام تلاشش رو می‌کنه. خودش رو توی یه قطار جا می‌ده و از هر طرف که به نظر غیر قابل‌ پیش‌بینی‌تر می‌یاد می‌ره؛ سر پیچ‌های زیادی اون دانشمند رو می‌بینه و مخفی می‌شه، ولی در نهایت، هیزل به آرامش عادت داره، توی اضطراب و وحشت دووم نمی‌یاره و پس گرفته می‌شه.
آخرین چیزی که یادش می‌یاد، اینه که توی یه آزمایشگاهِ سرتاپا آبی توی یه محفظه‌ی شیشه‌ای افقی قرار می‌گیره، و دفعه‌ی بعد که چشم‌هاش رو باز می‌کنه، از ثانیه‌ی اول هیچ‌چیز شبیه قبل به نظر نمی‌یاد، هیچ‌چیز. و این، از تمام اتفاقات غیرواقعی رمان‌هایی که می‌خوند، غیرواقعی‌تر به نظر می‌یاد.
...

@IwishIwasanicecream
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Jasmine
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Cerulean 30, 4152
سن: ۱۴۸
استعداد خاص: تشخیص و ترمیم الگوهای رفتاری
حرفه: روان‌شناسی
ریشه‌ی خانوادگی: The Grand House Louis
محل زندگی کنونی: سرزمین فرازین
وضعیت تاهل: نامزد
تعلق با شئ خاص: دستمال گل‌دوزی شده‌ی ارثیه
...
خب، جزمین لویی دقیقا بهترین کودکی رو نداشته. جو خانوادگی و جوی که توی آکادمی‌های خصوصی تجربه کرده، سخت‌گیرانه و بدون انعطاف بودن. اما چیزی که همیشه همه‌چیز رو بدتر کرده، جوریه که جزمین با مشکلات کوچک و بزرگ کنار می‌یاد. عادت داره اون مشکل رو بزرگ‌تر کنه و درباره‌ش خیال‌پردازی‌های دردناکی بکنه، تا جایی که کم‌اثر بشه.
این روش اولش جواب می‌ده، باعث می‌شه جزمین بتونه راحت‌تر موو‌-آن کنه، اما هرچی بیشتر می‌گذره و اون به دوزهای شدیدتری از دراما-سازی نیاز پیدا می‌کنه، آثار ناخوش‌آیند این قضیه شروع به نشون دادن می‌کنن. اتفاقات به طور پیش‌فرض دردناک‌تر از چیزی می‌شن که هستن و احساسات جزمین، غیر قابل هندل‌تر.
خانواده‌ی جزمین، چندان اهل صبر و تحمل نیستن و بعد از مدت کوتاهی که آثار واقعا قابل رویت می‌شن، پیش درمان‌گر می‌فرستنش و وادارش می‌کنن ترکیبات دارویی مصرف بکنه‌. این در حالیه که خود جزمین، نمی‌خواد اون فضای ذهنیش رو ترک کنه و عملا، داره با داروها می‌جنگه.
درمان‌گرهاش دوزهاش رو بالا می‌برن، و این دوگانگیِ به وجود اومده درون ذهن جزمین، حتی جدی‌تر هم می‌شه، تا جایی که رفتارش کاملا غیرعادی می‌شه و توی یه درمانگاه روانی قرنطینه‌ش می‌کنن. فضای ناگهانی درمانگاه، روند کاملا ساکت‌شده‌ی زندگی و داروهای با دوز خیلی بالاش، باعث می‌شن که مقاومت‌های جزمین فرو بریزه و با سکوت یکی بشه. سکوت جسمی، سکوت زبانی، سکوت ذهنی، سکوت رفتاری.
و بعد، توی آسایشگاه با کسی آشنا می‌شه که روان‌شناس بوده، و فقط خدایان می‌دونستن چه‌طور خودش سر از جایگاه بیمار خودش درآورده.
ولی جزمین کنجکاوه‌. اخلاق و رفتار این مرد براش جالبه، و می‌خواد بیشتر بدونه. مشکل این‌جا بود که اون مرد، حتی از خودشم بیشتر در سکوت فرو رفته، اما به نظر می‌رسه که اون هم ناراحت نمی‌شه اگر هر شب شامشون رو کنار هم‌دیگه بخورن. آروم‌آروم، بدش نمی‌یاد باهم درباره‌ی خاطرات احمقانه‌شون هم صحبت کنن و کم‌کم، از این که از تجربیاتش برای جزمین بگه هم لذت می‌بره. ولی حتی با این وجود و بعد از چند برنش، باز هم از گفتن اسمش به جزمین خودداری می‌کنه.
جزمین متوجه می‌شه که اون این‌جاست، به این دلیل که coping mechanismش دقیقا برعکس جزمینه؛ همیشه صدای تمام مشکلاتش رو در نطفه خفه می‌کنه، و این در نهایت باعث شده در نهایت همه‌ی اون‌ها هم‌زمان بیرون بریزن و شنواییِ روحش رو مختل کنن. حالا اون این‌جاست که یاد بگیره همون‌طور که به بیمارهاش یاد می‌ده، به صدای دردهاش گوش بده تا زمانی که حرفشون تموم بشه و باروبندیلشون رو جمع کنن و برن.
هرچه‌قدر از آشناییشون می‌گذره، این دو نفر خودآگاه و ناخودآگاه، بیشتر به هم کمک می‌کنن و به واسطه‌ی اون مرد، جزمین متوجه می‌شه می‌تونه از توانایی‌های منتالی‌ای که داره، هزاران استفاده‌ی مختلف بکنه، و کم‌کم به روان‌شناسی و روان‌پزشکی علاقه‌مند می‌شه.
وقتی که مرخص می‌شه و به خانواده‌ش می‌گه که حتی مسیر شغلیش رو پیدا کرده و تغییرات شخصیتیش توی چشم می‌زنه، اون‌ها از همیشه بیشتر رضایت دارن، اما پدرش به طور مخصوص می‌خواد بدونه چی بوده که باعث این تغییرات شده؛ و موقعی که از اون مرد می‌شنوه، بهش می‌گه که می‌شناستش.
آرچر از خانواده‌ی نیِلسون، خانواده‌ای که شش ماه پیش توی یه آتش‌سوزی بزرگ اکثر اعضاش و تمام اموالش رو از دست داده. جزمین متوجهه چرا آرچر نباید بخواد هویتش رو فاش کنه، و هر دهه که به درمانگاه برمی‌گرده تا ملاقاتش کنه، حرفی ازش به میون نمی‌یاره تا زمانی که خود آرچر بهش می‌گه که چه کسیه و چه بلایی به سرش اومده، تا اون زمان جزمین بهش بگه که دلش می‌خواد کنارش بمونه و کمکش بکنه که این سختی‌ها رو از سر بگذرونه؛ که شاید حتی روزی خانواده‌ی جدیدش بشه.
بهش می‌گه که چه‌طور الهام‌بخشش بوده و این که الان داره می‌ره که در حوزه‌ی روان‌شناسی تحصیل کنه، بهش می‌گه که چه‌طور کمکش کرده به یه ورژن بهتر از خودش تبدیل بشه، و چند برنش بعد، حتی در کمال عجله و غافل‌گیری، اون‌ها با هم نامزد می‌کنن، درمانگاه کوچیک خودشون رو با متد‌هایی که با هم یاد گرفتن می‌زنن و شروع می‌کنن روش‌های جدیدی ارائه بدن.
و چند سال بعد، در آخرین روزهای سال ۴۳۰۰ و درحالی که آشوب‌های طبیعت یه مقدار آروم شده، بالادستی‌ها درمونده و ناامید، یه پسر میان‌دستی آشفته رو پیش اون‌ها می‌یارن و بهشون می‌گن شاید با توجه به سابقه‌ی درمان‌گریشون، بتونن کاری براش بکنن؛ و اگر تا ۵۰ روز آینده نتونن، حکم مرگ برای اون پسرک صادر می‌شه.
...

-وانسوپوکاینبونیکس
~
@theluminescentbutterfly
2