Firefły – Telegram
13 subscribers
438 photos
12 videos
109 links
کانال اصلی: @howelssittingcastle

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1741844335

Theluminescentbutterfly here.
Download Telegram
...
نام: Celeste
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Amber 30, 4098
سن: ۲۰۲
استعداد خاص: نواختن سازی به نام Reillux (با بیشترین شباهت به چنگ از بین سازهای زمینی؛ توانایی‌های manipulation فراتر از صرف تولید آوا)
حرفه: نوازنده، آهنگ‌ساز و موسیقی‌دان
ریشه‌ی خانوادگی: House De La Fontaine
محل زندگی کنونی: سرزمین فرازین
وضعیت تاهل: هشت رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: رِیلوی دست‌ساز وی
...
سِلِست دِ لا فونتِین حتی پیش از متولد بودن مشخص کرد که عادی نیست. Mood-swingهای عجیبی که مادرش داشت، خنده‌ها و گریه‌هایی که برای اون زن غیرمعمول بودن، اواخر بارداری شدیدتر هم شدن. سلست خیلی زودتر از چیزی به دنیا اومد که باید می‌اومد و مادرش رو تا مرز کما کشوند. برعکس بچه‌های دیگه‌ای که زود به دنیا می‌یان، نیاز به مراقبت تحت طلسم طولانی‌ای نداشت؛ اما با یه اختلال ذهنی‌-روحی به دنیا اومده بود به نام سندروم Insectorie (اَنسِکتوُری.)
این سندروم باعث نمی‌شه سلست در ملاقات اول به نظر کسی چندان غیرعادی برسه، ولی در ملاقات‌های بعدی کم‌کم می‌فهمی که روی تک‌تک کلمات، صداها، اتفاقات، جسچر‌ها تمرکز می‌کنه و ذهنش بلافاصله‌ شروع می‌کنه از هر کاهی کوه ساختن. نه شبیه اورثینکرهای عادی؛ دقیقا تک‌به‌تک جزئیات اطرافش. با طلسم‌های درمانی-دارویی خاصی می‌تونه تحت کنترل نگهشون داره، و از همون برنش‌های اولین زندگیش درحال مصرف کردنشون بوده، اون‌طوری می‌تونه اون طوفان بزرگ رو سر جاش بنشونه؛ البته تا وقتی اضطرابش از کنترل خارج نشه.
زندگی با این سندروم خیلی خیلی سخته. گاهی سلست خودش رو پیدا می‌کنه، که وسط یه مکالمه غرق فکر کردن درباره‌ی نحوه‌ی تلفظ کردن rهای طرف مقابل شده. و کنار اومدن باهاش هم سخته، چرا که اَنسکتورها اشتباهات زیادی می‌کنن و احتمالش زیاده که یک اشتباه رو دوباره و دوباره و دوباره تکرار کنن. با این‌حال خانواده‌ی سلست صبر و محبت زیادی براش خرج کردن و میکنن، و این کافیه که سلست به ادامه‌ی زندگیش، به این که می‌تونه زمانی از بزرگ‌ترین نوازندگان بشه. زمان‌هایی که توی نت‌های بهشتیِ رِیلوی نقره‌ایش می‌شه تنها زمانیه که می‌تونه چشم‌هاش رو ببنده و به هیچ چیزی غیر از اون ملودی و اون نت‌ها فکر نکنه. انگار که سمفونی تسخیرش می‌کنه و در ازا، بهش محافظت پیشنهاد می‌ده در برابر تمام شلوغیِ اون بیرون.
اما سلست هم شبیه هر شخص دیگه‌ای کم‌کم احساس تنهایی می‌کنه، احساس نیاز برای شریک شدن شب‌هاش با یه نفر دیگه هم. احساس نیاز برای به آغوش کشیده شدن از بین کابوس‌هاش و احساس نیاز برای صرف کردن لبخندهایی که هیچ‌کس هیچ‌وقت واقعا ندیده، برای کسی که لیاقتشو داره. می‌خواد که امتحان کنه، و نمی‌تونی تصور کنی پیدا کردن شجاعتش برای چنین دختری چه‌قدر سخته، و حتی هربار که رها می‌شه یا دلش شکسته می‌شه و حس می‌کنه که شخصیتش داره شخص مقابلش رو اذیت می‌کنه، سخت‌تر هم می‌شه.
در تقابل، بیشتر و بیشتر هم ازش دوری می‌شه، تا زمانی که دختری رو ملاقات می‌کنه که برعکس بقیه، سلست براش جالبه و می‌خواد بهش نزدیک بشه، بیشتر خودش و ذهنش رو بشناسه. دختری که شبیه خودش غیرمعموله و به هاله‌ی انرژی عجیبش معروفه؛ دختری که وقتی برای اولین‌بار دست سلست رو می‌گیره، سلست نمی‌خواد تا ساعت‌ها درباره‌ی معنیش فکر می‌کنه، فقط می‌خواد انگشت‌هاشون رو در هم قفل کنن، چشم‌هاش رو ببنده و اجازه بده لمس اون دقیقا شبیه نت‌های ریلوی خودش تنها چیزی باشه که می‌دونه و می‌فهمه. اما چیز خیلی بزرگی همیشه درباره‌ی این دختر اشتباهه، و ناخودآگاه سلست نمی‌تونه اعتماد کنه؛ و متوجه می‌شه اون چیز اشتباه چیه موقعی که انگشت‌ دوخته‌شده‌ی اونو، و قیچی‌ای که تا انتهای ذهنش رو شکافته و باز به هم گره زده می‌بینه. قیچی‌ای که می‌تونه راه‌حلی برای ذهن طوفان‌زده‌ی خودش باشه، یا مهری بر فروپاشیِ قطعیش.
...

@dontgiveupbitch
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Karren
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Indigo 57, 3887
سن: ۴۱۳
استعداد خاص: ارتباط مستقیم با بدن موجودات زنده
حرفه: درمان‌گر
ریشه‌ی خانوادگی: House Rolland
محل زندگی کنونی: جنوب سرزمین میانه
وضعیت تاهل: بیست و چهار رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: گردنبندِ حاوی پادزهر (ترکیب اختراعی وی، موثر بر نه نوع زهر کشنده.)
...
کَرِن رولند از یه دسته‌‌ی نسبتا خاص از جاودان‌هاست؛ دسته‌ی Flesh Immortals (Fleshers) یا به اصطلاح، درمان‌گران. این جاودان‌ها می‌تونن با ارگان‌ها و جسم یه موجود زنده ارتباط برقرار کنن، هر چه‌قدر هشیاری و علمِ ذهن-به-جسم اون موجود بیشتر، تسلط اون‌هام بیشتر. هرچند که برای اکثر فلشرها ارتباط برقرار کردن با حیوانات‌ هم حتی شدیدا سخته و قابلیتش رو ندارن. نکته‌ی جالب این‌جاست که هر چه‌قدر علم جامعه نسبت به جسم‌هاشون بالا رفته، تسلط به جسم‌ها هم برای فلشرها راحت‌تر شده، به دلیل تسلط بهتر اون ذهن بر اون جسم.
و اما نکته‌ی جالب‌تر این‌جاست، که کرن می‌تونه فراتر از این لول‌ها با پیکرها ارتباط برقرار کنه. می‌شه گفت، انگار که زمانی که ذهن کرن وارد ارتباط با بدن موجود می‌شه، موجود شده حتی برای همون لحظات آگاهیش نسبت به ذهنش بیشتر می‌شه، تا جایی که کرن بتونه و بخواد که فشار بیاره. به همین دلیله که ارتباط پیدا کردن با حیوانات بعد از سال‌‌ها تمرین، چندان براش سخت نیست و حتی به این فکر کرده که روی گیاهان امتحانش کنه.
زندگی کرن عادی و آرومه، تا امبرِ ۴۳۰۰، و زمانی که همه‌ی زندگی‌ها مشوش می‌شن. و دو برنش بعد، آخرهای اولترامرینِ دیوانه‌کننده‌ی اون سال و وسط تلاش برای پیدا کردن یه جای امن جدید برای بار چهاردهم، مرد زخمی‌ای به اسم گرِگ رو پیدا می‌کنه که اگر بهش کمک نرسه قطعا خواهد مرد. کرن تا جایی که می‌تونه سرپاش می‌کنه و با خودش می‌برتش تا براش دارو پیدا کنن؛ و متاسفانه وقتی به یه درمان‌گاه ظاهرا خصوصی کوچیک می‌رسن، داخلش هیچ طلسم دارویی‌ای پیدا نمی‌کنن و متوجه می‌شن در حقیقت یه آزمایشگاهه، و هیچ اثری از صاحبش هم دیده نمی‌شه.. در عوض پنج‌تا جسمی که معلوم نیست زنده هستن یا مرده پیدا می‌کنن، که وقتی از زیر طلسم‌های دستگاه‌های آزمایشگاه بیرونشون می‌یارن، متوجه می‌شن همه‌ی اونا هالو هستن.
...

@AcAaCaCai
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Graegor
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Amber 4, 4060
سن: ۲۴۰
استعداد خاص: Charm
حرفه: صاحب گروه نمایشی
ریشه‌ی خانوادگی: House Pollaris
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه، بدون محل ثابت
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: بوت‌های شانس، اختراع شخصی (اثر اصلی: دو برابر بالا بردن فریبندگی چشم‌ها)
...
گرِگور پولاریس یه آکواست، جاودانی که با مایعات خالص می‌تونه ارتباط برقرار کنه، و از اون‌ها به عنوان منبع قدرت استفاده کنه. اما گرگ هیچ‌وقت اون‌قدرها روی استعداد ارتباطش با طبیعت کار نکرده و بیش از حد نیازش هم، ازش استفاده نکرده. استعدادی که بیش از هرچیز روش کار کرده، توانایی فریبندگی اونه. گرگ احتمالا پر سروصدا‌ترین شخصی نباشه که دیدی، اما همه‌چیز اطرافش پر سروصداست. و اگر توی چشم‌هاش نگاه کنی، می‌تونی اون برقی رو ببینی که هیچ‌کس نمی‌تونه براش اسمی بذاره. در ثانیه‌ای می‌تونه از لب مرز گریه به قهقهه بره و شنیدن لحنش و دیدن لبخندش و یه رقص باهاش کافیه که درخواستش رو قبول کنی، هرچند که هیچ‌کس نمی‌دونه برای چی قبول کرده.
گرگ آدم خوش‌مشربیه. مردم از دورو بر اون بودن لذت می‌برن و دوستان و آشنایان زیادی داره و خوش‌نامه. هرچند که خیلی وقت‌ها با افراد نزدیکش کاملا صادقه، اما توی زندگی روزانه‌ش این‌طور نیست. خیلی از افراد به خاطر مرموز بودنش جذبش می‌شن، و وقتی نزدیکش هم می‌شن، هیچ‌وقت نمی‌شه تشخیص داد چیزی که نشون می‌ده حقیقته یا خیر.
این استعداد به هر جهت، مسیر شغلی خوبی براش ساخته. از تئاتر بازی کردن شروع کرد و تونست کم‌کم گروه خودش رو جمع کنه و کاری رو انجام بده که افراد خیلی کمی انجام می‌دن و موفق می‌شن؛ یه گروه نمایش سیار راه انداخت. الان تازه اول راهشه و تا معروف شدنشون راه طولانی‌ای مونده، اما شروع خوبی داشتن و کم‌کم دارن مورد استقبال زیادی قرار می‌گیرن.
همه‌چیز داره خوب پیش می‌ره، بر اثر ایمانی که تیم گرگ بهش دارن و اهمیتی که گرگ به تک‌تک اون‌ها می‌ده و همه‌ باهم شبیه یه خانواده‌ن. چهل سال می‌گذره و ایده‌های زیبای گرگ و استعداد تیمش و زنده بودن کارشون، باعث می‌شه که روز به روز طرفدار‌های بیشتری رو متعلق به خودشون بکنن و گرگ کاملا بلده چه‌طور ثروت به جیب خودش و تیمش بریزه. سال نوی ۴۳۰۰ نقطه‌ی اوج زندگی همه‌ی اون‌هاست؛ و دو برَنش بعد، یکی از شب‌های امبر که به اندازه‌ی همیشه گرم نیست، شدیدترین بارون توی ۳۰۰ روز گذشته‌ش می‌باره و شروعی می‌شه بر بدترین روزهای زندگی همه‌شون.
حالا این که چه‌طور از هم پاشیدن و چرا گرگ اواخرِ سِرولین از جراحات سنگینی تا دم مرگ می‌ره و به دست یه درمانگری که شبیه خودش آواره شده نجات پیدا می‌کنه، این خودش یه داستان مفصله‌.
...

@LostedStars
~
@theluminescentbutterfly
1👍1
Channel name was changed to «Firefły»
...
نام: Dandelion
محل تولد: سرزمین میان‌دست
زمان تولد: 2245، Jade 70th
سن: 2055 سال
استعداد خاص: کوزه‌گری، ساخت اشیای خاکی و سنگی، مجسمه‌سازی
حرفه: کوزه‌گر، مجسمه‌ساز (مرشدِ سابق)
ریشه‌ خانوادگی: نامشخص
محل زندگی کنونی: سرزمین میان‌دست
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: اسپریِ حیات‌بخش به خاک
...
هیچ کس حتا نمی‌دونه که اسم کاملِ لیان باکشتاین (Lionn Buckstein) دندلیانه. باکشتاین، نام خانوادگی‌ایه که خودش برای خودش انتخاب کرده و کسی نمی‌دونه از کدوم خانواده اومده. اون قدیمی‌ترینِ دِرترها توی جامعه‌ی درت ایمورتال‌هاست، و باز هم هیچ کس سنش رو نمی‌دونه، ولی شایعاتی هستن که می‌گن تا دو هزار سال سن داره.
هیچ کس مثل لیان با سنگ و خاک کارش خوب نیست و هیچ کس مثل لیان به ساخته‌های دستش عشق نمی‌ورزه. همه می‌دونن که چرخ کوزه‌گریش، شبیه بچه‌شه و حرفش هست که برای کاخ‌های سرزمین بالادست هم مجسمه تراشیده. نام و امضاش توی ساخته‌هاش هرچند، از خیلی وقت پیش تقریبا ناشناسه و فقط با یه L امضا می‌زنه.
هر کس اون‌و ببینه، متوجه متانت و صبر شدیدش می‌شه و اگر ازش بپرسی چه‌طور می‌تونه این‌چنین آرامش داشته باشه، بهت جواب می‌ده: زمان و زمین بهم هنر صبر و حوصله رو یاد دادن. تنها جایی که واقعا می‌تونه توش احساس امنیت کنه، خونه‌ی کوچک خودشه که باز طبق انتظار، کسی نمی‌دونه کجاست. پیدا کردنش هم‌زمان کار آسون و کار سختیه، و افرادی که دنبالشن، با این که می‌بیننش، گاهی صاف از کنارش رد می‌شن و متوجه نمی‌شن همون کسیه که دارن برای پیدا کردنش می‌دَوَن.
خیلی‌ها هم، هستن که واقعا می‌خوان بدونن چه‌طور این همه بدون کشته شدن یا بیمار شدن عمر کرده. چون ایمورتال‌های سه سرزمین واقعا فناناپذیر نیستن، فقط بدن‌هاشون به میزان زیادی ظرفیت طبیعی داره. اما حتا ظاهر لیان شبیه یه شخص کهن‌سال نیست. همه رازش رو می‌خوان، و حتا لیان مدتی به عنوان یه مرشد، یه جور معلم شاگرد قبول می‌کرد تا اون‌ها رو با رازهاش شریک کنه. خیلی، خیلی خیلی وقت پیش؛ و الآن تبدیل به یه افسانه‌ی محلی شده که کسی باورش نمی‌کنه. آموزگاری که جوانی ابدی را می‌آموخت. و این آموزش‌ها بعد از مدتی حدود صد و پنجاه سال به طور ناگهانی متوقف شدن و دیگه هیچ وقت شاگرد قبول نکرد. از همون زمان بود، که تغییرات جسمیش شروع به کم شدن و بعد، متوقف شدن کردن و "تغییرناپذیری" اون شروع شد، هرچند که این‌و کسی جز خودش نمی‌دونه.
دلیل این اتفاق، اتفاقی پیچیده‌ست که لیان آرزو می‌کنه فراموشش کنه، تا بتونه جسمش رو به فناپذیری برگردونه. لیان به هیچ عنوان قرار نیست لب باز کنه و درباره‌ش صحبت کنه؛ و خودش خوب می‌دونه که کند و کاوهاش توی پایه‌های فراماده (متافیزیک) چه بلایی سرش آوردن. خودش خوب می‌دونه چرا گیر افتاده و زندانی شده.
و سال چهار هزار و سیصد، مدت خیلی کوتاهی قبل از وقوع طوفان بزرگ، لیان به طرزی غیر عادی از خونه بیرون می‌یاد و پا به اجتماع می‌ذاره و شروع به تعامل و یادگیری از آروراها (ارتباط‌گیرندگان با هوا و گاز) می‌کنه؛ و حتا گاهی جملاتی شبیه به اینسایت به اطرافیانش می‌ده.
اما... قبل از این‌ که خبر "زن تماما نامیرا برگشته، و واقعیه!" فرصت پیچیدن در سرزمین میانه رو داشته باشه، لیان شب اتفاق افتادن طوفان بزرگ ناپدید می‌شه، و فقط خدایان می‌دونن چه بلایی سرش اومده.
...

@just_letmebesomething
~
@howelssittingcastle
1
...
نام: Sineré
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: 4097, Amber 1st
سن: ۲۰۳ سال
استعداد خاص: برقراری ارتباط با آتش
حرفه: راهزن
ریشه خانوادگی: House Sonata
محل زندگی کنونی: سرزمین میان‌دست
وضعیت تاهل: مجرد، دو رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: فندک؛ دارای آتش مهارنشدنی (سابقا متعلق به پدر وی)
...
سینِره سوناتا قرار نبود تو سرزمین فرودست به دنیا بیاد، اما متاسفانه مادرش مدتی قبل از زایمان خودش‌و تو دردسر انداخت و توسط فرودستی‌ها زندانی شد. بعد از زاده شدن سینره، از مادرش جدا شد و در یک یتیم‌خونه در سرزمین میان‌دست رها شد. تنها چیزی که براش باقی موند، اسمی بود که مادرش و خانواده‌ی پدریش بهش داده بودن.
برنش‌های اول زندگیش، یتیم‌خونه به دنبال خانواده‌ی پدریش رفت و به اون‌ها اطلاع داد که یه دختر دارن... و پدر تمامی مسئولیت رو انکار کرد. اعلام کرد که مادر بدون اطلاع و موافقت اون بچه رو نگه داشته، و نمی‌خواد یه فرزند روی دوشش بیفته. پانزده سالگیش، این جریان به اطلاع سینره رسید و بهش گفته شد که بعد از تولد پانزده سالگیش و رسیدن به سن قانونی می‌تونه به سراغ پدرش بره. می‌تونه تا نوزده سالگی در یتیم‌خونه بمونه، اما بعد از اون مسئولیتش با خودشه. سینره بلافاصله کمک مالی یتیم‌خونه رو می‌گیره و از اون جا بیرون می‌زنه.
تا اون زمان، کسی حتا به قبول کردن سینره فکر نکرده بود، چرا که چشم‌های عجیبی داره؛ چشم‌هایی که مثل اخگر می‌درخشن و باعث می‌شن تعادل دمایی هر کسی که به‌ اون‌ها برای چند ثانیه نگاه می‌کنه، به هم بریزه. به همون دلیل از همون خردسالی استعدادش به عنوان یه اینفرنو (ایمورتال‌هایی که با دما ارتباط برقرار می‌کنن) واضحه و مربی‌های یتیم‌خونه، بیشترین تلاششون رو برای شکوفا کردن این استعداد شدیدا کم‌یاب می‌کنن. سینره در تمرین کردن محتاطه، اما در استفاده از چیزی که بهش شناخت پیدا کرده خیر.
اون بعد از شنیدن ماجرای واکنش پدرش، ضربه دیده. خانواده‌ی اسمیش تنها افرادی بودن که ممکن بوده بخوان اون‌و کنار خودشون داشته باشن، و این باعث شده احساس کنه از طرفی خواستنی نیست و از طرفی، نیاز برای خواستنی بودن چیز وحشتناکیه. این تروما، باعث می‌شه نخواد به کسی نزدیک بشه یا اجازه بده کسی نزدیکش بشه، احساس کنه نیاز به کسی نداره و تنها بودن بهترین حالته.
اون بعد از خروج از یتیم‌خونه، بار اولی که واقعا در تنگنا قرار می‌گیره و نیاز شدید به غذا پیدا می‌کنه، تصمیم می‌گیره دست به دزدی بزنه. و بار دوم. و بار سوم. و بعد، عادت می‌کنه. دفعات اول چندان موفق نیست و دست‌آورد‌های زیادی نداره؛ چندین‌بار تا لب تیغ دست‌گیر شدن می‌ره و فرار می‌کنه. با این دست و پا شکستگی‌ها، از دوران آماتورش می‌گذره و کم‌کم، تبدیل به یه دزد حرفه‌ای می‌شه.
حوالی سال‌های چهل تا پنجاه زندگیش، با گروهی از ایمورتال‌ها روبه‌رو می‌شه که اون‌ها کارشون راهزنیه؛ منتها به این صورت روبه‌رویی اتفاق می‌افته که تلاش می‌کنه ازشون دزدی کنه و لحظه‌ی آخر گیر می‌افته. خودشون هم متوجه نمی‌شن چی شد که بعد از یه درگیری خون‌آلود، به دلیل اینفرنو بودن سینره بهش پیشنهاد پیوستن بهشون رو می‌دن. هشت نفر از ده نفر گروه اینفرنو هستن و از پنجاه سال قبل، در حال جمع کردن اینفرنوها دور هم هستن. تقریبا یه گروه راهزنی معروفن و مردم صداشون می‌کنن "شعله‌ی جاده."
با این گروه، سینره رشد می‌کنه، بزرگ می‌شه، استعداد‌های خیلی خاصش با آتش رو پرورش می‌ده، بی‌رحم می‌شه و باارزش‌ترین دارایی پدرش، که فندکی با قابلیت تولید شعله‌های [تقریبا] مهارنشدنی هست و تمام میراث خانوادگیِ اون‌هاست رو ازش می‌دزده تا انتقام گرفته باشه. و، بر خلاف آرمان‌هاش، یه خانواده پیدا می‌کنه. اون کسیه که از وابسته شدن به حتا یه لباس هم می‌ترسه، برای همین زیاد به رها کردن شعله فکر می‌کنه و مدام در حال حفظ آمادگی برای جدایی احتمالی از اون‌هاست... و با این حال، همه‌‌ی گروه می‌دونن چه فداکاری‌هایی براشون کرده. و توی سال صد و هفتاد و ششم زندگیش، زمانی که یه اینفرنوی جدید به گروه می‌پیونده و عملا از سینره آویزون می‌شه، تا جایی که شاگرد خودش و شبیه فرزندخونده‌ش می‌شه، وابسته نشدن حتا سخت‌تر هم می‌شه.
بعد از همه‌ی این‌ها، سینره تازه داره با این که به فرد و افرادی‌ دلبستگی و نیاز داره و این که اون‌ها در حقیقت باعث خوش‌حالیش هستن کنار می‌یاد، که موقع زل زدن توی چشمای به یک‌مرتبه امیدوارِ اون رِد وحشی، یه چیزی تو قفسه‌ی سینه‌ش جمع می‌شه و خدا هم نمی‌دونه چرا قلبش برای یه تپش به دیواره‌ی سینه‌ش می‌کوبه.
...

The Cypress
~
@howelssittingcastle
.
Firefły
.
Forwarded from قلعه‌ی عتیقه‌ی هاول-ززآ (Croissante)
عسلای من، فوروارد کنید تا وایب دیلیتون رو به عنوان یه مکان، کوتاه توصیف کنم.
جوابا.
پرایوت‌ها.
تا وقتی خط بزنم. گشادم پس احتمالا زود خط می‌زنم. اگه وایبش دریافت شد یه عکسی، ویدیویی، آهنگی، چیزی هم باهاش می‌ذارم. آره همین.

تا ۱۶:۳۷
نکنین دیگه عزیزای من نکنین.
پرایوتا تیریخیدا لینک بدین.
...
شبیه یه استودیوی هنریه که همیشه شلوغه و چند نفر دیگه‌م باهات توش کار می‌کنن. همیشه هم‌زمان تاریکه و نور آبی و بنفش روشنش می‌کنه؛ معلوم نیست این نور از کجا می‌یاد. توش همیشه خوراکی پیدا می‌شه و بوی وانیل و الکل توش می‌یاد.
...
@yuka_2127
~
@howelssittingcastle
1
...
...
شبیه گوشه‌ی خونه‌ی یه مامان‌بزرگیه که خیلی ریچه و گنگستر هم هست، ولی خیلی زن لطیفیه. همون‌ جایی که کنار یه پنجره‌ی ایتالیایی، صندلی لالایی(؟) و وسایل بافتنیش هست و یه میز چوبی خیلی شلوغ.
...
@rozhishei
~
@howelssittingcastle
1
...
خیلی خنک و کوله. شبیه یه جاده‌‌ست که شب‌ها مه‌گرفته و روز‌ها طوفانیه. توش هم پر دست‌اندازه و اطرافش رو درختای کاج بلند گرفتن و رنگ سبزشون تازه‌ترینه. معمولا خالی و خلوته.
...
@flyinginthecloudss
~
@howelssittingcastle
1
...
شبیه یه گل‌خونه‌ی شیشه‌ایه وسط ناکجاآباد. با این حال اصلا حس ناکجاآباد نمی‌ده، می‌دونی؟ همه‌ی گیاهاش گل‌دار هستن و تو همه‌ی فصول سال می‌تونی اون‌ جا یه تازگی خاصی رو حس کنی. راستی، یه گربه‌ی گارفیلدی هم اون‌ جاست. توی فضاش یه.... serenity خاصی هست.
...
@calicocatmahi
~
@howelssittingcastle
2