...
نام: Dandelion
محل تولد: سرزمین میاندست
زمان تولد: 2245، Jade 70th
سن: 2055 سال
استعداد خاص: کوزهگری، ساخت اشیای خاکی و سنگی، مجسمهسازی
حرفه: کوزهگر، مجسمهساز (مرشدِ سابق)
ریشه خانوادگی: نامشخص
محل زندگی کنونی: سرزمین میاندست
وضعیت تاهل: مجرد، سابقهی نامشخص
تعلق با شئ خاص: اسپریِ حیاتبخش به خاک
...
هیچ کس حتا نمیدونه که اسم کاملِ لیان باکشتاین (Lionn Buckstein) دندلیانه. باکشتاین، نام خانوادگیایه که خودش برای خودش انتخاب کرده و کسی نمیدونه از کدوم خانواده اومده. اون قدیمیترینِ دِرترها توی جامعهی درت ایمورتالهاست، و باز هم هیچ کس سنش رو نمیدونه، ولی شایعاتی هستن که میگن تا دو هزار سال سن داره.
هیچ کس مثل لیان با سنگ و خاک کارش خوب نیست و هیچ کس مثل لیان به ساختههای دستش عشق نمیورزه. همه میدونن که چرخ کوزهگریش، شبیه بچهشه و حرفش هست که برای کاخهای سرزمین بالادست هم مجسمه تراشیده. نام و امضاش توی ساختههاش هرچند، از خیلی وقت پیش تقریبا ناشناسه و فقط با یه L امضا میزنه.
هر کس اونو ببینه، متوجه متانت و صبر شدیدش میشه و اگر ازش بپرسی چهطور میتونه اینچنین آرامش داشته باشه، بهت جواب میده: زمان و زمین بهم هنر صبر و حوصله رو یاد دادن. تنها جایی که واقعا میتونه توش احساس امنیت کنه، خونهی کوچک خودشه که باز طبق انتظار، کسی نمیدونه کجاست. پیدا کردنش همزمان کار آسون و کار سختیه، و افرادی که دنبالشن، با این که میبیننش، گاهی صاف از کنارش رد میشن و متوجه نمیشن همون کسیه که دارن برای پیدا کردنش میدَوَن.
خیلیها هم، هستن که واقعا میخوان بدونن چهطور این همه بدون کشته شدن یا بیمار شدن عمر کرده. چون ایمورتالهای سه سرزمین واقعا فناناپذیر نیستن، فقط بدنهاشون به میزان زیادی ظرفیت طبیعی داره. اما حتا ظاهر لیان شبیه یه شخص کهنسال نیست. همه رازش رو میخوان، و حتا لیان مدتی به عنوان یه مرشد، یه جور معلم شاگرد قبول میکرد تا اونها رو با رازهاش شریک کنه. خیلی، خیلی خیلی وقت پیش؛ و الآن تبدیل به یه افسانهی محلی شده که کسی باورش نمیکنه. آموزگاری که جوانی ابدی را میآموخت. و این آموزشها بعد از مدتی حدود صد و پنجاه سال به طور ناگهانی متوقف شدن و دیگه هیچ وقت شاگرد قبول نکرد. از همون زمان بود، که تغییرات جسمیش شروع به کم شدن و بعد، متوقف شدن کردن و "تغییرناپذیری" اون شروع شد، هرچند که اینو کسی جز خودش نمیدونه.
دلیل این اتفاق، اتفاقی پیچیدهست که لیان آرزو میکنه فراموشش کنه، تا بتونه جسمش رو به فناپذیری برگردونه. لیان به هیچ عنوان قرار نیست لب باز کنه و دربارهش صحبت کنه؛ و خودش خوب میدونه که کند و کاوهاش توی پایههای فراماده (متافیزیک) چه بلایی سرش آوردن. خودش خوب میدونه چرا گیر افتاده و زندانی شده.
و سال چهار هزار و سیصد، مدت خیلی کوتاهی قبل از وقوع طوفان بزرگ، لیان به طرزی غیر عادی از خونه بیرون مییاد و پا به اجتماع میذاره و شروع به تعامل و یادگیری از آروراها (ارتباطگیرندگان با هوا و گاز) میکنه؛ و حتا گاهی جملاتی شبیه به اینسایت به اطرافیانش میده.
اما... قبل از این که خبر "زن تماما نامیرا برگشته، و واقعیه!" فرصت پیچیدن در سرزمین میانه رو داشته باشه، لیان شب اتفاق افتادن طوفان بزرگ ناپدید میشه، و فقط خدایان میدونن چه بلایی سرش اومده.
...
@just_letmebesomething
~
@howelssittingcastle
نام: Dandelion
محل تولد: سرزمین میاندست
زمان تولد: 2245، Jade 70th
سن: 2055 سال
استعداد خاص: کوزهگری، ساخت اشیای خاکی و سنگی، مجسمهسازی
حرفه: کوزهگر، مجسمهساز (مرشدِ سابق)
ریشه خانوادگی: نامشخص
محل زندگی کنونی: سرزمین میاندست
وضعیت تاهل: مجرد، سابقهی نامشخص
تعلق با شئ خاص: اسپریِ حیاتبخش به خاک
...
هیچ کس حتا نمیدونه که اسم کاملِ لیان باکشتاین (Lionn Buckstein) دندلیانه. باکشتاین، نام خانوادگیایه که خودش برای خودش انتخاب کرده و کسی نمیدونه از کدوم خانواده اومده. اون قدیمیترینِ دِرترها توی جامعهی درت ایمورتالهاست، و باز هم هیچ کس سنش رو نمیدونه، ولی شایعاتی هستن که میگن تا دو هزار سال سن داره.
هیچ کس مثل لیان با سنگ و خاک کارش خوب نیست و هیچ کس مثل لیان به ساختههای دستش عشق نمیورزه. همه میدونن که چرخ کوزهگریش، شبیه بچهشه و حرفش هست که برای کاخهای سرزمین بالادست هم مجسمه تراشیده. نام و امضاش توی ساختههاش هرچند، از خیلی وقت پیش تقریبا ناشناسه و فقط با یه L امضا میزنه.
هر کس اونو ببینه، متوجه متانت و صبر شدیدش میشه و اگر ازش بپرسی چهطور میتونه اینچنین آرامش داشته باشه، بهت جواب میده: زمان و زمین بهم هنر صبر و حوصله رو یاد دادن. تنها جایی که واقعا میتونه توش احساس امنیت کنه، خونهی کوچک خودشه که باز طبق انتظار، کسی نمیدونه کجاست. پیدا کردنش همزمان کار آسون و کار سختیه، و افرادی که دنبالشن، با این که میبیننش، گاهی صاف از کنارش رد میشن و متوجه نمیشن همون کسیه که دارن برای پیدا کردنش میدَوَن.
خیلیها هم، هستن که واقعا میخوان بدونن چهطور این همه بدون کشته شدن یا بیمار شدن عمر کرده. چون ایمورتالهای سه سرزمین واقعا فناناپذیر نیستن، فقط بدنهاشون به میزان زیادی ظرفیت طبیعی داره. اما حتا ظاهر لیان شبیه یه شخص کهنسال نیست. همه رازش رو میخوان، و حتا لیان مدتی به عنوان یه مرشد، یه جور معلم شاگرد قبول میکرد تا اونها رو با رازهاش شریک کنه. خیلی، خیلی خیلی وقت پیش؛ و الآن تبدیل به یه افسانهی محلی شده که کسی باورش نمیکنه. آموزگاری که جوانی ابدی را میآموخت. و این آموزشها بعد از مدتی حدود صد و پنجاه سال به طور ناگهانی متوقف شدن و دیگه هیچ وقت شاگرد قبول نکرد. از همون زمان بود، که تغییرات جسمیش شروع به کم شدن و بعد، متوقف شدن کردن و "تغییرناپذیری" اون شروع شد، هرچند که اینو کسی جز خودش نمیدونه.
دلیل این اتفاق، اتفاقی پیچیدهست که لیان آرزو میکنه فراموشش کنه، تا بتونه جسمش رو به فناپذیری برگردونه. لیان به هیچ عنوان قرار نیست لب باز کنه و دربارهش صحبت کنه؛ و خودش خوب میدونه که کند و کاوهاش توی پایههای فراماده (متافیزیک) چه بلایی سرش آوردن. خودش خوب میدونه چرا گیر افتاده و زندانی شده.
و سال چهار هزار و سیصد، مدت خیلی کوتاهی قبل از وقوع طوفان بزرگ، لیان به طرزی غیر عادی از خونه بیرون مییاد و پا به اجتماع میذاره و شروع به تعامل و یادگیری از آروراها (ارتباطگیرندگان با هوا و گاز) میکنه؛ و حتا گاهی جملاتی شبیه به اینسایت به اطرافیانش میده.
اما... قبل از این که خبر "زن تماما نامیرا برگشته، و واقعیه!" فرصت پیچیدن در سرزمین میانه رو داشته باشه، لیان شب اتفاق افتادن طوفان بزرگ ناپدید میشه، و فقط خدایان میدونن چه بلایی سرش اومده.
...
@just_letmebesomething
~
@howelssittingcastle
❤1
...
نام: Sineré
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: 4097, Amber 1st
سن: ۲۰۳ سال
استعداد خاص: برقراری ارتباط با آتش
حرفه: راهزن
ریشه خانوادگی: House Sonata
محل زندگی کنونی: سرزمین میاندست
وضعیت تاهل: مجرد، دو رابطهی شکستخورده
تعلق با شئ خاص: فندک؛ دارای آتش مهارنشدنی (سابقا متعلق به پدر وی)
...
سینِره سوناتا قرار نبود تو سرزمین فرودست به دنیا بیاد، اما متاسفانه مادرش مدتی قبل از زایمان خودشو تو دردسر انداخت و توسط فرودستیها زندانی شد. بعد از زاده شدن سینره، از مادرش جدا شد و در یک یتیمخونه در سرزمین میاندست رها شد. تنها چیزی که براش باقی موند، اسمی بود که مادرش و خانوادهی پدریش بهش داده بودن.
برنشهای اول زندگیش، یتیمخونه به دنبال خانوادهی پدریش رفت و به اونها اطلاع داد که یه دختر دارن... و پدر تمامی مسئولیت رو انکار کرد. اعلام کرد که مادر بدون اطلاع و موافقت اون بچه رو نگه داشته، و نمیخواد یه فرزند روی دوشش بیفته. پانزده سالگیش، این جریان به اطلاع سینره رسید و بهش گفته شد که بعد از تولد پانزده سالگیش و رسیدن به سن قانونی میتونه به سراغ پدرش بره. میتونه تا نوزده سالگی در یتیمخونه بمونه، اما بعد از اون مسئولیتش با خودشه. سینره بلافاصله کمک مالی یتیمخونه رو میگیره و از اون جا بیرون میزنه.
تا اون زمان، کسی حتا به قبول کردن سینره فکر نکرده بود، چرا که چشمهای عجیبی داره؛ چشمهایی که مثل اخگر میدرخشن و باعث میشن تعادل دمایی هر کسی که به اونها برای چند ثانیه نگاه میکنه، به هم بریزه. به همون دلیل از همون خردسالی استعدادش به عنوان یه اینفرنو (ایمورتالهایی که با دما ارتباط برقرار میکنن) واضحه و مربیهای یتیمخونه، بیشترین تلاششون رو برای شکوفا کردن این استعداد شدیدا کمیاب میکنن. سینره در تمرین کردن محتاطه، اما در استفاده از چیزی که بهش شناخت پیدا کرده خیر.
اون بعد از شنیدن ماجرای واکنش پدرش، ضربه دیده. خانوادهی اسمیش تنها افرادی بودن که ممکن بوده بخوان اونو کنار خودشون داشته باشن، و این باعث شده احساس کنه از طرفی خواستنی نیست و از طرفی، نیاز برای خواستنی بودن چیز وحشتناکیه. این تروما، باعث میشه نخواد به کسی نزدیک بشه یا اجازه بده کسی نزدیکش بشه، احساس کنه نیاز به کسی نداره و تنها بودن بهترین حالته.
اون بعد از خروج از یتیمخونه، بار اولی که واقعا در تنگنا قرار میگیره و نیاز شدید به غذا پیدا میکنه، تصمیم میگیره دست به دزدی بزنه. و بار دوم. و بار سوم. و بعد، عادت میکنه. دفعات اول چندان موفق نیست و دستآوردهای زیادی نداره؛ چندینبار تا لب تیغ دستگیر شدن میره و فرار میکنه. با این دست و پا شکستگیها، از دوران آماتورش میگذره و کمکم، تبدیل به یه دزد حرفهای میشه.
حوالی سالهای چهل تا پنجاه زندگیش، با گروهی از ایمورتالها روبهرو میشه که اونها کارشون راهزنیه؛ منتها به این صورت روبهرویی اتفاق میافته که تلاش میکنه ازشون دزدی کنه و لحظهی آخر گیر میافته. خودشون هم متوجه نمیشن چی شد که بعد از یه درگیری خونآلود، به دلیل اینفرنو بودن سینره بهش پیشنهاد پیوستن بهشون رو میدن. هشت نفر از ده نفر گروه اینفرنو هستن و از پنجاه سال قبل، در حال جمع کردن اینفرنوها دور هم هستن. تقریبا یه گروه راهزنی معروفن و مردم صداشون میکنن "شعلهی جاده."
با این گروه، سینره رشد میکنه، بزرگ میشه، استعدادهای خیلی خاصش با آتش رو پرورش میده، بیرحم میشه و باارزشترین دارایی پدرش، که فندکی با قابلیت تولید شعلههای [تقریبا] مهارنشدنی هست و تمام میراث خانوادگیِ اونهاست رو ازش میدزده تا انتقام گرفته باشه. و، بر خلاف آرمانهاش، یه خانواده پیدا میکنه. اون کسیه که از وابسته شدن به حتا یه لباس هم میترسه، برای همین زیاد به رها کردن شعله فکر میکنه و مدام در حال حفظ آمادگی برای جدایی احتمالی از اونهاست... و با این حال، همهی گروه میدونن چه فداکاریهایی براشون کرده. و توی سال صد و هفتاد و ششم زندگیش، زمانی که یه اینفرنوی جدید به گروه میپیونده و عملا از سینره آویزون میشه، تا جایی که شاگرد خودش و شبیه فرزندخوندهش میشه، وابسته نشدن حتا سختتر هم میشه.
بعد از همهی اینها، سینره تازه داره با این که به فرد و افرادی دلبستگی و نیاز داره و این که اونها در حقیقت باعث خوشحالیش هستن کنار مییاد، که موقع زل زدن توی چشمای به یکمرتبه امیدوارِ اون رِد وحشی، یه چیزی تو قفسهی سینهش جمع میشه و خدا هم نمیدونه چرا قلبش برای یه تپش به دیوارهی سینهش میکوبه.
...
The Cypress
~
@howelssittingcastle
نام: Sineré
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: 4097, Amber 1st
سن: ۲۰۳ سال
استعداد خاص: برقراری ارتباط با آتش
حرفه: راهزن
ریشه خانوادگی: House Sonata
محل زندگی کنونی: سرزمین میاندست
وضعیت تاهل: مجرد، دو رابطهی شکستخورده
تعلق با شئ خاص: فندک؛ دارای آتش مهارنشدنی (سابقا متعلق به پدر وی)
...
سینِره سوناتا قرار نبود تو سرزمین فرودست به دنیا بیاد، اما متاسفانه مادرش مدتی قبل از زایمان خودشو تو دردسر انداخت و توسط فرودستیها زندانی شد. بعد از زاده شدن سینره، از مادرش جدا شد و در یک یتیمخونه در سرزمین میاندست رها شد. تنها چیزی که براش باقی موند، اسمی بود که مادرش و خانوادهی پدریش بهش داده بودن.
برنشهای اول زندگیش، یتیمخونه به دنبال خانوادهی پدریش رفت و به اونها اطلاع داد که یه دختر دارن... و پدر تمامی مسئولیت رو انکار کرد. اعلام کرد که مادر بدون اطلاع و موافقت اون بچه رو نگه داشته، و نمیخواد یه فرزند روی دوشش بیفته. پانزده سالگیش، این جریان به اطلاع سینره رسید و بهش گفته شد که بعد از تولد پانزده سالگیش و رسیدن به سن قانونی میتونه به سراغ پدرش بره. میتونه تا نوزده سالگی در یتیمخونه بمونه، اما بعد از اون مسئولیتش با خودشه. سینره بلافاصله کمک مالی یتیمخونه رو میگیره و از اون جا بیرون میزنه.
تا اون زمان، کسی حتا به قبول کردن سینره فکر نکرده بود، چرا که چشمهای عجیبی داره؛ چشمهایی که مثل اخگر میدرخشن و باعث میشن تعادل دمایی هر کسی که به اونها برای چند ثانیه نگاه میکنه، به هم بریزه. به همون دلیل از همون خردسالی استعدادش به عنوان یه اینفرنو (ایمورتالهایی که با دما ارتباط برقرار میکنن) واضحه و مربیهای یتیمخونه، بیشترین تلاششون رو برای شکوفا کردن این استعداد شدیدا کمیاب میکنن. سینره در تمرین کردن محتاطه، اما در استفاده از چیزی که بهش شناخت پیدا کرده خیر.
اون بعد از شنیدن ماجرای واکنش پدرش، ضربه دیده. خانوادهی اسمیش تنها افرادی بودن که ممکن بوده بخوان اونو کنار خودشون داشته باشن، و این باعث شده احساس کنه از طرفی خواستنی نیست و از طرفی، نیاز برای خواستنی بودن چیز وحشتناکیه. این تروما، باعث میشه نخواد به کسی نزدیک بشه یا اجازه بده کسی نزدیکش بشه، احساس کنه نیاز به کسی نداره و تنها بودن بهترین حالته.
اون بعد از خروج از یتیمخونه، بار اولی که واقعا در تنگنا قرار میگیره و نیاز شدید به غذا پیدا میکنه، تصمیم میگیره دست به دزدی بزنه. و بار دوم. و بار سوم. و بعد، عادت میکنه. دفعات اول چندان موفق نیست و دستآوردهای زیادی نداره؛ چندینبار تا لب تیغ دستگیر شدن میره و فرار میکنه. با این دست و پا شکستگیها، از دوران آماتورش میگذره و کمکم، تبدیل به یه دزد حرفهای میشه.
حوالی سالهای چهل تا پنجاه زندگیش، با گروهی از ایمورتالها روبهرو میشه که اونها کارشون راهزنیه؛ منتها به این صورت روبهرویی اتفاق میافته که تلاش میکنه ازشون دزدی کنه و لحظهی آخر گیر میافته. خودشون هم متوجه نمیشن چی شد که بعد از یه درگیری خونآلود، به دلیل اینفرنو بودن سینره بهش پیشنهاد پیوستن بهشون رو میدن. هشت نفر از ده نفر گروه اینفرنو هستن و از پنجاه سال قبل، در حال جمع کردن اینفرنوها دور هم هستن. تقریبا یه گروه راهزنی معروفن و مردم صداشون میکنن "شعلهی جاده."
با این گروه، سینره رشد میکنه، بزرگ میشه، استعدادهای خیلی خاصش با آتش رو پرورش میده، بیرحم میشه و باارزشترین دارایی پدرش، که فندکی با قابلیت تولید شعلههای [تقریبا] مهارنشدنی هست و تمام میراث خانوادگیِ اونهاست رو ازش میدزده تا انتقام گرفته باشه. و، بر خلاف آرمانهاش، یه خانواده پیدا میکنه. اون کسیه که از وابسته شدن به حتا یه لباس هم میترسه، برای همین زیاد به رها کردن شعله فکر میکنه و مدام در حال حفظ آمادگی برای جدایی احتمالی از اونهاست... و با این حال، همهی گروه میدونن چه فداکاریهایی براشون کرده. و توی سال صد و هفتاد و ششم زندگیش، زمانی که یه اینفرنوی جدید به گروه میپیونده و عملا از سینره آویزون میشه، تا جایی که شاگرد خودش و شبیه فرزندخوندهش میشه، وابسته نشدن حتا سختتر هم میشه.
بعد از همهی اینها، سینره تازه داره با این که به فرد و افرادی دلبستگی و نیاز داره و این که اونها در حقیقت باعث خوشحالیش هستن کنار مییاد، که موقع زل زدن توی چشمای به یکمرتبه امیدوارِ اون رِد وحشی، یه چیزی تو قفسهی سینهش جمع میشه و خدا هم نمیدونه چرا قلبش برای یه تپش به دیوارهی سینهش میکوبه.
...
The Cypress
~
@howelssittingcastle
Forwarded from قلعهی عتیقهی هاول-ززآ (Croissante)
...
شبیه یه استودیوی هنریه که همیشه شلوغه و چند نفر دیگهم باهات توش کار میکنن. همیشه همزمان تاریکه و نور آبی و بنفش روشنش میکنه؛ معلوم نیست این نور از کجا مییاد. توش همیشه خوراکی پیدا میشه و بوی وانیل و الکل توش مییاد.
...
@yuka_2127
~
@howelssittingcastle
شبیه یه استودیوی هنریه که همیشه شلوغه و چند نفر دیگهم باهات توش کار میکنن. همیشه همزمان تاریکه و نور آبی و بنفش روشنش میکنه؛ معلوم نیست این نور از کجا مییاد. توش همیشه خوراکی پیدا میشه و بوی وانیل و الکل توش مییاد.
...
@yuka_2127
~
@howelssittingcastle
❤1
...
...
شبیه گوشهی خونهی یه مامانبزرگیه که خیلی ریچه و گنگستر هم هست، ولی خیلی زن لطیفیه. همون جایی که کنار یه پنجرهی ایتالیایی، صندلی لالایی(؟) و وسایل بافتنیش هست و یه میز چوبی خیلی شلوغ.
...
@rozhishei
~
@howelssittingcastle
...
شبیه گوشهی خونهی یه مامانبزرگیه که خیلی ریچه و گنگستر هم هست، ولی خیلی زن لطیفیه. همون جایی که کنار یه پنجرهی ایتالیایی، صندلی لالایی(؟) و وسایل بافتنیش هست و یه میز چوبی خیلی شلوغ.
...
@rozhishei
~
@howelssittingcastle
❤1
...
خیلی خنک و کوله. شبیه یه جادهست که شبها مهگرفته و روزها طوفانیه. توش هم پر دستاندازه و اطرافش رو درختای کاج بلند گرفتن و رنگ سبزشون تازهترینه. معمولا خالی و خلوته.
...
@flyinginthecloudss
~
@howelssittingcastle
خیلی خنک و کوله. شبیه یه جادهست که شبها مهگرفته و روزها طوفانیه. توش هم پر دستاندازه و اطرافش رو درختای کاج بلند گرفتن و رنگ سبزشون تازهترینه. معمولا خالی و خلوته.
...
@flyinginthecloudss
~
@howelssittingcastle
❤1
...
شبیه یه گلخونهی شیشهایه وسط ناکجاآباد. با این حال اصلا حس ناکجاآباد نمیده، میدونی؟ همهی گیاهاش گلدار هستن و تو همهی فصول سال میتونی اون جا یه تازگی خاصی رو حس کنی. راستی، یه گربهی گارفیلدی هم اون جاست. توی فضاش یه.... serenity خاصی هست.
...
@calicocatmahi
~
@howelssittingcastle
شبیه یه گلخونهی شیشهایه وسط ناکجاآباد. با این حال اصلا حس ناکجاآباد نمیده، میدونی؟ همهی گیاهاش گلدار هستن و تو همهی فصول سال میتونی اون جا یه تازگی خاصی رو حس کنی. راستی، یه گربهی گارفیلدی هم اون جاست. توی فضاش یه.... serenity خاصی هست.
...
@calicocatmahi
~
@howelssittingcastle
❤2
...
معبد متروکه عزیزم، معبد. یکی از معابد آپولو که توش پر از نقاشیهای دیواری رنگورو رفته، مجسمههای احیا شده و کتیبههای سنگی و پوستی راجع به حقایق ممنوعه از خدایان و شیاطینه.
...
@i_vertebra
~
@howelssittingcastle
معبد متروکه عزیزم، معبد. یکی از معابد آپولو که توش پر از نقاشیهای دیواری رنگورو رفته، مجسمههای احیا شده و کتیبههای سنگی و پوستی راجع به حقایق ممنوعه از خدایان و شیاطینه.
...
@i_vertebra
~
@howelssittingcastle
❤2
...
نپرس چرا، اما مغازهای که گیره سر و کش مو و شونه و اینجور چیزا میفروشه و صاحبش پر از آرزوهای حسرتشدهست. خیلی رنگیرنگیه و شلوغ، و در عین حال سکون خاصی بهش حکمفرماست.
...
@referenceand2
~
@howelssittingcastle
نپرس چرا، اما مغازهای که گیره سر و کش مو و شونه و اینجور چیزا میفروشه و صاحبش پر از آرزوهای حسرتشدهست. خیلی رنگیرنگیه و شلوغ، و در عین حال سکون خاصی بهش حکمفرماست.
...
@referenceand2
~
@howelssittingcastle
❤1
...
همممم. شبیه خونهی مجردی یه ENTP میمونه که همه فکر میکنن یه شب درمیون دختر مییاره خونه، در حالی که یه هفته درمیون مییاره. خونه بوی الکل و غذاهای سرخ شده میده و تو اتاق خواب صاحبش دیوارا پر از نوشتههای عمیق غیرمنتظرهن.
...
@DailyLilian
~
@howelssittingcastle
همممم. شبیه خونهی مجردی یه ENTP میمونه که همه فکر میکنن یه شب درمیون دختر مییاره خونه، در حالی که یه هفته درمیون مییاره. خونه بوی الکل و غذاهای سرخ شده میده و تو اتاق خواب صاحبش دیوارا پر از نوشتههای عمیق غیرمنتظرهن.
...
@DailyLilian
~
@howelssittingcastle
...
دیلی تو حقیقتا شبیه یه مکتبخونهست؛ شبیه به کلاس نویسندگیت. جایی که پز از کتابه، گرم و صمیمیه و میتونی بهش پناه ببری. از خندهها و اشکهات پذیرایی میشه و میتونی توش بدون ترس خودتو بروز بدی. و عاشق معلم پیر دنیادیدهش میشی.
...
@comejoinmyheart
~
@howelssittingcastle
دیلی تو حقیقتا شبیه یه مکتبخونهست؛ شبیه به کلاس نویسندگیت. جایی که پز از کتابه، گرم و صمیمیه و میتونی بهش پناه ببری. از خندهها و اشکهات پذیرایی میشه و میتونی توش بدون ترس خودتو بروز بدی. و عاشق معلم پیر دنیادیدهش میشی.
...
@comejoinmyheart
~
@howelssittingcastle