...
نام: Sineré
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: 4097, Amber 1st
سن: ۲۰۳ سال
استعداد خاص: برقراری ارتباط با آتش
حرفه: راهزن
ریشه خانوادگی: House Sonata
محل زندگی کنونی: سرزمین میاندست
وضعیت تاهل: مجرد، دو رابطهی شکستخورده
تعلق با شئ خاص: فندک؛ دارای آتش مهارنشدنی (سابقا متعلق به پدر وی)
...
سینِره سوناتا قرار نبود تو سرزمین فرودست به دنیا بیاد، اما متاسفانه مادرش مدتی قبل از زایمان خودشو تو دردسر انداخت و توسط فرودستیها زندانی شد. بعد از زاده شدن سینره، از مادرش جدا شد و در یک یتیمخونه در سرزمین میاندست رها شد. تنها چیزی که براش باقی موند، اسمی بود که مادرش و خانوادهی پدریش بهش داده بودن.
برنشهای اول زندگیش، یتیمخونه به دنبال خانوادهی پدریش رفت و به اونها اطلاع داد که یه دختر دارن... و پدر تمامی مسئولیت رو انکار کرد. اعلام کرد که مادر بدون اطلاع و موافقت اون بچه رو نگه داشته، و نمیخواد یه فرزند روی دوشش بیفته. پانزده سالگیش، این جریان به اطلاع سینره رسید و بهش گفته شد که بعد از تولد پانزده سالگیش و رسیدن به سن قانونی میتونه به سراغ پدرش بره. میتونه تا نوزده سالگی در یتیمخونه بمونه، اما بعد از اون مسئولیتش با خودشه. سینره بلافاصله کمک مالی یتیمخونه رو میگیره و از اون جا بیرون میزنه.
تا اون زمان، کسی حتا به قبول کردن سینره فکر نکرده بود، چرا که چشمهای عجیبی داره؛ چشمهایی که مثل اخگر میدرخشن و باعث میشن تعادل دمایی هر کسی که به اونها برای چند ثانیه نگاه میکنه، به هم بریزه. به همون دلیل از همون خردسالی استعدادش به عنوان یه اینفرنو (ایمورتالهایی که با دما ارتباط برقرار میکنن) واضحه و مربیهای یتیمخونه، بیشترین تلاششون رو برای شکوفا کردن این استعداد شدیدا کمیاب میکنن. سینره در تمرین کردن محتاطه، اما در استفاده از چیزی که بهش شناخت پیدا کرده خیر.
اون بعد از شنیدن ماجرای واکنش پدرش، ضربه دیده. خانوادهی اسمیش تنها افرادی بودن که ممکن بوده بخوان اونو کنار خودشون داشته باشن، و این باعث شده احساس کنه از طرفی خواستنی نیست و از طرفی، نیاز برای خواستنی بودن چیز وحشتناکیه. این تروما، باعث میشه نخواد به کسی نزدیک بشه یا اجازه بده کسی نزدیکش بشه، احساس کنه نیاز به کسی نداره و تنها بودن بهترین حالته.
اون بعد از خروج از یتیمخونه، بار اولی که واقعا در تنگنا قرار میگیره و نیاز شدید به غذا پیدا میکنه، تصمیم میگیره دست به دزدی بزنه. و بار دوم. و بار سوم. و بعد، عادت میکنه. دفعات اول چندان موفق نیست و دستآوردهای زیادی نداره؛ چندینبار تا لب تیغ دستگیر شدن میره و فرار میکنه. با این دست و پا شکستگیها، از دوران آماتورش میگذره و کمکم، تبدیل به یه دزد حرفهای میشه.
حوالی سالهای چهل تا پنجاه زندگیش، با گروهی از ایمورتالها روبهرو میشه که اونها کارشون راهزنیه؛ منتها به این صورت روبهرویی اتفاق میافته که تلاش میکنه ازشون دزدی کنه و لحظهی آخر گیر میافته. خودشون هم متوجه نمیشن چی شد که بعد از یه درگیری خونآلود، به دلیل اینفرنو بودن سینره بهش پیشنهاد پیوستن بهشون رو میدن. هشت نفر از ده نفر گروه اینفرنو هستن و از پنجاه سال قبل، در حال جمع کردن اینفرنوها دور هم هستن. تقریبا یه گروه راهزنی معروفن و مردم صداشون میکنن "شعلهی جاده."
با این گروه، سینره رشد میکنه، بزرگ میشه، استعدادهای خیلی خاصش با آتش رو پرورش میده، بیرحم میشه و باارزشترین دارایی پدرش، که فندکی با قابلیت تولید شعلههای [تقریبا] مهارنشدنی هست و تمام میراث خانوادگیِ اونهاست رو ازش میدزده تا انتقام گرفته باشه. و، بر خلاف آرمانهاش، یه خانواده پیدا میکنه. اون کسیه که از وابسته شدن به حتا یه لباس هم میترسه، برای همین زیاد به رها کردن شعله فکر میکنه و مدام در حال حفظ آمادگی برای جدایی احتمالی از اونهاست... و با این حال، همهی گروه میدونن چه فداکاریهایی براشون کرده. و توی سال صد و هفتاد و ششم زندگیش، زمانی که یه اینفرنوی جدید به گروه میپیونده و عملا از سینره آویزون میشه، تا جایی که شاگرد خودش و شبیه فرزندخوندهش میشه، وابسته نشدن حتا سختتر هم میشه.
بعد از همهی اینها، سینره تازه داره با این که به فرد و افرادی دلبستگی و نیاز داره و این که اونها در حقیقت باعث خوشحالیش هستن کنار مییاد، که موقع زل زدن توی چشمای به یکمرتبه امیدوارِ اون رِد وحشی، یه چیزی تو قفسهی سینهش جمع میشه و خدا هم نمیدونه چرا قلبش برای یه تپش به دیوارهی سینهش میکوبه.
...
The Cypress
~
@howelssittingcastle
نام: Sineré
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: 4097, Amber 1st
سن: ۲۰۳ سال
استعداد خاص: برقراری ارتباط با آتش
حرفه: راهزن
ریشه خانوادگی: House Sonata
محل زندگی کنونی: سرزمین میاندست
وضعیت تاهل: مجرد، دو رابطهی شکستخورده
تعلق با شئ خاص: فندک؛ دارای آتش مهارنشدنی (سابقا متعلق به پدر وی)
...
سینِره سوناتا قرار نبود تو سرزمین فرودست به دنیا بیاد، اما متاسفانه مادرش مدتی قبل از زایمان خودشو تو دردسر انداخت و توسط فرودستیها زندانی شد. بعد از زاده شدن سینره، از مادرش جدا شد و در یک یتیمخونه در سرزمین میاندست رها شد. تنها چیزی که براش باقی موند، اسمی بود که مادرش و خانوادهی پدریش بهش داده بودن.
برنشهای اول زندگیش، یتیمخونه به دنبال خانوادهی پدریش رفت و به اونها اطلاع داد که یه دختر دارن... و پدر تمامی مسئولیت رو انکار کرد. اعلام کرد که مادر بدون اطلاع و موافقت اون بچه رو نگه داشته، و نمیخواد یه فرزند روی دوشش بیفته. پانزده سالگیش، این جریان به اطلاع سینره رسید و بهش گفته شد که بعد از تولد پانزده سالگیش و رسیدن به سن قانونی میتونه به سراغ پدرش بره. میتونه تا نوزده سالگی در یتیمخونه بمونه، اما بعد از اون مسئولیتش با خودشه. سینره بلافاصله کمک مالی یتیمخونه رو میگیره و از اون جا بیرون میزنه.
تا اون زمان، کسی حتا به قبول کردن سینره فکر نکرده بود، چرا که چشمهای عجیبی داره؛ چشمهایی که مثل اخگر میدرخشن و باعث میشن تعادل دمایی هر کسی که به اونها برای چند ثانیه نگاه میکنه، به هم بریزه. به همون دلیل از همون خردسالی استعدادش به عنوان یه اینفرنو (ایمورتالهایی که با دما ارتباط برقرار میکنن) واضحه و مربیهای یتیمخونه، بیشترین تلاششون رو برای شکوفا کردن این استعداد شدیدا کمیاب میکنن. سینره در تمرین کردن محتاطه، اما در استفاده از چیزی که بهش شناخت پیدا کرده خیر.
اون بعد از شنیدن ماجرای واکنش پدرش، ضربه دیده. خانوادهی اسمیش تنها افرادی بودن که ممکن بوده بخوان اونو کنار خودشون داشته باشن، و این باعث شده احساس کنه از طرفی خواستنی نیست و از طرفی، نیاز برای خواستنی بودن چیز وحشتناکیه. این تروما، باعث میشه نخواد به کسی نزدیک بشه یا اجازه بده کسی نزدیکش بشه، احساس کنه نیاز به کسی نداره و تنها بودن بهترین حالته.
اون بعد از خروج از یتیمخونه، بار اولی که واقعا در تنگنا قرار میگیره و نیاز شدید به غذا پیدا میکنه، تصمیم میگیره دست به دزدی بزنه. و بار دوم. و بار سوم. و بعد، عادت میکنه. دفعات اول چندان موفق نیست و دستآوردهای زیادی نداره؛ چندینبار تا لب تیغ دستگیر شدن میره و فرار میکنه. با این دست و پا شکستگیها، از دوران آماتورش میگذره و کمکم، تبدیل به یه دزد حرفهای میشه.
حوالی سالهای چهل تا پنجاه زندگیش، با گروهی از ایمورتالها روبهرو میشه که اونها کارشون راهزنیه؛ منتها به این صورت روبهرویی اتفاق میافته که تلاش میکنه ازشون دزدی کنه و لحظهی آخر گیر میافته. خودشون هم متوجه نمیشن چی شد که بعد از یه درگیری خونآلود، به دلیل اینفرنو بودن سینره بهش پیشنهاد پیوستن بهشون رو میدن. هشت نفر از ده نفر گروه اینفرنو هستن و از پنجاه سال قبل، در حال جمع کردن اینفرنوها دور هم هستن. تقریبا یه گروه راهزنی معروفن و مردم صداشون میکنن "شعلهی جاده."
با این گروه، سینره رشد میکنه، بزرگ میشه، استعدادهای خیلی خاصش با آتش رو پرورش میده، بیرحم میشه و باارزشترین دارایی پدرش، که فندکی با قابلیت تولید شعلههای [تقریبا] مهارنشدنی هست و تمام میراث خانوادگیِ اونهاست رو ازش میدزده تا انتقام گرفته باشه. و، بر خلاف آرمانهاش، یه خانواده پیدا میکنه. اون کسیه که از وابسته شدن به حتا یه لباس هم میترسه، برای همین زیاد به رها کردن شعله فکر میکنه و مدام در حال حفظ آمادگی برای جدایی احتمالی از اونهاست... و با این حال، همهی گروه میدونن چه فداکاریهایی براشون کرده. و توی سال صد و هفتاد و ششم زندگیش، زمانی که یه اینفرنوی جدید به گروه میپیونده و عملا از سینره آویزون میشه، تا جایی که شاگرد خودش و شبیه فرزندخوندهش میشه، وابسته نشدن حتا سختتر هم میشه.
بعد از همهی اینها، سینره تازه داره با این که به فرد و افرادی دلبستگی و نیاز داره و این که اونها در حقیقت باعث خوشحالیش هستن کنار مییاد، که موقع زل زدن توی چشمای به یکمرتبه امیدوارِ اون رِد وحشی، یه چیزی تو قفسهی سینهش جمع میشه و خدا هم نمیدونه چرا قلبش برای یه تپش به دیوارهی سینهش میکوبه.
...
The Cypress
~
@howelssittingcastle
Forwarded from قلعهی عتیقهی هاول-ززآ (Croissante)
...
شبیه یه استودیوی هنریه که همیشه شلوغه و چند نفر دیگهم باهات توش کار میکنن. همیشه همزمان تاریکه و نور آبی و بنفش روشنش میکنه؛ معلوم نیست این نور از کجا مییاد. توش همیشه خوراکی پیدا میشه و بوی وانیل و الکل توش مییاد.
...
@yuka_2127
~
@howelssittingcastle
شبیه یه استودیوی هنریه که همیشه شلوغه و چند نفر دیگهم باهات توش کار میکنن. همیشه همزمان تاریکه و نور آبی و بنفش روشنش میکنه؛ معلوم نیست این نور از کجا مییاد. توش همیشه خوراکی پیدا میشه و بوی وانیل و الکل توش مییاد.
...
@yuka_2127
~
@howelssittingcastle
❤1
...
...
شبیه گوشهی خونهی یه مامانبزرگیه که خیلی ریچه و گنگستر هم هست، ولی خیلی زن لطیفیه. همون جایی که کنار یه پنجرهی ایتالیایی، صندلی لالایی(؟) و وسایل بافتنیش هست و یه میز چوبی خیلی شلوغ.
...
@rozhishei
~
@howelssittingcastle
...
شبیه گوشهی خونهی یه مامانبزرگیه که خیلی ریچه و گنگستر هم هست، ولی خیلی زن لطیفیه. همون جایی که کنار یه پنجرهی ایتالیایی، صندلی لالایی(؟) و وسایل بافتنیش هست و یه میز چوبی خیلی شلوغ.
...
@rozhishei
~
@howelssittingcastle
❤1
...
خیلی خنک و کوله. شبیه یه جادهست که شبها مهگرفته و روزها طوفانیه. توش هم پر دستاندازه و اطرافش رو درختای کاج بلند گرفتن و رنگ سبزشون تازهترینه. معمولا خالی و خلوته.
...
@flyinginthecloudss
~
@howelssittingcastle
خیلی خنک و کوله. شبیه یه جادهست که شبها مهگرفته و روزها طوفانیه. توش هم پر دستاندازه و اطرافش رو درختای کاج بلند گرفتن و رنگ سبزشون تازهترینه. معمولا خالی و خلوته.
...
@flyinginthecloudss
~
@howelssittingcastle
❤1
...
شبیه یه گلخونهی شیشهایه وسط ناکجاآباد. با این حال اصلا حس ناکجاآباد نمیده، میدونی؟ همهی گیاهاش گلدار هستن و تو همهی فصول سال میتونی اون جا یه تازگی خاصی رو حس کنی. راستی، یه گربهی گارفیلدی هم اون جاست. توی فضاش یه.... serenity خاصی هست.
...
@calicocatmahi
~
@howelssittingcastle
شبیه یه گلخونهی شیشهایه وسط ناکجاآباد. با این حال اصلا حس ناکجاآباد نمیده، میدونی؟ همهی گیاهاش گلدار هستن و تو همهی فصول سال میتونی اون جا یه تازگی خاصی رو حس کنی. راستی، یه گربهی گارفیلدی هم اون جاست. توی فضاش یه.... serenity خاصی هست.
...
@calicocatmahi
~
@howelssittingcastle
❤2
...
معبد متروکه عزیزم، معبد. یکی از معابد آپولو که توش پر از نقاشیهای دیواری رنگورو رفته، مجسمههای احیا شده و کتیبههای سنگی و پوستی راجع به حقایق ممنوعه از خدایان و شیاطینه.
...
@i_vertebra
~
@howelssittingcastle
معبد متروکه عزیزم، معبد. یکی از معابد آپولو که توش پر از نقاشیهای دیواری رنگورو رفته، مجسمههای احیا شده و کتیبههای سنگی و پوستی راجع به حقایق ممنوعه از خدایان و شیاطینه.
...
@i_vertebra
~
@howelssittingcastle
❤2
...
نپرس چرا، اما مغازهای که گیره سر و کش مو و شونه و اینجور چیزا میفروشه و صاحبش پر از آرزوهای حسرتشدهست. خیلی رنگیرنگیه و شلوغ، و در عین حال سکون خاصی بهش حکمفرماست.
...
@referenceand2
~
@howelssittingcastle
نپرس چرا، اما مغازهای که گیره سر و کش مو و شونه و اینجور چیزا میفروشه و صاحبش پر از آرزوهای حسرتشدهست. خیلی رنگیرنگیه و شلوغ، و در عین حال سکون خاصی بهش حکمفرماست.
...
@referenceand2
~
@howelssittingcastle
❤1
...
همممم. شبیه خونهی مجردی یه ENTP میمونه که همه فکر میکنن یه شب درمیون دختر مییاره خونه، در حالی که یه هفته درمیون مییاره. خونه بوی الکل و غذاهای سرخ شده میده و تو اتاق خواب صاحبش دیوارا پر از نوشتههای عمیق غیرمنتظرهن.
...
@DailyLilian
~
@howelssittingcastle
همممم. شبیه خونهی مجردی یه ENTP میمونه که همه فکر میکنن یه شب درمیون دختر مییاره خونه، در حالی که یه هفته درمیون مییاره. خونه بوی الکل و غذاهای سرخ شده میده و تو اتاق خواب صاحبش دیوارا پر از نوشتههای عمیق غیرمنتظرهن.
...
@DailyLilian
~
@howelssittingcastle
...
دیلی تو حقیقتا شبیه یه مکتبخونهست؛ شبیه به کلاس نویسندگیت. جایی که پز از کتابه، گرم و صمیمیه و میتونی بهش پناه ببری. از خندهها و اشکهات پذیرایی میشه و میتونی توش بدون ترس خودتو بروز بدی. و عاشق معلم پیر دنیادیدهش میشی.
...
@comejoinmyheart
~
@howelssittingcastle
دیلی تو حقیقتا شبیه یه مکتبخونهست؛ شبیه به کلاس نویسندگیت. جایی که پز از کتابه، گرم و صمیمیه و میتونی بهش پناه ببری. از خندهها و اشکهات پذیرایی میشه و میتونی توش بدون ترس خودتو بروز بدی. و عاشق معلم پیر دنیادیدهش میشی.
...
@comejoinmyheart
~
@howelssittingcastle
...
قصر زیرزمینی هادس. یا بیشتر، غار تنهایی هادس. جایی که هادس کمی صمیمیتره و راحت خودشه. همیشه توش شمع روشنه و پنجرههاش شکستهن. نیاز نیست بگم که کتابخونهش خفنترینه. همچنین پر از زاغهاییه که با جناب هادس برو-بیا دارن.
...
@DarkPhainon
~
@howelssittingcastle
قصر زیرزمینی هادس. یا بیشتر، غار تنهایی هادس. جایی که هادس کمی صمیمیتره و راحت خودشه. همیشه توش شمع روشنه و پنجرههاش شکستهن. نیاز نیست بگم که کتابخونهش خفنترینه. همچنین پر از زاغهاییه که با جناب هادس برو-بیا دارن.
...
@DarkPhainon
~
@howelssittingcastle
...
اون گوشهی حیاط که یه حوض قدیمی داره که سالهاست روی ماهی قرمزها رو ندیده. حیاط مال یه خونهی قدیمیه که با همهی خونههای اطرافش فرق داره و بوی خاک و بارون میده. همه میخوان خرابش کنن، ولی بیا امیدوار باشیم صاحبی پیدا کنه که قدرش رو بدونه و اون حوض آبی رو دوباره رنگ بزنه و با ماهیها و شمعدونیها همنشینش کنه.
...
@Agujero4
~
@howelssittingcastle
اون گوشهی حیاط که یه حوض قدیمی داره که سالهاست روی ماهی قرمزها رو ندیده. حیاط مال یه خونهی قدیمیه که با همهی خونههای اطرافش فرق داره و بوی خاک و بارون میده. همه میخوان خرابش کنن، ولی بیا امیدوار باشیم صاحبی پیدا کنه که قدرش رو بدونه و اون حوض آبی رو دوباره رنگ بزنه و با ماهیها و شمعدونیها همنشینش کنه.
...
@Agujero4
~
@howelssittingcastle
...
اجازه بده دوتا کانالت رو با هم ترکیب کنم. خونهی هفت کوتوله که زیر یه عالمه پیچک قایم شده و همیشه توش بوی زعفرون و زنجبیل مییاد. کانالت بزرگهت شبیه اتاق کار خونهست، که شبیه هر چیزیه جز اتاق "کار." پر از اسکچهای نصفهنیمه و نقاشیهای رنگی معدوده. همه جا وسایل صاحبخونه پر و پخشه و یه عالمه نقاشی و دفتر قدیمی میشه اون جا پیدا کرد. توشون داستانهای مختلفی که رندوم نوشته و رها کرده هم پیدا میشه، و نمیذاره کسی بدون اجازهش وارد این اتاق بشه؛ همیشه درش قفل داره.
...
@blankforwhile
~
@howelssittingcastle
اجازه بده دوتا کانالت رو با هم ترکیب کنم. خونهی هفت کوتوله که زیر یه عالمه پیچک قایم شده و همیشه توش بوی زعفرون و زنجبیل مییاد. کانالت بزرگهت شبیه اتاق کار خونهست، که شبیه هر چیزیه جز اتاق "کار." پر از اسکچهای نصفهنیمه و نقاشیهای رنگی معدوده. همه جا وسایل صاحبخونه پر و پخشه و یه عالمه نقاشی و دفتر قدیمی میشه اون جا پیدا کرد. توشون داستانهای مختلفی که رندوم نوشته و رها کرده هم پیدا میشه، و نمیذاره کسی بدون اجازهش وارد این اتاق بشه؛ همیشه درش قفل داره.
...
@blankforwhile
~
@howelssittingcastle